بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 243

و از شگفتيهاش اينست كه خونست و گوشت و بى‌بال ميپرد و چون جانور ميزايد و مانند پرنده تخم نميگذارد، و در روشنى روز و تاريكى شب نبيند و بينائيش در دو ساعت پس از غروب خورشيد و پس از سپيده دم است، خوب روشن نشده و مانند آدمى ميخندد و چون زن حيض بيند و چون از آن حضرت اين را ديدند خنديدند و گفتند: جادوئيست روشن، و رفتند نزد جالينوس و باو گزارش دادند و او بدو بگرويد- الخبر-

اخبار باب‌

1- در عيون ج 1 ص 244- و در علل در خبر شامى است كه از امير المؤمنين7پرسيد از شش چيز كه در رحم جا نگرفتند فرمود: آدم بود و حوّاء و قوچ اسماعيل و عصاى موسى و ناقه صالح و شب پره كه عيسى بن مريم ساخت و بفرمان خدا تعالى پريد.

2- در نهج البلاغه: از خطبه‌اى كه در آن آفرينش بديع شب پره را ياد كرده فرمايد: سپاس از آن خداست كه كنه شناختش در وصف نگنجد و بزرگيش خردها را خيره كند و راهى بدريافت پايان ملكوتش نيابند، او است پادشاه راستين روشن درست‌تر و روشن‌تر از آنچه بديد آيد، خردها او را اندازه نتوانند تا مانند چيزى باشد و در اندازه‌گيرى وهم نگنجد تا نمونه‌گيرى شود، آفريده‌ها را بى‌نمونه و مشورت مستشار و بى‌كمك كمك كار آفريده، بهمان فرمانش آفريده‌اش ساخته شده و گردن بفرمان او نهاده، بيدريغ پذيرا گرديده و بى‌ستيزه فرمان پذير شده.

از هنر نازك كارى و آفرينش شگفتش همانست كه حكمت ژرف خود را در آفرينش شب پره‌ها بما وانموده كه روشنى گشايش بخشش همه زنده‌ها آنها را درهم كشد، و چگونه چشم آنها پرده دارد تا از خورشيد تابان روشنى نستاند كه براه خود راه يابد و بروشنى تابان خورشيد بشناخته‌هاى خود رسد، و جلوه‌


صفحه 244

روشنى خورشيد در پرده‌هاى تابشش او را باز دارد از جنبش خود، و در جايگاهش نهان سازد و در روشنى آن رفتن نتواند، و او در روز پلكهايش روى ديده بسته است و شب را چراغ رهنمائى خود سازد.

در درخواست روزيش، پرده‌هاى تاريك شب جلو ديده او را نگيرند و در تاريكى و تيرگى آن از رفتن بدنبال كارش جلو او را گرفته نباشد و چون خورشيد روسرى شب را بدور اندازد و خنده روز را سر دهد و پرتو خود را بر سوسمارها در لانه‌هاشان بگسترد، شب پره‌ها پلكها بر هم نهند و بدست آورد شب تيره خود بسازند.

منزه باد آنكه شب را روز او ساخته و وسيله زندگى او و روز را آرامش و قرار او نموده، و برايش از گوشت آن بالى برآورده كه هنگام نياز بپرش آن را مانند پره‌هاى گوش برآورد و نه پر دارد و نه نى جز اينكه رگهايش را برآمده و روشن بينى كه دو بال شوند نه نازك كه برشكافند و نه كلفت كه سنگين باشند بپرد و بچه‌اش بدو چسبيده و پناهيده، با مادر بزمين نشيند و با او به هوا برآيد و از او جدا نشود تا اندامش سخت و ورزيده شوند و بالش نيرو گيرد و او را بكشد و راه زندگى و نهى خود را بشناسد، منزه باد آفريننده هر چيزى بى‌نمونه كه از ديگرى باشد (نهج البلاغه زير شماره 153- از بخش خطب) بيانست: اينكه فرمودند: خدا از ديدنى درست‌تر و روشنتر است براى اينست كه شناخت او از خرد و يقين است و اشتباهى كه در محسوسات رخ دهد در او راه ندارد، حدّ بمعنى مرز ميان دو چيز است و در زبان اهل منطق شناساندن گوهر چيزيست و تحديد در اينجا اثبات پايان و طرف است كه مانند باجسام را بايد يا حدّ منطقى است و نخست مناسبتر با زبان آنانست.

