خود را به پيامبر و صحابه نسبت داده اند كه از دو جهت حرام و موجب فسق است.[1]
اول: از جهت اين كه إفتراى بر خداوند و كذب بر رسول او مىباشد.
دوم: اين كه تحريف در دين و موجب إبطال حق يا إحقاق باطل است كه نتيجه آن گمراهى مسلمانان غافل، از دين خداست كه گناه بسيار بزرگ و شيطانى است. بعضى از دانشمندان اهل سنت كتاب هاى مستقل در موضوعات نوشته اند و دروغگويان بر خدا و رسول او را إفشاء كردهاند و اجتناب از احاديث موضوعه بسيار مهم است.
غالباً فاسق بر امامان اهل بيت (ع) افتراء بسته اند. نگارنده پاره از آنها را در اين جا نقل مىكند
1- حديث قدسى: «كنت كنزا مخفيا فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكى أعرف» كه هيچ مصدر و سندى ندارد
2- «لولاك لما خلقت الأفلاك.» افلاك مدار ستاره ها و سياره ها است و وجود خارجى ندارد اين روايت نه مصدرى دارد و نه سندى.
3- بعضى از عوام شيعه به حضرت على (ع) نسبت مى دهند كه ايشان فرموده است: كنتُ مع الأنبياء سرّاً و مع النبى جهراً. من با انبياء در پنهان و با رسول اكرم (ص) آشكارا بودم، ظاهراً مخترع اين حديث غاليان بوده اند. هارى كربن مستشرق، اين روايت را از پيغمبر اكرم چنين نقل كرده است: على مع الأنبياء سرّاً و معى جهراً على در باطن با همه انبياء و در ظاهر با من بوده است[2]كه باز هم جعلى است.
[1]- در مورد عرفا و صوفيه نادان مىشود گفت: كه تمام احاديث منقوله در كتب آنان از خداوند و رسول( ص) همه جعلى و اختراعى است مگر آنكه در كتب حديث سند داشته باشد كه معتبر است يا غير معتبر.
[2]- هارى كربن تاريخ فلسفه اسلامى، ترجمه اسدالله مبشرى ص 58- 60.
مرض كذب و وضع در بين رواة
مطابق تشخيص دانشمندان ماهر علم رجال اهل سنت، كه در مورد وضع و كذب راويان احاديث، عمر شريف خود را صرف كردهاند در كتب رجالى خود هفتصد نفر را بعنوان وضّاع و كذّاب يا متهم به كذب و وضع معرفى كردهاند تا مردم روايات آنان را معتبر به حساب نياورند و متون مجعوله آنها را از فرمايش رسول اكرم (ص) ندانند و در دين خود از آنها فريب نخورند. لذا مسلمانان و طلاب علوم، تا اعتبار سند حديث را از متخصّصين علم رجال اهل سنت سؤال نكنند نبايد به آن حديث عمل كنند كه به گمراهى نروند. هر كس بخواهد اين راويان وضّاع و كذّاب را بشناسد و نيز اسامى دانشمندان محترم رجالى اهل سنت را بدانند، جزء پنجم الغدير تأليف علامه أمينى (ره) از ص: 209 تا ص 270 را مطالعه كند.
وحشتناك
تنها از سى و پنج راوى كه احاديث موضوعه و مقلوبات آنان حساب شده، 98684 حديث مىشود!! و تنها احاديث متروكه شش نفر (عباد بصرى و عمربن هارون و عبدالله الرازى و ابن زباله و محمد بن حميد و نصر) 310000 حديث مىشود كه مجموع همه احاديث اين عده قليل از راويان 408684 حديث مىگردد و اگر احاديث همه وضّاعين و كذّابين حساب شود شايد شماره احاديث باطله چندين برابر عدد فوق شود[1]از اين ارقام سِر يك موضوع ديگر ثابت مىشود. در مورد صحيح بخارى كه احاديث غير مكرّره او 2761 حديث است، گفته شده كه اين احاديث از بين تقريباً ششصد هزار انتخاب شده است[2]. و در مورد صحيح مسلم كه احاديث بدون تكرار آن چهار هزار حديث است گفته شده كه از بين سه صد هزار حديث
[1]- الغدير، ج 5، ص 288 تا 291.
