محكمى را كه براى تمييز ضعفاء و ثقات بيان شده در كتاب بحوث فى علم الرجال و كتاب بداية الرجال و جزء دوم كتاب رنگارنگ مطالبى را ذكر كردهام وليست ضعفاء و مجاهيل آنان نيز كم نيست.
چهار مطلب در يك آيه
قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(آلعمران: 29)
در اين آيه مباركه چهار مطلب است:
اوّل:علم خداوند به آنچه از صفات و نياتى كه إنسانها آنها را پنهان يا اظهار مى دارند
دوم:قدرت ثابت خداوند بر هر چيز
سوم:كه سينه هاى انسان محل صفات و نيات (خوب و بد) است
چهارم:عموم علم خداوند به آنچه كه در آسمانها و زمين است
توضيح مختصرى در اين چهار مورد:
1- در مورد عموم علم خداوند از ازل تا به ابد به همه مخلوقات، شواهد قرآنى و دلايل حديثى وجود دارد ظاهراً علماى إماميه اثنى عشريه در آن هيچ اختلافى ندارند و از مرتكزات مذهبى مىباشد ولى بين متكلمين و فلاسفه اقوال متعددى وجود دارد، بلكه بعضى از اقوال فلاسفه مخالف ضرورى دين اسلام است.
تفصيل اين مباحث و اقوال در جزء اول صراط الحق مذكور است ولى من نديدم كسى را از متكلمين[1]و فلاسفه كه بر عموم تعلق علم تفصيلى خدا در ازل به همه اشياء تا ابد كه شامل علم به استحاله مستحيلات عقليه و لزوم ملازمات واقعيه و وجود همه موجودات امكانى و خصوصيات ماهيات آنها، دليل عقلى إقامه كرده باشد، تنها صدرا صاحب اسفار است كه
[1]- متكلمين نوعاً عموم علم خداوند را به همه موجودات ثابت نموده اند. نه به همهى اشياء از اذل تا ابد.
در اين ميدان يكه تاز بوده و از راه قاعده بسيطة الحقيقه كل الأشياء و ليس بشيء منها. تا حدود زيادى مدعاى فوق را ثابت نموده است. ولى قاعده مذكوره همانگونه كه در جزء دوم صراط الحق ذكر شده ثابت نيست، لكن به توفيق خداوند فياض، عموم علم خداوند بنحو عموم فوق در جزء اول صراط الحق ثابت شده است. اهل تحقيق به آنجا مراجعه كنند.
بلى آنچه كه ظاهراً إيمان بر آن لازم است علم خداوند به همه موجودات مىباشد و چنانچه مانند اكثر عوام از علم خداوند به همه اشياء از ازل تا به ابد غافل مى باشند به إيمان غافلين و جاهلين ضرر نمى رساند، ولى آنچه مشكل آنجاست كه كسى- مانند بعضى از متكلمين و فلاسفه- آن را انكار كند، والله العالم بإيمانه و عدمه.
2- در مورد عموم قدرت؛ علم خداوند به ذات و صفات ذاتيه او به امكان ممكنات و وجود آنها و به استحاله مستحيلات و ضرورت ضروريات تعلق مىگيرد. ولى قدرت خداوند به مستحيلات و ممتنعات و ضروريات تعلق نمىگيرد چون محل، قابليت تعلق قدرت را ندارد و تنها به آنچه كه ممكن الوجود است تعلق مىگيرد مثلًا: قدرت خداوند به ذات و صفات ذاتى خودش تعلق نمىگيرد چون ذات و صفات او ضرورى الوجود است. قدرت او به ممتنعات و محالات تعلق نمىگيرد چون آنها ضرورى العدم است. قدرت فقط به إيجاد وجودات امكانى مانند أعدام آنها كه ممكن هستند تعلق مىگيرند و به عبارت ديگر قدرت واجب الوجود به ممكنات كه نسبت وجود و عدم به آنها متساوى است و به تعبير دقيق تر ماهيت ممكنه، لا إقتضاى صرف تعلق مىگيرد و همين مقدور خداوند است كه آنها را موجود نمايد و يا بر عدم سابقش آن را ابقاء دارد و او را ايجاد نكند. و فرقى در مقدوريت اشياى ممكنه بين محاسن و قبايح نيست، همه مقدور خداوند است ولى خداوند قسمت دوم را بخاطر حكمت و عدل خود اراده نمىكند
قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ(الأعراف: 28)،يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ
الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ ...(البقرة: 185) و اين موضوع در نظر دانشمندان عدليه قطعى است و مدلّل.
