روايت نسائى و ابن ماجه است كه يك بالش زهر است و يكى درمان چون در خوراك افتد او را بچرخانيد زيرا زهر را پيش دارد و درمان را پس دارد.
خطابى گفته: يكى از بىعقيدهها گفته: چگونه چنين شود، چگونه درد و درمان در دو بال مگس فراهم گردند؟ و چگونه اين را آموخته تا پر درد را پيش دارد و پر درمان را پس دارد، براى چه اين كار را كند؟ خطابى گفته: اين پرسش مردانى نادان يا نادانى بخود بند است زيرا هر كه خود را يابد و طبع هر جاندار را، داند كه ميان گرمى و سردى و رطوبت و خشكى در آنها جمع آورى شده و اينها با هم ضدّند و چون بهم برخورند نابود شوند و بيند كه خدا آنها را بهم الفت داده و وادار باجتماع كرده و نيروهاى جانور را كه زيست و بهى بدانها است از آنها ساخته است سزاوار است كه فراهم بودن درد و درمان را منكر نشود و در دو جزء از يك جانور.
و آنكه بمگس عسل الهام بخشيده تا خانه سازد و هنر عجيب پديد آرد و عسل بسازد در آن، و بمورچه الهام بخشيده تا قوت بدست آرد و پس انداز گزارد براى هنگام نيازش هم او است كه مگس را آفريده و او را رهنموده كه پرى پيش دارد و پرى پس گزارد، چون خدا خواسته آزمايش كند كه پايه پرستش است و امتحان نمايد كه ميدان تكليف است و او را در هر چيز حكمتى است و نمودى و ياد آور نشوند جز خردمندان- پايان- و من در مگس بررسى كردم و با بال چپش كه مناسب درد است خود را پرهيز دهد و بال راست مناسب درمانست و از حديث استفاده شود كه چون در مايع افتد آن را نجس نكند چون خون جهنده ندارد.
و اگر زنبور يا پروانه يا مگس عسل و مانندش در خوراك افتند آيا بايد آنها را در آنها فرو كرد، براى عموم قول آن حضرت صلى اللَّه عليه و اله «و چون ذباب در ظرف يكيتان افتاد» تا آخر حديث و همه اينها در زبان عرب ذباب باشند چنانچه پيش گفته شد و على7هم در باره عسل گفته «چشيده ذبابه است» و گذشت كه همه ذبابها
در دوزخند جز مگس عسل و همه را در ذباب ناميده و ظاهر اينست كه بايد همه را در آن فرو كرد جز مگس عسل كه مايه كشتن او گردد.
و در شفاء الصدور و تاريخ ابن نجار است با سند كه بر تن پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و جامهاش هيچ مگس نمىنشست.
مگس ناداناتر آفريده است كه خود را بنابودى كشد و غرقه كند.
و گفته: پشه معروف همان فسافس باشند كه از نفس گرم پديد شوند و از بس بآدمى عاشق است چون بوى او را شنود خود را بر او افكند و در حديث طبرانى است بسندى خوب از ابى هريره كه اين دو چشمم ديدند و اين دو گوشم شنيدند كه رسول خدا هر دو دست حسن و حسين7را گرفته بود و دو پايش روى دو پاى پيغمبر6بودند و پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله ميفرمود: «حزقه، حزقه، ترقّ عين بقة» آن پسر بچه بالا ميرفت تا دو گام بر سينه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله نهاد آنگه بدو فرمود دهانت را باز كن و آنگه او را بوسيد و فرمود: هر كه دوستش دارد دوستش دارم، بزار هم با برخى از اين الفاظ آن را روايت كرده.
حزّقه يعنى ناتوان كه گام نزديك هم نهد، اين را بر سبيل شوخى و انس باو فرمود: و عين بقّه كنايه از ناتوانى چشم است يعنى چشمت چون چشم پشه است و از تاريخ ابن نجار است كه از ابن نباته كه شنيدم على بن ابى طالب7در خطبهاش ميفرمود: آدميزاده را پشهاى آزارد عرقى بگند آرد و يك گلوگيرى بكشد (حياة الحيوان 1: 11) و گفته: زنبور را دبر گويند و مگس عسل را هم بسا زنبور خوانند و جمعش زنابير است و دو رسته است كوهى و دشتى، كوهى در كوه نشيمن كند و بر درخت زندگى كند و رنگش بسياهى زند و آغاز آفرينشش كرمى است تا بدين صورت درآيد و در خاك خانه سازد چون خانه زنبور عسل و چهار در به سوى چهار باد براى آن بسازد و نيشى دارد كه با آن بگزد و خوراكش ميوه و گل است و نرش بزرگتر
از ماده است و دشتى آن سرخ است و لانه زير زمين سازد و خاك آن را مانند مورچه بدر آرد.