و مقصود از اينكه بى‌نمونه آفريده اينست كه از ديگرى نمونه نگرفته يا مانند معمار نخست نقشه نكشيده كه بدنبال آن بسازد، و شايد مقصود از اذعان‌


صفحه 245

اينست كه هر آفريده زير توانائى خدا است و سرپيچى از آفرينش نتواند بيدريغ پذيرا گرديده: بيان اجابت است چنانچه بى‌ستيزه بيان فرمانبرى است و بسا اشاره باشد به تسبيح با زبان حال چون قول خدا تعالى «و چيزى نباشد جز كه بسپاسش تسبيح گو است 44- اسراء» چنانچه گذشت، برخى گفتند خلاصه وصف حال شب پره در روز و شب اظهار شگفتى از مخالف بودن او است با همه جانوران در پس‌نشينى از روشنى و اشاره به نهانى سبب آنست و مقصود بسته شدن چشم او است در روشنى و آن براى اينست كه روح ديد او بر اثر گرمى روز تحليل ميرود و خنكى شب آن را جبران كند و برگرداند ديد او را و گفته شده: اثر گرمى تنها نيست و گر نه بايد در روز زمستانى چشمش بسته نشود مگر در گرمى روز و نه در آغاز روز تابستانى بلكه سببش ناتوانى نيروى ديد است و يك نوع تضاد و نفرت ميان آن و روشنى چون ناتوانى كه در ديدهاى ديگر است در برابر قرص خورشيد، و اما اينكه اين نفرت از كجا است امريست نهان و منشأ تعجبى است كه در سخن آن حضرت بدان اشاره شده و خلاصه اينست كه چگونه درماند و كور شود و از اينكه از روشنى كمك گيرد براى جستن روزى و زندگى خود و رفت و آمد و سودبرى.

سوسمار جانور معروفى است و خويش اينست كه هنگام برآمدن خورشيد از لانه‌اش بدر آيد تا با آن روبرو گردد بر عكس شب پره‌ها.

دميرى گفته: شب پره جانوريست كه در شب پرواز كند و شكل و وصف غريبى دارد و آن را در زبان تازى خفاش گويند، بخاء ضمه دار و فاء با تشديد و خفش در زبان تازى خردى و تنگى چشم است و اخفش يعنى خرد چشم و كم ديد و گفتند بر عكس شب كور است و گفتند كسى كه در هواى ابرى بيند نه در آفتاب جوهرى گفته: دو گونه است اعشى شب كور و دور بين است و عمش ناتوانى ديد است با اشك ريزى در بيشتر اوقات ...


صفحه 246

بطلميوس گفته: شب پره نام تازى دارد: خفاش، خشاط، خطّاب و وطواط و بسا كه خفاش از خفش باز گرفته است، و اخفش دو جور است يكى كم ديد مادر زاد و دومى كم ديد از حادثه‌اى و آن كسى است كه شب بيند نه روز، و در روز ابر بيند نه روز آفتابى.

و اينكه گفته خفاش خطاف است مورد اعتراض است و حق اينست كه دو نوع است و بقول برخى خفاش خرد است و وطواط درشت و آن در روشنى ماه نبيند و نه در روشنى خورشيد از اين رو وقتى را خواهد كه نه تاريك باشد و نه روشن و آن هنگام غروب خورشيد است كه پشه‌ها در جوش و خروشند و براى بدست آوردن خوراك خود كه خون جاندار است برآيند و شب پره هم براى جستن روزى آيد، و روزى خواهى بجان روزى خواهى افتد، و شب پره بهيچ وجه از پرنده‌ها نباشد چون دو گوش دارد و دندان دارد و خايه دارد و حيض بيند و پاك شود و بخندد مانند آدمى و چون چهارپا بشاشد و بچه شير دهد و پر هم ندارد.

يكى از مفسران گفته: چون شب پره را عيسى بن مريم7بفرمان خدا آفريد از صنع خدا تعالى جدا گرديد و از اين رو همه پرنده‌ها باو زور گويند و او را دشمن دارند، و هر پرنده گوشتخوارش بخورد و هر پرنده ديگرش هم بكشد و از اين رو جز در شب پرواز نكند.

و گفتند: عيسى جز آن را نساخت چون در آفرينش كاملترين پرنده است و توانائى رساترى خواهد چون پستان و دندان و گوش دارد، و گفتند از او ساختن شب پره خواستند براى اينكه شگفت‌ترين پرنده است چون گوشت است و خون و بى‌پر بپرد و تند بپرد و پر بچرخد، و از پشه و مگس و پاره‌اى ميوه‌ها بخورد، و با اين همه عمر دراز كند و گفتند از كركس و گوره‌خر عمرش درازتر است، و ماده‌اش از سه جوجه تا هفت بزايد و بسيار باشد كه در ميان هوا جفت‌گيرى كند.

