روى درختى سوت ميزد و سرش را ميجنبانيد و دمش را ميچرخاند، بيارانش گفت:
ميدانيد چه ميگويد؟ گفتند: نه، فرمود: ميگويد: نيم خرما خوردم و خاك بر سر دنيا و نابود باد دنيا (حياة الحيوان 1: 112) و گفته: صعوه گنجشك خرديست كه سرش سرخ است- حياة الحيوان 2: 43.
و گفته: حمّر بحاء ضمه دار و ميم تشديد دار و راء بىنقطه نوعى پرنده است چون گنجشك.
و از ابن مسعود روايت است كه نزد پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله بوديم و مردى بآبگاهى رفت و تخم حمّره آورد و حمّره آمد و بالاى سر پيغمبر و اصحابش پر زد و باصحابش فرمود: كدام شما آن را داغدار كرديد آن مرد گفت: يا رسول اللَّه من تخم او را برداشتم، و در روايتى جوجه او را- فرمود: برگردان، برگردان، باو رحم كن.
و از ترمدى و ابن ماجه هم از عامر دارمى مانندش آمده (حياة الحيوان 1: 191) و گفته: عندليب هزار دستان است (حياة الحيوان 3: 110) و گفته: مكّاء بمدّ و تشديد پرندهايست و جمعش مكاكى است و مكاء سوت است و آن پرنده بسيار سوت زند.
قزوينى گفته: از پرندههاى بيابانيست و آشيانه عجيبى سازد و ميانه او و مار دشمنى است زيرا مار تخم و جوجهاش را ميخورد، و هشام بن سالم باز گفته كه: مارى تخم مكّاء را خورد و او بر سرش چرخ ميزد و نزديكش شد تا چون دهن گشود خار چند پرى در آن انداخت و گلوى مار را گرفت تا مرد (حياة الحيوان 2: 236) و گفته: صافر كه آن را صفّار هم گويند پرنده معروفى است از انواع گنجشكها، و كارش اينست كه شب پاها بشاخه درختى بند كند و خود را بياويزد و پيوسته تا سپيده دم و روشن شدن هوا بنگ كند، قزوينى گفته: شيون كند از ترس اينكه آسمان بر او افتد و جز او گفته: صافر همان تنوّط است و اگر آشيانه كند آن را مانند خريطه سازد و اگر آشيانه نداشته باشد خود را چنانچه گفتيم بشاخهها آويزد (حياة الحيوان 2: 39).
و گفته: تنوّط بتاء با ضمه يا كسره و گاهى با فتحه و با فتح نون و واو ضمه دار با تشديد، اصمعى گفته: اين نام از آنست كه رشتهاى از درخت آويزد و در آن تخم نهد، و شب كارش اينست كه در گوشههاى لانهاش بچرخد و تا بامداد آرام نشود از ترس خود (حياة الحيوان: 1: 120) و گفته: وضع بفتح واو و ضاد نقطه دار و عين بىنقطه همان صعوه است، و گفتند:
پرندهاى خردتر از گنجشك و در حديث است كه اسرافيل بالى در مشرق دارد و بالى در مغرب و عرش بر شانه او است و گاهى از بزرگى خدا چنان كوچك شود كه مانند وضع گردد (حياة الحيوان 3: 389- 390) و برقش: بكسر: پرنده ريزيست چون گنجشك و در حجاز آن را سرسور نامند (شرشور خ ب) 1: 88- حياة الحيوان و گفته: قبعه بقاف ضمه دار و باء خفيف يك نقطه و عين بىنقطه كه هر دو فتحه دارند، پرنده ريزيست چون گنجشك خاكسترى رنگ و نزديك سوراخ موش صحرائى است و چون بهراسد يا سنگى بدو پرتاب شود خود را بسوراخ كشد (حياة الحيوان 3: 179)
باب دوازدهم مگس، پشه، كك، زنبور، چسنه، شپش، كنه، كناريزه و مانند آنها
آيات قرآن مجيد
: 1- البقره: راستى خدا را شرم نگيرد كه مثل زند به پشه يا بالاترش 26.
