بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 149

حوا از چه خلق شد.

«... خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها ..»(النساء: 1) و در سوره اعراف آمده:«وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها»(الأعراف: 189)

وقتى خلق به معناى جعل تفسير شود، معناى آيه اين مى‌شود كه بدن حوا از بقيه گِل اندام آدم ساخته شده. و نفس واحده را بايد به بدن مادى آدم تفسير كنيم و گرنه معناى آيه اين مى‌شود كه بدن و روح حوا را از روح آدم آفريديم و يا قرار داديم كه مفهومى ندارد وآدم و حوا و فرزندان بلا واسطه آدم هر كدام از خود روح جداگانه اى داشته اند. (دقت شود)

تيمم به جاى غسل و وضوء

«فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً»(النساء: 43)؛ (ا گر در موقع غسل و وضوء) آب نيابيديد با خاك پاكى تيمم كنيد. (جاى بلندى را قصد كنيد)

بر تشريع تيمم ايراد گرفته اند كه دست زدن بخاك و ماليدن آن به رو و دست چه فايده اى دارد خصوصاً كه بسيارى از خاكها مكروب دارد؟

جواب اين ايراد دوگونه است، يكى عام و ديگرى خاص.

جواب خاص: ما وقتى خداوند را بعنوان عالِم و قادر بر همه چيز و به همه چيز قبول كرديم و او را در تكوين و تشريع حكيم دانستيم كه دلايل آن در علم كلام ذكر شده حق ايراد را نداريم و گرنه ايراد مخصوص به چند مورد از تشريعات فقهى تيمم نمى‌ماند؛ بلكه در غالب أحكام فقهى خصوصاً در عبادات جارى مى‌شود.

جواب عام: آن اين است كه خداوند عالم و قادر و حكيمى است همه‌ى دستورات او معقول و داراى حكمت و حقانيت و خير و بركت است، ندانستن ما از علل و أسباب أحكام، حكايت از محدوديت علمى ما مى‌كند(وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا)(الإسراء: 85) نه از نقص أحكام.


صفحه 150

و عين همين سؤال و جواب در تكوين و جهان خلقت نيز وجود دارد. مردم دوره هاى گذشته از علل و أسباب و حكمت بسيارى از موجودات آگاهى نداشتند و ايراد مى گرفتند و حتى از همين زاويه (ناآگاهى بحكمت و استحكام كائنات جهان ماده) منكر آفريدگار جهان مى‌شدند و به جاى خالق دانا و توانا و زنده و حكيم، طبيعت كَر وكُور را معرفى مى‌كردند!! و به جاى روح در إنسان به سلولهاى مغز بسنده مى‌كردند. ولى پيشرفت علوم طبيعى- فيزيك كيميا (شيمى) بيالوژى جيالوژى و خصوصاً فيزى لوژى إنسانى و حيوانى و نباتى و نيز علم نجوم- عظمت خالق دانا و توانا و حكيم را بسيار روشن ساخت و همه سنگر هاى موهوم ماتريالزم را بى رحمانه ويران ساخت و حتى علم روحى جديد، وجود روح إنسان را علمى ساخت. إنسان بحكم عقل و فطرت- با تجربيات علمى دو سه قرن اخير- معذور نيست و حتى هيچ مجوزى ندارد كه جهل خود به فلسفه تكوين و تشريع را دليل إنكار قرار دهد.

