بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 136

و ابو داود و نسائى بسندى از امير المؤمنين روايت كردند كه استرى براى رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله پيشكش آوردند و آن را سوار شد و على7گفت: اگر ما خر را بماديان بپرانيم مانند آن را داريم، رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله فرمود: همانا اين كار را آنها كنند كه ندانند، ابن حبان گفته: يعنى نميدانند كه غدقن شده، خطابى گفته گمان ميرود كه مقصود همين باشد- و با اينكه خدا داناتر است- اگر خر را بماديان اندازند، سود بسيارى از اسب معطل مانند، و شماره آنها كم گردد و از فزايش بمانند، با اينكه نياز باسب براى سوارى و تاختن و جستن باشد و نبرد با دشمن و با آن غنائم را بدست آرند، و گوشتش خوردنى است، و از غنائم سهمى دارد چون سهم اسب سوار، و استر هيچ كدام از اين فضائل را ندارد.

و پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله خواسته اسب فراوان باشد و نژادش فزون گردد براى سود و صلاحى كه دارد، و اگر اسب نر را بماده الاغ پرانند بسا كه در غدقن در نيايد جز اينكه كسى حديث را تفسير كند باينكه براى نگهدارى اسب است از هم جفتى با خر و آميختن آب آنها بهمدگر تا جاندار دورگه نباشد چون جانداران دورگه از پدر و مادر خود بدترند و درنده‌تر مانند كفتار و همگنانش.

وانگه استر جانداريست نازاد نه نژاد دارد و نه فزايش، نه سرش را برند و نه زكاتش را دهند، سپس گفته ولى من اين نظر را درست ندانم زيرا خدا تعالى فرموده «و اسبان و استران و خران براى سوار شدن شما است و براى زيور، 8- النحل» و ذكر استران بهمراه اسبان و خران براى منت نهادن با همگانست.

و آن را بنام ويژه خود آورده چون نياز برآر و سودمند است، چيز بد نكوهش را سزد نه ستايش را و نه مايه منت نهادن گردد، و پيغمبر استر را بكار گماشته و آن را داشته و در حضر و سفر سوارش شده، و اگر بد بود آن را نميداشت و بكار نميگماشت.

و مسلم از زيد بن ثابت روايت كرده كه پيغمبر سوار استرى بود در نخلستان‌


صفحه 137

بنى نجار و همراهش بوديم و ناگاه او را يك‌ور كرد و نزديك بود بيندازدش، ناگاه شش تا چهار گور در آنجا بود و فرمود: چه كسى مرده‌هاى اين گورها را ميشناسد مردى گفت: من، فرمود: كى اينها مردند؟ فرمود بت پرست مردند، پس فرمود:

اين امت در گور خود گرفتار شوند، اگر نبود كه همدگر را بگور ميكردند البته دعا ميكردم خدا عذاب گور را بشما شنواند چونان كه من شنوم.

سپس رو بسوى ما كرد و فرمود: پناه بريد بخدا از عذاب قبر، گفتيم پناه بخدا از عذاب گور، فرمود: بخدا پناه بريد از هر فتنه آشكار باشد يا نهان گفتيم پناه بخدا از هر فتنه آشكار باشد يا نهان، فرمود: بخدا پناه بريد از دجال، گفتيم پناه بخدا از دجّال.

و در مجمع اوسط طبرانى است از حديث انس، گفت: مسلمانان روز حنين گريزان شدند و رسول خدا سوار بر استر شهباء خود بود بنام دلدل و رسول خدا6باو فرمود: اى دلدل فرو شو و شكم خود را بزمين چسباند تا پيغمبر مشتى خاك بر گرفت و بروى آنها پاشيد و فرمود: (حم لا ينصرون) گفت پس آن مردم گريزان شدند، و تيرى بدانها نزديم و نيزه‌اى بدانها فرو نكرديم و شمشيرى بدانها نياختيم‌[1].

