بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 282

راه رود و گرسنه ماند و نخورد و تشنه ماند و ننوشد و بسا كه آب بيند و از آن بهراسد و بسا از ترس آن بميرد، و چون شبحى بيند بى‌پارس بر او يورش برد و سگها از او بگريزند و اگر بى‌خبر باو نزديك شوند برايش دم جنبانند و برابرش زبون باشند و اگر اين سگ هار آدمى را گزد بيماريهاى بدى دچارش شود مانند اينكه از نوشيدن آب خود دارى كند تا از تشنگى بميرد، و پيوسته آب خواهد و چون باو دهند ننوشد، و چون اين بيمارى در او جا گير شود بر سر بول نشيند و از او جانورانى مانند سگ خرد بيرون آيند.

مؤلف موجز در طب گفته: هارى بيماريست چون خوره كه دچار سگ و گرگ و شغال و ابن عرس و روباه شود و آنگه بيشتر آنچه گفته شد ذكر كرده و ديگرى گفته: هارى كلب ديوانگى است كه براى سگ رخ دهد و بميرد و هر چه را هم گزد بكشد جز آدمى كه بسا درمان شود و به گردد و گفته داء الكلب بسا دچار خر شود و در شتر نيز درگيرد و او را كلب زده گويند و قزوينى در عجائب المخلوقات گفته: در اطراف حلب چاهى است بنام بئر الكلاب كه هر كه را سگ هار گزيده، از او بنوشد به شود و آن مشهور است.

و خوى سگ سلوقى اينست كه چون آهو را از نزديك يا دور بيند بفهمد كه پيش آيد يا پس رود و راه رفتن نر را از ماده بفهمد و مرده آدمى را از آنكه خود را بمردن زده تشخيص دهد تا اينكه مردم روم مرده را بخاك نسپارند تا آن را بسگ عرضه كنند و از بو كردن او نشانه‌اى يابند كه بدانند مرده است يا زنده، و گفتند اين تشخيص در نوعى سگ است بنام قلطى كه خرد است و دست و پاى كوتاه دارد و آن را چينى نامند، و ماده سگ سلوقى از نرش زودتر آموخته شود و يوز بعكس است و سگهاى سياه كم‌شكيب‌ترند از سگهاى ديگر.

و در كتاب فضل الكلاب محمّد بن خلف بسندى آورده كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله مردى را


صفحه 283

كشته ديده پرسيد او را چه شده؟ گفتند برمه بنى زهره جسته و گوسفندى گرفته و سگ گله بر او پريده و او را كشته فرمود: خود را كشته و دينش را تباه كرده و پروردگارش را نافرمانى كرده و ببرادرش خيانت كرده و سگ به از او است ابن عباس گفته: سگ با وفا به از يار خيانتكار است گفته: حرث بن صعصعة نديمانى داشت كه از آنها جدا نميشد و بسيار آنها را دوست ميداشت و بگردشگاهى رفت بهمراه نديمانش بجز يكى كه بجا ماند و نزد همسر او رفت و با هم خوردند و نوشيدند و با هم خوابيدند و سگ او بر آنها جست و هر دو را كشت و چون حرث بخانه‌اش برگشت هر دو را مرده يافت و فهميد چه شده و چنين سرود:

اى شگفت از يار و هتك حرمتم‌

وى شگفت از سگ كه حرمت دار شد

سگ رعايت كرد پيمان مرا

در زنم يارم خيانتكار شد

و امام ابو الفرج ابن جوزى در يكى از كتبش آورده كه مردى بسفرى رفت و بر گنبدى گذر كرد كه زيباتر ساختمانى داشت و نزديك مزرعه‌اى بود در آنجا و بر آن نوشته بود هر كه ميخواهد سبب ساختن آن را بداند بده در آيد او بدان ديه رفت و از هر كه سبب ساختن آن را پرسيد گزارشى دريافت نكرد تا او را بمردى صد ساله رهنمائى كردند و او از پدرش آورد كه برايش باز گفته كه در اين سرزمين يك پادشاهى بود و سگى داشت كه در سفر و حضر و خواب و بيدارى از او جدا نميشد و دختر گنگ زمين‌گيرى هم داشت.