بلى جاهل حق سؤال را دارد كه فرق آن با إنكار بسيار روشن است بعضى از دانشمندان معاصربا در نظر داشت علوم روز چنين جواب ميدهد: «امروز ثابت شده كه خاك به خاطرداشتن باكتريهاى فراوان مى تواند الودگيها را از بين ببرد، اين باكتريها كه كار آنها تجزيه كردن مواد آلى و از بين بردن انواع عفونتهاست معمولا در سطح زمين و اعماق كم كه از هوا و نور آفتاب بهتر مى توانند إستفاده كنند فراوانند، به همين دليل هنگامى كه لاشه هاى حيوانات و يا بدن إنسان پس ازمردن زير خاك دفن شود و همچنين مواد آلوده گوناگونى كه روى زمينها مى‌باشد، در مدت نسبتاً كوتاهى تجزيه شده و بر أثر حمله باكتريها كانون عفونت از هم متلاشى مى‌گردد، مسلم است اگر اين خاصيت در خاك نبود كره زمين در مدت كوتاهى مبدل به يك كانون عفونت مى‌شده، اصولًا خاك خاصيتى شبيه مواد «آنتى بيوتيك» دارد و تأثير آن در كشتن ميكربها فوق العاده زياد است.


صفحه 151

بنابر اين خاك پاك نه تنها آلوده نيست؛ بلكه از بين برنده آلودگيها است و مى تواند از اين نظرتا حدودى جانشين آب شود، با اين تفاوت كه آب حلال است يعنى ميكربها را حل كرده و با خود مى برده ولى خاك ميكرب كُش است. أما بايد توجه داشت كه خاك تيمم كاملًا پاك باشد همانطور كه قرآن در تعبير جالب خود مى‌گويد: (طيباً) قابل توجه اين كه تعبير به «صعيد» كه از ماده «صعود» گرفته شده اشاره به اين است كه بهتر است خاكهاى سطح زمين براى اين كار انتخاب شود؛ همان خاكهايى كه در معرض تابش آفتاب و مملو ازهوا و باكتريهاى ميكرب كُش است، اگر چنين خاكى طيب و پاكيزه نيز بود، تيمم با آنان أثرات فوق را دارد بدون اين كه كمترين زيانى داشته باشد.

جاهل قاصر معاقب نيست‌

«رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ»(النساء: 165)؛ رسولان (ما) بشارت دهنده (به بهشت) و بيم دهندگان (به دوزخ) هستند تا براى مردم بر خدا (در صورت محروم شدن آنان از بهشت و رفتن به دوزخ) حجتى بعد از رسولان نباشد. بلى وجود أنبياء در زمان حيات شان حجت خدا بر مردم است و مردم كافر قهراً يا مقصر هستند يا معاند چنانچه قرآن مى‌گويد:«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا»(النمل: 14)؛ با اين كه ارواح شان به آيات ما يقين داشتند آنها را از روى ستم و تكبر إنكار كردند و امثال اين آيه كه در مذمت مقصرين و معاندين وارد شده زياد است. بلى در أماكن دور كره زمين مردمى كه خدمت رسولان نرسيده اند و عقل كاملى ندارند قاصر و معذورند ولى پس از فوت أنبياء و ائمه و سد باب معجزه بعيد نيست حتى در زمان ما، نود در صد مردم، جاهل قاصر باشند كه مستحق عقاب نيستند. و ما اين موضوع را در كتابهاى ديگر خود به وسيله آيات إثبات كرده‌ايم هر كسى متفكر باشد قصور أكثريت إنسان‌ها براى او محسوس است. و عقاب قاصر عقلًا قبيح است. والله الاعلم. وقتى قاصر معاقب نباشد و تنها دوزخى ها معاندان و مقصران‌


صفحه 152

باشند آيه مباركه فوق وجود جاهل قاصر را نفى نمى‌كند.

