بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 212

دوست دارد.

51- در كافى- 6: 313- فروع: بسندى از نشيط بن صالح كه شنيدم ابو الحسن7ميفرمود: من در خوردن حُبارى باكى نبينم، براى بواسير و درد پشت خوبست و بكثرت جماع كمك دهد (شرح حبارى آيد) 52- در حياة الحيوان- 2: 272- 274-: هدهد بضمّ دو هاء و دال ساكنه بى‌نقطه و هم بفتح دو هاء پرنده‌ايست معروف و خط و رنگ بسيار دارد و بد بو است زيرا در زباله براى تخم كردن جا سازد، و گفته‌اند آب را درون زمين بيند چنانچه آدمى درون شيشه، پندارند كه رهنماى سليمان بوده براى آب و از اين رو او را جستجو كرد چون نيافتش.

و سبب غيبت هدهد از سليمان7اين بود كه چون ساختمان بيت المقدس را پايان داد آهنگ سرزمين حرم كرد و قشونى آماده كرد و بهمراه خود صد فرسنگ راه پرى و آدمى و ديو و پرنده و وحوش برداشت و باد همه را برد و چون بحرم رسيد تا خدا خواست در آن ماند، و هر روز پنج هزار شتر، پنج هزار نره گاو و بيست هزار گوسفند ميكشت، و ببزرگان قومش كه با او بودند ميفرمود در اينجا پيغمبرى عربى پديد شود كه وصفش چنين و چنان است بر هر كه با او مبارزه كند پيروز گردد، هيبت او يكماه راه برود، خويش و بيگانه در بر او در حق برابرند در باره خدا سرزنش نپذيرد.

گفتند: اى پيغمبر خدا بچه دينى باشد؟ گفت: بدين يگانه‌پرستى پاك، خوشا بر كسى كه دريابدش و باورش دارد، گفتند: ميان ما و ظهورش چه اندازه است؟

فرمود: هزار سال و بايد حاضران شما به غائبان برسانند كه سرور پيغمبران و خاتم رسولانست.

و سليمان7در مكه ماند تا مناسك خود را بجا آورد و بامداد از مكّه بسوى يمن رفت و نيم روز به صنعاء رسيد و يكماه راه درنورديد، و سرزمينى خوب و خرّم بنگريد و دوست داشت در آن فرود آيد و نماز بخواند و چاشت خورد و


صفحه 213

چون فرود آمد هدهد گفت: سليمان بفرود شدن پرداخت و او به آسمان برآمد و بدرازا و پهناى جهان از چپ و راست نگريست و بوستان بلقيس را ديد و بسبزه آن دلداد و بدان فرو شد و يكى از هدهدهاى يمن را ديد و نزد او شد، نام هدهد سليمان يعفور بود.

و او بهدهد سليمان گفت: از كجا آمدى و بكجا ميخواهى بروى گفت:

با سرورم سليمان از شام آمدم، گفت: سليمان كيست؟ گفت: پادشاه پريان و آدميان و ديوان و پرندگان و وحوش و بادها، و بزرگى ملك سليمان و آنچه در فرمان داشت برايش گفت، و باو گفت تو از كجا آمدى؟

او گفت: من از همين سرزمينم، و كشور بلقيس را برايش باز گفت كه 12 هزار افسر در فرمان او است و هر كدام صد هزار جنگجو در فرمان دارند، سپس باو گفت: با من مى‌آئى تا كشور او را ببينى؟ گفت: ميترسم سليمان هنگام نماز خود مرا جويد، چون نياز بآب يابد، هدهد يمنى گفت سرورت را خوش آيد كه گزارش اين كشور را باو برسانى.

