بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 301

و مى‌گريزد و از زدن به طشت و از گربه، و چون آتش بيند خيره و سرگردان شود سخت ميكوبد و با درنده‌هاى ديگر الفت ندارد چون آنها را همسر خود نداند و چون پوستش را بر پوست درنده‌ها گذارند موى آنها بريزد، و بزن حائض نزديك نشود گر چه بسيار گرسنه باشد، بسيار عمر كند، و نشانه پيريش اين است كه دندانهايش بريزد.

و در حليه ابى نعيم است كه به من رسيده شير نخورد جز كسى را كه كار ناروائى كرده.

و محمّد بن منكدر از سفينه آزاد كرده رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم آورده كه سوار كشتى شدم. و در دريا شكست، بتختهاى سوار شدم و مرا به بيشه اى برد كه در آن شيرى بود بمن رو آورد و من گفتم: سفينه آزاد كرده رسول خدايم كه گم شده‌ام و با شانه‌اش مرا فشار داد و راند تا براه رساند و آنگه همهمه كرد و پنداشتم سلام ميرساند و رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم بر عتبه پسر ابى لهب نفرين كرد و گفت: «بار خدايا يكى از سگهاى خود را بر او مسلّط كن» و در زرقاء از سرزمين شام شير او را پاره كرد.

و حافظ ابو نعيم بسند خود از اسود بن هبار آورده كه ابو لهب و پسرش عتبه براى شام بار زدند و من با آنها بيرون شدم و در سراى نزديك صومعه راهبه منزل كرديم، راهب گفت: چرا اينجا منزل كرديد، اينجا درنده‌هاى بسيارى باشند.

ابو لهب گفت: شما سن و حق مرا ميشناسيد؟ گفتيم: آرى گفت: راستش محمّد بپسرم نفرين كرده كالاى خود را بر در اين صومعه فراهم كنيد و براى پسرم روى آنها بستر اندازيد و همه در گرد او بخوابيد و چنين كرديم كالاها را روى هم انباشتيم تا بالا آمد و گردش را گرفتيم و عتبه بالاى كالاها خوابيد، شير آمد و چهره ما را بو كشيد و جهيد و او بالاى كالاها بود و سرش را كند و او گفت: شمشيرم اى سگ و چيزى ديگر نتوانست.

و در روايتى است كه شير يك ضربت بدو زد و او را زخم كرد،: گفت: مرا كشت‌


صفحه 302

و بيدرنگ مرد و ما شير را جستيم و نيافتيم و همانا پيغمبر شير را سگ ناميد چون شير مانند سگ براى شاشيدن پاى خود را بالا برد.

و در روايت صحيح بخاريست كه از خوره دار بگريز چون گريزت از شير.

و در حديث ديگر است كه آن حضرت صلى اللَّه عليه و اله و سلم دست خوره دارى را گرفت و گفت بنام خدا باعتماد بر خدا، توكل بر خدا و آن را با خود در كاسه در آورد.

شافعى در عيوب زن و شوهر گفته: خوره و پيسى واگير دارند، و گفته:

فرزند خوره دار كم است كه از آن سالم ماند گويم: مقصود از اينكه گفته: واگير دارند يعنى باثر بخشى خدا نه خود بخود، زيرا خدا را شيوه اينست كه سالم را در آميزش با گرفتار دردى بدان دچار سازد، و بسا با قضا و قدر همراه گردد و پندارند كه آن واگير است با اينكه فرمود صلى اللَّه عليه و اله و سلم نه واگير باشد و نه بدفالى و در اينكه فرموده كم است فرزند سالم ماند، صيدلانى گفته: يعنى گاهى رگى از پدر بفرزند جهد و خوره گيرد، و پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم بمردى كه گفت: زنم پسرى سياه زائيده فرمود: شايد رگى در او جهيده.

و از اين راه جمع ميان اين احاديث فراهم شود و در حديث است كه فرمود صلى اللَّه عليه و اله و سلم «آفت زده بر تندرست وارد نشود» و آنچه آوردند اينست كه خوره دارى نزد آن حضرت صلى اللَّه عليه و اله و سلم آمد تا بيعت كند و دست باو نداد فرمود: دست باز دار كه من بيعت تو را پذيرفتم.

و در مسند احمد است كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود: پر بخوره دار ننگريد و چون با او گفتگو كنيد يك نيزه از او دور باشيد شيخ صلاح الدين در قواعد گفته: چون مادر خوره دارد حق نگهدارى فرزندش را ندارد چه بسا فرزند از شير و آميزش با او دچار خوره شود.

