باشند آيه مباركه فوق وجود جاهل قاصر را نفى نمىكند.
پايان كار حضرت عيسى (ع) در اين دنيا
آيا پيامبر صاحب العزم خدا، عيسى (ع) توسط يهوديها كشته و بدار آويخته شد؟ و آيا پيامبر مذكور بموت طبيعى خود مانند ديگران در گذشت و روح مقدس او به آسمان بلند رفت؟ يا زنده به آسمان رفت و آنجا زنده است و روزى به زمين بر خواهد گشت و يا عيسى فوت شده و دفن گرديده سپس زنده شده و به آسمان بالا رفت؟
1-«وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً؛ بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً(النساء: 157- 158)؛ و گفته آنان كه ما عيسى را كشتيم در حالى كه او را نكشته اند و نه بدار زده اند؛ بلكه أمر بر آنان مشتبه شده، آنانيكه در مورد او اختلاف دارند در حق او شك دارند و علم به آن ندارند مگر پيروى ازگمان و نه كشته اند او را بطور يقين[1]؛ بلكه خداوند او را به سوى خود بلند برد و خداوند شكست ناپذير و حكيم است. از مدلول آيه به دست مىآيد كه عيسى (ع) نه كشته شده و نه بدار آويزان شده خداوند بر كار خود غالب است او را به سوى خود بالا برده باست. پس احتمال اول از چهار احتمال فوق منتفى ميباشد و أمر بين احتمال دوم و سوم قرار دارد.
2- در سوره نساء«وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً»(النساء: 159) هر دو ضمير (به) و (موته) به عيسى (ع) بر مىگردد. بلى رجوع ضمير اول (به) به عيسى قطعى است. بحث در مورد ضمير دوم است كه اگر به عيسى بر گردد معناى آيه اين مىشود
[1]- رد بريهوديها و اناجيل چهارگانه است. بلى از اناجيل نقل شده كه عيسى( ع) پس از كشته شدن و دفن از بين مردگان زنده شده و مدتى كوتاهى در زمين بود و بعد به آسمان صعود كرد و همين كشته شدن او نزد عيسوى ها سبب نجات إنسانها از جهنم شده و عيسى( ع) را ناجى و فادى مى دانند و همين است احتمال چهارم متقدم.
كه همهى اهل كتاب به عيسى (ع) قبل از موت او إيمان مىآورند، وضمير جمع (عليهم) مؤيد آن است و اگر بسوى هر فرد اهل كتاب بر گردد، كه صيغه مفرد (ليؤمنن) مؤيد آن است معناى آيه اين مىشود كه هر فرد اهل كتاب قبل از مردن خود به عيسى (ع) إيمان مى يآورد.
وجه احتمال دوم اين است كه نزديك به مردن ممكن است خداوند إدراك آدمى را بالا ببرد و به حقايق متوجه شود كه فرعون هم متوجه شد و بخداى بنى اسرائيل إيمان آورد ولى اين توبه در آن موقع پذيرفته نيست.
وجه اول اين است كه عيسى (ع) زنده در آسمان باقى بماند و در موقع قيام إمام زمان نازل شود و اهل كتاب آن زمان به نبوت او إيمان مىآورند؛ يعنى در هر دو صورت يهوديهاى آن زمان رسالت او را تصديق مىكنند كه منكر آن بودند ونصاراى آن زمان از ادعاى خدايى و فرزند خدايى بودن او بر مى گردند. و تنها او را رسول خدا مى دانند. و اين وجه را از روايات اسلامى مى توان به دست آورد كه در منابع شيعه و سنى وجود دارد. و مىشودبهمين روايات احتمال سوم را بر احتمال دوم ترجيح داد والله العالم. فسلام عليه يوم ولد و يوم يموت- فى آخرالزمان- و يوم يبعث حياً و على جميع الأنبياء لاسيما سيد هم و خاتمهم محمد و آله[1](عليهم السلام)
اين كه نويسنده كم بضاعت علم به زنده بودن مسيح را از هنگام ولادت از مادر مكرمه اش مريم (سلام الله عليها) بخداوند نسبت دادم نوعى توقف است و منشأ آن، آيه 55 سوره آل عمران است:«إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا»(آلعمران: 55)؛ اگر مراد از كلمه «متوفيك» و «رافعك إلى» مجرد أخذ و گرفتن و بلند بردن به آسمان باشد كه با آنچه گذشت منافات ندارد ولى اگر مراد ازكلمه «متوفيك» معناى مستعمل ديگر آن در قرآن- كه همان أخد حقيقت و روح إنسان است- باشد معناى آيه
[1]- لفظ عيسي 25 مرتبه در قرآن تكرار شده است.
اين مىشود كه بعد از قبض روح از بدن، روح ترا در برزخ مى برم. ميشود كه كلمه مطهرك، قرينه بر وجه اول باشد؛ زيرا روح عيسى (ع) مطهر بوده، ولى در زندگانى جسمانى باكفار در تماس بوده وقتى با بدن بالا برود از رجس كفار و ديدن و صحبت با آنان و شنيدن كلام آنان پاك و مطهر مىشود. والله العالم. و اين قول مرجح ديگر نيز دارد كه بقولى، مختار معروف و مشهور بين علماء است. و از همه مهم تر اين كه كلمه «توفى» هر چند گاهى در توفى نفس أخذ كامل ان إستعمال شده ولى در موارد ديگر به معناى توفى اجر و غيره آمده است وكلمه «وفى» و «توفى» مانند كلمه «وفات» و «فوت» نيست كه براى نيستى بيايد ولى مع الوصف كلمه «متوفيك» خالى از ظهورى در أخذ نفس وروح نيست. والله العالم.