سينه ها و صدور انسان فقط وظايفى دارند كه در فيزى لوژى بيان شده است و هيچ صفت نفسانى، مانند علم ومحبت حسد و عشق و علاقه و سخاوت و شجاعت و غيره مانند قصد و نيت در سينه آدمى وجود ندارد و نه عقايد دينى و ضد دينى در آن جا راه دارد، اينها همه از صفات روح و نفس ناطقه انسان است. و همچنين احتمالًا در جن و ساير موجودات مادى عاقل در كرات ديگر. ولى در قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه بعضى از صفات نفسانى به آن نسبت داده شده است مانند:الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ(الناس: 5 و 6)
و:أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ(الشرح: 1)
و:وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً ...(النحل: 106)
و:فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ ...(الأنعام: 125)
و:فَلا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ ...(الأعراف: 2)
و:وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ ...(هود: 12)
و:وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ(الحجر: 97)
و:أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ ...(الزمر: 22)
و:وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ(آلعمران: 154)
و:وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ(التوبة: 14)
و:بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ ...(العنكبوت: 49)
و:وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ ...(الأعراف: 43)
و آيات كثيره اخرى نسبت صفات مذكوره در اين آيات احتمالًا بملاحظه بودن قلب در سينه است و صفات مذكور مربوط به قلب است كه مجازاً به ظرف قلب يعنى سينه نسبت داده شده است«وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ(الحج: 46)
وقتى دل در سينه بود مىشود مجازاً صفات منسوبه به دل را به صدر مىتوان نسبت داد[1]چون قرآن به قلب صفات متعددى را نسبت داده است مانند: غيظ، سليم منيب، آثم، مطمئن بالإيمان، مرض، ختم على قلبه، يهدى قلبه، من قلبين فى جوفه، ربطنا على قلبها، يطمئن قلبى، تقوى القلوب، كاظمين، قاسيه، بما كسبت، قلب متعمّد(تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ)،قفل(أَقْفالُها)زائغ. قلب موضع سكينه و رحمت و رأفت و امثال اينها از صفات و حالات خوب و بد است.
بنا براين اين سؤال مهم به وجود مىآيد كه مراد از قلب چيست؟
احتمال اول:اين است كه مراد معناى لغوى آن باشد ولى از نظر طب و فيزى لوژى مسلّم است كه دل خون بدن را تلمبه و تصفيه نموده و به همه اعضاى بدن از فرق سر تا به كف پا مى رساند و مانند ساير اعضاى بدن فاقد علم و شعور و ادراك و فاقد صفات اخلاقى و احوال و اعمالى است كه در قرآن به آن نسبت داده شده است ولى از طرف ديگر، قرائنى در قرآن موجود است كه مراد قرآن از قلب همين ماده جسمانى است. مانند«وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا(الأحزاب: 10)» و:«إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِرِ كاظِمِينَ ...(غافر: 18)» و مانند:«وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ(الحج: 46) عمده آيه سوم است كه مىگويد: لكن كور مىكند دلهاى در سينه ها را كه نسبت كورى و جهالت را به دلهايى مىدهد كه در
[1]لكن آنچه كه مايه توقف در اين استظهار ما مىشود اين آيه است: وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ آلعمران: 154 و آمدن قلوب بعد از صدور تنها براى تفنن در كلام، خلاف ظاهر كلام است دقت كنيد كه آمدن معناى حقيقى بعد از معناى مجازى مناسب نيست؛ بلكه مناسبت با تباين صدور و قلوب دارد
سينهها است و دو آيه اول معناى لغوى آن مراد نيست؛[1]بلكه كنايه است از شدت حال و أمثال آن، است و دل گوشتى هيچگاه به حنجره نمىرسد (دقت شود) و راغب در مفردات قلب را به روح تأويل برده كه احتمالا خيلى اشتباه است؛ ولى آنچه كه به گلوگاه مىرسد روح نيست؛ بلكه پرتو آن است كه حيات و زندگى نام دارد والله العالم.