پايان كار حضرت عيسى (ع) در اين دنيا

آيا پيامبر صاحب العزم خدا، عيسى (ع) توسط يهوديها كشته و بدار آويخته شد؟ و آيا پيامبر مذكور بموت طبيعى خود مانند ديگران در گذشت و روح مقدس او به آسمان بلند رفت؟ يا زنده به آسمان رفت و آنجا زنده است و روزى به زمين بر خواهد گشت و يا عيسى فوت شده و دفن گرديده سپس زنده شده و به آسمان بالا رفت؟

1-«وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً؛ بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً(النساء: 157- 158)؛ و گفته آنان كه ما عيسى را كشتيم در حالى كه او را نكشته اند و نه بدار زده اند؛ بلكه أمر بر آنان مشتبه شده، آنانيكه در مورد او اختلاف دارند در حق او شك دارند و علم به آن ندارند مگر پيروى ازگمان و نه كشته اند او را بطور يقين‌[1]؛ بلكه خداوند او را به سوى خود بلند برد و خداوند شكست ناپذير و حكيم است. از مدلول آيه به دست مى‌آيد كه عيسى (ع) نه كشته شده و نه بدار آويزان شده خداوند بر كار خود غالب است او را به سوى خود بالا برده باست. پس احتمال اول از چهار احتمال فوق منتفى ميباشد و أمر بين احتمال دوم و سوم قرار دارد.

2- در سوره نساء«وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً»(النساء: 159) هر دو ضمير (به) و (موته) به عيسى (ع) بر مى‌گردد. بلى رجوع ضمير اول (به) به عيسى قطعى است. بحث در مورد ضمير دوم است كه اگر به عيسى بر گردد معناى آيه اين مى‌شود

[1]- رد بريهوديها و اناجيل چهارگانه است. بلى از اناجيل نقل شده كه عيسى( ع) پس از كشته شدن و دفن از بين مردگان زنده شده و مدتى كوتاهى در زمين بود و بعد به آسمان صعود كرد و همين كشته شدن او نزد عيسوى ها سبب نجات إنسان‌ها از جهنم شده و عيسى( ع) را ناجى و فادى مى دانند و همين است احتمال چهارم متقدم.


صفحه 153

كه همه‌ى اهل كتاب به عيسى (ع) قبل از موت او إيمان مى‌آورند، وضمير جمع (عليهم) مؤيد آن است و اگر بسوى هر فرد اهل كتاب بر گردد، كه صيغه مفرد (ليؤمنن) مؤيد آن است معناى آيه اين مى‌شود كه هر فرد اهل كتاب قبل از مردن خود به عيسى (ع) إيمان مى يآورد.

وجه احتمال دوم اين است كه نزديك به مردن ممكن است خداوند إدراك آدمى را بالا ببرد و به حقايق متوجه شود كه فرعون هم متوجه شد و بخداى بنى اسرائيل إيمان آورد ولى اين توبه در آن موقع پذيرفته نيست.

وجه اول اين است كه عيسى (ع) زنده در آسمان باقى بماند و در موقع قيام إمام زمان نازل شود و اهل كتاب آن زمان به نبوت او إيمان مى‌آورند؛ يعنى در هر دو صورت يهوديهاى آن زمان رسالت او را تصديق مى‌كنند كه منكر آن بودند ونصاراى آن زمان از ادعاى خدايى و فرزند خدايى بودن او بر مى گردند. و تنها او را رسول خدا مى دانند. و اين وجه را از روايات اسلامى مى توان به دست آورد كه در منابع شيعه و سنى وجود دارد. و مى‌شودبهمين روايات احتمال سوم را بر احتمال دوم ترجيح داد والله العالم. فسلام عليه يوم ولد و يوم يموت- فى آخرالزمان- و يوم يبعث حياً و على جميع الأنبياء لاسيما سيد هم و خاتمهم محمد و آله‌[1](عليهم السلام)

اين كه نويسنده كم بضاعت علم به زنده بودن مسيح را از هنگام ولادت از مادر مكرمه اش مريم (سلام الله عليها) بخداوند نسبت دادم نوعى توقف است و منشأ آن، آيه 55 سوره آل عمران است:«إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسى‌ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا»(آل‌عمران: 55)؛ اگر مراد از كلمه «متوفيك» و «رافعك إلى» مجرد أخذ و گرفتن و بلند بردن به آسمان باشد كه با آنچه گذشت منافات ندارد ولى اگر مراد ازكلمه «متوفيك» معناى مستعمل ديگر آن در قرآن- كه همان أخد حقيقت و روح إنسان است- باشد معناى آيه‌

[1]- لفظ عيسي 25 مرتبه در قرآن تكرار شده است.