و در آنست از حديث شيبة بن عثمان كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله بعمويش عباس فرمود در روز حنين كه از خاك بمن بده، و خدا سخنش را به استر فهماند و او فروشد تا نزديك شد شكمش بزمين رسد، و رسول خدا6مشتى ريگ برگرفت و بچهره آنها پاشيد و فرمود: زشت باد اين چهره‌ها «حم، لا ينصرون».

[1]در نهايه- 1: 296- در حديث جهاد است كه چون شبيخون ديديد بگوئيد: حم لا ينصرون، گفتند يعنى« بار خدايا يارى نميشوند» و منظور خبر است نه دعاء زيرا اگر دعا باشد بايدش گفت:« لا ينصروا» بجزم و گويا فرموده بخدا پيروز نشوند و گفتند: سوره‌هاى حم‌دار شرافتى دارند و خدا آگهى كرده كه براى شرف آنها از آنها كمك گرفته شود براى فرو آمدن نصرت از خدا( از پاورقى ص 192).


صفحه 138

و طبرانى و ابو نعيم از طرق درست از خزيمة بن اوس آوردند كه نزد پيغمبر6كوچيدم و در برگشت وى از تبوك نزد او رفتم و بر او سلام كردم و شنيدمش ميفرمود: اين حيره را براى من برآوردند و البته شما آن را برگشائيد، و اين شيماء دختر نفيله اسديه بر استرى شهباء سوار است سرپوشى سياه بر سر بسته است گفتم: يا رسول اللَّه اگر ما بحيره درآمديم و او را بدين وصف ديديم او از آن من باشد؟

فرمود: از تو باشد.

و بهمراه خالد بن وليد بحيره درآمديم و نخست شيماء دختر نفيله بود چنانچه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود سوار بر استرى بود و سرپوش سياهى بسر بسته بود، و من بدو چسبيدم و گفتم: رسول خدا6او را بمن بخشيده، و خالد از من گواه خواست و گواه آوردم و او را بمن واگذارد و برادرش عبد المسيح آمد و گفت او را بمن ميفروشى؟ گفتم: آرى، گفت: هر چه خواهى بگو گفتم: بخدا از هزار درهم كم نكنم، و هزار درهم بمن داد و بمن گفت: بخدا اگر صد هزار درهم گفته بودى بتو ميدادم گفتم: بيش از هزار درهم نخواهم، طبرانى گفته: بمن رسيده كه دو گواه او محمّد بن مسلمه و عبد اللّه بن عمر بودند.

و در باره خر گفته: در جانداران نباشد كه بجز بر هم جنس خود پرد و آن را آبستن كند جز خر و اسب، و چون 30 ماهه شد بپرد، نوعى از آن بار برد و نوعى نرم كفل است و تند دو كه از اسب يابو پيشى گيرد.

و از شگفتى كارش اينست كه چون بوى شير شنود از ترس خود را در بر او افكند بقصد گريز، و براهى كه رفته گرچه يك بار باشد رهبر است و گوش تيزى دارد.

مردم در ستايش و نكوهشش گفتارهاى جدا دارند روى هدف خود، چنانچه خالد بن صفوان و فضل بن عيسى رقاشى سوارى خر را بر سوارى يابو گزيده بودند خالد را يكى از سروران بصره سوار خر ديد و گفت: اى صفوان اين چيست؟ گفت خريست از نژاد رنجبران، پياده‌ها را بدوش‌


صفحه 139

گيرد و بسر گردنه رساند. دردش كم و دارويش سبك است، و ما را باز دارد كه روى زمين زورگو باشيم و از مفسدان گرديم.

و فضل را از خر سواريش پرسيدند گفت: كم هزينه‌تر و پركمكتر از جانداران ديگر است، فرو افتادنش پائينتر است و بالا رفتن بر آن آسانتر يك اعرابى سخن او را شنيد و با آن معارضه كرد كه خر عيب است و الاغ ننگ است، آوازى زشت دارد، نه خون بند است بعنوان ديه و نه كابين زنان شود و آوازش زشت‌تر آوازها است.

