
آسمان و جهان( ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14)
تأليف
علامه مجلسی
تاریخ وفات مؤلف: 1110 ق
مترجم: کمره ای، محمد باقر
محقق / مصحح: ندارد
موضوع: گوناگون
زبان: فارسی
تعداد جلد: 10
ناشر: اسلامیه
مکان چاپ: تهران
سال چاپ: 1351 ش
نوبت چاپ: اول
توضیحات:آسمان و جهان، ترجمه جلد چهاردهم بحار الانوار از مجموعه بیست و پنج جلدی مطابق جلد پنجاه و چهار از مجموعه صد و ده جلدی است.
جلد ششم
بنام خداوند بخشنده مهربان
[ادامه ابواب آدمى، روح، بدن، اجزاء بدن، قواى روح و تن، احوال روح و تن]
باب چهل و هشتم: در تشريح بدن نزد حكماء و اطباء، و در آن چند فصل است
[فصل اول] 1- در بيان اعضاء بنيادى تن
گفتند:، خداى سبحان اندام جاندار را براى حكمت و صلاح گوناگون آفريده از: استخوان، پى، ماهيچه، اوتار، رباطات، رگ، پردهها و پوست، گوشت، پيه، رطوبت، و غضروف كه نرمه استخوانست و اينها تيكههاى ساده تنند.
و از هر كدام اندامى براى زيست تن آفريد و بهم وابسته چون كاسه سر، مغز، دو آرواره، چشم، گوش، بينى، دندان، زبان، حلق، گردن، مهرههاى پشت مخ حرام ميان آنها، دنده، و استخوان، سينه، گلوگاه، بازو، ساعد، بند دست، استخوانهاى كف، انگشتان، ناخن، سينه، شش، دل، روده سرخه، معده، پستان، زهدان. زهار، ران، ساق، قدم، پاشنه، و كعب و جز آن.
چهار از آنها رئيسند و شريف، مغز، دل، كبد، و تخمها، زيرا يكم سرچشمه حس و جنبش است، و در دوم نيروى زندگى و در سوم نيروى خوراك و هر سه براى شخص بايستند، و در چهارم نيروى زايش و نژاد است كه براى ماندن
نوع نياز بدانست، و بدان شكل و مزاج و ماده كه از عوارض بايست هر نوع جانداريست كامل گردد، و هر كدام از سه تاى نخست بديگرى وابسته و نيازمند است زيرا اگر كبد نبود كه غذا سازد و باعضاء ديگر پردازد همه نابود ميشدند و اگر گرمى دل بدان نمىرسيد اثر نداشت و اگر مغز بوسيله شرائين گرم نميشد و كبد بوسيله رگهاى بالا غذا بدان نميداد. طبعش كه مايه كار او است نميزيست، و اگر مغز ماهيچه سينه را نميجنبانيد، دم زدن نبود، و هوا بدل نميرسيد كه حرارت غريزى تن، از آن برخيزد، ولى رئيس مطلق همان دل است كه نخست پديده تن جاندار است و سرچشمه روح كه وسيله حس و حركت است در مغز و از آن باندام ديگر برآيد و جانى كه مبدأ خوراك گرفتن و نمو است بكبد رسيد، و از آن باندام ديگر خزد،فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ.
سپس بدان كه استخوانها چند نوعند، دراز، كوتاه، پهن، باريك، تو پر و تو خالى كه هر كدام مصلحتى دارند، و برخى پايه و بنياد تنند، برخى سپر و نگهدار آن، برخى ساز و برگ دفاع برخى در ميان بندها جاى دارند و برخى پيوند ماهيچهها هستند كه بدان نياز دارند.
و رويهم همه استخوانها ستون و پايه تنند و از اين رو سخت آفريده شدند و آنچه جز اين سودى ندارد تو پر است گر چه سوراخ و روزنه لازم را دارد و آنچه ابزار حركت است يكپارچه و ميان تهى است تا نياز بايستگاه خوراك نداشته باشد و سست شود، بلكه جرمش سخت و غذايش مخ است كه درون آنست سود تهى بودنش سبكى است و يكپارچه بودنش نشكنى و مغز درونش براى اينست كه هميشه تر و روغنى باشد و خشك نشود تا بر اثر جنبش سخت بشكند و چون ميان پر باشد و آنجا محكمتر باشد تهيگاهش اندك است، و آنجا كه بايد بيشتر سبك باشد بيشتر است، برخى استخوانها نرمند و نفوذ پذير تا بو كش باشند مانند استخوانهاى زير مخ.
