بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 107

اهل دوزخش از گند ناى او در آزار بودند و روايت است كه نايش در دوزخ كشيده ميشد.

«ولى آنان كه كافرند ميبندند بر خدا دروغ» يعنى دروغ بندند كه اينها را خدا حرام كرده است نفهمى را ويژه بيشتر آورد كه پيرو سران بودند كه نميفهميدند دروغ است مانند خود سران، و گفتند: يعنى بيشترشان حرام و حلال را تميز ندهند و كمترشان معاندند.

اخبار باب‌

1- در معانى الاخبار- 148: بسندى از امام ششم در قول خدا عزّ و جلّ‌ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍتا آخر فرمود: مردم جاهليت چون شترشان دو قلو ميزائيد ميگفتند بهم پيوسته و كشتن و خوردنش را روا نميداشتند و چون ده تا ميزائيد آن را سائبه ميدانستند و سوارى و باربرى و شيرش را حلال نميدانستند و حام فحل شتران بود كه حلالش ندانستند و خدا عزّ و جلّ فرو فرستاد كه او هيچ كدام اينها را حرام نكرده، عياشى در (1: 347 تفسيرش) مانند آن را آورده.

2- در معانى الاخبار: 148- روايت است كه بحيره شتريست كه پنج شكم زائيده و اگر پنجم نر بوده آن را ميكشتند و مرد و زن ميخوردند و اگر ماده بوده گوشش را شكاف ميدادند و بر زن و مرد گوشت و شيرش حرام بوده و چون ميمرده بر زنها حلال بوده و سائبه شترى بود نذر براى بهبودى از بيمارى و رسيدن بخانه، وصيله گوسفندى كه هفت شكم آورده اگر هفتم نر بوده سرش را ميبريدند و مرد و زن از آن ميخوردند و اگر ماده بوده در رمه رها ميشده و اگر نر و ماده هر دو بوده گفتند ببرادرش پيوسته و آن را نميكشتند ولى گوشتش بر زنها حرام بوده جز اينكه بميرد و آنگه بر مرد و زن حلال شود، حام فحلى كه به پشت نبيره‌اش بر آمده و گفتند پشت خود را غرق كرده است و سوارش نميشدند و در


صفحه 108

آب و چرا آزاد بود.

3- عياشى- 1: 348-: بسندى كه امام ششم فرمود: بحيره آن بود كه فرزند فرزندش ميزاييد و بحيره ميشد.

4- در تفسير على بن ابراهيم در قول خداما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍتا آخر بحيره گوسفندى كه پنج شكم زائيده و در ششم عرب گفتند بحيره است و آن را نذر بت كردند و در آب و چرا آزاد نمودند، وصيله بگوسفندى كه پنج شكم آورده و ششمى نر و ماده دو قلو بوده و ماده را نذر بت ميكردند و گفتند ببرادرش پيوسته و گوشتش بر زنها حرام بوده، حام جدّ جدّ شتر بوده كه ميگفتند: پشت خود را غرق كرده و حام نام ميگرفته و سوارش نميشدند و در آب و چرا آزاد بوده و بارش نميكردند و خدا همه آنها را رد كرد و فرمود:ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍتاأَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ‌.

باب چهارم نادر است و در سوار شدن شترهاى باردار نجاست خوار است‌

1- در مكارم- 138- رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله نهى كرد از خوردن گوشت و شير شتر نجاست خوار و بار كردن پوست بر آن، و از اينكه مردم سوارش شوند تا 40 شب بآن علوفه پاك دهند.

بيان: حكم خوردن گوشت و نوشيدن شير حيوانات نجاستخوار بيايد، و نهى از سوارى و باربرى آنها گويا از روى كراهت باشد، اصحاب حج رفتن با شتر نجاستخوار را مكروه شمردند، در منتهى گفته: حج و عمره بر شتر نجاستخوار مكروه است و آن شترى است كه تنها عذره آدمى خورد كه حرامست و حج بر آن مكروه است و دليل آن كه شيخ بسند خود از على7آورده كه مكروه است حج و عمره بر شترهاى نجاستخوار- در تهذيب (ج 1 ص 572).

2- در معانى الاخبار- 223- چاپ غفارى: بسندش از امام ششم7كه هر


صفحه 109

كه سوار شتر باردار شود و از آن بيفتد و بميرد و بدوزخ رود. در فقيه 2 ص 309 بسندش از محمّد بن سنان مانندش آمده.

