اختلاف امت واحدة
«كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ ..»(البقرة: 213)
در آغاز خلقت إنسان، اولين فرد اين نوع پيامبر خدا هم بود و اين كه در اجتماع اولى بشر تحت نبوت آدم (ع) كفر تحقق گرفته بود و يا نه دليل قانع كننده وجود ندارد. قابيل ممكن است مؤمن قاتل بوده باشد، آهسته آهسته افراد إنسان زياد شدند و نياز به جدا شدن جماعتهاى إنسان به أماكن مختلفه جهت تحصيل مواد غذايى و لباس پوشيدن و مساكن، شدند. هدف خلقت مقتضى بود بين اينان أنبيايى مبعوث شوند كه صورت گرفت و احكام مختصر نوشته نيز توسط أنبياء مطابق نياز زندگانى آن جماعت آورده شد. طبعاً در بين إنسانها اختلاف فكرى به وجود آمد وقتى كتاب براى رفع اختلاف آنان بحكومت و قضاوت پرداخت طبيعت بغاوت كنندهى افراد توسط بينات إلهى كنترول نشد. از قرآن پيدا است كه اين اختلاف در مرحله اول از قصور فكرى نبوده كه از تعمد و لجبازى و يا تقصير بوده است و مخالفين حق معذور نبوده اند.
دين كه در مرحله اول زندگانى إنسان جلو اختلاف فكرى و عملى را گرفته نتوانست در مراحل بعدى نيز چنين بود سپس مزيد بر علت شده، پيروان أديان منسوخ همه بدين ناسخ تسليم نشدند و طبعاً تزاحم أديان در اجتماع إنسانى باقى ماند و حتى تا مرز قتل ونابودى و فساد در بين پيروان پيش رفت و ادامه يافت. پيروان اين أديان چه قاصر و چه مقصر و چه متعمد، با شدت و سرسختى به مقابله فرهنگى و فيزيكى پرداختند. به جاى اين كه مرور قرنها در پخته گى إنسانها و تجارب و تعّقل و تفكّر مردم تكامل بياورد، دين واحدى داراى مذاهب متعدد شد. كه همان بر خورد هاى فيزيكى وفرهنگى بين پيروان مذاهب آن دين
جريان يافت و حتى نهادينه شد كه تا امروز محسوس است. وآينده هم مانند گذشته تا وقتى كه خدا بخواهد، ادامه خواهد يافت. مىشود دامنهاى زمانى مدلول آيه را از زمان حضرت آدم (ع) تا زمان نوح (ع) امتداد داد ولى بسيار مشكل است همه مردم اين زمان را امت واحده بلحاظ دين آسمانى دانست؛ بلكه روايات در همين زمان از بت پرستى مردم خبر مىدهد و سوره نوح دليل قوى بر اين ترديد است.
بنا براين كتابى كه در آيه فوق است، نمىشود بر كتاب حضرت نوح (ع) حمل كرد و شريعت نوح نتوانست بت پرستى را محو كند؛ بلكه طوفان نوح (ع) بت پرستان را غرق و نابود كرد. و به تعبير ديگر آيه از دو نوع اختلاف در دسته واحدِ صدر وجود إنسانى، گزارش مىدهد. اختلاف سابق بر نزول كتاب (نوشته أسمانى) اين اختلافها ظاهراً اختلافهاى عادى روزمره در انتخاب كار ولباس وغذا و مسكن فردى نبوده؛ بلكه اختلافات فكرى و جهان بينى محدود و مطابق قوه تعقل إنسان آن دوره و رابطه اجتماعى افراد بوده و همهى موضعگيرى حضرت آدم را كه از جانب خداوند نبى بود مى دانيم و در مقابل وسوسه و اختلال شيطان را كه بى ادبانه بعزت خدا سوكند خورد كه بندگانش را گمراه و بيراه مىسازد او بدون فوت وقت با آدم و هابيل بناى مبارزه را گذاشت و حتى بوسيله بت پرستى شرك را بين مردم رواج داد
بنا بر اين بعيد است مردم آن زمان، بلحاظ وحدت دين تنها، امّت واحده گفته شده باشند مگر اين كه گفته شود أكثريت مردم مؤمن بخدا و پيرو آدم بوده اند و به همين لحاظ امّت واحده گفته شده باشند
به هر حال براى رفع اين اختلاف نوشته اى نازل شد، ولى جمعى با توجه به حقّانيت كتاب در مورد خود اعتبار اين كتاب مخالفت كردند و مردم بى خبر را وسوسه نمودند و بغاوت اين دسته دو دسته گى را تقويت كرد و خداوند دسته مؤمنان راهدايت كرد.