استخوانهاى سراسر تن بهم پيوند و ميان تيكههاى آن فاصله چندانى نيست و
همه يكپارچه نيستند براى اينكه برخورد يك جا مايه شكست و درد همه جا نشود و تن بتواند همه طور بچرخد و بجنبد، و از اين رو هر كدام بشكلى باشند كه موافق با آنند در هدف، و آنچه بايد گاهى باهم حركت كنند و گاهى تنها با دقيقهاى كه از يك سوى استخوان روئيده و بسوى ديگر پيوسته پپوند شده و آن جسمى است سفيد او بيجان و يك سوى استخوان سر كى دارد و در استخوان ديگر گوديست باندازه در آمدن اين سركها در آن و جا گرفتن و آنچه بدين شكل است بندهاى استخوانها است كه بوسيله آنها يكى حركت ميكند و ديگرى بجاى خود ميماند و بخاطر پيوندى كه دارند مىتوانند باهم حركت كند و در حكم يك استخوان باشند، و چون استخوانها و اندام ديگر خود بخود حركت ندارند و محرك خواهند و بايد حركت پذير باشند از سر چشمهى حس و حركت كه مغز است پيوست اثر بخشى دارند بوسيله پيها كه ماده نرم و چسبنده دراز در ظاهر توپرى هستند جز پى ميان تهى و چشم و سود آنها اينست كه مغز بوسيله آنها باعضاء ديگر حس و حركت ميدهد و در درجه دوم گوشت را سخت ميكنند و تن را نيرومند، و تنها باستخوان نچسبند ولى بوسيله گوشت و رباط بچسبند، زيرا اگر بىخودش باستخوان بزرگى بچسبد يا نتواند آن را بجنباند يا حركتش سست باشد، بويژه نزد پخش شدن و ريشه ريشه شدن آنها در اندام كه بهره يكعضو از بن پى بسيار كوچكتر شده و از سرچشمه خود دور شده، از اين رو پى پيش از رسيدن بعضوى كه بايد بجنباند ميان گوشت و پرههاى رباط پخش شود و تشكيل ماهيچه دهد باندازه عضوى كه بايدش حركت داد و باندازه نياز بدان و يكسو بودن با عضو متحرك و از آن سو كه پهلوى عضو متحرك است از دو طرف ماهيچه و ترى رويد كه جسمى است مركب از پى و رشته روئيده از استخوان كه از گوشت پاك است و بچسبد بدان عضوى كه بايد آن را بجنباند از طرف فرود آن، و از اينجا بوسيله بافت ماهيچه با كشش وتر بسوى بن آن بسختى بهمه عضو حركت كند زيرا وتر بفرود آن پيوند است.