و در جانوران نيست جانورى كه فرزندش را بدوش كشد جز شب‌پره كه بدان بسيار مهر دارد و از او نگرانست و بسا در حال پرواز بچه‌اش را شير دهد و خويش‌


صفحه 247

اينست كه چون برگ درخت بيند بدو خورد و بترسد و از پرواز بماند و بحماقت موصوف است، از اين رو چون باو گويند: «اطرق كرا: سر بزير بخواب» بزمين چسبد.

باب چهاردهم: جغد

1- در كامل الزياره: 99-: بسندش از حسين بن ابى غندر كه شنيدم امام ششم7ميفرمود: در باره جغد كه آيا كسى از شماها او را روزها ديده است؟

باو گفته شد در روز بسا ديده نشود و جز در شب آشكار نگردد، فرمود: هلا پيوسته در آبادانى منزل داشت و چون حسين7كشته شد با خود سوگند خورد در آبادانى مأوى نكند هرگز و مأوى نگيرد جز در ويرانه، و پيوسته روزها روزه است و اندوهگين تا شب او را فرا گيرد و چون شب برود درآيد پيوسته بنالد بر حسين7تا بامداد كند.

2- و از همان: بسندى از حسين بن على بن صاعد بربرى نگهبان قبر امام هشتم7كه پدرم گفت: نزد امام هشتم7رفتم و بمن فرمود: مردم چه ميگويند؟ گويد: گفتم: قربانت آمديم از شما بپرسيم، فرمود: اين جغد را ميبينيد در زمان جدم رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله در خانه‌ها و كاخ‌ها بود و چون مردم غذا ميخوردند پر ميزد و در برابر آنها مى‌افتاد و خوراك برايش مى‌انداختند و مى‌نوشيد و بجاى خود برميگشت، و چون حسين بن على7كشته شد از آبادانى بويرانه و كوهها و بيابانها رفت و گفت: چه بد امتى باشيد شما كشتيد پسر پيغمبر خود را و من شما را بر خود امين ندانم.

3- و از همان: بسندش از مردى كه امام ششم فرمود: راستى جغد روزه دارد روز را و چون افطار كند ديوانه حسين7باشد و اندوه خورد تا بامداد.

4- در كامل الزيارة: بسندش از حسن بن على ميثمى كه امام ششم7بمن فرمود: اى ابا يعقوب هرگز جغدى را ديدى در روز آواز دهد و بگردد؟ گفتم نه‌


صفحه 248

فرمود: ميدانى براى چه؟ گفتم: نه، فرمود: براى آنكه روزش روزه باشد و چون شبش رسد بهر چه روزيش شده افطار كند و پيوسته بنالد بر حسين7تا بامداد كند.

5- در دلائل طبرى- 101- از عطيه اخى ابى عوّام كه با ابى جعفر7بودم در مسجد رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله كه يك اعرابى بر نره شترش رسيد و آن را زانو بند زد و بمسجد آمد و شيدا براست و چپ نگاه كرد و ابى جعفر او را فرياد زد و نشنيد و سنگى باو پرانيد و آمد و برابرش نشست و آن حضرت باو فرمود: اى اعرابى از كجا آمدى؟ گفت: از آن سوى جهان كه دنبالم چيزى نبود از احقاف آمدم فرمود: كدام احقاف؟ گفت: احقاف عاد فرمود: اى اعرابى در راهت بچه گذشتى؟

گفت: بچنين و چنان ابو جعفر فرمود: و گذشتى بچنان؟ اعرابى گفت: آرى ابو جعفر7فرمود: و گذشتى بچنان؟ و پيوسته اعرابى ميگفت گذشتم و ابو جعفر7نشانى ميپرسيد تا فرمود: بدرختى بنام رقاق گذشتى؟ گفت آن اعرابى بدو پاى آن حضرت برجست و دو دست بهم زد و گفت: بخدا مردى را داناتر از تو بسر زمينها ندانم آيا آنها را پا زدى؟ فرمود: نه، اى اعرابى ولى اينها نزد من در كتابى باشند.

اى اعرابى از پس شما يك واديست كه آن را برهوت گويند و جغد و هامّ در آن ساكنند و ارواح مشركان تا روز قيامت در آن عذاب كشند.

