اخبار باب
1- در تفسير على بن ابراهيم: 416- كه امام صادق7فرمود: خدا را درهايست كه معدن طلا و نقره است و آن را با ناتوانتر آفريدهاش كه مورچه است نگهدارى كرده، اگر شتران بختى آن را خواهند نتوانند.
[در باره مورچه]
2- در حياة الحيوان- 263- 266- مورچه معروف است و گويند زمين مورچه دار و خوراك مورچه زده كه مورچه در آن افتاده و نمله بضمّه سخن چينى است و مرد نمل يعنى سخن چين و چه خوش سروده است.
قناعت كن كه بىروزى نمانى
فراموش خدا يك مورچه نيست
چه آيد روزگارت پيش برخيز
و گر برگشت از دست در خواب از آن ايست
و مورچه را نمله گفتند كه پر مىجنبد و كم دست و پا دارد، مورچه زن و شوهرى ندارد و آبستن نشود، همانا ريزه از او بر زمين افتد و بزرگ شود تا تخم گردد و از او مورچه پديد شود، و تخم او را بيظ با ظاء دسته دار گويند، و مورچه نيرنگ فراوان دارد براى جستن روزى، و چون چيزى يابد بديگران آگهى دهد تا بر سر آن آيند، و گفتند: سروران آنها خبرگزار باشند.
خويش اينست كه خوراكش در تابستان انبار كند براى زمستان و از چارهجوئيهايش اينست كه چون بترسد دانهها كه فراهم كرده سبز كنند آنها را بدو نيم كند جز كسفرة كه آن را بچهار پخش كند چون بدو الهام شده كه هر نيمش سبز كند، و چون نگران شود از پوسيدن دانه آن را روى زمين آورد و پهن كند، و اين كار را بيشتر در شب و در پرتو ماه كند.
و گفتند: زندگيش بخوردن نيست چون شكم ندارد كه خوراك در آن رود و تنش دو نيمه است و قوتش همان بو كشيدن دانه است كه دو نيمش كند و از سفيان بن عيينه روايت است كه گفت: چيزى نباشد كه خوراكش را انبار كند جز آدمى و عقعق و مورچه و موش و در احياء در باب توكل آن را قطعى دانسته
و برخى گفتند: بلبل خوراك انبار كند و گفتند: عقعق انبارهاى زير زمينى دارد ولى آنها را فراموش ميكند، مورچه بينى تيزى دارد، و سبب نابوديش روئيدن بال او است كه وسيله فراوانى روزى گنجشكها شود، زيرا او را در حال پروازش شكار كنند و أبو العتاهيه بدان اشاره كرده در گفته خود:
چون براى مورچه پر درآيد* تا پرد مرگش رسد و رشيد پس از نكبت برمكيان بسيار بدين شعر مثل ميزد و مورچه با شش دست و پايش لانهاى كند و پس از آن در آن پيچها نهد تا آب باران در آن نرود و بسا براى همين لانهاى بالاى لانهاش سازد، و اين براى ترس او است از بلبل نسبت بدان چه انبار كرده.
بيهقى در شعب گفته: عدى بن حاتم طائى نان براى مورچهها خرد ميكرد و ميگفت: اينها همسايهاند و حق همسايگى دارند و در باب وحش از فتح بن خرشف آيد كه زاهد بود و براى مورچهها هر روز نان خورد ميكرد و در روز عاشوراء آن را نميخوردند.
و در جانوران چيزى نيست كه چند برابر تن خود را بارها بدوش كشد جز مورچه تا نپسندد چند برابر را و هسته خرما را هم كه از آن سودى نبرد بكشد و اين از روى حرص باشد و خوراك چند سال را گرد كند با اينكه يك سال بيشتر عمر ندارد، و از كارهاى شگفتش اينست كه در لانه زير زمين خود چند خانه و دهليز و بالا خانه و طبقههاى آويزان سازد و همه را پر از دانه و ذخيره براى زمستان كند.