در زمستان نهان گردد چون اگر پديد شود بميرد، و سراسر زمستان در خوابست چون مرده و براى زمستانش خوراك آماده نكند بخلاف مورچه، و چون بهار رسد و از سرما و بيخوراكى مانند چوب خشك شده خدا در پيكرش زندگى دمد و چون سال گذشته زندگى كند و اين روش او است و در اين نوع رستهايست رنگارنگ و دراز پيكر پر حرص و پر خور.
بدنبال آشپزخانهها رود و هر چه گوشت در آنها يابد بخورد و تنها ببرد و در درون زمين ساكن شود و در درون ديوارها و همه اين نوع از ميانه دو تا است از اين رو از درونش نفس نكشد، و چون در روغن فرو شود از جنبش بماند براى تنگ شدن سوراخهاى تنش و اگرش در سركه اندازند زنده شود و بپرد، و خوردنش حرام است و كشتنش مستحب و از انس روايت است كه هر كه زنبورى كشد سه حسنه بدست آرد.
ولى سوختن خانههاشان بآتش مكروه است و از احمد پرسيدند از دود دادن خانههاى زنبوران، گفت اگر از آزارش بترسند باكى ندارد و آن از سوختنش نزد من بهتر است (حياة الحيوان 2: 6 و 7) و گفته: دبر بفتح گروه زنبور عسل است، اصمعى گفته از لفظ خود مفرد ندارد و گفتند مفردش خشرمه است و در فائق است كه سكينه بنت الحسين7نزد مادرش آمد و خردسال بود و ميگريست باو گفت تو را چه شود؟ گفت زنبوركى بمن رسيد و مرا با نيش گزيد و آن را دبر خوانند چون تدبير ساخت عسل كند (حياة الحيوان 1: 237) در باره كك از قول جاحظ گفته: جانوريست كه مانند زنبور عسل ميپرد و مدتى دراز جفتگيرى كند و تخم نهد و جوجه دهد و نخست از خاك پديد گردد بويژه در جاهاى تاريك و در آخر زمستان و آغاز بهار قوت گيرد و گفتند شكل پيل دارد
و نيش كه با آن بگزد و خرطوم كه با آن بمكد و نبايد بدو بد گفت، چون انس از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله روايت كرده كه شنيد مردى به كك بد ميگويد، فرمود: دشنامش مده كه او پيغمبرى را براى نماز سپيده دم بيدار كرده.
و در معجم طبرانى از على7روايت كرده كه در منزلى فرود آمديم و ككها ما را آزار دادند و بدانها دشنام داديم و رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود: دشنامشان ندهيد كه خوب جانوريند زيرا شما را براى ذكر خدا بيدار كردند.
و در دعوات مستغفريست از ابى ذر كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود: چون كك تو را آزار داد كاسهاى آب برگير و هفت بار بدان بخوانوَ ما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا- تا آخر آيه 12- ابراهيم سپس بگويد: اگر شما مؤمنيد شر و آزار خود را از ما بگردانيد سپس آن را گرد بسترت بپاش كه آسوده از شرشان شب را گذرانى و كشتن آنها براى محل و محرم مستحب است (حياة الحيوان 1: 87)
10- در كافى- 248- روضه: بسندش از امام ششم7كه خدا عز و جل چيزى خردتر از پشه نيافريده و جرجس خردتر پشه است و آنكه ما او را ولع خوانيم خردتر از جرجس است و عضوى در فيل نباشد جز كه در آن هست و دو بال از فيل بيشتر دارد.
بيان: جوهرى گفته: جرجس همان قرقش است كه پشههاى ريزند.
و ظاهر اينست كه حصر نسبت به پرندههاست چون برخى جانوران از پشه هم خردترند[1]، مگر اينكه گفته شود پشه انواع بسيار خردى دارد كه هيچ جانورى از آنها خردتر نيست، و ولع در كتب لغت ذكر نشده و ظاهر اينست كه آنهم نوعى پشه است.
[1]در حديث در وجه اينكه نام خدا لطيف است آمده كه چون آفريده آنچه نر و مادهاش از هم شناخته نشوند و آنچه كه بسا چشمهايش نبينند از بس خرد است، و در صحيفه سجاديه است كه« بياميز آبشان را با وباء» و اينها دليلند بر وجود جانوران ميكربى از پاورقى ص 319.