احتمال دوم:اين است كه مراد از قلب در همه موارد و يا اكثر موارد مستعمله قرآن روح مجرد و نفس ناطقه است و اين معنا بسيار مناسبت دارد با پاره اى از صفات و أعمال و احوالى كه قرآن آنها را به قلب نسبت داده است و از صفات نفس نيز شمرده است مانند اطمينان و غيره.
آيات از قرآن در اين زمينه
أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ ...(الأنعام: 70)
وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْها ...(الأنعام: 164)
وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ ...(يونس: 100)
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ(يوسف: 53)
وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما يَفْعَلُونَ(الزمر: 70)
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً(الفجر: 27 و 28)
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها ...(البقرة: 286)؛ كلمه نفس در قرآن زياد است و يك مرتبه كلمه نفوس نيز ذكر شده است و شايد كلمه نفس و انفس غالباً به معناى كلمه (خود) فارسى آمده است و گاهى احتمالًا به معناى مبدء شهوت و غضب آمده، مانند:إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ ...(يوسف: 53)، و گاهى به معناى نفس ناطقه و روح و آنكه مكلف است و خوب و بد از او صادر مىشود.
[1]- ولى مع الوصف نسبت كظم و تشويش به قلب داده شده.
نگارنده از مجموع آيات وارده درنفس و قلب به اين گمان مىرسد كه بين نفس و قلب فيزيكى كه در سينه چپ قرار دارد و تلمبه مى زند، رابطه اى بر قرار است كه تا هنوز نه از نظر عقلى و نه از نظر طبى و فيزى لوژى اين رابطه اثبات نشده، و همين رابطه سبب شده كه پاره از صفات نفس- روح مجرد- به قلب (دل فيزيكى) مجازاً نسبت داده شده است و حتى گاهى يك صفت مانند اطمينان هم به قلب نسبت داده شده و هم به نفس (فجر 27- مائده 13- انفال 10 و بقره 260 و نحل 106)
راغب در مفردات خود مىگويد: و قلب انسان به اين جهت به اين نام ناميده شده كه بسيار تقلب (تصريف) دارد و يعبّر بالقلب عن المعانى التى تختص به من الروح و العلم و الشجاعه و غير ذالك.
وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَرا به ارواح تفسير نموده ولى اين تفسير او اشتباه است روح داخل بدن نيست؛ بلى اثر روح كه حيات باشد از كف پا تا سر وجود دارد و حيات به گلوگاه مىرسد.
به هر حال راغب كلمه قلوب را در آيه: وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُورِ را به معناى عقل از بعضى و به معناى روح از بعضى ديگر نقل كرده كه هر دو نظر غلط است؛ چون عقل قائم به روح است نه موجود در سينه و روح نيز در سينه نيست (دقت كنيد)
خلاصه آنچه كه امروز ما مى دانيم اين است كه دل (قلب فيزيكى) مانند ساير اجزاى بدن فاقد صفات اخلاقى و عقلى است. و نفس ناطقه و روح انسان يكى است و همان حقيقت انسان است كه در برزخ و قيامت نيز باقى و حاضر است و بدن در كمال و كاميابى و نقص و ناكامى روح تأثير زيادى دارد و همه صفات آدمى- به استثناى صفات جسمانى او- قائم به روح و نفس مجرد انسان است والله العالم بحقائق الامور و ما اوتيتم من العلم الا قليلًا و ما تسليم مراد واقعى قرآن مجيد هستيم و از سهو و جهل و غلط خود از خداوند غفور و رؤف استغفار و
طلب آمرزش مىكنيم.
