بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 285

قتل بدو اقامه كرد و خليفه فرمان داد او را زدند و زندانى كردند و اعتراف نكرد.

و سگ بر در زندان ماند و راضى پس از چند روز آن مرد را آزاد كرد و چون از در زندان بدر آمد سگ مانند نخست باو چسبيد و مردم از او در شگفت شدند و تلاش كردند آن مرد را رها كنند و نتوانستند مگر بسختى و آن را براضى گزارش دادند و او بيكى از غلامش گفت آن مرد را آزاد كند و سگ را دنبالش رها كند و در پى او برود، و چون آن مرد بخانه‌اش در آيد به دنبال او در آيد و سگ را هم با خود بخانه برد و باو گزارش دهد كه سگ چه كند.

و غلام بهمراه سگ وارد خانه او شد و از خانه او بازرسى كرد و اثر و خبرى نيافت و سگ پارس ميكرد و محل چاه را ميكاويد كه كشته در آن بود و غلام از آن در شگفت شد و براضى گزارش داد و او فرمود چاه را بكشيدند و كندند و كشته مرد را در آن يافت و آن مرد را گرفتند و باقرار آوردند كه با جمعى او را كشته و او را كشتند و بدنبال ديگران رفتند و آنها گريختند.

و در عجايب المخلوقاتست كه در اصفهان يكى ديگرى را در برابر سگ او كشت و بچاهى افكند و آن سگ هر روز مى‌آمد سر آن چاه و خاك آن را دور ميكرد و بدان اشاره ميكرد و چون كشنده را ميديد باو پارس ميكرد و چون چند بار چنين كرد چاه را كندند و كشته را يافتند و آن مرد را گرفتند و باقرارش آوردند و كشتند.

و ابن عبد البر در كتاب بهجة المجالس و انيس المجالس خود آورده كه بجعفر صادق7يكى از امامان گفتند تعبير خواب تا چند پس افتد؟ فرمود: پنجاه سال چون پيغمبر6خواب ديد گويا سگى ابلق خون او را زبان ميزند و آن را تعبير كرد كه مردى پسر دخترش حسين7را ميكشد و شمر بن ذى الجوشن او را كشت و پس از پنجاه سال خوابش تعبير شد.

و در رساله قشيرى در باب جود و سخاء است كه عبد اللَّه بن جعفر رضا بمزرعه‌اى بيرون شد و بر نخلستان قومى فرود آمد كه غلام سياه آنها در آن كار ميكرد و خوراك غلام را كه سه گرده بود آوردند و يكى را نزد سگى كه آنجا بود انداخت‌


صفحه 286

و آن را خورد و دوم و سوم را هم باو داد و خورد و عبد اللَّه جعفر نگاه ميكرد و فرمودش اى غلام هر روز چه قدر خوراكى دارى گفت: آنچه ديدى فرمودش چرا همه را بسگ دادى؟ گفت: اينجا سرزمين سگها نيست و او از راه دورى آمده و نخواستم ردش كنم گفتش پس امروز چه ميكنى؟ گفت گرسنه ميمانم.

عبد اللَّه جعفر به يارانش گفت: مرا به سخاوت سرزنش كنند و اين غلام از من باسخاوت‌تر است وانگه آن غلام را خريد و آزاد كرد، و آن نخلستان را با هر چه داشت خريد و باو بخشيد.

روزى ابو العلاء معرى نزد شريف مرتضى آمد و بمردى پا زد و او گفت: اين سگ كيست؟ در جواب گفت: سگ كسى است كه براى سگ هفتاد نام نداند و سيد مرتضى او را بخود نزديك كرد و آزمود و دريافت كه علامه است، و روزى نام متنبى بميان آمد و سيد مرتضى عيبهاى او را برشمرد ابو العلاء گفت اگرش همين شعر بود كه لك يا منازل في القلوب منازل او را بس بود در فضيلت سيد مرتضى خشم كرد و فرمود: او را باز داشتند و از مجلس بيرون كرد و بحاضران گفت: ندانستيد مقصود اين كور را بياد آورى اين قصيده با اينكه متبنى بهتر از آن را دارد و نام آنها را نبرد؟ گفتند: نه گفت مقصودش اين شعر قصيده بود.