رستهاى را فارسى گويند كه ميان مورچهها چون زنبورند ميان مگس عسل و رستهاى را مورچه شير نامند كه جلوش چون روى شير است و دنبالش چون مورچه و بخارى و ديگران از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله روايت كردند كه يك پيغمبرى زير درختى منزل كرد و مورچهاى او را گزيد و فرمان داد بنهاش را از زير آن برآوردند و آن را آتش زدند و خدا باو وحى كرد چرا يك مورچه را تنها آتش نزدى
ابو عبد اللَّه ترمذى در نوادر الاصول گفته او را بر سوزاندن مورچه سرزنش نكرد بلكه بر اينكه بيگناه را بجرم گناهكار كيفر داد، و اين پيغمبر موسى بن عمران7بود كه گفته بود: پروردگارا مردم يك آبادى را بگناهشان عذاب كنى و در ميان آنها فرمانبر باشد و خدا خواست آن را بوى نمايد و گرما را بر او مسلط كرد تا پناه بدرختى برد كه در سايهاش بياسايد و نزد آن سوراخ مورچه بود، و خوابش گرفت و چون لذت خواب را چشيد، مورچهاش گزيد، و آنها را پامال كرد و نابود كرد و لانهشان را سوخت، و خدا اين آيت را عبرت او ساخت كه يك مورچهاش گزيد و ديگران را بكيفر كشيد و خواست آگاهش كند كه كيفر خدا فرمانبر و نافرمان را درگيرد ولى براى فرمانبر رحمت و پاكى و بركت باشد و بر نافرمان بدى و نقمت و عدوان، و بنا بر اين اين حديث دلالت ندارد بر كراهت و حرمت كشتن مورچه، چون حلال است دفع آزاركننده تو، و كسى در آفريدههاى خدا محترمتر از مؤمن نباشد و خدا دفع آن را از تو براى زدن و كشتن و بردن مال حلال كرده تا چه رسد بخزنده و جانورانى كه زير فرمان مؤمن باشند و بر آنها فرمانرواست و چون او را آزار دهند كشتن آنها برايش مباح است.
و اينكه فرمود: چرا مورچه را نكشتى؟ دليل است بر اينكه آزار كن كشته شود، و هر كشتارى كه براى سودى يا دفع زيانيست، نزد علماء باكى ندارد، و مخصوص همان مورچه نباشد كه گزيده چون مقصود قصاص نيست و گر نه ميفرمود چرا همان مورچه كه تو را گزيد نكشتى و فرمود يك مورچهاى را كه شامل بيگناه و گنهكار است، و از اينجا دانسته شود كه منظور آگهى او است در پاسخ پرسش از هلاك يك آبادى كه در آن مطيع و عاصى است.
و گفتهاند در شرع آن پيغمبر كيفر جانور بسوختن روا بوده از اين رو خدا او را بر سوختن بسيارى سرزنش كرد كه فرمود «چرا يك مورچه را نسوختى» و اين ناساز است با شرع ما كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله از عذاب دادن جانور بآتش غدقن كرده و فرموده:
«عذاب نكند بآتش جز خدا تعالى» و روا نيست سوختن جانور مگر آنكه آدمى را
سوزانده باشد كه ورثه او حق قصاص دارند بسوختن جانى.
و اما كشتن مورچه در مذهب جائز نيست براى حديث ابن عباس كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله نهى كرد از كشتن چهار جاندار: مورچه، زنبور عسل، هدهد و جغد .. و منظور مورچه بزرگ سليمانى است چنانچه خطّابى و بغوى در شرح سنه گفته است ولى مورچه ريز كه آن را ذر نامند كشتنش جائز است، و مالك كشتن مورچه را مكروه دانسته جز اينكه زيان زند و دفعش نشود جز با كشتن و ابن ابى زيد كشتن مورچه را كه آزار كند مطلقا جائز دانسته، و گفتند همانا خدا آن پيغمبر را سر- زنش كرد براى اينكه انتقام خود را كشيد بنابود كردن گروهى كه يكى از آنها او را آزار كرده بود، و بهتر اين بود كه گذشت كند و شكيبا باشد، ولى پيغمبر چنين فهميد كه اين نوع آزار كن آدميزادهاند و احترام آدميزاد بيش از جانوران ديگر است و اگر تنها بهمين قصد بود و قصد انتقام نداشت سرزنش نميشد و سرزنش او براى انتقام گرفتن بود، و اللَّه اعلم.
و طبرانى در معجم اوسط خود آورده و هم دارقطنى كه چون با موسى خدا سخن گفت: موسى جاى پاى مورچه را بر سنگ سخت از ده فرسنگ راه ميديد.
و ترمذى بسندى با گواهى ابو بكر از رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله آورده كه آن حضرت نام شرك برد و فرمود: نهانتر است در ميان شما از آواز پاى مورچه و تو را بچيزى رهنمايم كه چون بجا آرى خدا خرد و درشت شرك را از تو برد، سه بار بگو: بار خدايا من بتو پناهم از اينكه چيزى را با تو شريك سازم و بدانم و از تو آمرزش خواهم در آنچه ندانم و نيز از ابى امامه باهلى روايت كرده كه نزد رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم دو مرد را نام بردند يكى عابد و ديگر عالم، فرمود: فضل عالم بر عابد چون فضل من است بر فروتر شماها وانگه فرمود: راستى خدا تعالى و فرشتههايش و اهل زمين همه تا مورچه در سوراخش و تا ماهى در دريا رحمت خواهند براى آموزنده خير بمردم.