اولين خانه كرهزمين براى عبادت
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ، فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ(آلعمران: 96 و 97)
وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً ...(البقرة: 125)؛ محققاً اولين خانهاى كه براى مردم گذاشته (بناء) شد همانست كه در بكه (مكه) است در حالىكه با بركت و خير راهنمايى براى عالميان است. در اين خانه نشانههاى روشنى و مقام ابراهيم است هركس در آن داخل شود ايمن است و از براى خداوند بر مردم قصد كردن آن خانه است كسى كه توانايى رفتن به سوى آن را دارد و كسى كه به آن كافر گردد (يا كفران كند) خداوند از همه عالميان بى نياز است
اولين سؤال اين است كه مراد از بيت خصوص خانه كعبه است يا تمام مسجد الحرام؟ لفظ بيت اگرچه در خانه اصطلاحى (زمينى كه داراى چهار ديوار و سقف و دَر باشد) ظهور دارد، ولى قرآن همه مساجد را چه سقف و ديوار داشته باشد يا نه خانه و بيت ناميده است:«فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ»(النور: 36)
دو كلمه مبارك و «هدى» مناسب خانه كعبه و «مسجد» هر دو مىباشد و ضمير مجرور (فيه) هر چند به سوى بيت بر مىگردد، ولى آيات بينات در داخل خانه كعبه نيست و همچنين مقام ابراهيم چه در موضع فعلى و چه نزديك تر به ديوار خانه كعبه در گذشته، داخل خانه كعبه نبوده، بعلاوه امنيت چه تكوينى و چه تشريعى و چه هر دو براى كسى كه داخل كعبه رود جز در موارد شاذ معناى معقولى ندارد زيرا خانه كعبه به شهادت تاريخ هميشه كليد دار داشته و مقفّل بوده است؛ بلكه قتل القاتل حتى خارج مسجد در تمام نقاط حرم نيز حرام
است، إمام صادق در حديث صحيح مىفرمايد: كسى كه مردى را در حل كشته سپس داخل الحرم مىشود كشته نمىشود تا از حرم خارج شود و حد بر او اقامه مىشود، ولى اگر كسى در حرم بدزدد يا بكشد حد بر او جارى مىشود.[1]ظاهراً معناى والحرمات قصاص همين است و از خود روايت هم اين مطلب إستفاده مىشود. أقوى اين است كه لفظ بيت به معناى خانه است و اطلاق خانه بر مسجدى كه ساختمان ندارد بنحو عنايت است.
دو سه آيه ديگر در اين باب:
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ ...(البقرة: 127)
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ ...(المائدة: 97)
وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ(الحج: 29)
رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ ...(ابراهيم: 37)
ولى مع الوصف بعيد نيست مساحت مسجد الحرام در حين نزول آيه نيز مراد خداوند بوده باشد، زيرا مسجد الحرام در اذهان همه مسلمانان مانند ساير مساجد نيست؛ بلكه مقام خاص بخود را دارد. بلى مأمن اولى مستجير مسجد است، محل حرم از حديث به دست مىآيد. و نيز گمان قوى مى رود كه وضع بيت براى طواف تنها نيست بلكه براى طواف و عبادت (نماز) است، و در بعضى روايات معتبره- كه در ذهنم از سابق مانده- ذكر شده كه ثواب يك نماز يا يك ركعت نماز به اندازه صد هزار در غير اين مسجد است والله العالم بمراده و احكامه.
به هر حال از بركات خانه، طواف است و ثوابهاى حج البيت كه در احاديث آمده است: و فى صحيحِ زراره عن الصادقِ (ع) ... بيتٌ يحجّ قبل آدم بألفى عامٍ ...[2]؛ يعنى خانه كعبه دو هزار سال قبل از آدم مورد عمل حج (فرشتهها) بوده.
[1]حدود الشريعه، مجلد اول ص 562.
[2]- جامع الاحاديث ج 12/ 40.