[2]- تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج 2/ 8 و ارشاد السارى ج 1/ 28 و صفوة الصفوه ج 4/ 143.
برگزيده شده است[1]و در مورد احاديث سنن ابى داود كه داراى چهار هزار و هشت صد حديث است مؤلّف آن گفته كه آنها را از بين پنجصد هزار حديث انتخاب كردهام. در مورد مسند احمد بن حنبل سى هزار حديث است، گفته شده كه آنها را از بين بيشتر از هفتصد و پنجاه هزار حديث انتخاب نموده است و ادعا شده كه او يك ميليون حديث را از بر داشته است!! پس مى بينيد صاحبان صحاح و سنن مقدار بسيار كمى را از يك ميليون حديث معتبر دانستهاند و اين خدمتى بزرگ به علم حديث است. تازه جمعى از محققين بر اسانيد بعضى از احاديث كتب ششگانه صحيح و سنن نيز اعتراض دارند كه بحث طويلى دارد.
دانشمند شهير جلال الدين سيوطى در صفحه 21 كتاب خود تحذيرالخواص مىگويد: كه من در بيان گناهان كبيره چيزى را نمى دانم كه يك نفر از اهل سنت مرتكب آن را نسبت به كفر داده باشد مگر دروغ عمدى بر رسول الله (ص) زيرا شيخ ابو محمد جوينى از اصحاب ما و پدر إمام الحرمين (ابو معالى عبدالملك متوفاى 478) بكفر او قايل شده، كفرى كه او را از ملت (اسلامى) بيرون مى برد، عبارت او چنين است: إن من تعمّد الكذب عليه (ص) يكفر كفراً يخرجه عن الملة. سپس علّامه سيوطى مىگويد: و پيروى كرده است او را طائفه اى كه از جمله آنان إمام ناصرالدين ابن المنير از ائمه مالكيه مىباشد.[2]و اين تكفير دلالت دارد كه دروغ بستن عمدى بر آن حضرت (ص) اكبر كبائر است؛ زيرا هيچ كبيره اى نزد اهل سنت مقتضى كفر نيست، تمام شد كلام سيوطى،[3]مؤلف اين كتاب در مورد راويان شيعه، قوانين
[1]- منتظم ابن جوزى.
[2]- مصادر اولى اين مطالب كه از كتاب الغدير نقل شد، كتب زير دانشمندان محترم اهل سنت است
1- ميزان الاعتدال 2- اللئالى المصنوعه 3- تهذيب التهذيب 4- خلاصة التهذيب 5- تاريخ بغداد خطيب بغدادى 6- لسان الميزان 7- شذرات الذهب 8- تاريخ الشام 9- المنتظم 10- التذكار 11- اسنى المطالب 12- البدايه والنهايه 13- طبقات الحقاظ 14 مجمع الزوايد 15- نصب الرايه 16- تذكرة الموضوعات 17- الإصابه
[3]- به كتاب اضواء على السنة المحمدية تأليف دانشمندى مصرى ابوزهره مراجعه شود.
محكمى را كه براى تمييز ضعفاء و ثقات بيان شده در كتاب بحوث فى علم الرجال و كتاب بداية الرجال و جزء دوم كتاب رنگارنگ مطالبى را ذكر كردهام وليست ضعفاء و مجاهيل آنان نيز كم نيست.
چهار مطلب در يك آيه
قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(آلعمران: 29)
در اين آيه مباركه چهار مطلب است:
اوّل:علم خداوند به آنچه از صفات و نياتى كه إنسانها آنها را پنهان يا اظهار مى دارند
دوم:قدرت ثابت خداوند بر هر چيز
سوم:كه سينه هاى انسان محل صفات و نيات (خوب و بد) است
چهارم:عموم علم خداوند به آنچه كه در آسمانها و زمين است
توضيح مختصرى در اين چهار مورد:
1- در مورد عموم علم خداوند از ازل تا به ابد به همه مخلوقات، شواهد قرآنى و دلايل حديثى وجود دارد ظاهراً علماى إماميه اثنى عشريه در آن هيچ اختلافى ندارند و از مرتكزات مذهبى مىباشد ولى بين متكلمين و فلاسفه اقوال متعددى وجود دارد، بلكه بعضى از اقوال فلاسفه مخالف ضرورى دين اسلام است.
