بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 181

و او در جواب ماند، ابو حنيفه گفت: ماده بود گفتند: از كجا دانستى گفت از اينكه خدا فرموده «قالَتْ نَمْلَةٌ» و اگر نر بود فرموده بود كه: «قال نملة» چون واژه نمله مانند حمامه و شاة براى نر و ماده هر دو استعمال شود.

و در كتابى ديدم كه اين مورچه پيروانش را گفت: در سوراخ خود بروند تا نعمت سليمانى را نبينند و ناسپاس نعمت خدا بدانها گردند، و اين آگاهى است كه همنشينى با دنيا داران ممنوع است.

و روايت است كه سليمان باو گفت: چرا به مورچه‌ها گفتى: بسوراخهاى خود بروند، ترسيدى من بآنها ستمى كنم؟ گفت: نه، ولى ترسيدم فريفته جمال و زيور تو شوند و از طاعت خدا تعالى باز مانند.

ثعلبى و جز او گفتند: آن مورچه چون گرگ بزرگى بوده و شل بوده و دو بال داشته و از مقاتل است كه سليمان سخن او را از فاصله 3 ميل راه شنيد، يك دانشمندى گفته در سخن مورچه ده فن بديعى است يا- براى نداء ايّها، آگهى نمل، نام بردن، ادخلوا فرمان داد، مساكنكم- وصف كرد، لا يحطمنكم، اخطار كرد، سليمان نام ويژه، و جنوده، براى عموم، و هم، براى اشاره، لا يشعرون، براى پوزش.

و مشهور اينست كه مورچه خردى بوده و در نامش اختلاف است يكى گفته نامش طاغيه بوده و ديگرى گفته خرمى، گفتند: مورچه‌هاى وادى چون گرگها بودند و گفتند چون شتران بختى.

و دارقطنى و حاكم بسندى از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله آوردند كه فرمود: مورچه را نكشيد چون سليمان روزى براى درخواست باران بيرون شد، ناگاه مورچه‌اى ديد بپشت افتاده و دستها بالا كرده و ميگويد: بار خدايا ما از آفريده‌هاى توايم و از فضلت بى‌نياز نباشيم، خدايا ما را بگناه بنده‌هاى خطاكارت مگير و بر ما ببار تا از آن درخت روئى و ما را از ميوه‌اش خوراك دهى، سليمان بقومش فرمود: برگرديد، كه ما را بس شد و براى ديگرى شما بآب رسيديد و


صفحه 182

نوشانده شديد.

3- در كافى- 4- 363-: بسندى از امام ششم7كه محرم از هر چه ترسد از درنده‌ها يا مارها آن را بكشد و اگر باو يورش نكنند او هم قصد او آنها را نكند.

4- و از همان: بسندش از امام ششم7كه چون محرم شدى بترس از خدا از كشتن هر جانورى جز افعى و كژدم و موش كه مشك را سست سازد و خانه را بآتش كشد، و اما كژدم پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله دست براى سنگى دراز كرد و آن حضرت را گزيد و فرمود: خدايت لعنت كند نه نيكى را وانهى و نه بدى را، و چون مار قصد تو كرد او را بكش، و اگر نه مكش، و سگ گزنده و درنده اگر بتو يورش بردند آنها را بكش و گر نه آهنگ آنها مكن، و آن سياه مكار را در هر حال بكش و بكلاغ و لاشخور كه بر پشت شتر تو نشينند سنگ پران.

بيان: «توهى السقاء» يعنى مشك شكافد يا بندش را بخورد و آبش را بريزد و خانه را بآتش كشد بر خانواده، زيرا فتيله را ميكشد و خانه را ميسوزاند، در قاموس گفته: اسود ماريست بزرگ، و اسودان مار است و كژدم، و آن را مكار وصف كرده، چون كمين كند و بناگاه بگيرد، صاحب منتقى گفته در قاموس غدر الليل يعنى شب تاريك شد، و گويا كنايه است از شدّت سياهى مار و سبع ذكر خاص است پس از عام يا مقصود اكمل افراد است كه شير باشد يا گفته‌اند كه گرگ است.

5- در قرب الاسناد: 66- بسندش از على7كه محرم بكشد هر چه بر او يورش كند از درنده يا جز آن و بكشد زنبور، كژدم، مار و كركس، گرگ، شير و هر درنده كه ترسد بر او حمله كند و هم سگ گزنده 6- در كافى: بسندش از امام ششم7كه كشته شود در حرم و در حال احرام افعى و سياه مكار و هر مار بد و كژدم و موش كه فويسقه است و رانده شود كلاغ و لاشخور بپرتاب سنگ، و اگر بتو دزدانى تعرض كردند در برابر آنها دفاع كن‌


صفحه 183

7- و از همان: بسندى تا امام پنجم7كه محرم بكشد زنبور، كركس سياه مكار و گرگ و هر چه ترسد بر او حمله كند و فرمود: سگ گزنده همان گرگ است.