6- در حياة الحيوان گفته: بوم پرنده‌ايست معروف و نرش بنام صدى و قياد (فياد خ ب) و كنيه ماده ام الخراب و ام صبيانست و آن را كلاغ شب خوانند و خويش اينست كه بر سر هر پرنده در لانه‌اش درآيد و او را از آشيانه‌اش براند و جوجه و تخمش را بخورد، در شب نيرومند است و هيچ پرنده تابش را نيارد، در شب نخوابد و در روز هر پرنده او را بيند بكشدش و پرش را بكند از دشمنى كه ميان او و ديگر پرنده‌ها است از اين رو شكارچيان آن را زير دام خود نهند تا پرنده در آن افتد


صفحه 249

مسعودى بنقل از جاحظ گفته: جغد روز نپرد كه مبادا چشمش زنند براى زيبائى او و خود را زيباتر پرنده داند و جز در شب پرواز ندارد، و عرب در افسانه‌هاى خود پندارند چون آدمى بميرد يا كشته شود خود را در صورت پرنده‌اى بيند كه بر گورش هراس بر تن شيون كند.

و جغد چند رسته دارد و همه تنهائى دوست و تك روند و خويش دشمنى با كلاغ است.

در تاريخ ابن نجار است كه خسرو بكارگزارش گفت بدترين پرنده را برايم شكار كن و با بدتر آتش افروز كباب كن و ببدتر مردم بخوران و او جغدى شكار كرد و با هيزم دفلى كباب كرد و بسخن چين خوراند.

و در سراج الملوك ابى بكر طرطوسى است كه يك شب عبد الملك بن مروان بيخواب شد و داستانگوئى خواست كه برايش داستانى بگويد و در شمار داستانها باو گفت: اى امير المؤمنين در موصل جغدى بود و در بصره جغدى و جغد موصل دختر جغد بصره را براى پسرش خواستگارى كرد، و جغد بصره گفت: نپذيرم جز اينكه صد مزرعه ويرانه كابين دهى، جغد موصل گفت: اكنون نميتوانم ولى اگر حكمران، سلمه اللَّه تعالى، يك سال بر سر كار باز ماند اين كار را ميكنم و عبد الملك بيدار شد و براى مظالم نشست و داد مردم را از يك دگر گرفت و از كارگزاران بازجوئى و بررسى كرد.

و در يك مجموعه بخط يكى از بزرگترين دانشمندان ديدم كه يك روز مأمون از كاخش سر بزير كرد و ديد مردى ايستاده پاى كاخ و زغالى بدست دارد و بر ديوار كاخ مينويسد، مأمون بيك پيشخدمت گفت: برو نزد اين مرد ببين چه مينويسد و او را نزد من بياور، پيشخدمت شتابانه نزد آن مرد رفت و او را گرفت و در نوشته او انديشه كرد و اين بود:

اى كاخ شوم و بوم بادت با هم‌

تا جغد بهر گوشه تو لانه كند

روزى كه شوى لانه جغدان شادم‌

آغاز كسانى كه تو را ياد كند


صفحه 250

و آنگه پيشخدمت گفت: امير المؤمنين را پذيرا باش، آن مرد گفت: تو را بخدا مرا نزد او مبر، گفت: چاره نيست، و چون برابر مأمونش آورد آنچه را نوشته بود بمأمون گزارش داد.

مأمون باو گفت: واى بر تو چه تو را بدين كار واداشته؟ گفت: بر تو نهان نيست آنچه در كاخ تو است از گنجينه‌هاى زر و سيم و زيورها و جامه‌هاى خوب و خوراك و نوشابه و ظروف و كالا و كنيزان و خدمتكاران و جز آن از آنچه زبانم از وصف آن كوتاه است و فهم من از آن درمانده است.

راستش اى امير المؤمنين من اكنون كه بر آن گذر كردم در نهايت گرسنگى و بينوائى بودم و در كار خود بانديشه شدم و با خود گفتم: اين كاخ آباد و بلنديست و من گرسنه‌ام، و سودى در آن ندارم، و اگر ويرانه بود و بدان گذر ميكردم يك سنگى يا چوبى يا ميخى بدست مى‌آوردم كه آن را بفروشم و از بهايش قوتى بخرم آيا امير المؤمنين نميداند آنچه را شاعر سروده:

گر نباشد مرد را در دولت مرد دگر

بهره و حظى زوالش را نمايد آرزو

اين نباشد از براى بغض ما با آن ولى‌

از اميد ديگران خواهد كه برگردد از او

مأمون گفت: اى غلام هزار اشرفى طلا باو بده، سپس باو گفت: هر سال تا كاخ ما بوجود اهلش آباد است همين بخشش را دارى.