41- در كافى- 6: 337 فروع-: بسندش از محمّد بن مسلم كه كژدمى رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم را گزيد فرمود خدايت لعن كند كه باك ندارى مؤمن را آزارى يا كافر را، سپس نمك خواست و بآن ماليد و آرام شد، و آنگه امام پنجم فرمود: اگر مردم خاصيت نمك را ميدانستند بدنبال ترياق نميرفتند.
42- در كافى (بشمار گذشته، همين حديث را از امام ششم7باختلاف كمى در تعبير آورده و گفته) نمك را با انگشت بزرگ خود بدان فشار داد تا آب شد.
43- دميرى گفته: اصحاب ما گويند: جانوران و پرندههاى حرام گوشت اگر تنها زيان دارند و سودى ندارند براى محرم و جز آن مستحب است كشتن آنها چون پنج جانور فاسق، و گرگ و شير و پلنگ و كركس و لاشخور و كك و شپش و پشه و مانند آنها و اگر سود و زيان هر دو دارند، چون يوز و سگ آموخته و عقاب و باز و صقر و مانندشان خوب نيست كشتن آنها چون سود شكار كردن دارند، و بدهم نيست، چون زيان دارند و آن يورش به كبوتران مردم و زخم زدن بآنها است و اگر سود و زيان ندارند، چون چسنك و كرم و سوس و خرچنگ و شتر مرغ و مگس و مانند انها كشتن آنها بد است و حرام نيست چنانچه بيشتر گفتهاند و امام گفته نادرى حكايت كرده بحرمت كشتن پرندهها نه حشرات زيرا بازى بيهوده ايست 1: 233-
[در باره مارها]
و در باره مار گفته: ابن خالويه گفته 200 نام دارد در زبان عرب، و سهيلى از مسعودى آورده كه چون خدا مار را بزمين سيستان فرود آورد از همه زمين خدا بيشتر مار داشت و اگر عربد آن را نمىخورد و بسيارى از آن را نابود نميكرد از بسيارى مار از مردم تهى ميشد.
كعب الاخبار گفته: خدا ما را باصفهان فرود آورد و ابليس را بجدّه و حوّاء را بعرفه و آدم را بكوه سرانديب كه بالاى چين و در درياى هند است، و دريانوردان آن را از چند روز راه بينند، و جاى پاى آدم كه بر سنگ فرو رفته
در آنست، و هر شب در اين كوه برقى جهد بىابر و هر روز ببارد و قدمگاه آدم را بشويد، و گفتهاند: ياقوت احمر بر اين كوه است و سيل و بارانش از قله به فرود آن آورد و الماس هم در آن يافت شود قزوينى چنين گفته.
و مار چند نوع است: يكى خال سياه و سفيد دارد و آن را رقطاء هم گويند و بدترين افعى است و عرب پندارند افعيها كرند و هم شتر مرغ و ديگرى ازعر است كه بيشتر باشد و ديگرى ازبّ كه مو دارد، و ديگرى مار شاخدار كه ارسطو منكر آنست و راجز در وصف آن سروده.
داراى دو شاخ و دندان آسيا* ميگزند گر بتواند گزيدن* بگرداند دو چشم را چون شهاب فروزان (حياة الحيوان- 199) و ديگرى شجاع است: بضمّ و كسر، و آن ماريست بزرگ كه نيش دارد براى سوار و پياده و بر دم خود ايستد و بسا بسر اسب سوار رسد و در بيابانها است و ديگرى عربد است كه مارى بزرگ و مار خور است، و ديگرى اصله است كه بسيار بزرگ است و چهرهاى چون آدمى دارد، و گويند پس از هزارها سال چنين شود و از خصائص او است كه به همان نگاه كردن ميكشد.
و ديگرى صلّ است كه آن را مكلّله هم گويند چون سرش كنگره دارد و بسيار تباهكار است و بهر چه گذرد بسوزاند و گرد سوراخش گياهى نباشد، و چون پرندهاى برابر جايش گذرد بيفتد، و جانورى نزديكش نگذرد جز بميرد، و با سوت خود از تير پرتاب بكشد، و چشمش بر هر كه افتد گر چه از دور بميرد، و هر كه را گزد بيدرنگ بميرد، و اسب سوارى بر او نيزه زد و خودش با اسبش مردند، و در بلاد ترك بسيار است.
و ديگرى ذو الطفيتين است و ابتر كه در دو صحيح از پيغمبر آوردند كه آنها را بكشيد زيرا چشم گيرند و زنان آبستن را سقط جنين كنند، زهرى گفته: بنظر ما اين اثر زهر آنها است (حياة الحيوان 2: 34)
و ديگرى ناظر است كه چون چشمش بر آدمى افتد بيدرنگ بميرد.