بيان: گويا تفسير سگ گزنده باشد كه در كلام پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله آمده و اخبارى در رخصت كشتار جانورانى و نهى از كشتار جانوران ديگر در كتاب حج آيد ان شاء اللَّه تعالى.

دميرى گفته: افعى مار ماده است و افعوان بضم همزه و عين نر آنست و زبيدى گفته: افعى ماريست نقطه دار گردن باريك و سر پهن و بسا كه دو شاخ هم دارد و كار شگفت آورش اينكه ابن شبرمه حكايت كرده يك افعى پاى غلامى را گزيد و پيشانى او بر اثر زهر شكافت.

قزوينى گفته: ماريست كوتاه دم و بدترين مارها است كه چون چشمش را بركنند باز آيد و پلكانش هرگز بسته نشوند و در سرما چهار ماه زير خاك نهان گردد و آنگه برآيد و دو چشمش تار شدند و نزد درخت رازيانه رود و چشمش را بدان بمالد و روشن شود.

زمخشرى گفته: حكايت است كه چون افعى هزار ساله شود نابينا گردد و خدا بدو الهام كند كه ديده بر برگ رازيانه برسايد و روشنى آن برگردد و بسا در بيابانست و تا روستا چند روز فاصله دارد و اين مسافت را كه دراز است با ديده نابينا درنوردد تا به بستانى رسد و درخت رازيانه را بى‌خطا جويد و چشمش بدان كشد و باذن خدا تعالى بينا گردد، چون دمش را برند برگردد چنانچه بوده و چون دندانش را كشند پس از سه روز برآيد، و اگر سرش را كوبند (سرش را برند خ ب) تا سه روز بماند و بجنبد، و دشمنترين دشمن آدمى است و گاو وحشى آن را ديوانه وار بخورد و چون بيمار شود برگ زيتون خورد و درمان شود.

برخى افعى‌ها با دهان ماده خود را بگايد و نر پس از افتادن بر ماده بيهوش افتد و ماده آلات او را بگزد و ببرد و همان ساعت بميرد.


صفحه 184

و گفته: اسود سالخ نوعى افعى است كه پر سياه است و هر سال پوست گزارد و سالخ نام گرفته، و در دو صحيح است كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمانداد در حال نماز دو سياه را بكشند كه كژدم و مارند (حياة الحيوان 1: 19) و بيهقى روايت كرده از ابن عباس كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله چون نيازى داشت بسيار دور ميشد روزى براى حاجت رفت و زير درختى نشست و دو كفش خود را درآورد گفت: بعد يكى را بپا كرد و پرنده‌اى آمد و كفش ديگر را ربود و بآسمان چرخيد و يك افعى سياه سالخ از آن افتاد و پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: اين كرامتى است كه خدا مرا بدان گرامى داشت «بار خدايا بتو پناه برم از شر هر چه بر دو پا راه رود و از شرّ هر چه بر چهار پا رود و از شر هر چه بر شكم رود (حياة الحيوان 1: 17).

و گفته است كژدم از خزنده‌ها است، سياه و سبز و زرد دارد همه كشنده‌اند و سبز از همه بدتر است، طبعش آبى است و پر بچه است و همه نوعش چون آبستن شود مرگش در آنست كه بزايد، زيرا چون بچه‌هايش درست شوند شكم او را بخورند و بيرون آيند و مادر بميرد، جاحظ اين گفته را نپسنديده و گفته: ثقه‌اى بمن گزارش داد كه كژدم از دهنش زايد و بچه‌هايش كه باندازه شپش باشند و فراوان بدوش كشد، و آنچه جاحظ گفته همان درست است.

و كژدم در بدترين وضع است چون آبستن باشد و هشت پا دارد و چشمش در پشت او است، و از كار شگفت او است كه مرده را نزند و نه خواب را تا چيزى از تنش بجنبد كه آن وقت او را بزند، و با چسنه‌ها ماوى كند و سازگار باشد، و بسا افعى را بگزد و او را بكشد، و همديگر را بگزند و بميرند.

جاحظ آن را گفته: و روشش اينست كه چون آدمى را گزد بگريزد مانند اينكه از كيفر بترسد، و از لطف كارش اينست كه فيل و شتر را با خرديش ميكشد بگزيدن، و يكنوع كژدمها پرنده‌اند و اين نوع بيشتر كشنده است و گفته‌اند فروش مورچه در نصيبين درست است چون با آن كژدمهاى پرنده را درمان كنند.