و طبرانى و جز او بنقل از ابى هريره آوردند كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود:

ميدانيد شير در غرش خود چه گويد: گفتند؟ خدا و رسولش داناترند، فرمود: گويد خدايا مرا به خيرمندان چيره مكن.


صفحه 303

از ابن عباس است كه گفت: چون در دشتى از شير بترسى بگو: بدانيال و بچاه پناه برم از شر شير پايان بدان اشاره دارد بروايت بيهقى در شعب كه دانيال را بچاه شيران انداختند و آن درنده‌ها او را ليس زدند و دم جنبانيدند و فرشته‌اى در بر او آمد و دانيال گفت: سپاس خدا را كه فراموش نكند آنكه در ياد او است.

و ابن ابى الدنيا آورده كه بخت‌نصّر دو شير را شكار كرد و آنها را در چاهى افكند و فرمانداد دانيال را بر آنها انداختند و تا خدا خواست آنجا ماند و گرسنه و تشنه شد و خدا تعالى بارميا كه در شام بود وحى كرد برايش خوراك و نوشابه برد كه در عراق بود، نزد او تا سر چاه رفت و گفت: دانيال پاسخ داد اين كيست؟

گفت: ارميا گفت: براى چه آمدى؟ گفت: پروردگارت مرا نزد تو فرستاده.

دانيال گفت: سپاس خدا را كه فراموش نكند هر كه بياد او است، و سپاس خدا را كه نوميد نسازد هر كه اميدوار او است و سپاس خدائى را كه اعتماد كن خودش را بديگرى واننهد، و سپاس خدا را كه خوبى را بخوبى پاداش دهد و سپاس خدا را كه در برابر شكيبائى نجات و آمرزش عطا كند، و سپاس خدا را كه سختى ما را پس از گرفتارى زدود، و سپاس خدا را كه پشتيبان ما است هنگامى كه بكارهاى خود بدگمانيم، و سپاس خدا را كه اميد ما است چون بيچاره شويم.

و ابن ابى الدنيا از راه ديگرى روايت كرده كه پادشاه مسلّط بر دانيال را ستاره‌شناسان و دانشمندان ديدار كردند باو گزارش دادند كه در شب فلانى پسرى زائيده شود كه پادشاهى تو را تباه سازد و پادشاه فرمانداد كه نوزادان آن شب همه را كشتند، و چون دانيال زاده شد مادرش او را در بيشه شيران انداخت و آن شب ماده شير و بچه‌اش تا بامداد او را ليس زدند، خدا چنانش نجات داد تا رسيد بدان جا كه رسيد، و كارش چنان شد كه خداى عزيز و دانا مقدر كرده بود (حياة الحيوان 1: 2 و 3).


صفحه 304

باب سوم و آهو وحشيان ديگر

1- در اختصاص- 299- بسندى از امام پنجم7كه در اين ميانه كه على بن الحسين7بهمراه اصحابش بود ناگاه آهوئى از بيابان آمد تا برابرش ايستاد و حمحمه كرد. يكى از آن مردم گفت: يا ابن رسول اللَّه اين آهو چه ميگويد؟

فرمود: ميگويد: كه فلان كس قرشى ديروز بچه نوزادش را گرفته و راستش كه از ديروز هيچ باو شير نداده.

آن حضرت نزد آن قرشى فرستاد كه آن بچه آهو را نزد من بفرست، و او فرستادش و چون مادرش او را ديد بنگى كرد و دستها بزمين زد و آنگه از او شير خورد و على بن الحسين او را بمادرش بخشيد و چون او سخنى گفت، و او هم حمحمه كرد و دو دست بر زمين زد و رفت بهمراه بچه‌اش، گفتند، يا ابن رسول اللَّه چه گفت: فرمود: بدرگاه خدا براى شما دعا كرد و مزد نيك خواست.

گويم: مانند آن بچند سند در باب معجزات گذشت.

2- در محاسن- 472- از سعد بن سعد كه از امام رضا7در باره آمص پرسيدم فرمود: آن چيست؟ و خواستم تا شرح دهم، فرمود: گوره‌خرها نيستند؟ گفتم: چرا فرمود: آن را با سركه و خردل و ادويه نميخوريد؟ گفتم: چرا فرمود: باكى ندارد بيان: در قاموس گفته: آمص و آميص خوراكى است كه از گوشت گوساله در پوست آن ميسازند يا آبگوشت سكباج سرد كرده و روغن گرفته است و معرب خامير است، و شايد كه آنها اين غذا را از گوشت گوره‌خر ميساختند و در يك نسخه بجاى يحامير «خامير» آمده و آن با سخن فيروزآبادى مناسب‌تر است و ظاهر عنوان در محاسن مناسب همان تعبير يحامير است، آنجا كه گفته، در گوشت آهوها و يحامير و تنها همين روايت را آورده و جمع ميان ظباء و خامير مناسب نيست و سخن در حلال بودن گوشت آهوها در بابهاى آينده بپايد