ترمذى گفته: حديث خوب و درست است.
و ابا عثمان حسين بن حرث خزاعى گفته: شنيدم فضيل بن عياض ميگفت: داناى آموزنده در ملكوت آسمانها بزرگ خوانده شود.
و روايت شده كه مورچهاى كه با سليمان7گفتگو كرد برايش يك دانه هديه برد و وى7آن را در مشت نهاد و آن مورچه گفت:
نبينى كه مال خدا هديه برديم سويش
و گر بىنياز است از آن ميپذيرد
اگر هديه باشد بقدر بزرگيش
بود كاست دريا و در آن نگيرد
ولى هديه آريم سوى محبّان
كه از ما پسندد و شكرش ببيند
و اين نيست بهر بزرگى و رادى
و گر نه نداريم چيزى كه ويرا بماند
سليمان7گفت: خدا شما را بركت دهد و از اثر دعايش مورچه بيشتر آفريدههاى خدا است و روايت است كه مردى از مأمون درخواست كه بايستد براى شنيدن از او و نايستاد، گفت: يا امير المؤمنين خدا سليمان بن داود7را براى شنيدن سخن مورچه باز داشت، و من نزد خدا از مورچه كمتر نيستم و تو نزد خدا بزرگتر از سليمان7نيستى، مأمون گفت: راست گفتى و ايستاد سخن او را گوش داد و نيازش را برآورد.
و فخر الدين رازى در تفسير قول خدا تعالىحَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِتا آخر آيه 18- النحل گفته: وادى نمل در شام است و مورچه بسيار دارد، اگر گويند: چرا واژه على آورده؟ گويم از دو راه:
1- از سوى بالا آمدند و حرف استعلاء آورده.
2- مقصودش اينست كه همه وادى را تا پايان در نور ديدند و اين عبارت چنين معنا دهد، مورچه اين سخن را گفت و دور از باور نباشد، زيرا دانش و سخنورى براى مورچه شدنيست، و خدا هم بر هر شدنى توانا است، و از قتادة حكايت است كه بكوفه آمد و مردم گردش را گرفتند و گفت: از هر چه خواهيد بپرسيد، ابو حنيفه كه پسرى نوجوان بود حاضر بود گفت از او بپرسيد مورچه سليمان7نر بود يا ماده
و او در جواب ماند، ابو حنيفه گفت: ماده بود گفتند: از كجا دانستى گفت از اينكه خدا فرموده «قالَتْ نَمْلَةٌ» و اگر نر بود فرموده بود كه: «قال نملة» چون واژه نمله مانند حمامه و شاة براى نر و ماده هر دو استعمال شود.
و در كتابى ديدم كه اين مورچه پيروانش را گفت: در سوراخ خود بروند تا نعمت سليمانى را نبينند و ناسپاس نعمت خدا بدانها گردند، و اين آگاهى است كه همنشينى با دنيا داران ممنوع است.
و روايت است كه سليمان باو گفت: چرا به مورچهها گفتى: بسوراخهاى خود بروند، ترسيدى من بآنها ستمى كنم؟ گفت: نه، ولى ترسيدم فريفته جمال و زيور تو شوند و از طاعت خدا تعالى باز مانند.
ثعلبى و جز او گفتند: آن مورچه چون گرگ بزرگى بوده و شل بوده و دو بال داشته و از مقاتل است كه سليمان سخن او را از فاصله 3 ميل راه شنيد، يك دانشمندى گفته در سخن مورچه ده فن بديعى است يا- براى نداء ايّها، آگهى نمل، نام بردن، ادخلوا فرمان داد، مساكنكم- وصف كرد، لا يحطمنكم، اخطار كرد، سليمان نام ويژه، و جنوده، براى عموم، و هم، براى اشاره، لا يشعرون، براى پوزش.
و مشهور اينست كه مورچه خردى بوده و در نامش اختلاف است يكى گفته نامش طاغيه بوده و ديگرى گفته خرمى، گفتند: مورچههاى وادى چون گرگها بودند و گفتند چون شتران بختى.
و دارقطنى و حاكم بسندى از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله آوردند كه فرمود: مورچه را نكشيد چون سليمان روزى براى درخواست باران بيرون شد، ناگاه مورچهاى ديد بپشت افتاده و دستها بالا كرده و ميگويد: بار خدايا ما از آفريدههاى توايم و از فضلت بىنياز نباشيم، خدايا ما را بگناه بندههاى خطاكارت مگير و بر ما ببار تا از آن درخت روئى و ما را از ميوهاش خوراك دهى، سليمان بقومش فرمود: برگرديد، كه ما را بس شد و براى ديگرى شما بآب رسيديد و
نوشانده شديد.