چون كه از ناقص شنيدى ذم من‌

خود گواه آمد كه مردى كاملم‌

8- در كافى: بسندى تا امير المؤمنين7كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم مرا بمدينه فرستاد و فرمود: صورتى را مگذار جز نابود كنى و نه گورى را جز هموار سازى و نه سگى را جز بكشى.

بيان: دميرى از عبد اللَّه بن معقل روايت كرده كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمان داد بكشتن سگها سپس فرمود: شما را بسگها چه كار است و آنگه در نگهداشتن سگ شكارى و سگ رمه رخصت داد و اصحاب فرمان او را بسگ هار و سگ گزنده تفسير كردند و در باره سگ بى‌زيان اختلاف دارند، قاضى حسين و امام‌


صفحه 287

الحرمين و ماوردى و نووى و مسلم كشتن آنها را روا ندانسته‌اند و گفته شده فرمان كشتن آنها نسخ شده.

و رافعى در شرح كراهت گفته و روضه از او پيروى كرده و افزوده كراهت نگهدارى آنها تنزيهى است نه تحريمى، و شافعى گفته هر سگ بى‌سودى را يافتى بكش هر جا باشد و اينست راجح در مهمات.

9- در علل: بسندى از وهب بن منبه يمانى كه چون نوح سوار كشتى شد خدا عز و جل همه جانوران و پرنده‌ها و وحوش آن را رام كرد و بهم زيانى نزدند و گوسفند خود را بگرگ ميماليد و گاو به شير و گنجشك روى مار مى‌افتاد و چيزى بديگرى زيان نميزد و او را نگران نميكرد و دلتنگى و خشم و بدگوئى و لعنى نداشتند و هر كدام بخود مى‌انديشيدند و خدا نيش هر نيشدارى بر گرفت و در كشتى چنين بودند تا بدر آمدند و موش و عذره در آن بسيار شد.

خدا عز و جل بنوح وحى كرد تا دست به شير كشيد و چون دست بدو كشيد عطسه زد و از بينى او دو گربه نر و ماده افتادند و موشها كم شدند و دست بچهره فيل كشيد و او عطسه زد و از دو سوراخ بينى او دو خوك نر و ماده افتادند و عذره كم شد- 2: 181 علل الشرائع- 10- در علل- 2: 183- بسندى تا امير المؤمنين7كه پرسيدند از پيغمبر6كه خدا عز و جل سگ را از چه آفريده؟ فرمود: از آب دهن ابليس گفتند: چگونه يا رسول اللَّه؟ فرمود: چون خدا عز و جل آدم و حوّا را بزمين فرو آورد چون دو جوجه لرزان بودند، و ابليس ملعون بدرنده‌ها كه پيش از آدم در زمين بودند گفت: دو پرنده از آسمان بزمين آمدند كه بزرگتر از آنها را كس نديده بيائيد و آنها را بخوريد و درنده‌ها بهمراهش آمدند و وى آنها را ترغيب ميكرد و ميدويد و ميگفت راه نزديك است و از شتاب در گفتارش آب دهن او در آمد، و خدا عز و جل از آن دو سگ نر و ماده آفريد و گرد آدم و حواء را گرفتند سگ ماده در جدّه بود و نرش در هند و نگذاشتند درنده‌ها


صفحه 288

بدانها نزديك شوند و از آن روز سگ و درنده با هم دشمن شدند 11- و از همان 2: 270: بسندى تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم كه چون بنك سگ و عرعر خر شنيديد بخدا پناه بريد از شيطان رجيم كه آنها بينند شما نبينيد، انجام دهيد آنچه فرمان گيريد- الخبر- 12- در قصص است: بسندى از امام ششم7كه قوم نوح بوى شكايت كردند از موش و خدا تعالى يوز را فرمان داد تا عطسه زد و گربه را انداخت و موش را خورد و بدو شكايت كردند از عذره و خدا تعالى فيل را فرمود: كه عطسه زد و خوك را انداخت.

