بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 9

خاك نمايد و آنگه كافر گويد: كاش من خاك بودم ابو القاسم گفته: بايد عوض بى‌پايان و جاويد باشد، قاضى براى خود دليل آورده كه براى ما نيكو است كه كار دشوارى را براى سود پايان پذير انجام دهيم، و دانستيم كه درد دادن بديگرى مشروط بمزد بى‌پايان نيست، بلخى دليل آورده كه پايان دادن بعوض بى‌جان گرفتن از جاندار نشود و جانگرفتن از او خود دردى باشد و عوضى خواهد و همچنين تا بى‌پايان بكشد.

و جوابش اينست كه دليلى نيست كه جان گرفتن هميشه دردناك است.

5- اگر جانورى از ديگرى عوض خواهد و جانور ديگر ستمكار از خدا عوضى خواهد آن را بدان ستمكش پردازد و اگر نه چنين است خدا عوض او را كامل گرداند اين مختصريست از احكام عوض بعقيده معتزله- پايان- و در تفسير قول خداوَ لِلَّهِ يَسْجُدُدر (20: 42 تفسيرش) گفته: البته ما گفتيم سجده دو نوع است يكى سجده عبادت چون سجده مسلمانان براى خدا، و ديگرى سجده انقياد و زبونى بدين معنى كه همه اينها ممكن الوجود هستند و از خود چيزى ندارند و هر چه دارند از خداست.

و برخى گويند مقصود همين معنا است چون جانور را جز همان نسزد و برخى گويند مقصود معنى نخست است كه فرشته‌ها را سزد و ديگرى گفته هر دو معنا مقصود است چون رواست لفظ مشترك براى دو معنا آيد و آن سست است.

و در قول خداأَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِدر «20: 90 تفسيرش» گفته: اين ديگر دليل است بر نيرو و توانائى خدا تعالى و حكمتش كه پرنده‌ها را پرواز كن آفريده و فضا را پرواز پذير چون بپرنده بالى داده كه باز و بسته گردد چنانچه شناگر در آب كند، و هوا را نازك آفريده كه بآسانى دريده شود و نفوذ پذيرد و گر نه پرواز نميشد «ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ‌» چون تن پرنده سنگين است و خود بخود در فضا آويزان نماند و نگهدارى خواهد و آن جز خدا نباشد، قاضى گفته: همانا


صفحه 10

خدا آن را بخود بسته براى آنكه ابزار ماندن در فضا را او بپرنده داده- پايان- اينكه فرمود «و الطير» يعنى پرنده هم تسبيح كرد و گذشت كه تسبيحش يا بمعنى حقيقى است چون فهمش را دارد و يا در آن وقت بمعجزه داود فهمش را يابد، يا مقصود زبان حال است چنانچه در تسبيح جمادات گذشت يا مقصود شناى آنها است در فضا.

رازى در (32: 300 تفسيرش) گفته: مانعى ندارد كه پرنده سخن گويد ولى همه امت گويند مكلف تنها پرى و آدمى و فرشته است و پرنده‌ها نشود بدرجه از خرد رسند كه شايان تكليف است بلكه چون كودك خردسال دستور پذير بودند و همين معجزه داود7بود كه در فهم باندازه كودك فرمانپذير رسيدند.

طبرسى- ره- در (7: 58 مجمع) گفته: خود مسخر كردن پرنده براى داود تسبيح بود و دليل بود كه مسخر كن آنها توانا است و درمانده نيست چون بنده‌ها از جبّائى و على بن عيسى، و گفتند: پرنده‌ها در بام و شام با او تسبيح ميخواندند و اين معجزه او بود، از وهب قول خدا «أَ لَمْ تَرَ» رازى در (24: 10- 11 تفسيرش) گفته: يعنى آيا ندانيد و بايد بدانيد. و مقصود از تسبيح دلالت اين چيزها است بر اينكه خدا از كاستى بركنار است و اوصاف جلال دارد، يا در باره برخى همين است و در باره ديگران گفتار با زبانست و معنى عمومى نخست نزديكتر است و اما اينكه گفته شود يك لفظ در معنى حقيقى و مجازى هر دو استعمال شده جائز نيست و همان معنى نخست ميماند.

اگر گويند تسبيح بدين معنا از هر آفريده باشد و چرا بهمان خردمندان مخصوص كرده است؟

گوئيم چون آفريدن خردمندان بهتر رهنما ببود صانع است سبحانه چون شگفتيها در او بيش است.