وعكس العمل مردم در برابر وحى در طول تاريخ ادامه داشته است و همين اختلاف در خود دين اختلاف دوم است. آيه 19، سوره يونس، نيز از همين امّت واحده ياد آورى فرموده است:«وَ ما كانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيما فِيهِ يَخْتَلِفُونَ(يونس: 19)»
جمله اخير محتملاتى دارد والله العالم به هر حال در اول، همان شريعت كوچك آدم، نافذ بوده و عقل و فطرت هم مؤكّد آن، و آدم به عنوان پدر و پيامبر: ظاهراً تأثير بيشترى بر اين امّت كه خود را فرزندان او مىدانستهاند و داشته است كه در دوره هاى بعد تأثير پدر بودن از بين رفته است و ديگر وحدت امّت حتى در حلقه أكثريت تحقق نپذيرفته است«وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ» «إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ(هود: 118- 119)؛ اگر پروردگار اراده (تكوينى إلجايى) مىكرد مردم را امّت واحده (يك جمعيت موحّد و مؤمن) قرار مى داد، و (مردم بطبع حال و شرايط طبيعى و عوامل خارجى محيط) هميشه باهم (در اصل دين و نوعيت آن و حتى در فروعات آن) مختلفند مگر كسى را كه پروردگارت (بر او از راه قانون عمومى و نه فوق العاده كه تبعيض صورت گيرد) رحم (يعنى هدايت و راهنمايى) فرمايد كه از براى (رسيدن به همين رحمت) آنان را آفريده است[1](كه از اختلاف كردن در دين حق بدور هستند) و وحدانى بودن امّت در دو آيه گذشته مسبب وضع طبيعى مردم آن زمان بود نه معلول اراده جبرى خداوند تا مردم جبراً و قهراً در دين داخل شده باشند
معناى تكليف صحيح شرعى، آزادى و اختيار مكلّفين است. باز آيه ديگر نفى كننده يگانه
[1]- علت آفرينش إنسان در قرآن سه چيز معرفى شده كه همه قابل جمع هستند و منافاتى با هم ندارند آزمودن« الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ الملك: 2»
فرمان برى و عصيان گرى، رحمت در آيه فوق، و عبادت« وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِالذاريات: 56» و علت ارسال رسل و انزال كتب قيام مردم به قسط است.
گى امّت پس از دوره اول إنسانها مىباشد:«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ(النحل: 93)»
البته إضلال و هدايت باز نه بحسب دلخواه و اراده جزافى كه از حكمت و عدالت خدا بدور است؛ بلكه بحسب اطاعت و معصيت خود مكلف كه متعمّد و يا مقصّر باشد و يا مطيع تحقق مىپذيرد، وهر مقدار قابليت آدمى براى پيروى حق بيشتر باشد هدايت او بيشتر است و أمادگى معصيت، بدبختى را بيشتر مىكند
آيه ديگر:«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فِي رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ(الشورى: 8)»
اين آيه نيز مانند آيات سابقه دلالت بر نفى يك دسته بودن إنسانها از لحاظ دين مىكند كه نه همهى مؤمن و موحّدند و نه همهى كافر، دستهاى به اختيار خود در رحمت خدا شامل مىشوند و دستهاى به اراده خود در گروه ستمگران كه در عالم تشريع نه سرپرستى دارند و نه يارى دهنده
و البته اين آيات، دسته سوّم را كه از نادانى و قصور خود بيراهه مى روند و عنادى با حق ندارند نفى نمىكند و آنچه كه در خارج اتفاق افتاده (البته در غير زمان هاى وجود أنبياء (ع) و خارج از شعاع هدايت و ارشاد مستقيم آنان) اين دسته سوم تقريباً أكثريت را تشكيل داده و مى دهند (هدايت شدگان، متمرّدين لجباز متعمّد و مقصر. و دسته هاى قاصر كه حجت بر آنان به اسبا ب گوناگون تمام نشده است)
آيه پنجم،«وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ(الزخرف: 33)»
اگر نعمتهاى مادى كفار زمينه ساز ارتداد مؤمنين به كفر و تشكيل امّت واحده كفر نمىشد براى كافران از نقره خانههايى قرار مىداديم كه سقفهاى آن (ونردبانهاى آنها) از نقره
مىبود. از همهى آيات متقدمه دانسته مىشود كه مراد از امّت واحده امّت مؤمنين به خدا و امّت كافرين است
بنا بر اين هر چند در ابتداى خلقت امّت واحده اى ولو بحكم غلبه و نه شمول و عموم به وجود آمد ولى در مراحل بعدى إنسانها با اختيار خود دو امّتى شده و باقى ماندند و خداوند اراده فوق العاده بر يكى شدن امّت ننمود ولى براى حفظ طبقه مؤمنين از دادن نعمتهاى فوق العاده به كفار جلوگيرى كرد. واين تعدد امت، طبيعت عادى إنسانها است. و دليل عمده تشكيل إنسانها و حتى پريان (جن) از دو طبقه، اختيارى بودن تكليف و انتخابى بودن آن است نه عجز خداوند در آيه 93 سوره نحل مىفرمايد:«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ(النحل: 93)» و مستفاد اين است كه تعدّد آنها براى آزادى آنان در اراده آنان است.