با او رفت ببازرسى كشور بلقيس و نزد سليمان برنگشت جز پس از نماز پسين و سليمان كه در زمين بى‌آبى فرود شده از آدمى و پرى و ديوان از آب پرسش كرد و ندانستند، از پرنده هدهد جستجو كرد، و كدخداى پرنده‌ها كه كركس است خواست و از هدهد پرسيد و چيزى از او نميدانست، سليمان7در اين هنگام خشم كرد و گفت: «البته او را بسختى شكنجه دهم- تا آخر آيه.

سپس عقاب سرور پرنده‌ها را خواست و گفت هم اكنون هدهد را نزد من آور، و او بهوا برآمد و جهان را كه در بر او چون كاسه‌اى بود بدست كسى نگريست و براست و چپ رو كرد، و ديد هدهد از يمن مى‌آيد، و شيرجه رفت كه او را بگيرد و او بخدا تعالى سوگندش داد و گفت: بحق آنكه تو را نيرو داده و بر من توانا كرده بمن رحم كن و بدى بمن نياور، او را وانهاد و گفتش: واى بر تو مادرت بمرگت نشيند راستش پيغمبر خدا سوگند خورده كه تو را سخت شكنجه كند يا سرت را ببرّد


صفحه 214

هدهد گفت: راه ديگرى نگفته؟ گفت: چرا «يا اينكه عذر روشنى بياورد مرا» هدهد گفت: پس نجات يافتم.

سپس هدهد و عقاب با هم آمدند نزد سليمان7و چون هدهد نزديك شد و دم و بال بزمين كشيد و تواضع كرد سليمان سر او را كشيد و او گفت: يا نبى اللَّه بياد آور كه برابر خدا ميايستى، سليمان لرزيد و او را بخشيد و از سبب غيبتش پرسيد و او وضع بلقيس را بوى گزارش داد كه شمه‌اى از داستانش گذشت و اما اينكه فرمود: «البته شكنجه‌اش دهم» مقصودش شكنجه تحمل پذير بود تا همگنانش عبرت گيرند، و گفتند: شكنجه سليمان از پرنده‌ها اين بود كه پر و دم آنها را ميكند و آنها را بى‌پر و دم مى‌افكند كه از مورچه و حشرات زمين دفاع نتوانستند و اين قول اظهر است.

و گفتند آنها را به قطران آلوده ميكرد و برابر خورشيد واميداشت و گفتند نزد مورچه‌ها ميانداخت تا او را بخورند، گفتند او را در قفسش ميكرد و گفتند او را از همدمش جدا ميكرد و گفتند: او را با ناسازگارش جفت ميكرد كه يكى گفته تنگترين زندان همدمى با ناسازگارانست، گفتند: واداشتن او با ناجنسش بوده گفتند: واداشتن بخدمت همگنانش، گفتند: بزناشوئى دادن با پيره‌زن بوده.

اگر بگوئى: از كجا شكنجه هدهد روا بوده؟ گويم رواست خدا آن را برايش مباح كرده باشد چنانچه سر بريدن بهائم و پرنده‌ها را براى خوردن مباح كرده و براى سودهاى ديگر.

قزوينى حكايت كرده كه هدهد بسليمان گفت: ميخواهم مهمان من باشى، فرمود:

خودم تنها؟ گفت: نه با همه لشكرت در فلان جزيره و فلان روز، سليمان و لشكرش حاضر شدند و هدهد پريد و ملخى شكار كرد و خفه كرد و بدريا انداخت و گفت:

يا نبى اللَّه بخوريد، هر كه گوشت نيابد آبگوشت يابد، و سليمان و لشكرش تا يك سال از اين كار او خنديدند.

جاحظ گفته: بسيار با وفاء و نگهدار و مهربانست براى اينكه چون ماده‌اش‌


صفحه 215

غائب شوند نخورد، ننوشد و بدنبال خوراك و جز آن نرود و فريادش نبرّد تا بر او برگردد و اگر نابود شود ديگر پس از او هرگز با ماده ديگرى جفت نشود و تا زنده است بر او شيون كند و خوراك سير نخورد و بهمان سدّ رمق اكتفاء كند كه نزديك شود از گرسنگى بميرد و آنگه اندكى خوراك برگيرد.