و نوع ديگرى دارد كه چون آدمى آوازش را شنود بميرد، و در حديث خدرى آمده كه جوان انصارى بمارى نيزه زد و مرد و جوان انصارى هم بيدرنگ مرد.
و از نامهاى مار است حيّه، عين، عيم، اين، ارقم، اصله، جانّ، ثعبان، شجاع ازب، ازعر، ابتر، ناشر، افعى، افعوان براى نر و ماده، ارقش، صلّ، ارقط ذو الطفيتين و عربد.
ابن اثير گويد بمارها گويند: ابو البخترى، ابو ربيع، ابو عثمان، ابو العاصى، ابو دعور، ابو وثاب، ابو يقظان، ام طبق، ام عافيه، ام عثمان، ام الفتح، ام محبوب و بنات طبق.
و مار صمّاء بسيار بد است، صمّه مار نر است كه نام پدر دريد بن صمّه شاعر جاهلى بوده و جانورشناسان گويند: مار هزار سال بماند و هر سال پوست گذارد و سى تخم نهد بشمار دندههايش، و مورچهها گرد آيند و بيشتر تخمهاى او را تباه كنند و جز اندكى درست نماند، و چون كژدمش گزد بميرد.
و يك نوعش حريش است و بدتر همه افعى است كه در ريگستان جا دارد، و تخم مارها درازند و تيرهرنگ و سبز و سياه و با نقطه سفيد و سياه و سفيد تنها، و در برخى لكهها باشد و درخشندگى و سبب گوناگونى آن شناخته نشده و درونش چيزيست مانند چرك بهم پيوسته در يك خط دراز.
مارها جفتگيرى معلومى ندارند و همانا بيكديگر پيچ خورند و زبانشان شكاف دارد، و برخى گمان بردند دو زبان دارند، و پر خور و حريصند چون جوجهها را نجائيده ببلعند مانند شير، و كارشان اينست كه چون استخواندارى ببلعند بدرختى يا مانندش سخت به پيچند تا در درون آنها شكسته شود، و خويش اينست كه چون بگزد وارونه شود و برخى مردم پندارند براى اينست كه زهر
بريزد و چنين نيست.
و چون خوراكى نيابد بهمان نسيم هوا زنده است و زمانى طولانى با آن قوت گيرد و بنهايت گرسنگى رسد، و جز گوشت جانور زنده نخورد، و چون پير شد پيكرش ريز شود و بهمان نسيم قناعت كند و خوراك نخواهد و از وضع غريبش اينست كه آب نخواهد و بر سر آب نرود جز اينكه از مى خوددارى نكند چون بويش را شنود چون در خوى او مى دوستى است، و چون آن را بيابد بنوشد تا مست شود و بسا مستى او را بكشد.
مار نر در يك جا نماند و همان ماده بر سر تخم بماند، تا جوجهاش درآيد و بكار پردازد و او نيز بگردش رود، چشمش در سرش نميگردد و مانند ميخى بر آن استوار است چون چشم ملخ و اگر آن را بكنند باز برآيد، و همچنين نيش آن را بكنند پس از سه روز برويد، و دم او را هم ببرند باز برآيد.
و از خوى غريبش اينكه از مرد برهنه بگريزد و بآتش شاد است و بدنبال آن رود و از آن خوشش آيد و شير را بسيار دوست دارد، و چون با تازيانهاى كه آلوده بعرق اسب است زده شود بميرد، سرش ببرند و چند روز نميرد، و چون كور شود يا از زير زمين برآيد و نابينا باشد بدنبال رازيانه سبز رود و ديدهاش را بدان بمالد و بينا گردد، منزه است آنكه اندازه گرفت و رهنمائى كرد، كورى او را مقدر كرد و او را بدان چه برش اندازد رهنمائى كرده.
در زمين جانورى باندازه مار نباشد جز آنكه مار از او تواناتر است و چون تا سينه بسوراخى درآيد يا شكافى نيرومندتر مردم نتواند او را بيرون كشد و بسا تيكه شود و بدر نشود و دست و پا و ناخن ندارد كه با آن سوراخ بكند، و پشتش چنين نيرومند است براى دندهها كه دارد، زيرا 30 دنده دارد، و با شكم برود و اجزاء خود را بسختى جلو كشد، مارها در طبع خود آبى هستند، در دريا بمانند پس از آنكه در خشكى بودند و بر عكس جاحظ گفته: مارها سه دستهاند: يكى را درمانى براى گزيدنش نيست چون
ثعبان و افعى و مار هندى، يكى را با ترياق درمان توان كرد، و ديگران بهراس كشند، نه زهر، چنانچه حكايت شده مردى زير درختى در خواب شد و مارى از درخت بر او سرازير شد و سرش را گزيد و روى پوشيده بيدار شد و سر را خاريد و نگريد و چيزى نديد و گمانى نبرد و سر نهاد و خوابيد.