إحضار عمل خوب و بد در قيامت
«يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»(آلعمران: 30)؛ روزى كه هر كس آنچه را كه از خير بجا آورده حاضر كرده شده مىيابد و هر بدى اى را كه انجام داده (و برايش إحضار مىشود) خداوند شما را از (نافرمانى) خود مى ترساند و خداوند به بندگان رءوف (مهربان) است. موافق دلالت مطابقى آيه، أعمال خوب بندگان در قيامت إحضار مىشود؛ يعنى بحضور فاعلين مؤمن خود از جانب خداود مى رسند و أعمال بدگناه كاران را نيز حاضر مى سازند، ولى: بدكاران دوست دارند آنها را نبينند و بديها از آنان دور باشد. مقصود محورى در اين آيه إحضار أعمال مكلفين از جانب خداوند براى آنان در روز قيامت است. و از آنجا كه عمل عرض و بدون جوهر قابل تحقق و إحضار حقيقى نيست، بايد به يك يكى از احتمالات زير دقت شود:
1- مراد تجسم عمل باشد كه جمعى از فلاسفه و متكلمين و مفسرين و غيرهم گفتهاند تجسم عمل اين است كه همه طاعات. معاصى إنسانها در روز قيامت جسميت پيدا ميكند و به صورت مناسب خود، نزد عامل دنيوى خود باذن خداوند إحضار مىشود. معلوم است كه ديدن مجسّم طاعات لذّت بخش و ديدن مجسّم معصيت ها ناراحت كننده است و بفرموده قرآن، آدمى دوست دارد در قيامت أعمال بد او بسيار دور از او باشد تانه اذيت شود و نه رسوا. براى صحت اين نظريه گاهى بدليل عقلى و گاهى بدليل علمى- تبديل مادّه به انرژى و تبديل انرژى بمادّه و گاهى به آيات قرآن- مانند آيه فوق- و گاهى به احاديث استدلال و إستشهاد شده ولى نگارنده در ج 2 صراط الحق اولين كتاب مطبوع دوره جوانى و كتاب معاد از نظر قرآن و عقل و علم امروز اين نظريه را قانع كننده ندانسته است.
2- ممكن است شرايط ديد در ميدان حساب كه در يكى از كرات بزرگ آسمانى است باشرايط آن در كره زمين مختلف باشد و إنسان در آنجا نفس عمل را كه عرض است ببيند و اين احتمال تاحد زيادى در پناه اين آيه شريفه قابل توجه مىشود«لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ(ق: 22)؛ محققا تو از حقيقت أعمال خود در غفلت بودى پس پرده ترا از (چشم) تو بر داشتيم و ديد تو امروز تيز است. آيه مطلب مهمى را باز گو مىكند. و نيز آيه اخير سوره زلزله.
3- ممكن است اين عمل ها بشكل جسم برزخى موقتاً ظاهر شوند، مراد از جسم برزخى جسم لطيفى كه در كره قيامت قابل ديد باشد.
4- ممكن است جزاى عمل باشد. ولى اين نظريه هر چند تا حدودى مورد تأييد آياتى از قرآن مجيد است، لكن از لفظ (محضراً= حاضركرده شده) بيگانه و بعيد است.