دميرى گفته: بعوض جانور خرديست جوهرى گفته: پشه است و آن اشتباه است و حق اينست كه اين دو تا دو نوعند يكى چون كنه است كه پاهاى كوتاه و ناپيدا دارد و رطوبتى در برون كه در عراق آن را جرجس خوانند.
جوهرى گفته: و آن لغتى است در قرقس و هم آن بعوض خرد است. پشه بر آفرينش پيل است جز كه اندام بيشتر دارد زيرا پيل چهارپا، يك خرطوم و دمى دارد و پشه با همه اينها دو پا بيش دارد و چهار بال، خرطوم پيل ميان پر است و خرطوم پشه ميان تهى و كشاننده و چون آن را به آرامى فرو كند خون را بكشد و بدرون خود ريزد و آن بجاى ناى او است، از اين رو سخت گزد و پوست كلفت را درد، و از الهام خدا بدو اينست كه چون بر تن آدمى نشيند با خرطومش سوراخهاى عرق زير تن را جويد كه پوستش نازكتر است و خرطوم در آن فرو كند و خون مكد و پرخوريش تا آنجاست كه خون مكد تا بتركد و بميرد يا از پريدن بماند و نابود شود.
و از كار شگفتش اينست كه بسا شتر و چهارپايان ديگر را بگزد تا بكشد و در بيابان افتد و درندهها و پرندهها گردش آيند و هر كدام از آن خورند همان جا بميرند، و برخى پادشاهان جبار عراق با پشه شكنجه ميداد و كسى كه ميخواست بكشد برهنه ميكرد و دست و پا بسته در يك نيزار بيابانى مىافكند و بزودى كشته مىشد.
و ترمدى از پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله روايت كرده كه اگر جهان نزد خدا برابر بال پشهاى بود از آن بكافر نوشى از آب نميداد و از وهب بن منبه روايت است كه خدا پشه را بر نمرود فرستاد و لشكرش بيشمار گرد آمدند، و چون نمرود چنين ديد از قشونش جدا شد و بخانه رفت و در را بست و پردهها انداخت و به پشت خوابيد و در انديشه بود كه پشهاى از سوراخ بينى او بمغزش رفت و شكنجهاش ميداد تا چهل روز بطورى كه سرش را بزمين ميكوفت، و عزيزتر كس آن بود كه بر سرش زند و مانند جوجه از آن فرو مىافتاد و ميگفت چنين مسلط كند خدا فرستادههايش را
بر بندههاش كه خواهد و آنگه هلاك شد.
و جعفر بن محمّد7از پدرش روايت كرده كه رسول خدا بالين سر يك انصارى بملك الموت نگاه كرد و بدو فرمود: باين يار من نرمش كن كه مؤمن است و او گفت: من بهر مؤمن نرمش كنم هيچ خانواده نباشند جز آنكه هر روزى پنج بار آنها را باز رسم و اگر خواهم جان پشهاى را گيرم نتوانم تا فرمان خدا براى گرفتن آن برسد، جعفر بن محمّد فرمود بمن رسيد كه هنگام نمازها آنها را بررسى كند.
و از اين برآيد كه ملك الموت هر جانى را بگيرد، و پشه با اينكه خرد است خدا در جلو مغزش نيروى حافظه نهاده و در ميان آن نيروى انديشه و در دنبالش نيروى ياد و برايش حس ديد و بسيدن و بوئيدن آفريده و دهانى براى خوراك و سوراخى براى فضله كردن ساخته و شكم و رودهها و استخوانها بدو داده، فسبحان من قدّر فهدى و لم يخلق شيئا من المخلوقات سدى
باب سيزدهم شب پره و آفرينش شگفتش
آيات قرآن مجيد:
1- در آل عمران آيه 49- راستى بسازم براى شما از گل شكل پرنده و بدمم در آن و بفرمان خدا پرنده شود.
تفسير
: مشهور ميان مفسران خاصه و عامه است كه آن پرنده شب پره بوده، ابو الليث در تفسيرش گفته: مردم از عيسى از روى بدخواهى خواستند كه براى ما شب پرهاى بيافرين و جانش بده اگر راستگوئى، گلى برگرفت و شكل شب پرهاى ساخت و در آن دميد و ناگاه ميان آسمان و زمين پرواز ميكرد و ساختن گل و دميدن از عيسى7بود و آفرينش از خدا تعالى، و گفتند: همانا از او آفرينش شب پره خواستند براى آنكه شگفتتر از آفريدههاى ديگر است.