زمخشرى گفته: خر نمونه‌ايست در نكوهش و سركوفت و دشنام، و نشانه هراس آنها از نام بردنش اينست كه او را دراز گوش گويند چنانچه از چيز پليد كنايه آورند، و نام خر بردن در مجالس صاحبان مروت بى‌ادبى محسوبست و برخى عرب از سوار شدن خر رو گردانند گرچه برنج پياده‌روى افتند.

مروت را جوهرى بآدميت تفسير كرده و ابن فارس بمردانگى، و گفتند مروت آن كس دارد كه خود را از پستيها نگهدارد و نزد مردم بدنام نباشد، و گفتند مروت دار آنست كه بروش همگنان خود باشد در هر جا و هر وقت، دارمى گفته: گفتند مروّت در پيشه است و گفتند: در آداب دين است چون خوردن و فرياد ميان جمع بسيار، و راندن سائل و كم كارى در خير با توانائى، و پر مسخره كردن و خنديدن و مانند آن- پايان- و از جعفر بن محمّد الصادق7روايت شده كه مرد خوبى در بنى اسرائيل بود و با خدا رفتار خوشى داشت و زنى داشت كه بدو دريغ ميورزيد و زيباتر زنان دوران خود بود، و در زيبائى و خوبى بى‌نهايت بود، و در خانه را بروى آن زن قفل ميزد، و روزى آن زن جوانى را ديد و عاشق او شد، و كليدى براى در خانه ساخت و شب و روز هر گاه ميخواست نزد آن زن مى‌آمد و شوهرش نميفهميد.

و زمانى دراز بدين روش پائيدند و روزى شوهرش كه اعبد و ازهد بنى‌


صفحه 140

اسرائيل بود بآن زن گفت: رفتارت با من دگرگون شده و سببش را نميدانم و دلم بر تو نگران شده و آن زن را دوشيزه بهمسرى گرفته بود، و ميخواهم برايم سوگند بخورى كه جز من با مردى آشنا نشدى، بنى اسرائيل كوهى داشتند بيرون شهر كه بدان سوگند ميخوردند و نزد آن محاكمه ميكردند و نزد آن كوه جوئى روان بود، و كسى سوگند دروغ نزد آن نميخورد جز نابود ميشد.

زن گفت: چون نزد كوه برايت سوگند خورم دلت پاك مى‌شود؟ گفت آرى، گفت هر گاه بخواهى ميخورم و چون عابد دنبال كارش رفت جوان نزد زن آمد و گزارش كار خود را با شوهرش بدو داد و گفت: ميخواهد مرا نزد كوه سوگند دهد و گفت نميتوانم سوگند دروغ بخورم و نه بشوهرم راستش را بگويم، جوان سرگردان شد و گفت: پس چه ميكنى؟ آن زن گفت فردا تو بامداد جامه چهارپادار بپوش و خرى برگير و بر در شهر بنشين تا چون بيرون شديم از شوهرم بخواهم خر تو را برايم كرايه كند و چون كرايه كرد پيش رفت و مرا بردار و بالاى خر گذار، تا براستى برايش سوگند بخورم كه دست كسى جز تو و دست اين چهارپادار بمن نرسيده، جوان گفت بچشم بسيار خوب و چون شوهرش آمد باو گفت: برخيز نزد كوه بيا تا بدان سوگند خورى گفت من توانا نيستم پياده بروم، گفت بيرون شو و اگر چهارپا دارى يافتم برايت كرايه كنم، برخاست و پيراهن نپوشيد. و چون با شوهرش بيرون شدند، ديد جوان چشم براه اوست و باو فرياد زد اى چهارپا دار خرت را به نيم درهم بمن كرايه ميدهى تا كوه؟ گفت: آرى، و پيش دويد و او را برداشت و سوار خر كرد.