13- در ثواب الاعمال است: بسندش از امام ششم7كه زنى براى گربه‌اى عذاب شد كه آن را بست تا از تشنگى مرد.

14- در نوادر راوندى- 38: بسندى تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم كه ديدم در دوزخ آنكه عباء را از غنيمت دزديده بود و آنكه با سر عصايش كالاى حاج را ميربود و ديدم در دوزخ آن گربه دار را كه گربه در رفت و آمدش او را دندان ميگرفت، چون آن گربه را بست و باو خوراك نداد و او را رها نكرد تا از خاك زمين ميخورد و در بهشت در آمدم و ديدم آنكه سگى را سيراب كرده بود.

تبيان: در نهايه گفته: محجن عصاى سر كج است و بدين معنا است حديث كه گويد كان يسرق الحاج بمحجنه.

و من گويم: سگ دار اشاره است بحديث مسلم كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود:

در اين ميان كه زنى در بيابانى راه ميرفت سخت تشنه شد و بچاهى فرو شد و از آن نوشيد و بالا آمد و سگى را ديد كه از تشنگى خاك نمدار ميخورد با خود گفت اين سگ بدرد تشنگى من گرفتار است و بچاه رفت و كفش خود را پر از آب كرد و بدم گرفت و بالا آمد و آن سگ را سيراب كرد و خدا از او قدردانى كرد و او را آمرزيد گفتند: يا رسول اللَّه براى ما در باره جانوران هم مزديست؟ فرمود: آرى هر جگر تشنه‌اى تر شود مزد دارد ...


صفحه 289

25- در منثور 3/ 328: از ابن عباس كه حواريون به عيسى بن مريم گفتند كاش مرديكه كشتى نوح را ديده براى ما زنده ميكردى تا آن را براى ما باز گويد و آنها را بر سر تپه خاكى برد و مشتى از آن خاك برگرفت و فرمود: ميدانيد اين چه خاكى است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند فرمود: اين تپه از آن حام بن نوح است و عصا به تپه زد و گفت: برخيز بفرمان خدا ناگاه او ايستاده بود و خاك از سر خود ميافشاند كه سفيد شده بود، عيسى گفت چنين مردى؟ گفت: نه، من جوان مردم ولى پنداشتم رستاخيز است و از هراس آن پير شدم.

گفت: از كشتى نوح بما گزارش بده گفت درازيش 1200 ذراع بود و پهناش 600 ذراع سه طبقه داشت يكى از آن جانوران و وحوش و ديگرى از آن آدمى و سوّمى از پرنده‌ها و چون سرگين جانوران فزون شد خدا بنوح وحى كرد كه دم فيل را بفشارد و فشرد و از او خوك نر و خوك ماده افتاد و سرگينها را خوردند.

و چون موش رشته مهره‌هاى كشتى را ميخورد خدا بنوح وحى كرد بدو چشم شير زند و از سوراخ بينى او گربه نر و گربه ماده‌اى برآمدند و رو بموشها كردند عيسى گفت: چگونه نوح دانست همه بلاد غرق شدند، گفت: كلاغ را فرستاد تا برايش خبر آورد و مردارى يافت و بر سر آن افتاد و نوح نفرينش كرد كه دچار ترس شود از اين رو بخانه‌ها الفت ندارد.

سپس كبوتر را فرستاد و او يك برگ زيتون بنوك و گل با پايش برايش آورد و دانست كه همه بلاد غرق شدند و آن سبزه را بگردن كبوتر بست و دعايش كرد كه در انس و امان باشد و از اين رو و بخانه‌ها الفت دارد.