صفحه 11

و چون ياد آورد كه اهل آسمانها و زمين تسبيح گويند فرمود: آنها هم كه در هوايند چون پرنده‌ها تسبيح گويند، زيرا دادن نيرو بتن سنگين تا در هوا بماند و صف بندد و پر گشايد و بندد از اعظم دلائل است بر توانائى صانع مدبّر سبحانه و پرش آنها را سجده آنها نموده براى خدا و اين تاييد آنچه را كه ما گفتيم از اينكه مقصود از تسبيح دلالت اين امور است بر تنزيه نه گفتار بزبان «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ‌» يعنى خدا ميداند و دليلش «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ‌» باشد و آن اختيار جمهور متكلمين است.

2- يعنى همه آفريده‌ها نماز و تسبيح كه فريضه آنها است ميدانند 3- يعنى همه ميدانند نماز و تسبيح بر خدا را كه بدان مكلفند و بنا بر اين دو «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ‌» جمله جدا نيست، و از ابى ثابت روايت است كه نزد ابى جعفر باقر7نشسته بودم و فرمود بمن: ميدانى اين گنجشكها نزد برآمدن خورشيد و پس از آن چه گويند؟ فرمود: پروردگار خود را تقديس كنند و از او خوراك روز خود را خواهند و متكلمين اين را دور از باور دانستند.

گفتند اگر پرنده خداشناس بود چون خردمندان بود كه سخن و اشاره ما را ميفهميد ولى چنين نيست چون ببديهه ميدانيم از كودكى كه چيز فهم نيست كم فهم‌تر است و سزاوارتر است كه اين گونه دريافت در او نباشد و چون ثابت شد خداشناس نيست، نشود كه گفتارش تسبيح خدا باشد و تسبيح ندارد جز با زبانحال.

سپس بسيارى از چاره‌جوئيها و نازك‌كاريهاى جانداران را چنانچه بيايد يادآورى كرده و آنها را دليل آورده كه فهم و خرد دارند و آنگه گفته: خردمندان زيرك از اين گونه كارها و چاره‌ها در مانند و چرا نبايد گفت: خدا شناخت و ستايش خود را بدانها الهام ميكند و گرچه بامور ديگرى كه آدمى داند آشنا نباشند، و چه خوب گفته شهاب سمعانى كه گفته: خدا والاتر از آنست كه با ترازوى اعتزال سنجيده شود.

و در قول خداوَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍدر (24: 16- 19 تفسيرش) گفته‌


صفحه 12

در اين آيه پرسشها است.

1- خدا فرموده هر جنبنده را از آب آفريده با اينكه بسيارى از جنبنده‌هايند كه از آب آفريده نيستند چون فرشته‌ها كه از همه آفريده‌ها در شمار بيشند از نور آفريده شدند، پريان هم كه از آتش آفريده شدند، آدم هم از خاك آفريده شده و عيسى از باد كه فرموده «دميديم در آن از روح خود، 12- التحريم» و نيز بسيارى از جانورانند كه از نطفه بر نيايند، و جواب از چند راه است: يكم كه بهتر از همه است قفال گفته: و آن اينست كه «مِنْ ماءٍ» قيد دابه است نه صله «خلق» و مقصود اينست كه هر جانورى از آب پديد شود آفريده خدا است.

دوم: اينكه مايه آفرينش همه آفريده‌ها آب است كه روايت است نخست چيزى كه خدا تعالى آفريد گوهرى بود و بدان نگريست و از هيبت خدا آب شد و از آن آب آتش و هواء و روشنى آفريد، و چون مقصود از اين آيه بيان اصل آفرينش است و مايه آن آب بوده چنين تعبير كرده.

سوّم مقصود از دابه جنبنده بر زمين است كه مسكن او است و فرشته و پرى را نگيرد، و چون بيشتر اين جانوران از آب‌اند چون يا از نطفه‌اند يا در آب زنده‌اند، از اين رو همه را از آب تعبير كرد.

2- كشش شكم را بر زمين چگونه راه رفتن ناميده؟

و جوابش اينست كه بر سبيل استعاره چنانچه گويند كار فلانى براه نيفتاده و بر روش مشاكله است.

3- اين سه بخش همه را فرا ندارد زيرا جاندارانى باشند كه بر بيش از چهار پا روند چون عنكبوت و كژدم و هزار پا با 44 پا راه رود.

جواب اينست كه اينها كميابند و نابود بشمارند، بعلاوه فلاسفه گويند جاندارى كه بيش از چهار پا دارد روى همان چهار تكيه دارد در راه رفتن و جمله «يَخْلُقُ اللَّهُ ما يَشاءُ» آگهى است بوجوه اختلافهاى ديگر در جانداران جز اختلاف در وضع راه رفتن‌


صفحه 13

كه در اينجا ببرخى از آنها پردازيم بخش پذيرى يكم: جانوران بسا در اندامى مانندند چون آدمى و اسب در گوشت و پى و استخوان يا از هم جدايند در اصل عضو يا وصفش و در اصل عضو هم يا ماده آن مشترك است يا نه يكم چون دم اسب كه در آدمى نيست ولى مايه آن كه استخوان و پى و گوشت است مشترك است و دومى چون صدفى كه پوست سنگ پشت است و فلسى كه بر پشت ماهى است و خارى كه بر تن خارپشت است و آدمى هيچ كدام را ندارد.

