كردند چنانچه مسجد را نماز خوانند بنظر اينكه جاى او است در قول خداست «نزديك نماز نشويد و شما مستيد، 42- النساء».
يا گوئيم آنچه جابجا شود مانند روح است كه خدا آنها را آفريده و ارواح نورانيه ناميده و اگر بذات مطيعان پاك برپايند فرشتهها بر آنها رحمت فرستند و اگر «بظلمانيه و بدبو» و وابسته ببدكاران فرشتهها آنها را لعن كنند.
چنانچه در روايت است كه نماز خوشكردار پاك و تابان بالا رود و نماز بد- كار، بدبو و تاريك، و سوره بقره و آل عمران آيند چون دو تيكه أبر، و خدا روزها را بهيئتشان مبعوث كند و روز جمعه درخشانتر باشد، و اينكه چپش خاكسترى آرند و سر برند و گويند اين مرگ است، و اينكه كردارها وزن شوند همه اينها نمونهها باشند كه خدا آفريند.
اگر گفته شود: خداوند نفس را كه روح است موصوف بارسال و امساك نموده در اين آيه «بگيرد جانها را، 42- الزمر» و زندگى بدان وصف نشود.
گوئيم: پيشتر گفتيم بسا نفس را و عقل را روح نامند و در اين آيه اينها مرادند و خواب را هم مرده گفته براى اينكه دفع و نفع نتواند چنانچه خدا كفار را اموات خوانده و فرموده «و راستى تو نشنوانى مردهها را، 80- النمل» براى سود نداشتن.
اگر گويند: در حديث است كه ارواح لشكرهايند در هواء، و زندگى در هوا نيست.
گوئيم: مقصود از آنها نژاديست كه از آدم برآمد، ولى اعتراض دارد زيرا مخالف ظاهر آيه است كه فرمايد: «و چون كه پروردگارت از بنى آدم بر گرفت، 171- الاعراف» يا مقصود از ارواح در اينجا دلهايند زيرا تعارف و آرامش با هم در آنهاست.
اگر گويند: در حديث است كه خدا ارواح را پيش از اجساد آفريده و اين در باره زندگى درست نيايد.
گوئيم: صحت اين حديث دانسته نيست يا مقصود فرشتههايند زيرا جبرئيل روح است، فرشتهاى تنومند روح است و يك دسته فرشتهها هم روحانيون باشند.
و ظاهر كلام أبى الحسن و جمعى اينست كه روح اجسام لطيفى است و گفتهاند تشخيص ندارند، و جوينى گفته است نگهدار اجسام محسوسند كه خدا زندگى را وابسته آنها كرده، ابن فورك ميگويد: همانست كه در روزنههاى اعضاء روانست و أبو منصور بغدادى تجويز كرده كه مو هم زنده است، زيرا روزنه را شرط آن ندانسته چون مو روزنه ندارد و دليل آوردند بر جسم بودن روح باينكه خدايش وصف كرده كه بناى رسد و هم بفرستادن، برگشتن و بيتابى و بقول آن حضرت كه هر كه با وضوء بخوابد بروحش اجازه دهند نزد عرش سجده كند و بنا بر اين در باره مكلف بودنش اختلاف است و برخى آن را مكلف ندانسته و برخى مكلّف بكارهائى در دل مانند دوستى و دشمنى و كارهاش برگرفتن اخلاق خوب و دورى از اخلاق بد است.
و در اين باره آورده كلام خيرى را در تفسير قول خدا «روزى كه بيايد هر نفسى و از خود دفاع كند، 111- النحل» كه نفس و روح برابر خدا آيند و مرافعه كنند، نفس گويد من چون جامه بودم و تا تو در من نبودى گناهى نميكردم روح گويد من از روزگارها پيش از تو آفريده بودم و ندانستم گناه چيست تا در تو آمدم و خدا براشان نمونهاى آرد يك كور و يك فلج و يك انگور بر سر ديوار و بآنها فرمايد تا انگور را بچينند، كور گويد نمىبينم و فلج گويد راه نتوانم رفت بدو فرمايد: بدوش كور برآ و بچين و بآنها فرمايد اين نمونه حال شما است و چون چيدن انگور بهر دوى شما بوده گناه از هر دو شناخته شود، آنكه گويد روح همان زندگى است گويد مراد از روح در اينجا دل است زيرا زندگى تن بآنست.