گفتند: اى نوح او را نمياورى نزد كسان ما كه با ما باشد و حديث بما گويد؟

گفت: چگونه كسى كه روزى ندارد با شما باشد وانگهش فرمود باز گرد بفرمان خدا و خاك شد.

و از عكرمه است كه چون نوح شير را بكشتى بار كرد گفت: پروردگارا او از من خوراك ميخواهد از كجا باو خوراك دهم؟ فرمود: البته او را از خوراك‌


صفحه 290

بازگردانم و خدا تب را بر او مسلط كرد و نوح قوچ نزد او مى‌آورد و ميفرمود: اى شير بخور و شير ميگفت آه.

و از وهب بن منبه است كه چون نوح فرمان يافت كه از هر چه جفتى بار كشتى كند گفت: چه كنم با شير و گاو با گوسفند و گرگ، با كبوتر و گربه، خدايش فرمود: كى آنها را دشمن هم كرده؟ گفت: پروردگارا تو، گفت: من آنها را بهم مهربان كنم تا دشمنى نكنند با هم ج 3 ص 328 در منثور.

26- در حياة الحيوان است كه گربه جانوريست فروتن و همدم كه خدايش براى دفع موش آفريده است، گفتند يك عرب بيابانى گربه‌اى شكار كرد و او را نمى‌شناخت، مردى باو گذشت و گفت اين سنور چيست؟ و بديگرى برخورد و گفتش اين قط چيست؟ و بسوّمى رسيد و گفتش: اين هر چيست؟ و بچهارمى رسيد و گفتش: اين قيتون چيست؟ و بديگرى رسيدى و گفتش: اين خيطل چيست؟

و ششمى گفتش اين دمه چيست؟

اعرابى گفت: ميبرم و ميفروشمش شايد خدا تعالى از آن مال بسيارى بمن بهره كند و چون ببازار آمد باو گفتند اين بچند است؟ گفت: صد درهم، پاسخش داد نيم درهم ارزش دارد، و دورش انداخت و گفت: خدا لعنتش كند چه نامهاى بسيارى دارد و ارزش كمى، اين نامها از آن گربه نر است كه در كفايه گفته است و در كفايه بنقل از ابن قتيبه گفته: ماده را سنوره گويند.

و حاكم از ابى هريره آورده كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم بخانه قومى از انصار مى‌آمد كه خانه‌هائى نزديكتر از آن بود و بدانها نمى‌آمد و اين بر آنها ناگوار بود و سبب را جويا شدند، فرمود: سگ در خانه شما است، گفتند در خانه آنها هم گربه است، فرمود: گربه درنده است، و در روايت ديگر فرمود: گربه نجس نيست و همانا از خدمتكارانست و آن را در شمار مملوكان آورد.

گفتند مردم كشتى نوح از موشها آزار كشيدند و نوح دستى به پيشانى شير كشيد و او عطسه زد و گربه از او جهيد و از اين رو مانندتر چيزيست بشير تا آنجا


صفحه 291

كه گربه تصوير نشود جز چون شير آيد گربه ظريف است و لطيف و روى خود را با آب دهنش ميشويد، و چون ماده‌اش گرسنه شود بچه خود را ميخورد و خدا در دل فيل ترس او را انداخته و چون او را بيند گريزد.

و گفتند جمعى هنديان براى آن شكست خوردند.

گربه سه نوع است اهلى، وحشى، و گربه زباد، و در امورى مانند آدمى است چون عطسه زدن و دهن دره و خميازه كشيدن و چيزى را بدست گرفتن قزوينى بنقل از ابن فقيه گفته: برخى گربه‌ها پرى دارند مانند پر شب پره كه از بيخ گوش تا دم كشيده است، علماء گفتند داشتن گربه و پرورش آن مستحب است- 2: 24- 27- در كافى 6: 552 فروع- بسندش از يكى از دو امام7كه سگهاى سياه يك رنگ از پريانند.