3- در كافى- 4- 363-: بسندى از امام ششم7كه محرم از هر چه ترسد از درندهها يا مارها آن را بكشد و اگر باو يورش نكنند او هم قصد او آنها را نكند.
4- و از همان: بسندش از امام ششم7كه چون محرم شدى بترس از خدا از كشتن هر جانورى جز افعى و كژدم و موش كه مشك را سست سازد و خانه را بآتش كشد، و اما كژدم پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله دست براى سنگى دراز كرد و آن حضرت را گزيد و فرمود: خدايت لعنت كند نه نيكى را وانهى و نه بدى را، و چون مار قصد تو كرد او را بكش، و اگر نه مكش، و سگ گزنده و درنده اگر بتو يورش بردند آنها را بكش و گر نه آهنگ آنها مكن، و آن سياه مكار را در هر حال بكش و بكلاغ و لاشخور كه بر پشت شتر تو نشينند سنگ پران.
بيان: «توهى السقاء» يعنى مشك شكافد يا بندش را بخورد و آبش را بريزد و خانه را بآتش كشد بر خانواده، زيرا فتيله را ميكشد و خانه را ميسوزاند، در قاموس گفته: اسود ماريست بزرگ، و اسودان مار است و كژدم، و آن را مكار وصف كرده، چون كمين كند و بناگاه بگيرد، صاحب منتقى گفته در قاموس غدر الليل يعنى شب تاريك شد، و گويا كنايه است از شدّت سياهى مار و سبع ذكر خاص است پس از عام يا مقصود اكمل افراد است كه شير باشد يا گفتهاند كه گرگ است.
5- در قرب الاسناد: 66- بسندش از على7كه محرم بكشد هر چه بر او يورش كند از درنده يا جز آن و بكشد زنبور، كژدم، مار و كركس، گرگ، شير و هر درنده كه ترسد بر او حمله كند و هم سگ گزنده 6- در كافى: بسندش از امام ششم7كه كشته شود در حرم و در حال احرام افعى و سياه مكار و هر مار بد و كژدم و موش كه فويسقه است و رانده شود كلاغ و لاشخور بپرتاب سنگ، و اگر بتو دزدانى تعرض كردند در برابر آنها دفاع كن
7- و از همان: بسندى تا امام پنجم7كه محرم بكشد زنبور، كركس سياه مكار و گرگ و هر چه ترسد بر او حمله كند و فرمود: سگ گزنده همان گرگ است.
بيان: گويا تفسير سگ گزنده باشد كه در كلام پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله آمده و اخبارى در رخصت كشتار جانورانى و نهى از كشتار جانوران ديگر در كتاب حج آيد ان شاء اللَّه تعالى.
دميرى گفته: افعى مار ماده است و افعوان بضم همزه و عين نر آنست و زبيدى گفته: افعى ماريست نقطه دار گردن باريك و سر پهن و بسا كه دو شاخ هم دارد و كار شگفت آورش اينكه ابن شبرمه حكايت كرده يك افعى پاى غلامى را گزيد و پيشانى او بر اثر زهر شكافت.
قزوينى گفته: ماريست كوتاه دم و بدترين مارها است كه چون چشمش را بركنند باز آيد و پلكانش هرگز بسته نشوند و در سرما چهار ماه زير خاك نهان گردد و آنگه برآيد و دو چشمش تار شدند و نزد درخت رازيانه رود و چشمش را بدان بمالد و روشن شود.
زمخشرى گفته: حكايت است كه چون افعى هزار ساله شود نابينا گردد و خدا بدو الهام كند كه ديده بر برگ رازيانه برسايد و روشنى آن برگردد و بسا در بيابانست و تا روستا چند روز فاصله دارد و اين مسافت را كه دراز است با ديده نابينا درنوردد تا به بستانى رسد و درخت رازيانه را بىخطا جويد و چشمش بدان كشد و باذن خدا تعالى بينا گردد، چون دمش را برند برگردد چنانچه بوده و چون دندانش را كشند پس از سه روز برآيد، و اگر سرش را كوبند (سرش را برند خ ب) تا سه روز بماند و بجنبد، و دشمنترين دشمن آدمى است و گاو وحشى آن را ديوانه وار بخورد و چون بيمار شود برگ زيتون خورد و درمان شود.
برخى افعىها با دهان ماده خود را بگايد و نر پس از افتادن بر ماده بيهوش افتد و ماده آلات او را بگزد و ببرد و همان ساعت بميرد.