و از عايشه روايت است كه على بن ابى طالب7نزد رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله آمد


صفحه 185

و او در نماز بود و كنارش ايستاد و با نمازش نماز ميخواند، كژدمى آمد تا برسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم رسيد و او را رها كرد و بسوى على7رفت و آن را با نعل خود زد تا كشت و رسول خدا بكشتن آن عيبى نديد.

و ابن ماجه از ابى رافع روايت كرده كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم كژدمى را كشت با اينكه نماز ميخواند، و از عايشه آورده كه كژدمى پيغمبر را در نمازش گزيد فرمود: خدا كژدم را لعنت كند كه نه نمازگزار را وانهد و نه جز او را، او را در حلّ و حرم بكشيد.

و ابو نعيم و ديگران از على7روايت كردند كه كژدمى در نماز پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله را گزيد و چون فارغ شد فرمود خدا لعنت كند كژدم را واننهد نماز خوان و نماز نمازنخوان را و نه پيغمبر و نه جز او را جز آنكه او را ميگزد، و نعلش را گرفت و او را كشت و آب و نمك خواست و بدان ميكشيد وقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌو معوّذتين ميخواند (حياة الحيوان 2: 93- 95) و گفته: كلاغ معروف است و براى سياهيش او را غراب نامند و چند نوع است: غداف، زاغ، اكحل، كلاغ زراعت و اورق و اين دسته هر چه شنود بازگو كند، و غراب اعصم كميابست و عرب گفتند نايابتر است از كلاغ اعصم، و رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرموده نمونه زن خوب در زنان چون يك كلاغ اعصم است ميان صد كلاغ و در روايت است كه گفتند: يا رسول اللَّه غراب اعصم چيست؟ فرمود: كلاغى كه يك پايش سفيد است.

در احياء گفته: كلاغ اعصم شكم سفيد است و گفتند: دو بال سفيد، و گفتند:

دو پا سفيد.

و كلاغ شب، جاحظ گفته: كلاغى است كه خوى كلاغ را رها كرده و خوى جغد را گرفته و از پرنده‌هاى شب است.

ارسطو گفته: كلاغ چهار رسته است: سياه تيره، ابلق، و كلاغچه كه كنار پرهاش سفيد است و تنش نازك و دانه ميخورد و سياه طاوسى كه پرهايش برقى‌


صفحه 186

است و پاهايش چون مرجانست و معروف است به زاغ.

صاحب منطق گفته: كلاغ از پرنده‌هاى پست است راد و آزاده نيست و مردار و خاكروبه ميخورد، و آن يا سياه تيره و سوخته‌وش و چون زنگى است در ميان مردم كه بدتر آفريده‌اند در شكل و مزاج، و كلاغ خاكسترى از آن شناساتر است و غراب البين وصف آنست و جوهرى گفته آنست كه سياه و سفيد است.

صاحب منطق گفته: كلاغ از جانورانيست كه فرمان كشتن آنها رسيده در حلّ و در حرم كه از فاسقانند و نامش از نام ابليس باز گرفته است چون تباهى بار آورد كار ابليس است، و اين نام باز گرفته شده براى هر چه آزارش سخت است و اصل فسق برون شدن از چيزيست و در شرع برونش شدن از فرمان خداست.

جاحظ گفته: غراب البين دو نوع است: يكى خرد و معروف بپستى و ناتوانى و ديگرى در خانه‌هاى مردم است و در جاى كوچ مردم فرود آيد و چون اين كلاغ يافت نشود جز پس از جدائى آنها از منزلشان نام غراب البين باو دادند.

مقدسى گفته: كلاغى است سياه و ناله اندوهبار مصيبت زده كند، و ميان دوستانى كه گرد هم آمده و مهربانند بنگ دهد و آژير جدائى دهد و اگر كشت زار آبادى بيند نويد ويرانى آن را دهد و عرصه‌هايش را بررسى كند و بآنان كه در آن ساكنند آگهى دهد از ويرانى خانه‌ها و نشيمنگاهها، و بخورنده از گلوگيرى اخطار دهد و بكوچنده از نزديكى مراحل، بنگ كند بآوازى اندوهبار چنانچه آگهى ده مجالس ترحيم.

و در سنن ابى داود و ديگرانست كه: پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله باز داشت نمازخوان را از نك زدن كلاغ و بزمين چسبيدن درنده مقصود از نك كلاغ، سبك سجده كردنست كه در آن نماند جز باندازه نوك زدن كلاغ براى خوردن.