و در حلية الاولياء از سلمان فارسى- رضى- روايت است كه: نمونه دل و تن نمونه كور است و فلج كه فلج گويد ميوهاى بينم و نتوانم برخيزم مرا ببر و او را برد
و خود بخورد و باو بخوراند، و اين بهتر است زيرا كار تن طاعت و معصيت شود با نيت در دل و از اين رو فرمود7: راستى در تن پاره گوشتى است كه اگر به شود اعضاء ديگر تن به شوند و اگر تباه شود همه تن تباه شود و آن دل است.
دنبالهاى
قول خدا تعالى «پرسندت از روح بگو روح از فرمان پروردگارم است، 85- الاسراء» اگر گويند چرا خدا جواب مبهم داد؟
گوئيم: چند راه دارد.
الف- أهل كتاب به مشركين گفتند در باره روح از محمّد بپرسيد اگر در جواب توقف كرد او پيغمبر است و پرسيدند چنين جواب داد و اينكه فرمود «و داده نشديد از دانش جز اندك» مقصود يهودند كه گفتند: بما تورات داده شد و هر علمى در آنست.
ب- قصدشان از اين پرسش شرمنده كردن پيغمبر6بوده. زيرا روح چند معنا داشته چنانچه گذشت و بهر كدام جواب ميداد ميگفتند مقصود ما آن نبود و سؤال را مبهم آوردند و جواب مبهم گرفتند كه بر همه منطبق است يعنى خدايش با كلمه «كن» آفريده.
ج- از ابن عباس است كه پرسيدند از جبرئيل چون او را دشمن ميپنداشتند د- از علي7كه از آن فرشته تنومند پرسيدند.
ه- اگر مقصود روح تن باشد آيه دلالت ندارد كه جز خدا آن را نداند، اين پايان آنچه است كه در اين رساله يافتيم و بشروح آن نپرداختيم باعتماد فهم خوانندگان آن هر چه پاك است از آن برگير و هر چه تار است نپذير.
تتمهايست: [در احوال و شؤون نفس]
پس از اينكه باقوال پراكنده اين باب احاطه كردى و عقائد گوناگون را دانستى بر تو نهان نيست كه دليل عقلى قطعى بمجرد بودن نفس نيست و نه بر مادى بودنش و ظاهر آيات و اخبار جسم بودن روح و نفس است و اگر چه برخى از آنها تأويل بردار است و دليلهاى تجرد هم صريح نيستند و برخيشان اشارهاى بدان دارند.
پس تكفير معتقد بتجرد افراط است و زورگوئى و چگونه مىشود با اينكه جمعى از دانشمندان اماميه و اساتيدشان بدان معتقدند، و جزم آنها هم بتجرد بمحض شبهههاى سستى بر خلاف ظاهر آيات و اخبار تجرى و تفريط است و امر دائر است كه نفس جسمى لطيف نورانى و ملكوتى باشد در درون تن كه فرشتههاش هنگام مرگ بستانند و بماند در عذاب يا در نعمت بخودى خود يا بوسيله كالبد مثالى كه بدان وابسته شود چنانچه در اخبار گذشت يا از او صرف نظر شود تا دميدن صور مانند مستضعفان، و دور از باور نيست كه خدا جسمى لطيف آفريند آن را مدتى دراز بجا دارد چنانچه مسلمانان در باره فرشته و پرى گويند، و بسا باشد كه در بعضى أحوال خودش يا نمونه مثاليش ديده شود و در بعضى أحوال هم بقدرت خدا ديده نشود.
يا نفس مجرّد باشد و پس از مرگ بتن مثالى وابندد، و قبض روح و رسيدن بناى و مانند آن كنايه باشند از قطع علاقه او بتن، يا مقصود از آنها روح حيوانى بخارى باشد كه مركب او است.
سپس ظاهر اخبار اينست كه نفس انسانى جز روح حيوانيست و جز سائر اجزاء تن و اما اينكه جسمى لطيف بيرون تن و محيط بدان يا وابسته بدان باشد بعيد است و كسى هم نگفته و گرچه ظاهر برخى اخبار گذشته است و بسا دليل آوردند كه قول بوجود مجردى جز خدا باطل است بآيه «نيست مانندش هيچ چيز، 11- الشورى».
ولى سست است زيرا ممكن است تجرد خدا جز تجرد ديگران باشد مانند شنيدن و ديدن و قدرت خدا و بسا دليل آوردند بر نفى مجرد ديگر باخبارىكه دلالت دارند باينكه يگانگى ويژه خداست و جز او تجزيهپذير است
چون خبر فتح بن يزيد از أبى الحسن7كه در پايانش فرمايد، آدمى يكى است در تعبير نه در معنا، و خداست كه يگانه است و جز او يگانه نيست، و اختلاف و تفاوت و كم و بيش ندارد، و اما آدمى آفريده، ساخته شده و مركب از اجزاء چند و جواهر پراكنده است، جز اينكه در مجموع خود يكى است.