و اگر ماهيچه بزرگ باشد و چند وتر دارد و بسا چند ماهيچه در حركت يك
عضو همكارى كنند، و بسا كه ماهيچه بسيار خرد است و وتر ندارد، و اگر عضو بچند سوى مخالف هم حركت دارد، ماهيچههائى كه جايشان مخالف هم است وجود دارد كه هر كدام آن را بدان سو كشانند هنگام حركت و آنكه مخالف كار او است از كار بيندازد و چون دو ضد با هم بكار افتند، عضو استوار گردد و كشيده شود و بايستد، مثلا كف دست را اگر ماهيچههاى درون ساعد بكشند تا شود و اگر ماهيچه پشت دست، واپس گردد، و اگر هر دو آن را باهم بكشند راستا شود و ميان هر دو بجا ماند، و مبدء حس و حركت اندام گاهى يك پى است و گاهى دو تا، و اثر بخشى پى در حس و حركت براى اين است كه نيروى لامسه دارد، و نيروى حركت از اثر روح حيوانيست كه از مغز در آن پخش شود، و نيروى لامسه در همه پوست تن و بيشتر گوشت و پردهها و جز آنست براى پخش همان روح حيوانى جز در اندامى كه بيجانى بايدش مانند كبر و سپرز و قلوه و استخوان، و اين نيرو است كه كيفيات اوليه را از گرمى و سردى، و ترى و خشكى دريابد و هم سبكى و سنگينى و نرمى و زبرى و سختى و هموارى و وارفتگى و چسبندگى همه را بسائيدن دريابد و همچنين است نيروى حركت كه در همه اعضاء پخش است بوسيله روحى كه در ماهيچهها پخش است و چون اندام پائين تن كه از مغز دورند بايد حس و حركت بدانها رسد و فرود پى از مغز بدانها راهش دور است و محكم نيست، بعلاوه اگر همه پىها از مغز رويند بايد سر بزرگتر از اين باشد كه هست و بر تن سنگينى كند و از اين رو خدا- عزّ اسمه- در فرود كاسه سر سوراخى نهاده و مقدارى از مغز را كه مخ حرام است در آن برآورده، و براى اهميتى كه دارد با استخوان گردند و مهرههاى پشت آن را دژ بندى كرده بمانند دژ بندى مغز با كاسه سر و آن را با دژ بندى در طول تن كشانده و هر جا با عضوى برابر شده از آن يك پى برآورده كه از سوراخ مهره گردن و پشت بدرايد و باندامى كه آن پى بدان آيد بچسبد و از سرچشمه آن بدان حس و حركت بخشد، و اگر مغز آسيب سختى بيند همه تن حس و حركت را از دست بدهد، و اگر آسيب بهمان مخ حرام رسد اعضائى كه پى از آن بدانها آمده از حس و حركت بيفتند و آنچه
در فرود آنست فقط، زيرا مغز چون سرچشمه آنست و مخ حرام چون نهرى كه از آن روانست و پىها چون كوچك، و آغاز پىها كه از مغز و نخاع برايند نرمند و بدانها مانند و هر چه دور شوند سخت شوند تا پى كامل گردند، و بايد بدانى كه همه ماهيچهها با پرده نازكى پوشيدهاند و همه رودهها هم و آن پرده جسمى است لطيف و نازك بافته از پى و رشته تا وسيله حسّ و شعور عضوى باشد كه در آنست و خود بيجانست تا از درد جلوگيرى كند و شكل و وضع اندام بمانند و از پراكندگى و جدائى محفوظ شوند و بواسطه پى و رباط كه پرده ليف آنست باندام ديگر پيوندد، و هر چه در پرده بسته است و درون دندهها است پردهاش از يكى از دو پرده سينه و دل كه در درونند و اگر گرفته شده، و اندام گوشتين يا ليف مانندند چون گوشت ماهيچه يا ليف ندارند چون كبد، و هيچ جنبشى نباشد جز با ليف اما حركت ارادى بوسيله ليف ماهيچه است و يا حركت طبيعى است كه در رحم و رگها است، و حركت مركب از ارادى و طبيعى مانند جويدن با ليف مخصوصى است بهيئتى در وضع دراز و پهنا و خمى و وسيله جذب ليف دراز است و وسيله دفع، ليف فشار ده مايل به پهنى و براى نگهدارى ليف خميده.
اما رگها دو نوعند يك: زننده كه از دل رويند و شرايين نام دارند و دو حركت دارند، قبض و بسط و با قبض خود بخار دودى را از دل به دمزدن برآرند و با بسط خود هواى پاك و زلال بدرون كشند كه دل را آسايش بخشد و حرارة غريزيه را نيرو در همه تن، و همه دو پوسته آفريده شدند تا محكم باشند و بسبب جنبش آنچه در آنها است ندرند و آنچه در آنها است بتحليل نرود جز يك شريان كه آن را وريدى نامن كه يك پوسته است تا نرمتر و بسط و قبض روانترى داشته باشد، زيرا نياز بنرمش آن بيش از نياز به محكمى آنست، زيرا چنانچه منفذ هواء است منفذ خوراك شش است كه آن را از دل گيرد. و آن درون شش فرو رود و تيره تيره شود و گوشت شش هم نرم و نازك است و از تصادم نبض آن نگرانى نيست، و بايد خوراك با شتاب و آسانى بدان رسد، و آن كه دو پوستهاند درونى آن او از برونى سختتر است
زيرا چون آستر است كه رويه را نگهدارد و آنست كه بحرارت غريزيه برخورد دارد و حركت روح بدان آسيب رساند، و حكمت در اين بوده كه منفذ و روح و حرارت غريزيه با اين آستر محكم گردد.