يك روز بگردش رفت و فرمود سگ را نزد دختر بستند تا با او نباشد و بطباخ خود گفت خوراكى از شير فراهم كند كه دلخواه او بود و طباخ آن را ساخت و آورد نزد دختر و سگ نهاد و سرش باز بود و بدنبال كار خود رفت، و مار بزرگى آمد و از آن خوراك نوشيد و بظرف برگرداند و رفت.

پادشاه از گردش باز گشت و خوراك خواست و آن را برابرش نهادند آن دختر دست بهم كوفت و بشاه اشارت كرد كه نخورد و كسى نفهميد چه ميخواهد و شاه دست در كاسه برد، و سگ پارس كرد و شيون كرد و زنجير را كشيد تا پاره كند


صفحه 284

و نزديك شد خود را بكشد شاه از آن در شگفت شد و فرمود: تا او را آزاد كردند و نزد شاه دويد كه لقمه برداشته بود تا از آن خوراك زهرناك بخورد و جست و بدست او زد و لقمه را پراند و شاه در خشم شد و خواست با تبرى كه در كنارش بود او را بزند و سگ سر در آن ظرف زهرناك كرد و نوشيد و بپهلو غلطيد و گوشتش ريخت و از هم پاشيد.

و شاه در شگفت شد و از دخترك توضيح خواست و او باشاره حال مار را بيان كرد تا پادشاه مطلب را فهميد و فرمود: آن خوراك را ريختند و طباخ را تاديب كرد براى آنكه سر ظرف را باز گذاشته بود، و گفت: سگ را بخاك سپردند و گنبد بر او ساختند و آنچه را ديدى نوشتند، گفته، اين غريبتر حكايت است.

و در كتاب النشور است از ابى عثمان مدينى كه در بغداد مردى بود سگ باز و روزى براى نيازى بيرون شد و سگى كه ميان سگهايش ويژه او بود بدنبالش رفت و او را برگردانيد و برنگشت و او را رها كرد و رفت ميان دشمنانش و باو كه آماده نبود برخوردند و او را در برابر سگش گرفتند و بخانه بردند و سگ با آنها رفت و آن مرد را كشتند و بچاهى انداختند و سرش را بستند و سگ را زدند و بيرون كردند و راندند و او شتابان بخانه صاحبش رفت و پارس كرد و باو اعتناء نكردند.

و مادر آن مرد پسرش را نيافت و دانست تلف شده و برايش ماتم بر پا كرد و سگها را راند ولى آن سگ بر در خانه ماند و نرفت و يك روز يكى از كشنده‌هاى صاحبش از در خانه گذر كرد و سگ او را ديد و باو جهيد و ساقهايش را خراشيد و بدندان گرفت و باو چسبيد و رهگذران هر چه كوشيدند نتوانستند او را رها كنند و شيون بزرگى از مردم برخاست و پاسبانى آمد و گفت اين سگ بدو نچسبيده جز براى داستانى كه با او دارد و شايد باو زخمى زده.

و مادر جوان كشته سخن را شنيد بيرون آمد و ديد سگ باو چسبيده و چون در او انديشيد بيادش آمد كه يكى از دشمنان پسرش بوده و او را تعقيب ميكرده و بدلش افتاد كه او پسرش را كشته و باو چسبيد و او را نزد الراضى باللَّه برد و دعوى‌


صفحه 285

قتل بدو اقامه كرد و خليفه فرمان داد او را زدند و زندانى كردند و اعتراف نكرد.