و اختلاف در وصف عضو يا در اندازه است چون چشم جغد كه درشت است و چشم عقاب كه خرد است يا در شمار است چون پاى پاره‌اى عنكبوتان كه شش است و پاره‌اى ديگر كه 8 يا 10 است و يا در چگونگى مانند رنگ، شكل، سفتى، نرمى يا در وضع چون پستان فيل كه نزديك سينه او است و پستان اسب كه نزد ناف است و يا در كار است چون گوش فيل كه مگس پرانست بخلاف آدمى و بينى او كه با آن چيزها را بگيرد بخلاف جانداران ديگر و يا در پذيرش مانند چشم شب پره كه زود از روشنى خيره شود و چشم خطاف برعكس آنست تقسيم دوم: جاندار يا آبى است و در آن زنده است يا زمينى يا نخست آبيست و آنگه زمينى شود جانداران آبى چند حال مخصوص دارند يا جا، خوراك و نفس آنها در آبست و بجاى تنفس بهواء آب را بدرون خود كشند و برون آرند و اگر از آب جدا شوند زنده نمانند و همه ماهيها چنين باشند، يا جايش آبست و غذايش آب ولى تنفس ندارد چون برخى رسته‌هاى صدف كه هوا نبيند و آب بدرون نكشد، دوم: جاى برخى جانوران آبى نهر است و برخى آبهاى ايستاده چون قورباغه و برخى دريا سوم برخى در ژرفا باشند، برخى در كناره، برخى در گل و برخى در سنگ چهارم: جانورانى كه در آب رفت و آمد دارند برخى با سر فرو روند و با بال شنا كنند چون ماهى، و يا بر پاها شنا كنند چون قورباغه، برخى در ته‌


صفحه 14

آب راه روند چون خرچنگ و برخى بخزند چون كرم.

جانوران خشكى هم از دو نظر حال آنها سنجيده شود.

يكم برخى از راه دهان يا بينى نفس كشند و برخى چنين نفس نكشند مانند زنبور و مگس عسل دوم: برخى جانوران زمين جايگاه مشخصى دارند، و برخى هر شبى جايى بسر برند جز اينكه بچه آرند و براى پرستاريش بر سر آن بمانند، و آنها كه جا دارند برخى بر قله تپه‌هايند و برخى روى زمين.

سوم: جانور خشكى پرنده بدو بال با دو پا راه رود و راه رفتن برخى دشوار باشد بر او چون خطاف بزرگ و شب پره و اما آنكه بالش پوست يا پرده است پا ندارد چون نوعى مار پرنده در حبشه چهارم- پرنده‌ها مختلفند برخى با هم زندگى كنند مانند كراكى و برخى تنها مانند عقاب و همه پرنده‌هاى شكارى كه بر سر طعمه ستيزه دارند و براى شكار كوشايند، برخى جفت هم زندگى كنند چون قطا، برخى گاهى با هم و گاهى تنها، سپس آنكه تنها است بسا شهريست و بسا بيابانى و بسا در باغها زندگى كند ميان همه جانداران تنها آدمى است كه نميتواند تنها زندگى كند، زيرا وسيله زندگى و معاشش بشركت در مدينه است و زنبور عسل و برخى پروانه‌ها هم در اجتماعى بودن چون آدميند ولى حدا و كراكى پيرو يك رئيس باشند و مورچه اجتماعى است و رئيس ندارند.

پنجم: پرنده‌ها گوشت خوار دارند و دانه چين و گياه خوار و برخى چون مگس عسل تنها از گل تغذيه كند و عنكبوت تنها از مگس و برخى با هم يك خوراك دارند.

و اما بخش سوم جانوريست كه يك بار آبيست و يك بار در خشكى و گويند جانوريست كه در دريا زندگى كند و آنگه بخشكى رود و در آن بماند.

تقسيم سوم: برخى جانوران بطبع خود مأنوسند با هم (چون آدمى و برخى‌


صفحه 15

بزايش مأنوس شوند چون گربه و اسب، و بعضى بفشار مأنوس شوند چون يوز، برخى مأنوس نگردند چون ببر، از نسخه اصل) و برخى زود مأنوس شوند و مأنوس بمانند چون فيل، و برخى دير مأنوس شوند چون شير، و بسا كه از هر نوعى دسته‌اى مأنوس باشند و دسته‌اى وحشى تا برسد بآدمى تقسيم چهارم: برخى جانداران آواز دارند و برخى خاموشند، و آواز دارها موقع شهوت و جماع بيشتر آواز كنند تا برسد بخود آدمى هم، برخى پيوسته شهوت جماع دارند چون خروس و برخى در وقت معين بركنارند.