تفصيل اين مباحث و اقوال در جزء اول صراط الحق مذكور است ولى من نديدم كسى را از متكلمين[1]و فلاسفه كه بر عموم تعلق علم تفصيلى خدا در ازل به همه اشياء تا ابد كه شامل علم به استحاله مستحيلات عقليه و لزوم ملازمات واقعيه و وجود همه موجودات امكانى و خصوصيات ماهيات آنها، دليل عقلى إقامه كرده باشد، تنها صدرا صاحب اسفار است كه
[1]- متكلمين نوعاً عموم علم خداوند را به همه موجودات ثابت نموده اند. نه به همهى اشياء از اذل تا ابد.
در اين ميدان يكه تاز بوده و از راه قاعده بسيطة الحقيقه كل الأشياء و ليس بشيء منها. تا حدود زيادى مدعاى فوق را ثابت نموده است. ولى قاعده مذكوره همانگونه كه در جزء دوم صراط الحق ذكر شده ثابت نيست، لكن به توفيق خداوند فياض، عموم علم خداوند بنحو عموم فوق در جزء اول صراط الحق ثابت شده است. اهل تحقيق به آنجا مراجعه كنند.
بلى آنچه كه ظاهراً إيمان بر آن لازم است علم خداوند به همه موجودات مىباشد و چنانچه مانند اكثر عوام از علم خداوند به همه اشياء از ازل تا به ابد غافل مى باشند به إيمان غافلين و جاهلين ضرر نمى رساند، ولى آنچه مشكل آنجاست كه كسى- مانند بعضى از متكلمين و فلاسفه- آن را انكار كند، والله العالم بإيمانه و عدمه.
2- در مورد عموم قدرت؛ علم خداوند به ذات و صفات ذاتيه او به امكان ممكنات و وجود آنها و به استحاله مستحيلات و ضرورت ضروريات تعلق مىگيرد. ولى قدرت خداوند به مستحيلات و ممتنعات و ضروريات تعلق نمىگيرد چون محل، قابليت تعلق قدرت را ندارد و تنها به آنچه كه ممكن الوجود است تعلق مىگيرد مثلًا: قدرت خداوند به ذات و صفات ذاتى خودش تعلق نمىگيرد چون ذات و صفات او ضرورى الوجود است. قدرت او به ممتنعات و محالات تعلق نمىگيرد چون آنها ضرورى العدم است. قدرت فقط به إيجاد وجودات امكانى مانند أعدام آنها كه ممكن هستند تعلق مىگيرند و به عبارت ديگر قدرت واجب الوجود به ممكنات كه نسبت وجود و عدم به آنها متساوى است و به تعبير دقيق تر ماهيت ممكنه، لا إقتضاى صرف تعلق مىگيرد و همين مقدور خداوند است كه آنها را موجود نمايد و يا بر عدم سابقش آن را ابقاء دارد و او را ايجاد نكند. و فرقى در مقدوريت اشياى ممكنه بين محاسن و قبايح نيست، همه مقدور خداوند است ولى خداوند قسمت دوم را بخاطر حكمت و عدل خود اراده نمىكند
قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ(الأعراف: 28)،يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ
الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ ...(البقرة: 185) و اين موضوع در نظر دانشمندان عدليه قطعى است و مدلّل.