و از ابي جعفر دوم7در حديث طولانى است، ولى او است قديم بالذات و جز يگانه همه جزء پذيرند، و خداست يگانه جزء ناپذير كه تو هم كم و بيش در او راه ندارد، و هر چه تجزيهپذير است و كم و بيش بردار آفريده است و دليل آفريدگار خود.
و از امير المؤمنين7است كه بصورتى نماند و بهيچ حاسّه درنيايد، و بمردم سنجيده نشود، نزديك است با دوريش و دور است در عين نزديكى، برتر همه چيز است، و چيزى برتر از او بگفت نيايد، پيش از همه چيز است و پيش از او بگفت نيايد، درون همه چيز است نه چون جسمى درون، برون همه چيز است نه چون جسمى برون و حدا، منزّه است آنكه چنين است و جز او چنين نيست، اين اخبار و جز آنها كه در كتاب توحيد گذشتند دليلند كه اين صفات ويژه خدايند، وجود مجرّدى جز او ويرا در اين اوصاف شريك او كند، خصوص عقول مجرّده كه تغيير و تبدل را در آن روا ندارند، و اين دلالت قوى است و گرچه جاى سخن دارد و خدا و حجج او بحقائق امور دانايند.
گويم: چون سخن در اين باب تا اندازهاى دراز شد براى اينكه اهم مطالب است باكى ندارد كه برخى مطالب مهمه از أحوال و شئون نفس در ضمن فوائدى بيان شوند.
[فائده] يكم: آيا نفوس بشرى يك نوعند؟
خواجه نصير- ره- در تجريد گفته:
چون همه يك تعريف دارند بايد يكى باشند، علامه- رفع- گفته: مردم در اين باره اختلاف دارند و بيشتر معتقدند كه نفوس آدمى يك نوعند و پر شخص دارند، و
اين مذهب ارسطو است، و جمعى از قدماء گفتند در ذات خود مختلفند و مصنف دليل وحدت نوعى آنها را اين دانسته كه يك تعريف همه را فرا دارد و نشود امور مختلفه يك تعريف داشته باشند، و بنظر من اين مورد اعتراض است.
شارح مقاصد گفته: جمعى از قدماء فلاسفه معتقدند نفوس جانداران و آدميان مانندند و يك ماهيت دارند، و اختلاف در كار و در ادراك باختلاف ابزار برميگردد و اين بايست است بر كسى كه آنها را جسم داند زيرا اجسام مانند همند و جز با عوارض اختلافى ندارند.
و اما معتقدان بتجرد نفس آدمى بيشترشان آن را يك ماهيت دانند و اختلاف در صفات و ملكات و مزاج و ابزار كار است و برخى هم آنها را در ذات مختلف دانند و نفس را جنسى دانند كه انواع گوناگون دارد و هر نوعى افراد يك حقيقت و مناسب در احوال، برحسب روح علوى كه آن را طباع تام آن نوع نامند، و بدان ماند قول پيغمبر6«الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة» و قول آن حضرت «الارواح جنود مجنده. فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف» كه بدان اشارت دارد و امام در مطالب العاليه گفته است: اين عقيده مختار ما است.
و اما اينكه هر فردى در ماهيت مخالف فرد ديگر باشد و آدمى يك حقيقت نباشند گوينده ندارد و أبو البركات در معتبر چنين گفته است.
دليل جمهور اينست كه آنچه در باره نفس بانديشه آيد و تعريف آن باشد يك معناى عمومى است، مانند جوهر مجرّد، وابسته بتن، و تعريف بيان تمام ماهيت است ولى اين دليل سست است زيرا مجرّد آوردن يك تعريف دليل وحدت نوعيه نيست چون كه جنس هم تعريف بردار است چنانچه گوئيم: حيوان جسم حساس متحرك باراده است، و اگر گويند تعريف روح در پاسخ پرسش از افراد و اصناف آيد گوئيم ممنوع است، بلكه بسا نياز بضمّ يك مميّز جوهرى دارد.
و بسا دليل آرند كه همه در اين حقيقت شريكند كه نفوس آدميند، و اگر فصل مميز داشته باشند مركب باشند نه مجرد و جوابش اينست كه اگر بپذيريم
نفس بودن از ذاتيات است نه عرضيات گوئيم تركيب عقلى از جنس و فصل منافي تجرد و مستلزم جسم بودن نيست.