صدوق- ره- در هر دو گفته: مقصود اينست كه مردم روى بار شتر سوار ميشدند و بى‌دست گرفتن بجهاز شتر پائين مى‌افتادند و آن غدقن شده تا عمداً نيفتد و بميرد و خودكشى كرده باشد و سزاوار دوزخ گردد و اين حديث نهى از سوار شدن بر شتر باردار نيست و همانا نهى از فرو افتادن از آنست بى‌دستگيره و حديثى هم كه گفته: هر كه سوار شتر باردار شود بايد وصيت كند نهى از آن نيست بلكه امر بوصيت است چنانچه گفتند: هر كه بحج يا جهاد رود بايد وصيت كند كه نهى از حج و جهاد نباشد، و مردم جز بر شتر باردار سوار نميشدند و همانا كجاوه‌ها تازه پيدا شدند و در گذشته معروف نبودند- پايان- بيان: در نهايه گفته: زامله شتريست كه گندم و كالا بار دارد.

و والد- قده- گفته است ظاهر اينست كه سوارى آن با دسترسى بجز آن مكروه است چون در معرض ضرر است و شايع است كمتر كسى سوار آن شود و نيفتد، و يكى گفته سبب نهى اينست كه آن را براى باربرى اجاره كند و روا نيست بى‌اجازه مكارى بر آن سوار شود. ولى خبر دوم آن را نپذيرد، و ظاهراً مقصود شتران سركشى باشند كه هنوز رام نشدند، و اينكه فرموده كجاوه‌ها تازه پيدا شدند بسا منظورش شيوع آنها باشد و اگر چه آن هم جاى گفتگو است زيرا ذكر كجاوه در اخبار بسيار شده.


صفحه 110

باب پنجم آداب شير دوختن و چراندن و در آن نوادرى است‌

1- در معانى الاخبار- 284- بسندى كه مردى شترى را نزد پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله دوشيد و او فرمودش كمى در آن بگذار كه شيرآور باشد. ميفرمايد همه شير پستان را مدوش و اندكى در آن بنه كه شير بالا را بكشد و اگر پستان تهى گردد آمدن شير در آن پس افتد.

بيان: در نهايه (2: 25) گفته: آن حضرت ضرار بن ازور را فرمود تا شترش را بدوشد و باو فرمود: شير كمى در پستانش بگذار و همه را ندوش، و مانند آن را گفته.

و در مجازات النبويه (250 چاپ قاهره) گويد: و از اين باره است كه فرموده بكسى كه شترى دوخته: وانه كشنده شير را، سيد گفته: اين استعاره است كه و مقصود اينست كه در پستان شتر اندكى شير بجا نهد و آن را تهى نكند، زيرا آنچه در آن ماند، شير بالاتر را بكشد و درزيدن شير را بيفزايد و گويا مانده شير را ميخواند و جايگاه آن مى‌شود و چون همه را بكشد جوشش آن را كند سازد و درزيدن آن را كم كند.

2- در محاسن- 641-: بسندى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله فرمود: جايگاه گوسفند را پاك كنيد و گرد آنها را بگيريد كه از جانداران بهشتند.

3- و از همان- 642-: بسندى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله فرمود: رغام گوسفند را پاك كنيد و در جايگاه آنها نماز بخوانيد كه از جانداران بهشتند، فرمود رغام آب بينى آنها است.

4- در كافى- 6: 544 فروع-: بسندش تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله كه جايگاه‌


صفحه 111

آنها را پاكيزه كنيد و رغام آنها را پاك كنيد.

توضيح: رغام بضمه خاك است و شايد مقصود ستردن خاك است از آنها و پاكيزه كردن آنها است و در يكى از نسخه‌هاى محاسن رغام بعين بى‌نقطه است و آن مناسب تفسير برقى است در حديث شماره 3 ولى بيشتر نسخه‌هاى كافى به نقطه دار است، و اين تفسير و خلاف در روايات عامه هم هستند، جزرى در راء و عين بى‌نقطه گفته: در حديث است كه: نماز كنيد در جايگاه گوسفند و دست كشيد رعامش را» رعام آبى است كه از بينى آنها فرو ريزد.