صفحه 305

3- در حياة الحيوانست كه يحمور جانوريست وحشى دو شاخ دراز ارّه مانند دارد كه با آنها درخت را اره ميكند و چون تشنه شود و سر نهر رود و درخت بهم پيچيده جلوش باشد آنها را با دو شاخش ميبرد و گفته‌اند خود يامور است و شاخهاش چون شاخهاى گاو كوهى است و در هر سال آنها را مياندازد و تو پر هستند و رنگش بسرخى زند و از گاو كوهى دونده‌تر است، جوهرى گفته: يحمور خر وحشى است و روغنش در سستى حاصل در نيم تن آدمى سودمند است كه چون با روغن بلسان بكار رود سود دهد.

ابن جوزى در كتاب عرائس آورده يك دانش جو از بلادش بدر شد و شخصى را در راه ديد و چون نزديك شهر رسيد آن شخص گفتش مرا بر تو حق رفاقت است و من پرى هستم و بتو نيازى دارم، گفتش، آن چيست؟ گفت: چون بفلان جا رسيدى چند مرغ خانگى باشند كه خروسى ميان آنها است، صاحب خروس را بجو و آن را بخر و بكش اين حاجت من است گويد گفتمش اى برادر من هم نيز بتو نيازى دارم، گفت: چيست؟ گفتم: اگر شيطان خبيث باشد و دعا در او اثر نكند و در آزار ما اصرار ورزد چه درمانى دارد؟

گفت: درمانش اينست كه باندازه نيم وجب پوست گوره‌خر بگيرند و دو انگشت بزرگ دستهاى ديو زده را با آن سخت ببندند و از روغن سداب دشتى در سوراخ راست بينى او چهار قطره و در چپ سه قطره بچكانند كه ديو او بميرد و بدو باز نگردد.

گويد: چون بشهر رسيدم بدان جا رفتم و خروس از پيره زنى بود و خواستم بخرم نفروخت و آن را بچند برابر بهايش خريدم و چون او را خريدم از دور در برابرم مجسم شد و با اشاره گفت: سرش را ببر و سرش را بريدم و چند مرد و زن گرد مرا گرفتند و مرا ميزدند و ميگفتند اى جادوگر گفتم: من جادوگر نيستم گفتند: از آنگاه كه خروس را كشتى دختر جوانى از ماها جن زده شده و جن از او جدا نميشود و من باندازه يك وجب زه‌


صفحه 306

پوست گوره‌خر خواستم و روغن سداب دشتى و برايم آوردند و دو انگشت بزرگ آن دختر را بستم و او فرياد زد من تو را بر زيان خود آموختم گفت: سپس از آن روغن چهار بار در بينى راست او و سه بار در چپ او ريختم و بيدرنگ مانند مرده افتاد و خدا آن دختر جوان را شفاء داد و پس از آن ديو باو بازنگشت (حياة الحيوان 2: 294 و 295).

4- در دلائل طبرى 89- بسندى از حمران بن اعين (قريب مضمون روايت شماره يك اختصاص را آورده و در شرح سخن آهو فرموده) او ميگفت:

خدا هر چه از شما بزور گرفتند بشما برگرداند و هم هر غائبى را و هر چه بدو اميد داريد و على بن الحسين را بيامرزد چنانچه بچه مرا بمن باز گرداند.

5- در حياة الحيوان: ابن خلكان در شرح حال امام جعفر صادق7گفته كه او از ابو حنيفه پرسيد چه گوئى در باره مجرمى كه دندان رباعيه آهو را شكسته؟ گفت اى پسر دختر رسول اللَّه نميدانم، فرمود: آهو دندان رباعيه ندارد و هميشه ثنى است يعنى دندان انداخته.

كشاجم در كتاب المصائد و المطارد چنين حكايت كرده (و از جوهرى براى اثبات اين معنى شعرى عربى آورده).

دارقطنى و طبرانى در معجم اوسط از انس بن مالك بيهقى در سنن خود از ابى سعيد خدرى آوردند كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم بمردى گذشت كه آهوئى گرفته و بچوب چادر بسته بودند و آن آهو گفت: يا رسول اللَّه من زائيده‌ام دو نوزاد دارم برايم اجازه بگير كه آنها را شير دهم و بدانها باز گردم پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود او را رها كنيد برود نوزادانش را شير دهد و نزد شما آيد، گفتند چه كسى ضامن ما است؟ فرمود: من او را رها كردند و آنها را شير داد و برگشت و او را بستند، فرمود صلى اللَّه عليه و اله و سلم آن را بمن ميفروشيد؟ گفتند از آن تو باشد يا رسول اللَّه و او را رها كردند و آن حضرت او را آزاد كرد.