در كامل و شعب الايمان بيهقى است كه نافع از ابن عباس پرسيد با همه آنچه خداى تعالى از پادشاهى بسليمان7داده بود چه توجهى داشت بهدهد با تن خردش گفت سليمان نيازمند آب شد و زمين براى هدهد چون شيشه بود، ابن ازرق باو گفت بايست اى بافنده چگونه آب را زير زمين بيند و دام را يك انگشت زير خاك نبيند؟ ابن عباس گفت: چون قضا فرو رسد ديده كور گردد.

سپس گفته: درست‌تر آنست كه خوردنش حرام است، چون پيغمبر از كشتنش غدقن كرده و براى اينكه بدبو است و كرم ميخورد، و گفتند حلال است (حياة الحيوان 3: 373) و گفته: حبارى بضمّ حاء بى‌نقطه پرنده‌ايست معروف و از همه پرنده‌ها دور پروازتر گردن بلندى دارد، رنگش خاكسترى و نوكش اندازه‌اى دراز و در حماقت ضرب المثل «حياة الحيوان 1: 163» و گفته: جغد را ابو كثير گويند و پرنده‌اى است بزرگتر از گنجشك كه آن را شكار كند، نضر بن شميل گفته: سياه و سفيد است و سر بزرگ و بر درخت باشد نيمى سفيد و نيمى سياه سطبر نوك و چنگال درشت يعنى انگشتهايش بزرگند جز در آشيانه يا درخت ديده نشود و كسى نتواند او را بگيرد، بد دل است و پر نفرت، گوشتخوار است و سوت گوناگون دارد، براى هر پرنده كه خواهد شكار كند بزبان او سوت زند او را بخود بخواند، چون گردش فراهم آيند بيكى يورش برد و نوك سختى دارد چون يكى را نوك زند بيدرنگ پاره كند و بخورد و پيوسته چنين است و اين خوى او است جايش بالاى درختان و سر قلعه‌ها است.

ابو الفرج ابن جوزى در مدهش خود از ابن عباس و ضحّاك و مقاتل آورده كه‌


صفحه 216

در تفسير قول خدا «و چون گفت موسى به جوانش تا آخر آيه 60- الكهف» گفتند چون موسى تورات را خوب آموخت و هر چه در آنست دانست با خود گفت: در زمين داناترى از من نمانده و اين را بكسى نگفت، و در خواب ديد كه خدا آب را بر آب فرستاد تا هر چه ميان خاور و باختر بود غرق شد، و ديد كه بر دريا چيزيست كه بر آن يك جغد است كه مى‌آيد آبهائى كه زمين را غرق كرده با نوكش ميگيرد و بدريا ميريزد.

و چون موسى بيدار شد بهراس افتاد و جبرئيل آمد و گفت: اى موسى چرا تو را اندوهگين بينم؟ و خوابش را باو گفت و پاسخش داد كه تو پنداشتى همه دانش را غرقه خود كردى و در زمين داناتر از تو نيست، و خدا را بنده‌ايست كه دانشت در دانش او چون آبيست كه جغد با نوكش بدريا ريزد، گفت اى جبرئيل كيست اين بنده خدا؟ گفت: خضر بن عاميل از فرزندان مردى پاك يعنى ابراهيم خليل7گفت از كجايش بجويم؟ گفت: از پس اين دريا، گفت كه مرا بوى ره نمايد؟ گفت برخى از توشه تو.

موسى از حرص بر خوابش جانشينى براى خود در قومش معين نكرد و رفت بدنبال كارش و بجوانش يوشع گفت: آيا تو پشتيبان من هستى؟ گفت: آرى، گفت پس برو توشه‌اى براى ما بگير، يوشع رفت و چند گرده نان و ماهى شورى كهنه برداشت و دردريا رفتند تا به لجن و گل فرو شدند و رنج و خستگى فراوان ديدند تا بدان صخره رسيدند كه در پس درياى ارمينيه از دريا برآمده بود و بدان صخره در پاسبانان ميگفتند.