وانگه در باب راء و غين نقطه دار گفته: در حديث ابى هريره است كه «نماز كن در آغل گوسفندان و دست كش برغام آنها» كه برخى آن را با غين نقطه دار روايت كرده و گفته مقصود آب بينى آنها است بهمان معناى مشهور كه با عين بى‌نقطه است، و بسا مقصود از آن ستردن خاك است از آنها براى پرورش و بهسازى آنها- پايان- 5- در علل (3: 250): بسندش از هشام بن سالم كه بامام ششم گفتم چگونه قوم لوط دانستند مردانى نزد لوط آمدند، فرمود: زنش بيرون ميشد سوت ميكشيد و ميشنيدند و مى‌آمدند و از اين رو سوت زدن بد است.

6- در محاسن- 642- بسندى از جعفرى كه شنيدم ابو الحسن7ميفرمود سوت مزن بگوسفندت كه ميروند و بنگ بدانها كه ميگردند.

بيان: در قاموس گفته: صفير بى‌ها از آوازها است و سوت براى خر واداشتن او است به آب و اين دلالت دارد بر خوب نبودن سوت زدن براى گوسفند، و در باب طيره و عدوى گذشت آنچه دلالت دارد از راهى به نهى سوت زدن و بر جواز آميختن جانور كچل با جز آن و اينكه واگيره نيست.


صفحه 112

باب ششم سبب نامگذارى جانداران و آغاز آفرينش آنان‌

1- در علل- 1: 2 و 3-: بسندى تا امير المؤمنين7كه در پاسخ پرسش يهودى فرمود: همانا به اسب گويند اجد براى اينكه نخست كسى كه سوار اسب شد قابيل بود روزى كه برادرش هابيل را كشت و مى‌سرود:

اجد اليوم و ما+ ترك الناس دما يابم امروز كه واننهد كس خون رها و از اينرو به اسب گفتند: اجد، و باستر گفته شد: عد، براى اينكه نخست كسى كه سوار استر شد آدم7بود كه پسرى داشت بنام «معد» و شيفته جانوران بود، و استر آدم را ميراند و چون استر مى‌ماند، آدم فرياد ميزد: اى معد آن را بران، و استر با نام معد انس گرفت، و مردم بجاى معدّ، گفتند: عد و همانا به الاغ خر گفتند زيرا نخست كسى كه سوارش شد حوّاء بود كه الاغى داشت و سوارش ميشد براى زيارت گور پسرش هابيل و در راه خود ميگفت «وا حرّاه» و چون اين سخن را ميگفت الاغ راه ميرفت و چون نميگفت سست ميكرد و مردم بجاى آن حرّ ميگفتند.

بيان: اجد از اجاده يعنى خوب ميگريزم چون مردم خونخواهى ميكنند يا از وجدان دريابم كه مردم خون را واننهند. يا با دال تشديد دار است يعنى بكوشم و بمعنى يكم برگردد، و بسا گفته شود «و ما» تصحيف «دما» است يعنى امروز انتقام خون را از دشمنم گرفتم، و «ترك الناس دما» گفته امام7است و بنا بمعنى يكم و دوم ظاهر اينست كه كلمه اجد براى راندن اسب باشد چنانچه عدّ، عدّ، ولى مشهور اينست كه براى راندن شتر است، در قاموس گفته: عدعد براى راندن استر است، حرّ راندن شتر چنانچه براى ميش حيه گويند- پايان- گويا نخست براى راندن خر بوده و عدّ براى استر، و چون شتر نزد عرب بيشتر بوده براى آن بكار رفته.


صفحه 113

2- در علل- 2: 70: بسندش از عبدوس بن ابى عبيده كه شنيدم حضرت امام رضا7مى‌فرمود: نخست كسى كه سوار اسب شد اسماعيل بود، اسب وحشى بود و سوارى نميداد، خدا عزّ و جلّ آن را از كوه منى براى اسماعيل فراهم كرد و همانا اسب را عراب ناميدند براى آنكه نخست اسماعيل بر آن سوار شد.