و پس از مدتى كسى كه ديده بود مار سرش را گزيده، باو گفت دانستى چرا زير درخت از خواب بيدار شدى؟ گفت: نه بخدا ندانستم، گفت: مارى سرازير شد و سر تو را گزيد و چون هراسان برخاستى خود را واپس كشيد، آن مرد را هراسى گرفت كه جان داد، گفته: پندارند براى هراس زهر بجوشد و سوراخهاى تن باز شوند و زهر در آنها درآيد- پايان- قرطبى در تفسير سوره غافر: بسندى از كعب الاحبار آورده كه چون خدا تعالى عرش را آفريد با خود گفت: خدا آفريدهاى بزرگتر از من نيافريده و خدا مارى گرد آن چرخاند كه هفتاد هزار بال داشت و در هر بالى هفتاد هزار زبان و هر روز بشمار قطرههاى باران و برگهاى درختان و ريگها و خاكها و شماره روزهاى جهان و همه فرشتگان تسبيح از دهنهاى او برآمدى و بر عرش پيچيد و عرش تا نيمه آن بود- انتهى- ابو الفرج ابن جوزى از بشر بن فضل آورده كه ما بحج ميرفتيم و بر سر يكى از آبهاى تازيان گذشتيم و بما گفتند در اينجا سه خواهرند كه در زيبائى از همه برترند و پزشكى و درمان بيماران كنند، و خواستيم آنها را ديدار كنيم و با چوبى ساق پاى يكى از ياران خود را سفتيم تا خون آمد و او را برداشتيم و نزد آنها برديم و گفتيم او را مار گزيده و آيا درمانى دارد؟
خواهر خردسالتر بيرون شد و دختركى بود چون خورشيد تابان و آمد و او را وارسيد و معاينه كرد و گفت: مارگزيده نيست، گفتيم: پس چيست؟ گفت:
چوبى تنش را سائيده كه مار نرى بر آن شاشيده و دليلش اينست كه چون خورشيد
برآيد خواهد مرد، گفت: چون خورشيد برآمد مرد و از او در شگفت شديم، و برگشتيم و نيز گفته: عيسى7به مارگيرى گذر كرد كه مارى را دنبال كرده بود و آن مار گفت: يا روح اللَّه باو بگو اگر از من صرف نظر نكند باو ضربتى زنم كه تيكه تيكه شود، و عيسى گذشت و چون برگشت مار در جعبه مارگير بود، عيسى فرمود: مگر تو چنان و چنين نگفتى و چگونه همراه او شدى، گفت يا روح اللَّه برايم سوگند خورد و اكنون با من پيمانشكنى ميكند و زهر پيمانشكنى او از زهر من زيانبارتر است.
در عجائب المخلوقات قزوينى است كه ريحان فارسى پيش از خسرو انوشيروان نبود و در زمان او يافت شد براى اين بود كه يك روز بدادخواهى نشسته بود و ناگاه مار بزرگى زير تختش خزيد و خواستند او را بكشند، خسرو گفت: دست از او برداريد گمانم ستم رسيده است و آن مار خود را كشاند و كسرى يكى از افسرانش را بدنبالش روانه كرد و با او رفت تا بر دهنه چاهى رسيد و مار در آن فرو شد و برگشت و سركشيد و آن مرد نگاه كرد در تك چاه مارى كشته بود و بر دوشش كژدمى سياه بود و او را نيزه كشيد و بكژدم فرو كرد، و نزد شاه آمد و گزارش داد از حال آن مار.
چون سال آينده شد آن مار آمد در همان روز كه خسرو براى دادخواهى نشسته بود و خود را كشاند تا برابرش رساند و از دهنش تخمه سياهى فشاند و شاه گفت:
آن را كشتند و ريحان از آن روئيد و چون شاه بسيار زكام ميشد و دردهاى مغز داشت آن را بكار برد و سود خوبى از آن ديد (199 حياة الحيوان) مسعودى از زبير بن بكار آورده كه در زمان جاهليت دو برادر بسفر رفتند و در سايه درختى كنار سنگ سختى منزل كردند چون شب نزديك شد از زير آن سنگ مارى بدر آمد و يك دينار طلا نزد آنها افكند، گفتند اين از گنجى است كه در اينجا است و سه روز ماندند و هر روز دينارى براى آنها بيرون مىآورد، يكى بديگرى گفت: تا كى چشم براه اين مار بمانيم خوبست آن را بكشيم و اين گنج
را بكنيم و برگيريم برادر او را نهى كرد و گفت: شايد رنجى ببرى و گنجى نبرى و نپذيرفت و تيشهاى گرفت و بكمين مار نشست تا بدر آمد و باو زد و سرش را زخمى كرد و او را نكشت و مار بدو جست و او را كشت و بسوراخش برگشت، و او برادر را بخاك سپرد و ماند تا فردا ما را با سر بسته بدر آمد و با او چيزى نبود و وى بدو گفت: بخدا من از آنچه بتو رسيد خشنود نبودم و برادرم را از آن باز داشتم و نپذيرفت، و اگر بخواهى خدا ميان ما باشد كه زيانم نزنى و زيانت نزنم و برگردى بدان كارى كه در نخست بودى.