صفحه 154

اين مى‌شود كه بعد از قبض روح از بدن، روح ترا در برزخ مى برم. ميشود كه كلمه مطهرك، قرينه بر وجه اول باشد؛ زيرا روح عيسى (ع) مطهر بوده، ولى در زندگانى جسمانى باكفار در تماس بوده وقتى با بدن بالا برود از رجس كفار و ديدن و صحبت با آنان و شنيدن كلام آنان پاك و مطهر مى‌شود. والله العالم. و اين قول مرجح ديگر نيز دارد كه بقولى، مختار معروف و مشهور بين علماء است. و از همه مهم تر اين كه كلمه «توفى» هر چند گاهى در توفى نفس أخذ كامل ان إستعمال شده ولى در موارد ديگر به معناى توفى اجر و غيره آمده است وكلمه «وفى» و «توفى» مانند كلمه «وفات» و «فوت» نيست كه براى نيستى بيايد ولى مع الوصف كلمه «متوفيك» خالى از ظهورى در أخذ نفس وروح نيست. والله العالم.

شدت عذاب قتل بر بنى اسرائيل‌

«مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى‌ بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً»(المائدة: 32)؛ بجهت اين كه قابيل هابيل را كشت بر بنى اسراييل نوشتيم (و فرض كرديم) كه هر كس نفسى را بدون قتل نفس ديگر يا تباهى در زمين بكشد، گويا همه مردم را كشته و كسى كه نفسى را زنده بگرداند (و از مرگ نجانش دهد) گويا همه‌ى مردم را زنده نموده است.

در اين آيه چند سؤال است‌

اول:چرا براى بنى اسراييل اين حكم غليظ نازل شده و مناسب و سزاوار بود كه همان زمان بر فرزندان آدم- كه خيلى كم بودند و بايد نسل آدم تكثر مى يافت، اين حكم نازل مى‌شد، و چرا در اولين شريعت جامع نوح (ع) و سپس در شريعت ابراهيم (ع) كه باز هم نسل كم بوده نازل نشد و چرا اين حكم عام المنفعه به بنى اسراييل اختصاص يافت و فرزندان يعقوب چه خصوصيتى داشتند؟

دوم:إحياء يك نفر و حفظ او از تلف بمنزله إحياء (و حفظ) همه‌ى مردم از تلف، هر چند


صفحه 155

از نظر عدالت مشكلى ندارد، ولى در نظر حكمت و عقل غريب مى نماياند كه حفظ يك نفس بمنزله حفظ همه‌ى نفوس انسانى باشد قرار دادن كشتن يك نفس بمنزله كشتن همه‌ى مردم بحسب عدل و حكمت هردو، ظلم است و چه ظلمى! در حالى‌كه خداوند به اندازه ذرّه اى بر بندگان خود ستم نمى‌كند و رأفت و رحمت و كرامت او شامل همه‌ى بندگان اوست؟

جواب سؤال اول:- والعلم عندالله- قتل نفس در تام زمان ها بعنوان اولى خود حرام شديد بوده چه دليل لفظى داشته باشيم يانه و هيچگاه حلال نبوده است. و بربنى اسراييل تحريم قتل نفس تشديد شد و دليل آن احتمالا اين بوده كه آنان بقرينه ذيل آيه فوق:«ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ»(المائدة: 32)؛ در كشتن بى گناهان اسراف مى‌كرده‌اند اسراييلى ها امروز هم در قتل مسلمانان فلسطين اسراف مى‌كنند.