و سگ بر در زندان ماند و راضى پس از چند روز آن مرد را آزاد كرد و چون از در زندان بدر آمد سگ مانند نخست باو چسبيد و مردم از او در شگفت شدند و تلاش كردند آن مرد را رها كنند و نتوانستند مگر بسختى و آن را براضى گزارش دادند و او بيكى از غلامش گفت آن مرد را آزاد كند و سگ را دنبالش رها كند و در پى او برود، و چون آن مرد بخانه‌اش در آيد به دنبال او در آيد و سگ را هم با خود بخانه برد و باو گزارش دهد كه سگ چه كند.

و غلام بهمراه سگ وارد خانه او شد و از خانه او بازرسى كرد و اثر و خبرى نيافت و سگ پارس ميكرد و محل چاه را ميكاويد كه كشته در آن بود و غلام از آن در شگفت شد و براضى گزارش داد و او فرمود چاه را بكشيدند و كندند و كشته مرد را در آن يافت و آن مرد را گرفتند و باقرار آوردند كه با جمعى او را كشته و او را كشتند و بدنبال ديگران رفتند و آنها گريختند.

و در عجايب المخلوقاتست كه در اصفهان يكى ديگرى را در برابر سگ او كشت و بچاهى افكند و آن سگ هر روز مى‌آمد سر آن چاه و خاك آن را دور ميكرد و بدان اشاره ميكرد و چون كشنده را ميديد باو پارس ميكرد و چون چند بار چنين كرد چاه را كندند و كشته را يافتند و آن مرد را گرفتند و باقرارش آوردند و كشتند.

و ابن عبد البر در كتاب بهجة المجالس و انيس المجالس خود آورده كه بجعفر صادق7يكى از امامان گفتند تعبير خواب تا چند پس افتد؟ فرمود: پنجاه سال چون پيغمبر6خواب ديد گويا سگى ابلق خون او را زبان ميزند و آن را تعبير كرد كه مردى پسر دخترش حسين7را ميكشد و شمر بن ذى الجوشن او را كشت و پس از پنجاه سال خوابش تعبير شد.

و در رساله قشيرى در باب جود و سخاء است كه عبد اللَّه بن جعفر رضا بمزرعه‌اى بيرون شد و بر نخلستان قومى فرود آمد كه غلام سياه آنها در آن كار ميكرد و خوراك غلام را كه سه گرده بود آوردند و يكى را نزد سگى كه آنجا بود انداخت‌


صفحه 286

و آن را خورد و دوم و سوم را هم باو داد و خورد و عبد اللَّه جعفر نگاه ميكرد و فرمودش اى غلام هر روز چه قدر خوراكى دارى گفت: آنچه ديدى فرمودش چرا همه را بسگ دادى؟ گفت: اينجا سرزمين سگها نيست و او از راه دورى آمده و نخواستم ردش كنم گفتش پس امروز چه ميكنى؟ گفت گرسنه ميمانم.

عبد اللَّه جعفر به يارانش گفت: مرا به سخاوت سرزنش كنند و اين غلام از من باسخاوت‌تر است وانگه آن غلام را خريد و آزاد كرد، و آن نخلستان را با هر چه داشت خريد و باو بخشيد.

روزى ابو العلاء معرى نزد شريف مرتضى آمد و بمردى پا زد و او گفت: اين سگ كيست؟ در جواب گفت: سگ كسى است كه براى سگ هفتاد نام نداند و سيد مرتضى او را بخود نزديك كرد و آزمود و دريافت كه علامه است، و روزى نام متنبى بميان آمد و سيد مرتضى عيبهاى او را برشمرد ابو العلاء گفت اگرش همين شعر بود كه لك يا منازل في القلوب منازل او را بس بود در فضيلت سيد مرتضى خشم كرد و فرمود: او را باز داشتند و از مجلس بيرون كرد و بحاضران گفت: ندانستيد مقصود اين كور را بياد آورى اين قصيده با اينكه متبنى بهتر از آن را دارد و نام آنها را نبرد؟ گفتند: نه گفت مقصودش اين شعر قصيده بود.