2- الحج آيا كسانى كه از مردميد، مثلى آورده شده بدان گوش كنيد راستى آنان كه در برابر خدا بخوانيد هرگز يك مگسى نيافرينند و گر چه همه براى آن گرد هم آيند، و اگر مگس چيزى از آنها ربايد در نيابدش از آن ناتوانند خواستار و خواسته شده و قدر خدا را چنانچه بايد ندانستند راستى خدا نيرومند و
عزيز است
تفسير
: (اينكه يك مثل آورده) يعنى براى توضيح حق مر بندههاى مؤمنش را پشه باشد يا بالاتر و آن مگس است، پاسخ كسى است كه مثل زدن به مگس و عنكبوت و افروزش آتش و طوفان را مورد اعتراض و طعن ساخته بود.
و در مجمع البيان است از امام صادق7همانا خدا مثل زده به پشه براى اينكه با خردى تنش همه عضو فيل را با آن بزرگى دارد و دو عضو فزون هم دارد (كه شرحش آيد) و خدا خواست با آن مؤمنان را آگاه كند بلطف آفرينش و هنر شگفت آور خود، بدان گوش هوش دهيد و انديشيد كه آنچه در برابر خدا خوانيد از بتها هرگز يك مگس هم نيافرينند گر چه با هم همدست شوند و اگر مگسى از آنها چيزى ربايد الخ يعنى پس چگونه توانا بر آفريدههاى ديگر باشند.
و در كافى- 4: 543 فروع- از امام صادق7روايت كرده است كه قريش بتها را كه گرد خانه كعبه بودند با مشك و عنبر مىآلودند، يغوث برابر در بود و يعوق سمت راست كعبه و نسر سمت چپ و چون در آمدند براى يغوث بسجده افتادند و خم نميشدند و سپس برميگشتند به يعوق و از سوى چپ به نسر و آنگاه چنين تلبيه ميگفتند: لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك الا شريك هو لك، تملكه و ما ملك.
فرمود: وانگه خدا مگس سبزى فرستاد كه چهار بال داشت و همه آن مشك و عنبر را ميخورد، و خدا اين آيه را فرود آورد: آيا مردم مثلى زده شد- تا آخر آيه «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» يعنى خدا را چنانچه بايد بزرگ نداشتند يا چنانچه بايد او را نشناختند كه برايش شريك ساختند و دورتر چيزها را بنامش ناميدند.
اخبار باب
1- در كافى- 4: 364 فروع-: بسندى از امام ششم7كه باكى نيست بكشتن كك و شپش و پشه در حرم.
2- و از همان: بسندى از زراره كه از يكى از دو امام7پرسيدم از محرم كه پشه يا كك كه آزارش دهند بكشد؟ فرمود: آرى.
3- در تهذيب ج 9 ص 86 ط نجف-: بسندى از ابى بصير مرادى كه پرسيدم از امام ششم كه مگس افتاد در روغن و خوراك، فرمود: باكى ندارد بخور از آن روغن.
4- در سرائر: بسندى از جميل كه از امام ششم7پرسيدم از محرم كه پشه و ككها كه آزارش دهند بكشد؟ فرمود: آرى.
5- در علل- 3: 183-: بسندش تا ربيع صاحب منصور كه بامام ششم گفت در حالى كه دو بار مگس بدو نشسته و آن را رانده بود اى ابا عبد اللَّه براى چه خدا عز و جل مگس آفريده؟ فرمود تا جباران را بدان زبون سازد.
6- و از همان: بسندش از امام ششم7كه اگر مگس بخوراك مردم نمىنشست جز خوره دار ديده نميشد.
7- در طب الائمه- 106-: بسندش تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله كه چون مگس در ظرف يكى از شماها افتد آن را در آن فرو برد، زيرا در يك بالش درمانست و در يكى زهر و او بال زهرناك را در نوشابه كند نه بال درمان را او را فرو بريد تا زيان نبينيد.
و فرمود: اگر نبود كه مگس در خوراك مردم نشيند از آنجا كه ندانند همه خوره ميگرفتند.
9- در تهذيب ج 9 ص 83-: بسندش از عيسى بن حسّان كه نزد امام ششم بودم كه چسنه پيش آمد فرمود: دورش كن كه سوسكى است از
سوسكهاى دوزخ.
[در اصناف مگس]
بيان: دميرى- 1: 222 حياة الحيوان- گفته: چسنه از گند زمين پديد گردد و با كژدم دوست است و چند نوع است: جعل، حمارقبان، بنات، وردان، حنطب كه نر آنها است و چسنه پر چس دهد.