دوم: رگهاى آرام كه از كبد رويند و اورده نام دارند و كارشان كشيدن غذاء است بكبد و رساندن آن از كبد باندام ديگر و همه يك پوسته دارند جز يكى بنام وريد شريانى كه دو پوسته سخت دارد، زيرا بگوشه راست دل فرو است و غذاى شش را بدل ميرساند، و گوشت شش نازك و سبك است و جز خون رقيقش نشايد، و برخى شرايين را جفت آوردهاند تا اورده را با خود پرده پوشانند و هر عضوى ميان آنها است بنوشانند و هر كدام از ديگرى نوش ميكند و چون در پشت از طرف درون جفت شوند شريان بر دوش وريد باشد تا پستتر بار بر اشرف باشد و آنچه از آن دو در اعضاء برويند شريان زير وريد است تا پوشيدهتر و نهانتر باشد و وريد سپر آن باشد.
و اما غضروف نرمتر از استخوان و خمبردارتر است و سختتر از اعضاء ديگر و سودش اينست كه استخوان باعضاء نرم خوب بچسبد و سخت و نرم بىميانجى بهم نچسبند تا نرم آزار كشد بويژه در هنگام ضربت و فشار، و براى آنكه بندهاى استخوانى ساينده بهم خوش همسايه باشند و از سختى هم را نكوبند و هر كدام بعضوى نيرومند كه بسيار سخت نيست تكيه زنند، اينانند اعضاء مانند كه از اعضاء ابزارى تركيب شدند، و همه از منى پديد شوند جز گوشت و پيه كه از خون پديد شوند.
فصل دوم: تشريح سر و اندام آن و آنچه دارد
1- كاسه سر كه خدايش براى نگهدارى مغز از آفت آفريده گرد و دراز است چون گرد مساحت بيشترى دارد از اشكال خط راستا با برابرى محيط آنها و براى آنكه چون گوشه ندارد كمتر اثر پذير است، و درازيش براى اينست كه روئيد نگاه اعصاب مغز است كه درازا هستند تا با هم فشار نياورند و كوفته شوند، و بسا برآمدگى جلو يا پس يا هر دو را ندارد.
كاسه سر از شش استخوان فراهم است، دو تا چون سقف و چهارتا چون ديوار و همه بهم پيوستند با درزهائى كه آنها را شئون سر نامند، و ديوارهها از تارك سخت- ترند چون آسيبرسترند و نياز به روزنه در آن بيشتر است تا بخار سوخته سر از آن برآيد و بر مغز سنگين نشود، و ديوار پشت سختتر است چون از ديدهبانى حواس نهانست.
در كاسه سر سوراخهاى بسياريست تا پى بسيار از آن درآيد و رگها و شرايين در آن برايند، و بخارهاى سوخته كه از استخوان بيرون نشوند از آن در آيند، و مغز از آنها پاك شود. و پرده سنگين و كلفتى كه بيانش آيد پايدار بماند و مغز سبك گردد، و بزرگترين سوراخش در فرود آنست در بر مهره پشت كه نخاع را بيرون دهد و باستخوان آرواره بالا كه دو گونه و دو گوش و دندانهاى بالا را دارد پيوست است و از 4 استخوان تركيب شده كه با درزهائى بهم پيوستند، سپس آرواره زيرين است كه دندانهاى زير را دارد، بدان نچسبيده زيرا نياز بحركت دارد و پيوستگاه آنها را زرفين نامند و بجز دندانها از دو استخوان فراهم شده كه در ميان چانه درزى دارند، و زير كاسه سر از سوى پشت در ميان آن آرواره بالا استخوانى فروهست كه تهيگاه پديد آمده از تقسيم اين استخوانها را پر كرده