28- و از همان .. 553- كه ابى حمزه ثمالى گفت در راه مكه و مدينه بهمراه امام ششم7بودم و بسمت چپش رو كرد ناگاه سگ سياه يك رنگى بود فرمودش چيستت؟ خدا زشتت كناد چه سخت ميشتابى و ناگاه بمانند پرنده بود، گفتم: قربانت اين چيست؟ فرمود: عثم است كه نزد پريان ميرود اكنون هشام مرده و او ميپرد تا خبر مرگش را بهر شهرى برساند.

29- و از همان: .. 553: بسندش تا رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم كه سگها پرى ناتوانند و چون در خوراك باشيد و يكى از آنها برابر شما است او را بخورانيد يا برانيد كه دم بدى دارند.

30- و از همان است: بسندش از سالم بن ابى سلمه كه پرسيدند امام ششم7را از سگها، فرمود: هر سياه يك رنگ و هر سرخ يك رنگ و هر سفيد يك رنگ سگها از پريانند و آنچه ابلق است مسخ شده از پرى و آدمى است.

بيان: سگ سياه و جز آن از پريست باين معنى كه صفت پرى دارد يا اينكه پرى بشكل او در آيد يا اينكه از پرى مسخ شده و در اصل پرى بوده و باين صورت در آمده و اما اينكه ابلقش از پرى و آدمى مسخ شده بهمين معانى است كه وصف‌


صفحه 292

پريان بد دارد و آدميان بد هر دو و بسا كه مسخ شده پرى و يا آدمى است يا آنكه از مسخ شده پرى و آدمى هر دو متولد شده.

دميرى گفته: مسلم از ابى ذر رضي الله عنه آورده كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود:

خر، زن و سگ سياه نماز را ببرند بابى ذر گفته شد سگ سياه با سرخ و زردش چه تفاوتى دارند ابى ذر گفت: اى برادر زاده من همين را از رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم پرسيدم و فرمود: سگ سياه شيطانست، برخى اهل علم ظاهر آن را گرفته و گفته: شيطان بصورت سگ سياه مى‌شود و از اين رو پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود: سگهاى سياه يك رنگ را بكشيد.

و گفتند: چون سگ سياه زيانبارتر و هراس آورتر است از ديگر سگها چون نماز گزارش بيند باو پردازد و از نمازش بماند، و بهمين معنا تفسير كردند بيشتر علماء فرموده‌اش را كه زن و خر نماز را ببرند، كه مبالغه در ترس از قطع نماز و تباه كردن آنست بسبب توجه بآنها چون زن بفريبد و خر عرعر كند، و سگ سياه بهراس افكند و فكر را پريشان كند و چون اين امور بقطع نماز كشانند آنها را قاطع تعبير كرده.

و احمد حديث سگ سياه را دليل آورده بر اينكه شكار با او روا نيست و حلال نيست چون شيطانست و گفته: خوك هم بهيمه است و هم درنده، درندگى او در نيش او است و عذره خواريش و بهيمه بودنش اينست كه سم دارد و گياه خوار است، و گفتند: هيچ دم دارى نيروى نيش خوك را ندارد تا آنجا كه چون بشمشير دار و نيزه دار نيش زند تا هر جا از استخوان و پى او بگيرد ببرد، و شگفتش اينست كه چون يك چشم او را بر آورند شتابانه بميرد.

و ابن ماجه از انس آورده كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود: طلب دانش فرض است بر هر مسلمان و كسى كه دانش بنا اهل آموزد چون كسى باشد كه گوهر و در و لؤلؤ را بگردن خوك آويزد و در احياء است كه مردى نزد ابن سيرين آمد و گفت: خواب ديدم كه گويا درّ بگردن خوكها آويزم، گفت: تو حكمت را بنا اهل مى‌آموزى.