و نزد آن آمدند و موسى رفت و وضوء سازد و بجائى اندر شد و يك چشمه بهشتى در دريا يافت و از آن وضوء ساخت و برگشت و آب از ريشش ميچكيد و خوش ريش بود و كس از او خوشريشتر نبود و موسى ريش تكانيد و از آن قطره‌اى بر ماهى شور افتاد، و آب بهشت بهيچ چيز مرده نرسد جز زنده شود، آن ماهى زنده شد و بدريا جست و رفت و راهش ميان دريا شكافى شد و يوشع ماهى را


صفحه 217

از ياد برد.

و چون گذشتند موسى بجوانش گفت: چاشت ما را بياور تا آخر آيه 62- الكهف» و وضع ماهى را برايش بيان كرد و گفت: همان بود كه ميخواستم و بر نمود جاى پاى خود برگشتند و خدا بآب فرمان داد تا باندازه قامت موسى و جوانش يخ كرد و شكافى شد و ماهى جلو آنها رفت تا بخشكى رسيدند و جاده‌اى يافتند و از آن رفتند و يك منادى از آسمان بآنها جار كشيد كه جاده را رها كنيد كه راه ديوانست بسوى تخت ابليس و از سمت راست برويد.

و از سمت راست رفتند تا بسنگ بزرگى رسيدند كه نزدش نماز خانه‌اى بود و موسى گفت: چه جاى خوبيست، بايد آن بنده شايسته اينجا باشد و درنگى نكردند كه خضر بآنجا رسيد و آنجا بخود لرزيد و سبزه‌زارى شد، گفتند: خضر نام گرفته براى آنكه بهر جاى سفيد ايستادى سبز ميشد.

موسى گفت: درود بر تو اى خضر پاسخ داد بر تو درود اى موسى اى پيغمبر بنى اسرائيل موسى گفت: از كجا مرا شناختى؟ گفت بمن فهماندت آنكه بجاى منت رهنمائى كرد و كار ميان آنها چنان رفت كه قرآن عظيم داستانش را آورده- پايان در آخر سوره كهف.

قرطبى گفته: بآن جغد روزه دار گويند، روايتى داريم در معجم عبد الغنى بن قانع از ابى غليظه امية بن خلف جمحى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله مرا ديد و جغد بدست داشت و فرمود: اين نخست پرنده است كه در عاشوراء روزه گرفته و جاحظ ابو موسى آن را روايت كرده، و حديث مانند نام راوى غليظ است.

حاكم گفته: آن از حديثها است كه قاتلان حسين7ساخته‌اند و آن را ابو عبد اللَّه نبيره ابى غليظ از پدرش از جدّش روايت كرده، اين حديث بيهوده است و راويانش مجهولند و ناشناخته.

و گفتند: چون ابراهيم7از شام رفت خانه كعبه را بسازد، سكينه و جغد با او بودند و جغد راهنمايش بود بجاى خانه و سكينه اندازه خانه بود، و


صفحه 218

چون بجاى خانه رسيدند سكينه ايستاد و گفت: اى ابراهيم خانه را باندازه سايه من بساز.

و احمد و ديگران روايت كردند كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله نهى كرد از كشتن زنبور عسل مورچه، هدهد و جغد.

عرب به خود جغد و آوازش بدبين است، قاضى ابو بكر گفته: پيغمبر از كشتنش نهى كرد براى آنكه عرب آن را شوم ميدانست و از كشتنش باز داشت تا از دل آنها شوميش را ببرد نه اينكه حرام باشد- حياة الحيوان، 2: 41- 43- گفته: شقراق با فتحه شين و شرقراق پرنده ناتوانيست كه آن را اخيل نامند و عربش شوم شمارند سبز است و نمكين و باندازه كبوتر، سبزى خوب و تندى دارد و بالهايش سياهى دارند و خطهاى سرخ و سبز و سياه، خويش درندگى و حرص و دزدى جوجه ديگرانست، پيوسته از آدمى دور است، و در بلنديها و سر كوهها جا كند ولى تخم خود را در آبادانى پرورد تا جوجه كند ولى در بلنديها كه دسترس نباشد آشيانه‌اش بسيار بد بو است.