و رفتند تا بكوه رسيدند و زن بجوان گفت: مرا فرود آر تا بكوه بالا روم و چون جوان نزد او رفت خود را از بالا سر بزير انداخت عورتش نمايان شد و بدان جوان دشنام داد و او گفت: بخدا من گناهى ندارم، سپس دست دراز كرد و بكوه ماليد و سوگند خورد كه كسى بمن دست‌نزده و آدمى چون تو از روزى كه ترا شناختم بمن نگاه نكرده جز تو و اين چهارپادار، و آن كوه سخت بخود لرزيد و فروريخت‌


صفحه 141

و منكر بنى اسرائيل شد و اينست معنى قول خداى تعالى «اگر چه نيز بكمك آنها كوه را از جا كند» و در روايت بيهقى است از ابن مسعود كه پيغمبران سوار خر ميشدند و جامه پشمين ميپوشيدند و گوسفند ميدوشيدند و پيغمبر6سوار خرى مى‌شد بنام «عفير» بعين بى‌نقطه و ضمه‌دار، و قاضى عياض آن را بغين نقطه‌دار ضبط كرده، و همه آن را غلط شمرده‌اند، و آن خر را مقوقس بدو هديه كرده بود، و فورة بن عمر جذامى خرى بنام يعفور خاكى رنگ به آن حضرت هديه كرد كه در بازگشت پيغمبر از حجة الوداع مرد، و سهيلى گفته: يعفور از افسوس بر مرگ پيغمبر پس از درگذشت آن حضرت خود را در چاه افكند.

و ابن عساكر در تاريخش بسندى از منصور آورده كه چون پيغمبر6خيبر را گشود بچيز سياهى برخورد كه با آن حضرت سخن گفت، و آن حضرت باو گفت: نامت چيست؟ گفت: يزيد بن شهاب خدا از نژاد نيايم 60 خر بر آورد كه جز پيغمبران بر آنها سوار نشد و من چشم براه تو بودم تا سوارم شوى، از نژاد نيايم جز من نمانده و از پيغمبران جز تو، و پيش از تو يك مرد يهودى سوارم ميشد، و برايش ميلغزيدم و مرا گرسنه ميداشت و به پشتم ميزد، پيغمبرش فرمود: تو يعفورى اى يعفور ماده الاغ ميخواهى؟ گفت نه.

و رسول خدا در كارهاش بر او سوار ميشد، و او را بدنبال هر كدام از يارانش ميخواست ميفرستاد و آن خر بر در خانه او مى‌آمد و با سر در را ميزد و چون صاحب خانه بيرون ميشد بدو اشاره ميكرد و او ميدانست رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله او را دنبالش فرستاده و نزد پيغمبر6مى‌آمد، و چون پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله درگذشت بر سر چاه هيثم بن ابى تيهان آمد و خود را از بيتابى برسول خدا صلى اللَّه عليه و اله در آن پرت كرد و چاه گور او شد.

در كامل ابن عدي در شرح حال احمد بن بشير و در شعب الايمان بيهقى است از اعمش بسندى از جابر بن عبد اللّه كه رسول خدا فرمود: مردى در صومعه عبادت ميكرد، آسمان باريد و زمين گياه روئيد و ديد خرى ميچرد، گفت: پروردگارا


صفحه 142

اگرت خرى بود با خر خودم ميچراندم، و اين بيكى از پيغمبران بنى اسرائيل رسيد و خواست بدو نفرين كند، و خدا تعالى بدو وحى كرد همانا پاداش بنده‌ها را باندازه خرد آنها دهم، و در حليه هم در شرح حال زيد بن اسلم چنين آورده.

و در كتاب ابتلاء الاخيار است كه: عيسى7بابليس برخورد و او پنج خر را ميراند كه بار داشتند و از بار آنها از وى پرسيد گفت بار بازرگانيست كه بدنبال خريدارانم فرمود: كالاى بازرگانى چيست؟ گفت: يكى ستم است، فرمود:

خريدارش كيست؟ گفت: پادشاهان و دومى تكبر است فرمود: خريدارش كيست؟

گفت: خانها و سومى حسد است، فرمود: خريدارش كيست؟ گفت: علماء و چهارم خيانت است، فرمود: خريدارش كيست؟ گفت: كارمندان بازرگانان، پنجم مكر و نيرنگ است، گفت: خريدارش كيست؟ گفت: زنها.