مار گفت: نه، گفت: براى چه؟ گفت: من ميدانم دل تو بمن خوش نشود هرگز و گور برادرت را مىبينى و دل من هم بتو خوش نشود تا اين شكست سر را دارم و در مسند احمد است از ابن مسعود كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: هر كه مارى را كشد چون كسى است كه مرد بتپرستى را كشد و هر كه آن را وانهد از ترس انجامش از ما نباشد.
ابن عباس گفته: مارها مسخ شدند، چنانچه ميمونها از بنى اسرائيل مسخ شدند و طبرانى و ابن حبان هم آن را از رسول خدا آوردند، و مارها كه در خانههايند كشته نشوند تا سه بار بآنها اخطار شود براى آنكه فرمود صلى اللَّه عليه و اله در مدينه پريانى مسلمانند چون از آنها ديديد آنها را تا سه روز اخطار كنيد.
برخى آن را براى خصوص مدينه دانند و دست اينست كه براى همه شهرها است و كشته نشود تا باو اخطار شود و مسلم و مالك در آخر موطأ از ابى سائب مولاى هشام بن زهره آوردند كه بر ابى سعيد خدرى در خانهاش وارد شدم و ديدم نماز ميخواند و نشستم تا بسر آورد و زير تختش در زير اتاق جنبشى شنيدم، و نگاه كردم مارى ديدم برجستم آن را بكشم بمن اشاره كرد بنشين و نشستم چون نماز را تمام كرد با تأنى در آن خانه اشاره كرد و گفت: اين اتاق را مىبينى؟ گفتم: آرى، گفت: جوانى از ما كه تازه عروسى كرده بود در آن بود و بهمراه رسول خدا براى جنگ خندق بيرون شديم و آن جوان نيم روز از رسول خدا
اجازه ميگرفت و نزد همسرش مىآمد و يك روز كه اجازه خواست باو فرمود اسلحهات را بردار كه از بنى قريظه بر تو نگرانم آن جوان سلاحش را برداشت و بخانه خود آمد ديد زنش ميان دو لنگه در ايستاده و با نيزه بدو يورش برد تا باو زند سر غيرت آمده بود.
زنش گفت از نيزهات دست بكش و به اتاقت درا تا بينى چه مرا بيرون آورده، و باتاق درآمد و ديد مارى بزرگ بر بستر چرخ زده با نيزه بدو حمله كرد و او را به نيزه كشيد و برآورد در حياط فشرد و بخود پيچيد و آن جوان هم افتاد و مرد و دانسته نشد كه جوان زودتر مرد يا مار.
گفت: نزد پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله آمديم و بدو آن را گزارش داديم و گفتيم دعا كن خدا او را زنده كند، فرمود: براى يار خود آمرزش خواهيد و آنگه فرمود: در مدينه پريانيند كه مسلمان شدند چون از آنها ديديد تا سه روز بآنها اعلام كنيد و اگر پس از آن بر شما پديد شدند بكشيد كه همانا او شيطانست.
و علماء در تفسير اخطار خلاف دارند كه سه روز است يا سه بار و بيشتر يكم را گفتند و صيغهاش اينست كه بگويد: شما را سوگند دهم به پيمانى كه نوح و سليمان8از شما گرفتند كه پديد نشويد بر ما و باز نگرديد بما.
و در اسد الغابه است از عبد الرحمن بن ابى ليلى كه رسول خدا فرمود چون مار در خانه پديدار شود باو بگويند: همانا از تو خواهش داريم به پيمان نوح و به پيمان سليمان8كه ما را نيازاريد و اگر برگشت او را بكشيد.
از عمران بن حصين روايت است كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم عمامهام را از پس سرم برگرفت و فرمود اى عمران راستى خدا دوست دارد انفاق را و دشمن دارد بخل را، انفاق كن، بخوران روى هم گرد مكن تا آنكه طلب بر تو دشوار گردد و بدان كه خدا عزّ و جلّ دوست دارد چشم تيز را هنگام هجوم شبههها و خرد كامل را در فرود آمدن شهوت، و دوست دارد بخشش را گر چه بر چند دانه خرما باشد، و دوست دارد دليرى را گرچه بكشتن مارى حياة الحيوان 1: 3- 2- 5