و ابن عدى از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله روايت كرده كه بايد مردم باليدن دوران جاهليت را وانهند و گر نه نزد خدا مبغوضترند از چسنهها و قزوينى حكايت كرده كه مردى چسنهاى ديد و گفت خدا براى چه اين را آفريده زيبا است يا خوشبو؟ و خدا او را بزخمى گرفتار كرد و همه پزشكان از درمانش درماندند تا ترك معالجه كرد، و روزى آواز يك پزشك دوره گرد را شنيد كه در كوچه جار ميزد گفت: او را بياوريد تا مرا معاينه كند.
گفتند: از يك دوره گرد چه كارى برآيد با اينكه پزشكان استاد از درمانت درماندند، گفت بايد او را بياوريد، و چون آن زخم را ديد يك چسنه خواست و همه حاضران خنديدند و بيمار از گفته پيشين خود ياد آورد و گفت: آنچه خواهد برايش فراهم كنيد زيرا اين مرد بكار خود بينا است و آن را سوخت و خاكسترش را بزخم او پاشيد و بفرمان خدا به شد و بحاضران گفت: خدا ميخواست بمن بفهماند كه در پستترين آفريدهها كميابترين داروها است.
و گفته: مگس معروف است، ارسطو گفته: مگس از همه چيز حريصتر است و پلك ندارد چون حدقهاش ريز است، و كار پلكها پاك كردن آينه حدقه است از گرد و خدا دو دست باو داده براى اين كار و از اين رو بينى كه دو دست را بديده كشد و آن رستههاى بسيار است كه از گند پديد شوند.
جاحظ گفته: ذباب در زبان تازيان بزنبور و همه انواع بعوض از پشه و كك و شپش و صواب و ناموس و پروانه و مورچه و مگس معروف گفته شود و مگس معروف هم چند دسته است، نغز، قمع، خازباز، شعراء، سگ مگس، مگس بستان مگس چراگاه، مگسى كه ميان مردم است از جفتگيرى پديد شود، و بسا از اجسامى
خود بخود پديد گردد، گفتند باقلاء پوسيد و كهنه يك جا مگس شود و از روزنههاى آنجا بپرد و جز پوست بجا نماند.
و از انس است كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: عمر مگس 40 شب است و همه مگسان در دوزخند جز مگس عسل گفتند: در دوزخ عذاب نكشند و دوزخيان را عذاب دهند، و از ابى امامه است كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود: 160 فرشته بمؤمن گماشتهاند تا آنچه را خود نتواند از از او برانند و از آنان هفت فرشته از او برانند چنانچه از كاسه عسل مگس را برانند در روز تابستان، و اگر براى شما با ديد شوند ببينيد كه بر هر دشت و كوه باشند و همه دهان گشودند، و اگر بنده يك چشم بهمزدن بخود واگذار شود شياطين او را بربايند.
تازيان مگس پروانه و دبر و مانندش را همه يكى شمارند و جالينوس گويد:
چند رنگ باشند: شتر مگسى دارد، گاو مگس ديگر دارد و مايهشان كرم ريزيست كه از تنشان برآيد و مگس شود و زنبور، و مگس آدميان از فضله پديد شوند بكمك وزش باد جنوب و از باد شمال سبك گردد و پراكنده شود و آن هم چون پشه خرطوم دارد.
و از كار شگفتش اينست كه بر سفيد فضله سياه كند و بر سياه سفيد، و بر بوته كدو ننشيند و از اين رو خدا آن را بر تن يونس روياند كه از شكم ماهى برآمده بود، و اگر مگس بر او مىنشست آزارش ميداد، و خدا تعالى مگس را از او دور كرد تا تنش سخت شد و بسيار پديد نشود مگر در جاهاى متعفن كه نخست از آن پديد گردد و آنگه از جفتگيرى، و بسا نر تا آخر روز بر پشت ماده بماند و از جانوران آفتابى است چون زمستان نهان باشد و تابستان آشكار.
و بخارى و جز او روايت كردند كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله فرمود، چون مگس در ظرف يكى از شماها افتاد بايد او را بچرخاند زيرا يك بالش درد است و يكى درمان و بالى كه درد دارد از آن خود را نگهدارد كه در خوراك افتد و آلوده كند و در
روايت نسائى و ابن ماجه است كه يك بالش زهر است و يكى درمان چون در خوراك افتد او را بچرخانيد زيرا زهر را پيش دارد و درمان را پس دارد.