چون كه از ناقص شنيدى ذم من‌

خود گواه آمد كه مردى كاملم‌

8- در كافى: بسندى تا امير المؤمنين7كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم مرا بمدينه فرستاد و فرمود: صورتى را مگذار جز نابود كنى و نه گورى را جز هموار سازى و نه سگى را جز بكشى.

بيان: دميرى از عبد اللَّه بن معقل روايت كرده كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمان داد بكشتن سگها سپس فرمود: شما را بسگها چه كار است و آنگه در نگهداشتن سگ شكارى و سگ رمه رخصت داد و اصحاب فرمان او را بسگ هار و سگ گزنده تفسير كردند و در باره سگ بى‌زيان اختلاف دارند، قاضى حسين و امام‌


صفحه 287

الحرمين و ماوردى و نووى و مسلم كشتن آنها را روا ندانسته‌اند و گفته شده فرمان كشتن آنها نسخ شده.

و رافعى در شرح كراهت گفته و روضه از او پيروى كرده و افزوده كراهت نگهدارى آنها تنزيهى است نه تحريمى، و شافعى گفته هر سگ بى‌سودى را يافتى بكش هر جا باشد و اينست راجح در مهمات.

9- در علل: بسندى از وهب بن منبه يمانى كه چون نوح سوار كشتى شد خدا عز و جل همه جانوران و پرنده‌ها و وحوش آن را رام كرد و بهم زيانى نزدند و گوسفند خود را بگرگ ميماليد و گاو به شير و گنجشك روى مار مى‌افتاد و چيزى بديگرى زيان نميزد و او را نگران نميكرد و دلتنگى و خشم و بدگوئى و لعنى نداشتند و هر كدام بخود مى‌انديشيدند و خدا نيش هر نيشدارى بر گرفت و در كشتى چنين بودند تا بدر آمدند و موش و عذره در آن بسيار شد.

خدا عز و جل بنوح وحى كرد تا دست به شير كشيد و چون دست بدو كشيد عطسه زد و از بينى او دو گربه نر و ماده افتادند و موشها كم شدند و دست بچهره فيل كشيد و او عطسه زد و از دو سوراخ بينى او دو خوك نر و ماده افتادند و عذره كم شد- 2: 181 علل الشرائع- 10- در علل- 2: 183- بسندى تا امير المؤمنين7كه پرسيدند از پيغمبر6كه خدا عز و جل سگ را از چه آفريده؟ فرمود: از آب دهن ابليس گفتند: چگونه يا رسول اللَّه؟ فرمود: چون خدا عز و جل آدم و حوّا را بزمين فرو آورد چون دو جوجه لرزان بودند، و ابليس ملعون بدرنده‌ها كه پيش از آدم در زمين بودند گفت: دو پرنده از آسمان بزمين آمدند كه بزرگتر از آنها را كس نديده بيائيد و آنها را بخوريد و درنده‌ها بهمراهش آمدند و وى آنها را ترغيب ميكرد و ميدويد و ميگفت راه نزديك است و از شتاب در گفتارش آب دهن او در آمد، و خدا عز و جل از آن دو سگ نر و ماده آفريد و گرد آدم و حواء را گرفتند سگ ماده در جدّه بود و نرش در هند و نگذاشتند درنده‌ها


صفحه 288

بدانها نزديك شوند و از آن روز سگ و درنده با هم دشمن شدند 11- و از همان 2: 270: بسندى تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم كه چون بنك سگ و عرعر خر شنيديد بخدا پناه بريد از شيطان رجيم كه آنها بينند شما نبينيد، انجام دهيد آنچه فرمان گيريد- الخبر- 12- در قصص است: بسندى از امام ششم7كه قوم نوح بوى شكايت كردند از موش و خدا تعالى يوز را فرمان داد تا عطسه زد و گربه را انداخت و موش را خورد و بدو شكايت كردند از عذره و خدا تعالى فيل را فرمود: كه عطسه زد و خوك را انداخت.

13- در ثواب الاعمال است: بسندش از امام ششم7كه زنى براى گربه‌اى عذاب شد كه آن را بست تا از تشنگى مرد.