و نسائى و حاكم بروايت از جابر از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم آوردند كه فرمود: چون بانك سگها و عرعر خرها را شنيديد بخدا از شيطان رجيم پناه بريد كه ببينند آنچه شما نبينيد، و چون بكوشند در بنك خود كمتر بيرون رويد زيرا خدا در شب از آفريده‌هاى خود پراكنده كند آنچه خواهد.

41- در كافى- ج 6 ص 54 ط آخوندى-: بسندى كه: عبد الصمد بن على با گروهى بيرون شدند و چشمش بابى الحسن7افتاد كه سوار بر استرى مى‌آيد و بهمراهانش گفت: در جاى خود باشيد تا شما را به موسى بن جعفر بخندانم و چون نزديك آن حضرت شد گفت: اين چه پاكشى است كه خونخواهى بر آن نتوانى و براى نبرد شايسته نيست؟ فرمود: از بلند پروازى اسبان فرو شدم و از زبونى الاغ در گذشتم و بهترين كارها ميانه آنها است و عبد الصمد دم بسته شده و پاسخى نتوانست.

گويم: عبد الصمد گويا نواده عبد اللَّه بن عباس است و از اصحاب امام صادق7در شمار است.

42- در معانى الاخبار- 284 ط مكتبه صدوق-: بسندش تا پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله كه‌


صفحه 143

بد داشت شكال را در اسبان و آن اينست كه 3 تا از دست و پا سفيد و يكى نباشد زيرا چون زنجير است كه بدست و پاى اسب بندند، در بيشتر اوقات، و گفتند:

اينست كه يك دست و يك پا از راست و چپ سفيد باشد، چون در صورت زنجير شده است و بسا كه اين جنس را آزموده و نجيب نبوده، و گفتند با اين حال اگر پيشانى سفيد باشد كراهت برود چون از صورت زنجيرى درآيد، و اللَّه اعلم.

و در قاموس شكال را تفسير كرده باينكه 3 تا از قوائم سفيد باشد و يكى آزاد يا بر عكس.

43- در معانى و مجالس صدوق- 155-: بسندى از خالد بن نجيح كه شومى را در نزد امام صادق7گفتگو كرديم فرمود: زن، پاكش و خانه، شومى زن كابين بسيار و ناسپاسى از شوهر است و در مركب بدخوئى و سركشى است از سوارى و در خانه تنگى صحن و بدى همسايه‌ها و عيب فراوانست.

44- در معانى الاخبار- 152-: بسندى تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم كه شومى در سه چيز است: مركب، زن و خانه، اما شومى زن گرانى كابين و دشوارى زايش است، و اما در مركب، بيمارى فراوان و بد خوئى آنست و اما شومى خانه تنگى آنست و پليدى همسايه‌هايش.

بيان: در نهايه حديث شوم در سه چيز است را باين تعبير آورده كه در زن و خانه و اسب، يعنى اگر از چيزى نگرانى باشد و از سرانجامش اين سه باشند براى اينكه چون عقيده عرب را در بد فالى بسوانح و بوارح پرنده و آهو و مانندش بيهوده دانست فرمود: اگر يكى از شما خانه‌اى دارد كه از نشستن در آن بدش آيد يا زنى كه از همسريش بدش آيد يا اسبى كه آن را بد دارد از آن جدا شود بنقل مكان از خانه و رها كردن زن و فروش اسب و گفتند شومى خانه تنگى آنست و شومى زن نازادى و شومى اسب بى‌جهادى با آن ...

45- در كشى- ص 311 تحقيق مصطفوى- بسندش از بشر بن طرخان كه چون امام ششم7بحيره آمد نزد او رفتم و از هنر من پرسيد گفتم: فروشنده جانداران‌