و در روايت زيد بن ارقم است كه چون رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم او را آزاد كرد


صفحه 307

ديدمش تسبيح ميكرد و ميگفت: لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه.

و طبرانى از ام سلمه آورده كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم در بيابان بود و ناگاه فريادى شد يا رسول اللَّه و آن حضرت رو بر گرداند و كسى را نديد باز رو برگرداند و آهوئى بسته بود و گفت: يا رسول اللَّه بمن نزديك شو و نزديك او شد و فرمود چه كارى دارى؟ گفت: من دو نوزاد در اين كوه دارم، مرا رها كن بروم آنها را شير دهم و برگردم: فرمود: بر ميگردى؟ گفت: خدا مرا عذاب گمركچى كند اگر برنگردم، او را رها كرد رفت و دو نوزاد خود را شير داد و برگشت و آن حضرت او را در بند كرد.

و اعرابى از خواب بيدار شد و گفت: يا رسول اللَّه نيازى دارى؟ فرمود: آرى اين آهو را آزاد كنى، او را آزاد كرد و او بيرون شد و ميدويد و ميگفت: اشهد ان لا اله الا اللَّه و انك رسول اللَّه.

و در دلائل النبوه بيهقى (نزديك بهمين مضمون را آورده و در پايانش دارد كه) رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله و سلم فرمود: اگر بهائم از مرگ ميدانستند آنچه شما ميدانيد هرگز فربهى از آنها را نمى‌خوريد.

و ارزقى در تعظيم شكار حرم بسندى آورده كه جمعى بذى طوى رسيدند و در آن فرود آمدند و ناگاه يكى از آهوهاى حرم بدانها نزديك شد و مردى از آنان يك پاى او را گرفت و رفيقانش گفتند: واى بر تو او را رها كن، و او ميخنديد و رهايش نكرد، و آهو خود را كشيد تا بر خود شاشيد و آنگه او را رها كرد.

و نيم روز خوابيدند و يكيشان بيدار شد و ديد مارى بزرگ بشكم آن مرد پيچيده كه آن آهو را گرفته بود، و يارانش بدو گفتند واى بر تو جنبش مكن و آن مار فرو نيامد تا او مانند آن آهو بر خود شاشيد.

سپس از مجاهد روايت آورده كه در زمان جاهليت پس از قصى بن كلاب جمعى از شام براى بازرگانى بمكه آمدند، و در ذى طوى زير سايه درختانى‌


صفحه 308

منزل كردند و نانى ريگى پختند و نانخورش نداشتند و يكى از آنها كمانش را گرفت و يكى از آهوان حرم كه گرد آنها ميچرخيد با تير زد و همه برخاستند و او را پوست كندند و پختند تا نانخورش كنند و در اين ميان كه ديگشان بر بار بود و برخى از گوشت آن را كباب ميكردند، از زير ديك شعله آتش بزرگى جهيد و تن همه را سوخت و جامه و كالا و درختها كه در سايه‌شان بودند نسوخت.

و در مختصر الاحياء شيخ شرف الدين در باب اخلاص ديدم كه هر كه كارى محض خدا كند و عوضى نخواهد بركت آن در خودش و نژادش تا روز قيامت آشكار شود چنانچه گفتند چون آدم بزمين فرود آمد وحشيان بيابان نزدش آمدند و بدو درود گفتند و از او ديدن كردند، و بهر جنسى بهر چه سزاوار بود دعا فرمود و يك دسته آهو آمدند و براشان دعا كرد و دست به پشتشان كشيد و از آنها نافه‌هاى مشك پديد شد.

چون آهوهاى ديگر آن را ديدند، گفتند: اين مشكفشانى را از كجا آورديد؟ گفتند آدم صفى اللَّه را ديدن كرديم و براى ما دعا كرد و دست بپشت ما كشيد، و ديگران هم نزد آن حضرت رفتند و براشان دعا كرد و دست به پشتشان كشيد و اثرى از آن عيان نشد براشان بآنها گفتند ما هم مانند شما سلام داديم و اثرى كه شما بدست آورديد نديديم، گفتند: كار شما براى بدست آوردن فضل برادرانتان بود و آنان كارشان براى خدا بود، و در نژاد آنها تا روز قيامت اثر آن آشكار شد- پايان- (حياة الحيوان 2: 70- 74).