جاحظ گفته: نوعى كلاغ است و خويش عفت است و پر فرياد و چون پرنده‌اى با او جنگد فرياد كشد كه گويا كتك خورده و آنگه گفته بيشتر آن را حرام دانند و برخى اصحاب حلال دانند، فيروزآبادى گفته: شقراق و شقراق چون قرطاس و شرقراق بفتح و كسر و شرقرق چون سفرجل پرنده‌ايست معروف و تيره‌هاى سبز و سرخ و سياه دارد و در سرزمين حرم باشد- پايان- دميرى گفته: حدأه بكسر حاء پست‌تر پرنده است، سياه دارد و خاكسترى و شكار نكند و همانا بربايد و خويش اينست كه در پرواز ايست كند و پرنده‌هاى شكارى ديگر چنين نباشند، برخى پنداشتند حدأه و عقاب با هم عوض شوند، حدأه عقاب شود يا بعكس، قزوينى گفته: او يك سال نر است يك سال ماده.

بخارى و مسلم روايت كردند كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: پنج فاسقند كه در حل‌


صفحه 219

و حرم كشته شوند و در روايتى محرم آنها را بكشد باكى ندارد، حدأة است و كلاغ خاكسترى كژدم و موش و سگ گزنده.

با ذكر اين پنج آگهى داده بجواز كشتن هر زيانزنى و رواست كشتن يوز پلنگ، گرگ، صقر و واشه و باز و زنبور و مگس و كيك و پشه و وزغ و مورچه آزاركننده- حياة الحيوان 1 ص 165 و گفته: پرستو كه زوار هندش نامند از پرنده‌هائى است كه همدم آدمى است و مسافت دور را طى كند تا بآدمى رسد، و لانه‌اش را جايى سازد كه دسترس نباشد و اين پرنده را مردم گنجشك بهشت خوانند چون از خوراكهاى آنها كناره كند و او را دوست دارند و پشه و مگس ميخورد.

و از شگفتى كارش اينست كه چشمش را بكنند و باز برگردد، و هرگز ديده نشده كه بر سر چيزى باشد و آن را بخورد و يا با ماده‌اش جفت باشد و شب پره دشمن او است، از اين رو چون جوجه كند در لانه‌اش شاخه‌هاى كرفس نهد كه شب‌پره از بوى آن بدش آيد و در لانه كهنه جوجه ننهد تا آن را با گل تازه بيالايد.

و لانه‌اى شگفت آور سازد زيرا آن را با گل و كاه سازد و چون گل آماده نيابد خود را در آب افكند و بخاك غلطد تا بالهايش گل گيرند، و آشيانه خود را باندازه خود و جوجه‌هاش سازد، و فضله در آن نيندازد و بيرون اندازد، و چون جوجه‌هاش بزرگ شوند همين را بدانها بياموزد.

و كسانى كه دچار درد يرقان باشند جوجه‌هاى پرستو را بزعفران آلوده كنند و چون بيند زرد شدند پندارند از گرما دچار يرقان شدند و برود از هند سنگ يرقان آورد و بر جوجه‌هاى خود افكند و آن سنگ ريز خطداريست ميان سرخ و سياه و آن را سنگ سنونو خوانند، و كسى كه چاره‌جوئى كرده آن را بردارد و بخود آويزد و يا بسايد و آبش را نوشد اندكى و بفرمان خدا به شود و چون پرستو آواز رعد شنود نزديك باشد كه بميرد.