بيان: يعنى اسب خوب را عربى ناميدند چون نخست سوار بر آن اسماعيل بود كه ريشه عرب است و جد آنها است در نهايه گفته: (2: 88) عرب نام اين تيره معروف مردم است كه مفردى ندارد، خواه چادرنشين بيابان باشند يا در شهرها، و منسوب بدان را اعرابى و عربى گويند، و در حديث سطيح است كه «ميكشد اسبهاى عرابى را» يعنى وابسته بعرب، ميان اسب و آدم جدا كردند، آدم را عرب و عربى گفتند و اسب را عراب.

3- در امان الاخطار- 97- در حديثى از ابن عباس كه چون اسماعيل بالغ شد خدا از دريا صد اسب برآورد و در مكه تا خدا خواست ميچريدند و بدر خانه او آمدند و آنها را افسار زد و آماده كرد و سوار شد.

4- در حديث ديگر است از محمّد بن مسلم (از مسلم بن جندب خ ب) نخست كس كه سوار اسب شد اسماعيل بود.

5- در علل- 1: 35-: بسندش از ابن عباس كه اسب عربى وحشى بود در سرزمين عرب، و چون ابراهيم و اسماعيل پايه‌هاى خانه را برآوردند فرمود:

البته بتو گنجى دادم كه بكسى پيش از تو ندادم، گفت: پس ابراهيم و اسماعيل بيرون شدند تا بكوه جياد برآمدند و گفتند الا هلّا الا هلّا و در سرزمين عرب اسبى نماند جز نزد ابراهيم آمد و رام او شد و سر بر كف او نهاد، و براى همين جياد ناميده شدند، و پيوسته اسبها از خدا خواهند كه آنها را محبوب صاحبان خود سازد. و اسبها پيوسته زنده بودند تا سليمان آنها را برگرفت، و چون او را دل بردند فرمود تا گردن آنها را زدند و همه را پى كردند تا 40 اسب زنده ماندند.

بيان: فيروزآبادى گفته: هلّا راندن اسب است ... و خيل چند اسب را


صفحه 114

گويند و مفرد ندارد يا مفردش خائل است چون بتكبر راه رود، و جوهرى گفته:

جواد اسب رهوار است و جمع آن جياد و اجياد است كه اجياد نام كوهى است در مكه كه براى اينكه جايگاه اسبهاى تبّع شد اين نام را گرفت، و قيقعان هم ناميده شد كه جاى اسلحه او بود، و در قاموس گفته: اجياد: گوسفند است و زمينى يا كوهى در مكه كه جاى اسبهاى تبّع بوده- پايان- و اين خبر دلالت دارد كه نام كوه جياد است بى‌الف و بسا كه الف از زبان راويان يا خامه نسخه برداران افتاده باشد و مؤيدش آنست كه دميرى آن را از ابن عباس بلفظ اجياد روايت كرده كه بيايد و اينكه گفته دل او را بردند الخ در برخى نسخه‌ها نيست و گويا مصنف در پايان او را قلم زده چون مخالف عقيده او است در اين داستان چنانچه بتفصيل در باب خود گذشت، و اين موافق روايت مخالفين است.

6- در كافى- 5- 47 فروع-: بسندش از امام ششم7كه اسب در بلاد عرب وحشى بود و ابراهيم و اسماعيل به كوه جياد برآمدند و فرياد كردند، الا هلمّ الا هلم، فرمود: اسبى نماند جز فرمانبر آنها شد در محاسن- 630- از چند كس مانندش آمده 7- در حياة الحيوان- 1: 224 و 225- بنقل از تاريخ نيشابورى بسندش از امام يكم7كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله فرمود: چون خدا خواست اسب را آفريند بباد جنوب فرمود: من از تو خلقى آفرينم و او را عزت دوستان خود و زبونى دشمنانم و جلال فرمانبرانم سازم، باو گفت پروردگارا بيافرين و از آن مشتى برگرفت و اسبى آفريد و فرمود تو را عربى آفريدم و خير را به پيشانى تو بستم و غنيمت‌ها را بدوش تو فراهم كردم و تو را در وسعت روزى جاى دادم و ديگر جانوران را كمك كار تو ساختم، و صاحبت را بر تو مهربان كردم و تو را بى‌بال پرنده نمودم، تو براى جستن هستى و براى گريختن، و بر پشت تو مردانى آورم كه مرا تسبيح گويند و تهليل و سپاس و تكبير، سپس فرمود تسبيح و تهليل و تكبيرى صاحبش نگويد جز كه او بمانندش پاسخ گويد: