ثعبان و افعى و مار هندى، يكى را با ترياق درمان توان كرد، و ديگران بهراس كشند، نه زهر، چنانچه حكايت شده مردى زير درختى در خواب شد و مارى از درخت بر او سرازير شد و سرش را گزيد و روى پوشيده بيدار شد و سر را خاريد و نگريد و چيزى نديد و گمانى نبرد و سر نهاد و خوابيد.
و پس از مدتى كسى كه ديده بود مار سرش را گزيده، باو گفت دانستى چرا زير درخت از خواب بيدار شدى؟ گفت: نه بخدا ندانستم، گفت: مارى سرازير شد و سر تو را گزيد و چون هراسان برخاستى خود را واپس كشيد، آن مرد را هراسى گرفت كه جان داد، گفته: پندارند براى هراس زهر بجوشد و سوراخهاى تن باز شوند و زهر در آنها درآيد- پايان- قرطبى در تفسير سوره غافر: بسندى از كعب الاحبار آورده كه چون خدا تعالى عرش را آفريد با خود گفت: خدا آفريدهاى بزرگتر از من نيافريده و خدا مارى گرد آن چرخاند كه هفتاد هزار بال داشت و در هر بالى هفتاد هزار زبان و هر روز بشمار قطرههاى باران و برگهاى درختان و ريگها و خاكها و شماره روزهاى جهان و همه فرشتگان تسبيح از دهنهاى او برآمدى و بر عرش پيچيد و عرش تا نيمه آن بود- انتهى- ابو الفرج ابن جوزى از بشر بن فضل آورده كه ما بحج ميرفتيم و بر سر يكى از آبهاى تازيان گذشتيم و بما گفتند در اينجا سه خواهرند كه در زيبائى از همه برترند و پزشكى و درمان بيماران كنند، و خواستيم آنها را ديدار كنيم و با چوبى ساق پاى يكى از ياران خود را سفتيم تا خون آمد و او را برداشتيم و نزد آنها برديم و گفتيم او را مار گزيده و آيا درمانى دارد؟
خواهر خردسالتر بيرون شد و دختركى بود چون خورشيد تابان و آمد و او را وارسيد و معاينه كرد و گفت: مارگزيده نيست، گفتيم: پس چيست؟ گفت:
چوبى تنش را سائيده كه مار نرى بر آن شاشيده و دليلش اينست كه چون خورشيد
برآيد خواهد مرد، گفت: چون خورشيد برآمد مرد و از او در شگفت شديم، و برگشتيم و نيز گفته: عيسى7به مارگيرى گذر كرد كه مارى را دنبال كرده بود و آن مار گفت: يا روح اللَّه باو بگو اگر از من صرف نظر نكند باو ضربتى زنم كه تيكه تيكه شود، و عيسى گذشت و چون برگشت مار در جعبه مارگير بود، عيسى فرمود: مگر تو چنان و چنين نگفتى و چگونه همراه او شدى، گفت يا روح اللَّه برايم سوگند خورد و اكنون با من پيمانشكنى ميكند و زهر پيمانشكنى او از زهر من زيانبارتر است.
در عجائب المخلوقات قزوينى است كه ريحان فارسى پيش از خسرو انوشيروان نبود و در زمان او يافت شد براى اين بود كه يك روز بدادخواهى نشسته بود و ناگاه مار بزرگى زير تختش خزيد و خواستند او را بكشند، خسرو گفت: دست از او برداريد گمانم ستم رسيده است و آن مار خود را كشاند و كسرى يكى از افسرانش را بدنبالش روانه كرد و با او رفت تا بر دهنه چاهى رسيد و مار در آن فرو شد و برگشت و سركشيد و آن مرد نگاه كرد در تك چاه مارى كشته بود و بر دوشش كژدمى سياه بود و او را نيزه كشيد و بكژدم فرو كرد، و نزد شاه آمد و گزارش داد از حال آن مار.
چون سال آينده شد آن مار آمد در همان روز كه خسرو براى دادخواهى نشسته بود و خود را كشاند تا برابرش رساند و از دهنش تخمه سياهى فشاند و شاه گفت:
آن را كشتند و ريحان از آن روئيد و چون شاه بسيار زكام ميشد و دردهاى مغز داشت آن را بكار برد و سود خوبى از آن ديد (199 حياة الحيوان) مسعودى از زبير بن بكار آورده كه در زمان جاهليت دو برادر بسفر رفتند و در سايه درختى كنار سنگ سختى منزل كردند چون شب نزديك شد از زير آن سنگ مارى بدر آمد و يك دينار طلا نزد آنها افكند، گفتند اين از گنجى است كه در اينجا است و سه روز ماندند و هر روز دينارى براى آنها بيرون مىآورد، يكى بديگرى گفت: تا كى چشم براه اين مار بمانيم خوبست آن را بكشيم و اين گنج
را بكنيم و برگيريم برادر او را نهى كرد و گفت: شايد رنجى ببرى و گنجى نبرى و نپذيرفت و تيشهاى گرفت و بكمين مار نشست تا بدر آمد و باو زد و سرش را زخمى كرد و او را نكشت و مار بدو جست و او را كشت و بسوراخش برگشت، و او برادر را بخاك سپرد و ماند تا فردا ما را با سر بسته بدر آمد و با او چيزى نبود و وى بدو گفت: بخدا من از آنچه بتو رسيد خشنود نبودم و برادرم را از آن باز داشتم و نپذيرفت، و اگر بخواهى خدا ميان ما باشد كه زيانم نزنى و زيانت نزنم و برگردى بدان كارى كه در نخست بودى.
مار گفت: نه، گفت: براى چه؟ گفت: من ميدانم دل تو بمن خوش نشود هرگز و گور برادرت را مىبينى و دل من هم بتو خوش نشود تا اين شكست سر را دارم و در مسند احمد است از ابن مسعود كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: هر كه مارى را كشد چون كسى است كه مرد بتپرستى را كشد و هر كه آن را وانهد از ترس انجامش از ما نباشد.
ابن عباس گفته: مارها مسخ شدند، چنانچه ميمونها از بنى اسرائيل مسخ شدند و طبرانى و ابن حبان هم آن را از رسول خدا آوردند، و مارها كه در خانههايند كشته نشوند تا سه بار بآنها اخطار شود براى آنكه فرمود صلى اللَّه عليه و اله در مدينه پريانى مسلمانند چون از آنها ديديد آنها را تا سه روز اخطار كنيد.
برخى آن را براى خصوص مدينه دانند و دست اينست كه براى همه شهرها است و كشته نشود تا باو اخطار شود و مسلم و مالك در آخر موطأ از ابى سائب مولاى هشام بن زهره آوردند كه بر ابى سعيد خدرى در خانهاش وارد شدم و ديدم نماز ميخواند و نشستم تا بسر آورد و زير تختش در زير اتاق جنبشى شنيدم، و نگاه كردم مارى ديدم برجستم آن را بكشم بمن اشاره كرد بنشين و نشستم چون نماز را تمام كرد با تأنى در آن خانه اشاره كرد و گفت: اين اتاق را مىبينى؟ گفتم: آرى، گفت: جوانى از ما كه تازه عروسى كرده بود در آن بود و بهمراه رسول خدا براى جنگ خندق بيرون شديم و آن جوان نيم روز از رسول خدا
اجازه ميگرفت و نزد همسرش مىآمد و يك روز كه اجازه خواست باو فرمود اسلحهات را بردار كه از بنى قريظه بر تو نگرانم آن جوان سلاحش را برداشت و بخانه خود آمد ديد زنش ميان دو لنگه در ايستاده و با نيزه بدو يورش برد تا باو زند سر غيرت آمده بود.
زنش گفت از نيزهات دست بكش و به اتاقت درا تا بينى چه مرا بيرون آورده، و باتاق درآمد و ديد مارى بزرگ بر بستر چرخ زده با نيزه بدو حمله كرد و او را به نيزه كشيد و برآورد در حياط فشرد و بخود پيچيد و آن جوان هم افتاد و مرد و دانسته نشد كه جوان زودتر مرد يا مار.
گفت: نزد پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله آمديم و بدو آن را گزارش داديم و گفتيم دعا كن خدا او را زنده كند، فرمود: براى يار خود آمرزش خواهيد و آنگه فرمود: در مدينه پريانيند كه مسلمان شدند چون از آنها ديديد تا سه روز بآنها اعلام كنيد و اگر پس از آن بر شما پديد شدند بكشيد كه همانا او شيطانست.
و علماء در تفسير اخطار خلاف دارند كه سه روز است يا سه بار و بيشتر يكم را گفتند و صيغهاش اينست كه بگويد: شما را سوگند دهم به پيمانى كه نوح و سليمان8از شما گرفتند كه پديد نشويد بر ما و باز نگرديد بما.
و در اسد الغابه است از عبد الرحمن بن ابى ليلى كه رسول خدا فرمود چون مار در خانه پديدار شود باو بگويند: همانا از تو خواهش داريم به پيمان نوح و به پيمان سليمان8كه ما را نيازاريد و اگر برگشت او را بكشيد.
از عمران بن حصين روايت است كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم عمامهام را از پس سرم برگرفت و فرمود اى عمران راستى خدا دوست دارد انفاق را و دشمن دارد بخل را، انفاق كن، بخوران روى هم گرد مكن تا آنكه طلب بر تو دشوار گردد و بدان كه خدا عزّ و جلّ دوست دارد چشم تيز را هنگام هجوم شبههها و خرد كامل را در فرود آمدن شهوت، و دوست دارد بخشش را گر چه بر چند دانه خرما باشد، و دوست دارد دليرى را گرچه بكشتن مارى حياة الحيوان 1: 3- 2- 5
حنيفه گويند سزا است كه مار سفيد را نكشند زيرا جانّ باشد، طحاوى گفته كشتن همه عيب ندارد و بهتر اخطار است و در جاى ديگر گفته: در دو صحيح است از عبد اللَّه بن عمر كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: «لعنت كند خدا كسى را كه جانور را تيكه كند و در روايتى است كه لعنت كند خدا كسى را كه جاندار را هدف سازد» يعنى او را نشانه تيراندازى كند مانند تيكه پوست و جز آن، و اين نهى براى حرمت است. زيرا پيغمبر كنندهاش را لعن كرده و چون شكنجه جاندار است و تلف كردن آن و ضايع كردن مال و از دست دادن تذكيه آن اگر حلال باشد و سود آن اگر حلال گوشت نباشد (حياة الحيوان 1: 207)
24- در عيون ج 1 ص 243- و در علل: بسندش كه يك شامى از امير المؤمنين7پرسيد آدم7چند بار حج كرد؟ فرمودش 70 بار پاى پياده، و در نخست حج جغدى بهمراهش بود كه او را بآبگاه رهنمائى ميكرد و از بهشت بهمراهش آمده بود، و از كشتن جغد و پرستو غدقن شده، و پرسيدش چرا جغد راه نميرود فرمود: چون ناليد بر بيت المقدس و چهل سال بر آن گرديد و گرييد و پيوسته با آدم7گريه كرد.
و از اينجا است كه در خانهها نشيمن كرده و با او است نه آيه از قرآن خدا عز و جل از آنچه كه آدم در بهشت ميخواند و تا روز قيامت با او باشند 3 آيه از آغاز كهف: سه آيه از سبحان (اسرى) و آنهافَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَاند (45- 47 اسرى) و سه آيه از يسوَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا9- 11.
45- در عيون- 1: 261- بسندش از امير المؤمنين7كه در بال هر هدهد كه خدا عز و جل آفريده بسريانى نوشته است- آل محمّد بهترين خلق خدا باشند 46- در بصائر- 346- بسندش تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله كه براى پرستو سفارش خوب دهيد كه همدمترين پرنده مردمى است بمردم سپس رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله فرمود ميدانيد در خواندنش چه گويد؟ ميگويد:بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَتا همه سوره فاتحه را ميخواند و در آخر خواندنش گويد:وَ لَا الضَّالِّينَ
در كافى 6: 223- بسندى مانندش را آورده (باندك اختلافى در تعبير) و در آخرش گفته: رسول خدا مدّ داد «وَ لَا الضَّالِّينَ» را.
بيان: دميرى گفته: سنونو بضم سين و دو نون كه مفردش سنونوه است بخشى از پرستو است و از اين رو سنگ يرقان را سنونو گويند، و در عجائب المخلوقات باشتباه آن را صنونو بصاد آورده و درستش با سين و منسوبست بنوعى از پرستوها.
در مختلف بنقل از كتاب عمّار بن موسى از امام صادق7گفته: فضله خطاف پاك است و خودش حلال گوشت است ولى مكروه است چون پناهنده است بتو و هر چه پناهنده شد آن را پناه بده (ص 172) در تهذيب: بسندش مانندش آمده جز كه واژه خرء ندارد.
48- و از همان ج 9 ص 21- بسند پيش از عمّار از امام ششم7از مردى كه پرستو را در بيابان بدست آورد يا آن را شكار كند بخورد از آنها؟ فرمود:
آن از خوردنيست و از گرگ كه خورده شود؟ فرمود: نه حرام است.
بيان: شيخ از خوردنيست را بتعجب انكارى حمل كرده، و آن بعيد است و بهتر حمل اخبار نهى است بر كراهت چنانچه بيشتر فقهاء گفتهاند.
49- در تهذيب- ج 9 ص 21- كه پرسش شد از امام ششم7از شقراق «سبزه قبا» فرمود: بخاطر مارها كشتنش مكروه است، فرمود: روزى پيغمبر در راه بود و ناگاه شقراقى شيرجه رفت و از كفشش مارى بدر آورد.
بيان: بخاطر مارها، يعنى آنها را ميخورد و سودى بزرگ دارد و از اين رو كشتنش بد است يا براى آنكه مار را از كفش آن حضرت صلى اللَّه عليه و اله برآورده و محترم شده، يا براى اينكه مار ميخورد و زهرناك است، و مقصود كشتن او است براى خوردن، و يكم روشنتر است.
50- در خرائج: از امام ششم7كه مردى پرستو را از او پرسيد فرمود: آزارش نكنيد كه آزارى ندارد و پرندهايست كه ما خانواده را
دوست دارد.
51- در كافى- 6: 313- فروع: بسندى از نشيط بن صالح كه شنيدم ابو الحسن7ميفرمود: من در خوردن حُبارى باكى نبينم، براى بواسير و درد پشت خوبست و بكثرت جماع كمك دهد (شرح حبارى آيد) 52- در حياة الحيوان- 2: 272- 274-: هدهد بضمّ دو هاء و دال ساكنه بىنقطه و هم بفتح دو هاء پرندهايست معروف و خط و رنگ بسيار دارد و بد بو است زيرا در زباله براى تخم كردن جا سازد، و گفتهاند آب را درون زمين بيند چنانچه آدمى درون شيشه، پندارند كه رهنماى سليمان بوده براى آب و از اين رو او را جستجو كرد چون نيافتش.
و سبب غيبت هدهد از سليمان7اين بود كه چون ساختمان بيت المقدس را پايان داد آهنگ سرزمين حرم كرد و قشونى آماده كرد و بهمراه خود صد فرسنگ راه پرى و آدمى و ديو و پرنده و وحوش برداشت و باد همه را برد و چون بحرم رسيد تا خدا خواست در آن ماند، و هر روز پنج هزار شتر، پنج هزار نره گاو و بيست هزار گوسفند ميكشت، و ببزرگان قومش كه با او بودند ميفرمود در اينجا پيغمبرى عربى پديد شود كه وصفش چنين و چنان است بر هر كه با او مبارزه كند پيروز گردد، هيبت او يكماه راه برود، خويش و بيگانه در بر او در حق برابرند در باره خدا سرزنش نپذيرد.
گفتند: اى پيغمبر خدا بچه دينى باشد؟ گفت: بدين يگانهپرستى پاك، خوشا بر كسى كه دريابدش و باورش دارد، گفتند: ميان ما و ظهورش چه اندازه است؟
فرمود: هزار سال و بايد حاضران شما به غائبان برسانند كه سرور پيغمبران و خاتم رسولانست.
و سليمان7در مكه ماند تا مناسك خود را بجا آورد و بامداد از مكّه بسوى يمن رفت و نيم روز به صنعاء رسيد و يكماه راه درنورديد، و سرزمينى خوب و خرّم بنگريد و دوست داشت در آن فرود آيد و نماز بخواند و چاشت خورد و
چون فرود آمد هدهد گفت: سليمان بفرود شدن پرداخت و او به آسمان برآمد و بدرازا و پهناى جهان از چپ و راست نگريست و بوستان بلقيس را ديد و بسبزه آن دلداد و بدان فرو شد و يكى از هدهدهاى يمن را ديد و نزد او شد، نام هدهد سليمان يعفور بود.
و او بهدهد سليمان گفت: از كجا آمدى و بكجا ميخواهى بروى گفت:
با سرورم سليمان از شام آمدم، گفت: سليمان كيست؟ گفت: پادشاه پريان و آدميان و ديوان و پرندگان و وحوش و بادها، و بزرگى ملك سليمان و آنچه در فرمان داشت برايش گفت، و باو گفت تو از كجا آمدى؟
او گفت: من از همين سرزمينم، و كشور بلقيس را برايش باز گفت كه 12 هزار افسر در فرمان او است و هر كدام صد هزار جنگجو در فرمان دارند، سپس باو گفت: با من مىآئى تا كشور او را ببينى؟ گفت: ميترسم سليمان هنگام نماز خود مرا جويد، چون نياز بآب يابد، هدهد يمنى گفت سرورت را خوش آيد كه گزارش اين كشور را باو برسانى.
با او رفت ببازرسى كشور بلقيس و نزد سليمان برنگشت جز پس از نماز پسين و سليمان كه در زمين بىآبى فرود شده از آدمى و پرى و ديوان از آب پرسش كرد و ندانستند، از پرنده هدهد جستجو كرد، و كدخداى پرندهها كه كركس است خواست و از هدهد پرسيد و چيزى از او نميدانست، سليمان7در اين هنگام خشم كرد و گفت: «البته او را بسختى شكنجه دهم- تا آخر آيه.
سپس عقاب سرور پرندهها را خواست و گفت هم اكنون هدهد را نزد من آور، و او بهوا برآمد و جهان را كه در بر او چون كاسهاى بود بدست كسى نگريست و براست و چپ رو كرد، و ديد هدهد از يمن مىآيد، و شيرجه رفت كه او را بگيرد و او بخدا تعالى سوگندش داد و گفت: بحق آنكه تو را نيرو داده و بر من توانا كرده بمن رحم كن و بدى بمن نياور، او را وانهاد و گفتش: واى بر تو مادرت بمرگت نشيند راستش پيغمبر خدا سوگند خورده كه تو را سخت شكنجه كند يا سرت را ببرّد