و دارقطنى از ابى امامه آورده كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله كفشهاى خود را خواست تا بپوشد و چون يكى را پوشيد كلاغى آمد و ديگرى را برداشت و پراند و از آن مارى بدر آمد، و پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: هر كه بخدا و روز جزا ايمان دارد


صفحه 187

كفشهايش را نپوشد تا آنها را بتكاند (حياة الحيوان 2: 119- 121) از خوى هر كلاغى است كه جفت شدن با ماده‌اش را نهان كند و روبرو ماده را گايد و ديگر بدو باز نگردد از بيوفائى و ماده 4- 5 تخم نهد، و چون جوجه‌ها از تخم درآيند آنها را دور كند چون بسيار زشتند، تن خرد، سر گنده نوك لخت و اندام ناجور دارند، و پدر و مادر از جوجه‌ها گريزان شوند و آنها را وانهند و خدا از مگس و پشه كه در لانه آنها است خوراك بدانها دهد تا نيرو گيرند و پر درآرند و پدر و مادر بر سر آنها آيند، ماده روى تخم خوابد و نر خوراكش آرد.

و از خوى او است كه شكار نكند و اگر مردارى يابد بخورد و گر نه از گرسنگى بميرد يا خاكروبه خورد مانند پرنده‌هاى خرد، و پر حذر است و پر نفرت، و غدّاف با جغد بجنگد و تخمش را بربايد و بخورد و از كار شگفتش اينست كه چون آدمى خواهد جوجه‌اش را بگيرد ماده و نر هر دو با چنگال خود سنگ برگيرند و در فضا بچرخند و بر او سنگ پرانند و ميخواهند او را جلو گيرند.

و عرب بكلاغ فال بد زند و غراب البين سياه سفيد باشد و صاحب مجالسه گفته: اين نامش براى آنست كه نوح7او را روانه كرد تا از آب بررسى كند و رفت و برنگشت و از اين رويش شوم شمارند، ابن قتيبه گفته براى همين هم او را فاسق ناميدند.

گفتند: چون كلاغ دو بار بنگ كند بد باشد و اگر سه بار خوب باشد بشماره حروف و شيوه ابن عباس بود كه چون كلاغ بنگ ميكرد ميگفت: بار خدايا جز فال تو فالى نيست و جز خير تو خيرى نه، و نيست معبود حقى جز تو.

و گفتند: كلاغ باندازه نوكش زير زمين را بيند و روايت است كه قابيل برادرش هابيل را كشت و او را برد تا بو گرفت و ندانست با او چه كند و خدا دو كلاغ فرستاد و يكى ديگرى را كشت وانگه با منقارش زمين را كاويد و او را زير خاك كرد و قابيل از او پيروى كرد، و چون آدم از مكه برگشت گفت: هابيل كجا است؟


صفحه 188

گفت ندانم و آدم گفت: بار خدايا لعن كن زمينى كه خونش را نوشيد و از آنگاه ديگر زمين خون ننوشد.

مقاتل گفته: از آن پيش درنده و پرنده با آدم همدم بودند و چون قابيل هابيل را كشت پرنده و وحشى از او گريزان شدند و درختها خار برآوردند، ميوه‌ها ترش شدند و آبها شور و زمين تيره شد.

كلاغ سياه سفيد فاسق حرام است و كلاغ سياه بزرگ كوهى هم بنا بر اصح حرام است و كلاغ زرع بنا بر اصح حلال و در صحيح بخارى بسندش از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله است كه پنج جانورند بر كشنده آنها گناهى نيست، كلاغ، لاشخور، موش، مار و سگ‌گيرنده.

و در سنن ابن ماجه است كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله فرمود: مار فاسق است، موش فاسق است و كلاغ فاسق (حياة الحيوان: 2، 123) و گفته: موش چند دسته است، موش صحرائى و موش معروف، سوسمار زباب و خلد، زباب موش كر است و خلد موش كور، سوسمار، و موش بيش، و موش شتر، و فاره مشك و ذات النطاق، موش خانگى همان فويسقه است كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمان كشتن او را داده در حلّ و حرم و آنها را فواسق گويند چون پليدند و گفتند چون در حل و حرم احترامى ندارند، و گفتند چون خواستند ريسمانهاى كشتى نوح را ببرند.

و طحاوى بسندش از يزيد بن ابى نعيم كه از ابى سعيد خدرى پرسيد چرا بموش فويسقه گفتند: گفت يك شب پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم بيدار شد و موش فتيله چراغ را گرفته بود تا اتاق را بر سر پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم آتش زند و پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم برخاست او را كشت و خونش را براى محلّ و محرم حلال كرد.

و حاكم بسندى از ابن عباس آورده كه موشى آمد و فتيله را گرفت و كشيد و كنيزكى آمد و او را براند و پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود: او را وانه و آن فتيله را آورد