و دليل مخالفان: اينست كه نفوس آدمى در صفات خود مختلفند و اگر اين اختلاف از نظر ذات آنها نبود بلكه ناشى از مزاج و أحوال تن و امور برونى بود بايد اشخاصى كه در اين امور بهم مانند در ملكات و اخلاقى نهادى از مهر و سخت دلى و كرم و بخل و پارسائى و هرزگى بهم مانند و برعكس و البته چنين نيست زيرا بسا يك آدم كه مزاجش عوض شود و اخلاق درونيش بجا ماند، و نهان نيست كه اين يك دليل اقناعى سست است چون بسا اين وضع مستند باسباب ديگر باشد كه تفصيل آنها را ندانيم.
فائده دوم اينكه ارواح و تنها برابرند و هر روحى تنى دارد و تناسخ باطل است
، شارح مقاصد گفته: هر نفسى ببديهه ميداند كه بهمراه او در تنش نفس ديگرى نيست كه سرپرست آن تن باشد و او هم در تن ديگرى تصرفي ندارد پس نفس و تن برابرند، تن را جز يك نفس نيست، و نفس بجز بيك تن وابسته نيست و در يك حال مطلب روشن است و اما بر سبيل تبادل و انتقال از تنى بتن ديگر هم بچند وجه يكم: اگر نفس اين تن از تن ديگر آمده بود بايد چيزى از أحوال آن تن ياد آرد چون دانش و حفظ و يادآورى از صفات جوهرى نفس است و باختلاف أحوال تن از ميان نروند، و چنين نيست قطعا.
دوم: اگر نفوس پس از جدا شدن از اين تن بتن ديگر درآيند بايد شمار تنها كه نابود شدند برابر تنهائى باشند كه پديد شوند تا برخى نفوس بيكاره نمانند يا چند تا نفس بيك تن درآيند يا يك نفس بچند تن درآيد بهمراه هم، ولى ما ببديهه ميدانيم در مانند طوفانهاى عمومى تن بسيارى نابود شود كه بشماره آنها تن تازه نباشد مگر در گذشت چند قرن.
سوم: اينكه اگر نفسى بتنى منتقل شود بايد دو نفس داشته باشد يكى بدو جا كرده و ديگرى از خود پديدآورده، زيرا آماده شدن تن با مزاج صالح علّت
پيدايش نفس است و تخلّف علّت از معلول نشايد.
گفته نشود كه نبودن مانع هم لازم است و شايد روحى كه آمده مانع باشد چون كاملتر است از روح تازه.
زيرا گوئيم: كمال در اقتضاء تعلّق اثرى ندارد بلكه بيشتر خواهان آن باشد و همان مانع تعلّق نفس پيش گردد و بر هر سه دليل پس از پذيرفتن مقدماتشان اعتراض شده كه مدلول آنها اينست كه نفس پس از جدائى از تن بتن آدم ديگر در نيايد، و دلالت ندارد كه منتقل بحيوان ديگر نشود مانند درندهها و جز آنها كه تناسخيها جايز دانند و آن را مسخ نامند، يا بيك گياه كه برخيشان جائز دانند و آن را فسخ گويند، يا بجماد كه برخى جائز دانند و آن را رسخ گويند، و يا بيك جرم آسمانى كه برخى فلاسفه تجويز كردند.
و همانا گفتيم پس از پذيرش مقدمات براى اينكه بوجه يكم اعتراض شده كه يادآورى حال تن پيش ممنوع است، و توجه بدان مشروط بعدم تعلّق بدين است، و خود باختن بتدبير تن تازه مانع يادآورى است، يا طول عهد بكلى فراموشى آورده و بدليل دوم اعتراض شده بمنع لزوم برابرى براى اينكه در صورتيست كه وابستن بتن دوم لازم و فورى باشد، ولى اگر لازم نباشد يا بفاصلهاى لازم باشد رواست كه نفس نابودان فراوان منتقل بتن ديگر نشوند يا بفاصله بدنهاى بسيار منتقل شوند.
و اينكه گفتهاند بيكاره شوند با اينكه دليلى بر بطلانش نيست بايست نشود زيرا خرّمى از كمالات يا درد كشيدن از نادانيها خودش كاريست، و بر سوم اعتراض شده كه آن بنا بر اينست كه نفس حادث باشد و مزاج بهمراه فاعل علّت تامه بىمانع باشند و همه ممنوعند.
سپس گفته: تناسخيها دليل مهمّى ندارند و براى تناسخ و نقل روح بجسم ديگر انسانى يا جز آن وجوهى گفتهاند.
1- اگر بتن ديگر نپيوندند بيكاره شوند، و بيكارى در هستى نيست، و هر دو مقدمه درست نيست.