خطابى گفته: يكى از بىعقيدهها گفته: چگونه چنين شود، چگونه درد و درمان در دو بال مگس فراهم گردند؟ و چگونه اين را آموخته تا پر درد را پيش دارد و پر درمان را پس دارد، براى چه اين كار را كند؟ خطابى گفته: اين پرسش مردانى نادان يا نادانى بخود بند است زيرا هر كه خود را يابد و طبع هر جاندار را، داند كه ميان گرمى و سردى و رطوبت و خشكى در آنها جمع آورى شده و اينها با هم ضدّند و چون بهم برخورند نابود شوند و بيند كه خدا آنها را بهم الفت داده و وادار باجتماع كرده و نيروهاى جانور را كه زيست و بهى بدانها است از آنها ساخته است سزاوار است كه فراهم بودن درد و درمان را منكر نشود و در دو جزء از يك جانور.
و آنكه بمگس عسل الهام بخشيده تا خانه سازد و هنر عجيب پديد آرد و عسل بسازد در آن، و بمورچه الهام بخشيده تا قوت بدست آرد و پس انداز گزارد براى هنگام نيازش هم او است كه مگس را آفريده و او را رهنموده كه پرى پيش دارد و پرى پس گزارد، چون خدا خواسته آزمايش كند كه پايه پرستش است و امتحان نمايد كه ميدان تكليف است و او را در هر چيز حكمتى است و نمودى و ياد آور نشوند جز خردمندان- پايان- و من در مگس بررسى كردم و با بال چپش كه مناسب درد است خود را پرهيز دهد و بال راست مناسب درمانست و از حديث استفاده شود كه چون در مايع افتد آن را نجس نكند چون خون جهنده ندارد.
و اگر زنبور يا پروانه يا مگس عسل و مانندش در خوراك افتند آيا بايد آنها را در آنها فرو كرد، براى عموم قول آن حضرت صلى اللَّه عليه و اله «و چون ذباب در ظرف يكيتان افتاد» تا آخر حديث و همه اينها در زبان عرب ذباب باشند چنانچه پيش گفته شد و على7هم در باره عسل گفته «چشيده ذبابه است» و گذشت كه همه ذبابها
در دوزخند جز مگس عسل و همه را در ذباب ناميده و ظاهر اينست كه بايد همه را در آن فرو كرد جز مگس عسل كه مايه كشتن او گردد.
و در شفاء الصدور و تاريخ ابن نجار است با سند كه بر تن پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و جامهاش هيچ مگس نمىنشست.
مگس ناداناتر آفريده است كه خود را بنابودى كشد و غرقه كند.
و گفته: پشه معروف همان فسافس باشند كه از نفس گرم پديد شوند و از بس بآدمى عاشق است چون بوى او را شنود خود را بر او افكند و در حديث طبرانى است بسندى خوب از ابى هريره كه اين دو چشمم ديدند و اين دو گوشم شنيدند كه رسول خدا هر دو دست حسن و حسين7را گرفته بود و دو پايش روى دو پاى پيغمبر6بودند و پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله ميفرمود: «حزقه، حزقه، ترقّ عين بقة» آن پسر بچه بالا ميرفت تا دو گام بر سينه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله نهاد آنگه بدو فرمود دهانت را باز كن و آنگه او را بوسيد و فرمود: هر كه دوستش دارد دوستش دارم، بزار هم با برخى از اين الفاظ آن را روايت كرده.
حزّقه يعنى ناتوان كه گام نزديك هم نهد، اين را بر سبيل شوخى و انس باو فرمود: و عين بقّه كنايه از ناتوانى چشم است يعنى چشمت چون چشم پشه است و از تاريخ ابن نجار است كه از ابن نباته كه شنيدم على بن ابى طالب7در خطبهاش ميفرمود: آدميزاده را پشهاى آزارد عرقى بگند آرد و يك گلوگيرى بكشد (حياة الحيوان 1: 11) و گفته: زنبور را دبر گويند و مگس عسل را هم بسا زنبور خوانند و جمعش زنابير است و دو رسته است كوهى و دشتى، كوهى در كوه نشيمن كند و بر درخت زندگى كند و رنگش بسياهى زند و آغاز آفرينشش كرمى است تا بدين صورت درآيد و در خاك خانه سازد چون خانه زنبور عسل و چهار در به سوى چهار باد براى آن بسازد و نيشى دارد كه با آن بگزد و خوراكش ميوه و گل است و نرش بزرگتر