و از شگفتيهاش اينست كه خونست و گوشت و بىبال ميپرد و چون جانور ميزايد و مانند پرنده تخم نميگذارد، و در روشنى روز و تاريكى شب نبيند و بينائيش در دو ساعت پس از غروب خورشيد و پس از سپيده دم است، خوب روشن نشده و مانند آدمى ميخندد و چون زن حيض بيند و چون از آن حضرت اين را ديدند خنديدند و گفتند: جادوئيست روشن، و رفتند نزد جالينوس و باو گزارش دادند و او بدو بگرويد- الخبر-
اخبار باب
1- در عيون ج 1 ص 244- و در علل در خبر شامى است كه از امير المؤمنين7پرسيد از شش چيز كه در رحم جا نگرفتند فرمود: آدم بود و حوّاء و قوچ اسماعيل و عصاى موسى و ناقه صالح و شب پره كه عيسى بن مريم ساخت و بفرمان خدا تعالى پريد.
2- در نهج البلاغه: از خطبهاى كه در آن آفرينش بديع شب پره را ياد كرده فرمايد: سپاس از آن خداست كه كنه شناختش در وصف نگنجد و بزرگيش خردها را خيره كند و راهى بدريافت پايان ملكوتش نيابند، او است پادشاه راستين روشن درستتر و روشنتر از آنچه بديد آيد، خردها او را اندازه نتوانند تا مانند چيزى باشد و در اندازهگيرى وهم نگنجد تا نمونهگيرى شود، آفريدهها را بىنمونه و مشورت مستشار و بىكمك كمك كار آفريده، بهمان فرمانش آفريدهاش ساخته شده و گردن بفرمان او نهاده، بيدريغ پذيرا گرديده و بىستيزه فرمان پذير شده.
از هنر نازك كارى و آفرينش شگفتش همانست كه حكمت ژرف خود را در آفرينش شب پرهها بما وانموده كه روشنى گشايش بخشش همه زندهها آنها را درهم كشد، و چگونه چشم آنها پرده دارد تا از خورشيد تابان روشنى نستاند كه براه خود راه يابد و بروشنى تابان خورشيد بشناختههاى خود رسد، و جلوه
روشنى خورشيد در پردههاى تابشش او را باز دارد از جنبش خود، و در جايگاهش نهان سازد و در روشنى آن رفتن نتواند، و او در روز پلكهايش روى ديده بسته است و شب را چراغ رهنمائى خود سازد.
در درخواست روزيش، پردههاى تاريك شب جلو ديده او را نگيرند و در تاريكى و تيرگى آن از رفتن بدنبال كارش جلو او را گرفته نباشد و چون خورشيد روسرى شب را بدور اندازد و خنده روز را سر دهد و پرتو خود را بر سوسمارها در لانههاشان بگسترد، شب پرهها پلكها بر هم نهند و بدست آورد شب تيره خود بسازند.
منزه باد آنكه شب را روز او ساخته و وسيله زندگى او و روز را آرامش و قرار او نموده، و برايش از گوشت آن بالى برآورده كه هنگام نياز بپرش آن را مانند پرههاى گوش برآورد و نه پر دارد و نه نى جز اينكه رگهايش را برآمده و روشن بينى كه دو بال شوند نه نازك كه برشكافند و نه كلفت كه سنگين باشند بپرد و بچهاش بدو چسبيده و پناهيده، با مادر بزمين نشيند و با او به هوا برآيد و از او جدا نشود تا اندامش سخت و ورزيده شوند و بالش نيرو گيرد و او را بكشد و راه زندگى و نهى خود را بشناسد، منزه باد آفريننده هر چيزى بىنمونه كه از ديگرى باشد (نهج البلاغه زير شماره 153- از بخش خطب) بيانست: اينكه فرمودند: خدا از ديدنى درستتر و روشنتر است براى اينست كه شناخت او از خرد و يقين است و اشتباهى كه در محسوسات رخ دهد در او راه ندارد، حدّ بمعنى مرز ميان دو چيز است و در زبان اهل منطق شناساندن گوهر چيزيست و تحديد در اينجا اثبات پايان و طرف است كه مانند باجسام را بايد يا حدّ منطقى است و نخست مناسبتر با زبان آنانست.
و مقصود از اينكه بىنمونه آفريده اينست كه از ديگرى نمونه نگرفته يا مانند معمار نخست نقشه نكشيده كه بدنبال آن بسازد، و شايد مقصود از اذعان