5- حرف حسابى اين است كه هر كسب جزاى عمل خود را در روز حساب مى بيند، لكن إحضار عمل خوب و بد نيز براى شادى و غم مطيعين و عاصيان يا براى اتمام حجت
است و يا به علل ديگر بدلالت اين آيه و آيات ديگر كه عام ترين آنها آيه مباركه«فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ؛ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ(الزلزلة: 8- 7) مىباشد. و أما كيفيت اين ها إحضار و رؤيت بطور كامل بما معلوم نيست، و لازم نيست ما بگمانه زنى بپردازيم. منتهى وجه دوم از خود قرآن است و قابل توجه خصوصاً با ملاحظه عموم آيه اخير. والله العالم.
محبت به خدا علت و شرط و آثار آن
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ(آلعمران: 31) در شأن نزول آيه گفته شده[1]كه جمعى از نصارى نجران به حضرت پيامبر (ص) عرض كردند: ما اگر حضرت عيسى (ع) را خيلى دوست داريم بخاطر محبت خداوند است. و يا بعضى از مسلمانان ادعا مىكردند كه ما خداوند را دوست داريم آيه مباركه بالا، نازل شد بگو كه اگر خدا را دوست داريد از من (حضرت پيامبر) پيروى كنيد خدا شما را دوست ميدارد و گناهان شما را مى بخشد.
البته بايد بدانيم كه محبت به معناى علاقه قلبى، مخصوص به إنسان و موجودى است كه داراى احساسات است، محبت خدا به اين معنى نيست او داراى احساسات و حُّب و بُغض و شادى و غم و ساير صفات إنسانى نيست و حقيقت محبت خدا به إنسان و يا ساير مخلوقات مكلف و مطيع او را ما نمىدانيم، ولى احتمالا- مجرد احتمال- كه احسان و ثواب و ترفيع درجات محبوب ها باشد. بلى شرط محبت بنده وجدانا معلوم است و از لازمهى آن پيروى از خداوند و گرنه دوستى، ادعايى يا بسيار ضعيف است. هر چه محبت بيشتر شود پيروى و تحصيل رضاى محبوب براى دوست مهم تر مىشود. بلى روشن ترين و لازم ترين علامت محبت خدا، ترك محرمات و بجا آوردن واجبات و دستگيرى بندگان خداوند است. در يك حديث معتبرالسند وارد شده كه عبادت از ترس دوزخ عبادت مزدوران است. و عبادت براى
[1]- غالب شأن نزولها سند معتبر ندارد و قابل اعتماد نيست.
طمع دخول در بهشت عبادت تُجّار است. و عبادت بخاطر محبت خداوند عبادت آزاده گان است.
تَعصِى اللهَ و انتَ تَظهَرُ حُبَّهُ
هذا لَعَمرى فى الفَعالِ بديع
لوكان حُبُّك صادقاً لَاطَعتَه
إن المُحّب لِمَن يحِبّ مُطِيعٌ
نافرمانى و عصيان خدا را مى كنى در حالى كه اظهار محبت او را مى نمايى. بجانم قسم اين امر تازه اى است اگر دوستى تو راست مى بود حتماً از او اطاعت مىكردى، همانا دوست مطيع دوست خود مىباشد.
مقام محبان خدا
إمام صادق (ع) دريك حديث معتبرالسند مىفرمايد: «هل الدين الا الحُبّ»؛ آيا دين غير از محبت (چيزى ديگرى) است؟ بعد اين آيه را خواند:«إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي ..»اگر خدا را دوست داريد، از من (رسول الله) (ص) پيروى كنيد. در آيه 165 سوره بقره مىفرمايد:«وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»(البقرة: 165)؛ كسانى كه إيمان دارند محبت شان بخداوند شديد تر است. محبت خداوند در اخلاق اسلامى از جايگاه رفيعى بر خور دار است، و ما در كتاب اخلاق اسلامى آن را تا حدى بيان داشته ايم.
محبت يك عاقل به ديگرى داراى سه علت است:
1- كسى كه دفع ضرر از او كند؛
2- كسى كه به او نفعى برساند؛
3- كسى كه داراى كمال باشد.
مؤمن مىداند كه جز خدا كسى دفع ضرر از او نمى تواند، اگر والدين يا طبيب و دوستان از او دفع ضرر كنند باز هم بكمك تكوينى و تشريعى خداوند است. چنانچه همهى نعمتهاى مادى و معنوى و روحانى و بالاتر از همه وجود ما، روح ما و جسم ما از خداوند است كه