14- در نوادر راوندى- 38: بسندى تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم كه ديدم در دوزخ آنكه عباء را از غنيمت دزديده بود و آنكه با سر عصايش كالاى حاج را ميربود و ديدم در دوزخ آن گربه دار را كه گربه در رفت و آمدش او را دندان ميگرفت، چون آن گربه را بست و باو خوراك نداد و او را رها نكرد تا از خاك زمين ميخورد و در بهشت در آمدم و ديدم آنكه سگى را سيراب كرده بود.

تبيان: در نهايه گفته: محجن عصاى سر كج است و بدين معنا است حديث كه گويد كان يسرق الحاج بمحجنه.

و من گويم: سگ دار اشاره است بحديث مسلم كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود:

در اين ميان كه زنى در بيابانى راه ميرفت سخت تشنه شد و بچاهى فرو شد و از آن نوشيد و بالا آمد و سگى را ديد كه از تشنگى خاك نمدار ميخورد با خود گفت اين سگ بدرد تشنگى من گرفتار است و بچاه رفت و كفش خود را پر از آب كرد و بدم گرفت و بالا آمد و آن سگ را سيراب كرد و خدا از او قدردانى كرد و او را آمرزيد گفتند: يا رسول اللَّه براى ما در باره جانوران هم مزديست؟ فرمود: آرى هر جگر تشنه‌اى تر شود مزد دارد ...


صفحه 289

25- در منثور 3/ 328: از ابن عباس كه حواريون به عيسى بن مريم گفتند كاش مرديكه كشتى نوح را ديده براى ما زنده ميكردى تا آن را براى ما باز گويد و آنها را بر سر تپه خاكى برد و مشتى از آن خاك برگرفت و فرمود: ميدانيد اين چه خاكى است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند فرمود: اين تپه از آن حام بن نوح است و عصا به تپه زد و گفت: برخيز بفرمان خدا ناگاه او ايستاده بود و خاك از سر خود ميافشاند كه سفيد شده بود، عيسى گفت چنين مردى؟ گفت: نه، من جوان مردم ولى پنداشتم رستاخيز است و از هراس آن پير شدم.

گفت: از كشتى نوح بما گزارش بده گفت درازيش 1200 ذراع بود و پهناش 600 ذراع سه طبقه داشت يكى از آن جانوران و وحوش و ديگرى از آن آدمى و سوّمى از پرنده‌ها و چون سرگين جانوران فزون شد خدا بنوح وحى كرد كه دم فيل را بفشارد و فشرد و از او خوك نر و خوك ماده افتاد و سرگينها را خوردند.

و چون موش رشته مهره‌هاى كشتى را ميخورد خدا بنوح وحى كرد بدو چشم شير زند و از سوراخ بينى او گربه نر و گربه ماده‌اى برآمدند و رو بموشها كردند عيسى گفت: چگونه نوح دانست همه بلاد غرق شدند، گفت: كلاغ را فرستاد تا برايش خبر آورد و مردارى يافت و بر سر آن افتاد و نوح نفرينش كرد كه دچار ترس شود از اين رو بخانه‌ها الفت ندارد.

سپس كبوتر را فرستاد و او يك برگ زيتون بنوك و گل با پايش برايش آورد و دانست كه همه بلاد غرق شدند و آن سبزه را بگردن كبوتر بست و دعايش كرد كه در انس و امان باشد و از اين رو و بخانه‌ها الفت دارد.

گفتند: اى نوح او را نمياورى نزد كسان ما كه با ما باشد و حديث بما گويد؟

گفت: چگونه كسى كه روزى ندارد با شما باشد وانگهش فرمود باز گرد بفرمان خدا و خاك شد.

و از عكرمه است كه چون نوح شير را بكشتى بار كرد گفت: پروردگارا او از من خوراك ميخواهد از كجا باو خوراك دهم؟ فرمود: البته او را از خوراك‌