اسراف در معاصى و حتى در مصارف روز مره نيز صدق مى‌كند ولى احتمال آن در اين مقام (قتل) ممكن است بيشتر باشد مانند آيه مباركه سوره الإسرا«فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً»(الإسراء: 33) و در مورد لواط و غيره نيزى وارد شده است:«بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ»(الاعراف: 81) والله العالم بالصواب.

در جواب سؤال دوم مطالبى گفته‌اند كه:

1- يك فرد در أثر تناسل در طول تاريخ در زمين منشأ به وجود آمدن ميليونها إنسان ميگردد كه گاهى تعداد آنان با تعداد تمام مردم معاصر مقتول مساوى يا بيشتر مى‌باشد و يا يك مقدار كمتر از مردم معاصر او مى‌باشد، بنا بر اين صحيح است كه قتل ويا زنده نگه داشتن يك فرد به منزله قتل و يا إحياء همه‌ى مردم است‌[1]

[1]اين جواب اولًا آيه را از عموميت بيرون ميراند؛ زيرا ممكن است بسيارى از افراد كشته شده يا نجات داده شده چنين تناسل و توالدى نداشته باشند و ثانياً تشبيه مذكور در فرض استحقاق قتل- قصاص وفساد- نيز جارى ميباشد و لذا قيد« بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ» شده بنا بر اين جواب مستهجن مى‌شود.


صفحه 156

2- هر كس إنسان بى گناهى را به هر عنوان بكشد أمادگى آن را دارد كه بخاطر همان انگيزه تمام إنسان‌هاى بى گناه را بكشد زيرا قتل فرد مشخّص براى او مطرح نيست و ميان اين بى گناه و يا آن گناهكار در نظر او تفاوتى وجود ندارد و قهراً او بخاطر همان انگيزه أمادگى قتل تمام إنسان‌هاى بيگناه را دارد چنانچه نجات دادن يك فرد از هلاكت به اساس عطوفت و مهربانى إنسانى قرينه أماده گى فاعل آن براى نجات همه‌ى إنسان‌ها ميباشد چون خصوصيت فردى براى او مطرح نبوده‌[1]

3- جامعه إنسانى به منزله يك فرد إنسان است اگر عضوى از بدن قطع شود كل بدن آسيب مى بيند و ناقص مى‌شود و گويا همه‌ى اعضاى بدن قطع شده است چنانچه بازگردانيدن يك عضو بدن سبب نگهداشتن همه‌ى اعضاى بدن است‌[2]

4- حقيقت إنسانيت در همه‌ى افراد يك حقيقت واحده است فرد و افراد در آن برابر است و لازم اين معنى اين مى‌شود كه قتل نفس واحده به منزله قتل نوع إنسان است و بالعكس إحياءالنفس الواحدة به منزله إحياءالناس جميعاً[3]

5- قاتل به سبب قتل خود به همه‌ى مردم اذيت رسانيده است كه همانند قتل آنان است و مردم همه با او خصومت مى‌كنند و كسيكه يكفرد را نجات داده گويا به همه‌ى مردم خوبى‌

[1]- اين جواب نيز خصوصيت قيد« بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ» را مراعات نكرده است و ثانياً كه در حد نفس خود نيز بى پايه است زيرا أمادگى داشتن براى قتل يك فرد هيچگاه ملازمه اى با أمادگى داشتن براى قتل همه مردم ندارد؛ أكثريت كشتار آدمى احساس آدمى را عليه آن بر مى انگيزد و مسئله كم‌سنى يا پيرى يا قرابت و رفاقت و نحو اينها بلا شك از جمله موانع مى‌باشد.

[2]- تنزيل مذكور خيالى و غيرمدلّل است، بنا براين لياقت جواب را ندارد.

[3]- معلوم است سوق آيه راجع به افراد است نه به حقيقت نوعى إنسان و مسلّماً قتل يك فرد حقيقة به منزله قتل چند نفر نيست و بايد وجه معقولى براى تنزيل بيان شود.