تقسيم پنجم: برخى جانوران منش آرامى دارند و كم خشمند چون گاو برخى تند و عصبانى چون خوك بيابانى برخى بردبار و باركش چون شتر، برخى تند جنبش چون مار، برخى نيرومند، دلير راد و بزرگ طبع مانند شير، برخى نيرومند و نيرنگ باز و وحشى چون گرگ، برخى حيله گر و مكار و پر حركت چون روباه برخى خشم دار و سفيه ولى تملق گو و زود آشنا چون سگ، برخى پر نرمش و مأنوس چون فيل و ميمون برخى حسود و جمال فروش چون طاوس؟ برخى پر حافظه چون خر و اشتر كه راهى را كه رفته‌اند از ياد نبرند.

تقسيم ششم: برخى نژاد از زائيدن جانورى آرند و برخى ماده‌شان كرمى آرند و جانور شود (مانند زنبور عسل و عنكبوت كه كرم زايند و سپس اندام آرند و برخى ماده‌شان تخم گزارد و جوجه آرد. از پاورقى ص 18) نيشابورى گفته: برخى زايند و برخى تخم نهند، هر گوش دارى زاينده است و هر بى‌گوشى جز خفاش تخم نهند، و در قول خداإِنَّ اللَّهَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌگفته:

اشاره است باينكه اختصاص هر جاندار بدين خواص و مانند آنها نشود مگر از توانا، مختار، قهار (3: 21- تفسير نيشابورى) بيضاوى (2: 194 تفسيرش) گفته: در قول خدا تعالى‌عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِكه گفتار نزد متعارف هر واژه است كه نمايشگر از آنچه باشد كه در نهاد است تك باشد يا مركّب، و بسا بر هر آوازى از راه تشبيه و متابعت اطلاق شود، گويند


صفحه 16

كبوتر سخن گفته و ناطق و صامت براى جاندار و جماد از اين باب است، زيرا آواز جانداران چون دنبال خيالهاى آنها است مانند عباراتند و بويژه كه براى هر مقصودى آواز مخصوصى دارند كه هم جنس آنها آن را بفهمد، و شايد سليمان چون آواز هر جانورى را ميشنيد به نيروى قدسى خود خيال و هدف او را ميفهميد چنانچه حكايت است كه بر بلبلى گذشت كه ميخواند، فرمود: ميگويد: چون نيم خرما خوردم ديگر تف بر همه جهان، فاخته‌اى آواز داد و فرمود: ميگويد:

كاش اين خلق آفريده نشده بودند.

و بسا آواز بلبل از شادى و آرامش دل بوده و آواز فاخته از سختى رنج و درد دل، و لشكر سليمان نگهبانى ميشدند تا همه فراهم گردند و چون بدشت مورچه‌ها كه دشت بزرگى است در شام وارد شدند يك مورچه كه از آنها گريزان شده بود فرياد زد بمورچه‌ها و آنها را بدنبال خود كشاند چنانچه خردمندان با هم گفتگو كنند و مانعى ندارد كه خدا در آنها خرد و گفتار آفريده باشد.

و نيشابورى گفته: مفسران گفتند خدا تعالى پرنده‌ها را در زمان سليمان خردمند ساخته بود و در زمان ما چنين نباشند و گر چه نكته‌ها كه در زندگى بدان نيازمندند خدا بدانها الهام ميكند، حكايت است كه بر بلبلى گذشت بر درختى و بيارانش فرمود: راستش او ميگويد نيمى از خرما خوردم و خاك بر سر دنيا، و فاخته‌اى آواز داد و بمردم گزارش داد كه ميگويد: كاش اين خلق آفريده نبودند طاوس آواز داد و فرمود: ميگويد: چنانچه بدهى بستانى، و فرمود: هدهد ميگويد: اى گنهكاران از خدا آمرزش خواهيد، خطاف ميگويد نيكى كنيد تا آن را دريابيد و رخمة گويد: سبحان ربى الاعلى مل‌ء سمائه و ارضه، قمرى گويد:

سبحان ربى الاعلى.

قطاة گويد: هر كه خموش است سالم است، طوطى گويد: واى بر كسى كه همت او دنياست، خروس گويد: اى بيخردان ياد خدا باشيد، كركس گويد: اى آدميزاده هر چه خواهى زنده باش كه پايانت مرگ است، و عقاب گويد: در دورى‌