سينه ها و صدور انسان فقط وظايفى دارند كه در فيزى لوژى بيان شده است و هيچ صفت نفسانى، مانند علم ومحبت حسد و عشق و علاقه و سخاوت و شجاعت و غيره مانند قصد و نيت در سينه آدمى وجود ندارد و نه عقايد دينى و ضد دينى در آن جا راه دارد، اينها همه از صفات روح و نفس ناطقه انسان است. و همچنين احتمالًا در جن و ساير موجودات مادى عاقل در كرات ديگر. ولى در قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه بعضى از صفات نفسانى به آن نسبت داده شده است مانند:الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ(الناس: 5 و 6)
و:أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ(الشرح: 1)
و:وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً ...(النحل: 106)
و:فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ ...(الأنعام: 125)
و:فَلا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ ...(الأعراف: 2)
و:وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ ...(هود: 12)
و:وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ(الحجر: 97)
و:أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ ...(الزمر: 22)
و:وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ(آلعمران: 154)
و:وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ(التوبة: 14)
و:بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ ...(العنكبوت: 49)
و:وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ ...(الأعراف: 43)
و آيات كثيره اخرى نسبت صفات مذكوره در اين آيات احتمالًا بملاحظه بودن قلب در سينه است و صفات مذكور مربوط به قلب است كه مجازاً به ظرف قلب يعنى سينه نسبت داده شده است«وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ(الحج: 46)
وقتى دل در سينه بود مىشود مجازاً صفات منسوبه به دل را به صدر مىتوان نسبت داد[1]چون قرآن به قلب صفات متعددى را نسبت داده است مانند: غيظ، سليم منيب، آثم، مطمئن بالإيمان، مرض، ختم على قلبه، يهدى قلبه، من قلبين فى جوفه، ربطنا على قلبها، يطمئن قلبى، تقوى القلوب، كاظمين، قاسيه، بما كسبت، قلب متعمّد(تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ)،قفل(أَقْفالُها)زائغ. قلب موضع سكينه و رحمت و رأفت و امثال اينها از صفات و حالات خوب و بد است.
بنا براين اين سؤال مهم به وجود مىآيد كه مراد از قلب چيست؟
احتمال اول:اين است كه مراد معناى لغوى آن باشد ولى از نظر طب و فيزى لوژى مسلّم است كه دل خون بدن را تلمبه و تصفيه نموده و به همه اعضاى بدن از فرق سر تا به كف پا مى رساند و مانند ساير اعضاى بدن فاقد علم و شعور و ادراك و فاقد صفات اخلاقى و احوال و اعمالى است كه در قرآن به آن نسبت داده شده است ولى از طرف ديگر، قرائنى در قرآن موجود است كه مراد قرآن از قلب همين ماده جسمانى است. مانند«وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا(الأحزاب: 10)» و:«إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِرِ كاظِمِينَ ...(غافر: 18)» و مانند:«وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ(الحج: 46) عمده آيه سوم است كه مىگويد: لكن كور مىكند دلهاى در سينه ها را كه نسبت كورى و جهالت را به دلهايى مىدهد كه در
[1]لكن آنچه كه مايه توقف در اين استظهار ما مىشود اين آيه است: وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ آلعمران: 154 و آمدن قلوب بعد از صدور تنها براى تفنن در كلام، خلاف ظاهر كلام است دقت كنيد كه آمدن معناى حقيقى بعد از معناى مجازى مناسب نيست؛ بلكه مناسبت با تباين صدور و قلوب دارد
سينهها است و دو آيه اول معناى لغوى آن مراد نيست؛[1]بلكه كنايه است از شدت حال و أمثال آن، است و دل گوشتى هيچگاه به حنجره نمىرسد (دقت شود) و راغب در مفردات قلب را به روح تأويل برده كه احتمالا خيلى اشتباه است؛ ولى آنچه كه به گلوگاه مىرسد روح نيست؛ بلكه پرتو آن است كه حيات و زندگى نام دارد والله العالم.
احتمال دوم:اين است كه مراد از قلب در همه موارد و يا اكثر موارد مستعمله قرآن روح مجرد و نفس ناطقه است و اين معنا بسيار مناسبت دارد با پاره اى از صفات و أعمال و احوالى كه قرآن آنها را به قلب نسبت داده است و از صفات نفس نيز شمرده است مانند اطمينان و غيره.
آيات از قرآن در اين زمينه
أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ ...(الأنعام: 70)
وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْها ...(الأنعام: 164)
وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ ...(يونس: 100)
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ(يوسف: 53)
وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما يَفْعَلُونَ(الزمر: 70)
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً(الفجر: 27 و 28)
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها ...(البقرة: 286)؛ كلمه نفس در قرآن زياد است و يك مرتبه كلمه نفوس نيز ذكر شده است و شايد كلمه نفس و انفس غالباً به معناى كلمه (خود) فارسى آمده است و گاهى احتمالًا به معناى مبدء شهوت و غضب آمده، مانند:إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ ...(يوسف: 53)، و گاهى به معناى نفس ناطقه و روح و آنكه مكلف است و خوب و بد از او صادر مىشود.
[1]- ولى مع الوصف نسبت كظم و تشويش به قلب داده شده.