شدت عذاب قتل بر بنى اسرائيل
«مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً»(المائدة: 32)؛ بجهت اين كه قابيل هابيل را كشت بر بنى اسراييل نوشتيم (و فرض كرديم) كه هر كس نفسى را بدون قتل نفس ديگر يا تباهى در زمين بكشد، گويا همه مردم را كشته و كسى كه نفسى را زنده بگرداند (و از مرگ نجانش دهد) گويا همهى مردم را زنده نموده است.
در اين آيه چند سؤال است
اول:چرا براى بنى اسراييل اين حكم غليظ نازل شده و مناسب و سزاوار بود كه همان زمان بر فرزندان آدم- كه خيلى كم بودند و بايد نسل آدم تكثر مى يافت، اين حكم نازل مىشد، و چرا در اولين شريعت جامع نوح (ع) و سپس در شريعت ابراهيم (ع) كه باز هم نسل كم بوده نازل نشد و چرا اين حكم عام المنفعه به بنى اسراييل اختصاص يافت و فرزندان يعقوب چه خصوصيتى داشتند؟
دوم:إحياء يك نفر و حفظ او از تلف بمنزله إحياء (و حفظ) همهى مردم از تلف، هر چند
از نظر عدالت مشكلى ندارد، ولى در نظر حكمت و عقل غريب مى نماياند كه حفظ يك نفس بمنزله حفظ همهى نفوس انسانى باشد قرار دادن كشتن يك نفس بمنزله كشتن همهى مردم بحسب عدل و حكمت هردو، ظلم است و چه ظلمى! در حالىكه خداوند به اندازه ذرّه اى بر بندگان خود ستم نمىكند و رأفت و رحمت و كرامت او شامل همهى بندگان اوست؟
جواب سؤال اول:- والعلم عندالله- قتل نفس در تام زمان ها بعنوان اولى خود حرام شديد بوده چه دليل لفظى داشته باشيم يانه و هيچگاه حلال نبوده است. و بربنى اسراييل تحريم قتل نفس تشديد شد و دليل آن احتمالا اين بوده كه آنان بقرينه ذيل آيه فوق:«ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ»(المائدة: 32)؛ در كشتن بى گناهان اسراف مىكردهاند اسراييلى ها امروز هم در قتل مسلمانان فلسطين اسراف مىكنند.
اسراف در معاصى و حتى در مصارف روز مره نيز صدق مىكند ولى احتمال آن در اين مقام (قتل) ممكن است بيشتر باشد مانند آيه مباركه سوره الإسرا«فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً»(الإسراء: 33) و در مورد لواط و غيره نيزى وارد شده است:«بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ»(الاعراف: 81) والله العالم بالصواب.
در جواب سؤال دوم مطالبى گفتهاند كه:
1- يك فرد در أثر تناسل در طول تاريخ در زمين منشأ به وجود آمدن ميليونها إنسان ميگردد كه گاهى تعداد آنان با تعداد تمام مردم معاصر مقتول مساوى يا بيشتر مىباشد و يا يك مقدار كمتر از مردم معاصر او مىباشد، بنا بر اين صحيح است كه قتل ويا زنده نگه داشتن يك فرد به منزله قتل و يا إحياء همهى مردم است[1]
[1]اين جواب اولًا آيه را از عموميت بيرون ميراند؛ زيرا ممكن است بسيارى از افراد كشته شده يا نجات داده شده چنين تناسل و توالدى نداشته باشند و ثانياً تشبيه مذكور در فرض استحقاق قتل- قصاص وفساد- نيز جارى ميباشد و لذا قيد« بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ» شده بنا بر اين جواب مستهجن مىشود.
2- هر كس إنسان بى گناهى را به هر عنوان بكشد أمادگى آن را دارد كه بخاطر همان انگيزه تمام إنسانهاى بى گناه را بكشد زيرا قتل فرد مشخّص براى او مطرح نيست و ميان اين بى گناه و يا آن گناهكار در نظر او تفاوتى وجود ندارد و قهراً او بخاطر همان انگيزه أمادگى قتل تمام إنسانهاى بيگناه را دارد چنانچه نجات دادن يك فرد از هلاكت به اساس عطوفت و مهربانى إنسانى قرينه أماده گى فاعل آن براى نجات همهى إنسانها ميباشد چون خصوصيت فردى براى او مطرح نبوده[1]
3- جامعه إنسانى به منزله يك فرد إنسان است اگر عضوى از بدن قطع شود كل بدن آسيب مى بيند و ناقص مىشود و گويا همهى اعضاى بدن قطع شده است چنانچه بازگردانيدن يك عضو بدن سبب نگهداشتن همهى اعضاى بدن است[2]
4- حقيقت إنسانيت در همهى افراد يك حقيقت واحده است فرد و افراد در آن برابر است و لازم اين معنى اين مىشود كه قتل نفس واحده به منزله قتل نوع إنسان است و بالعكس إحياءالنفس الواحدة به منزله إحياءالناس جميعاً[3]
5- قاتل به سبب قتل خود به همهى مردم اذيت رسانيده است كه همانند قتل آنان است و مردم همه با او خصومت مىكنند و كسيكه يكفرد را نجات داده گويا به همهى مردم خوبى
[1]- اين جواب نيز خصوصيت قيد« بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ» را مراعات نكرده است و ثانياً كه در حد نفس خود نيز بى پايه است زيرا أمادگى داشتن براى قتل يك فرد هيچگاه ملازمه اى با أمادگى داشتن براى قتل همه مردم ندارد؛ أكثريت كشتار آدمى احساس آدمى را عليه آن بر مى انگيزد و مسئله كمسنى يا پيرى يا قرابت و رفاقت و نحو اينها بلا شك از جمله موانع مىباشد.
[2]- تنزيل مذكور خيالى و غيرمدلّل است، بنا براين لياقت جواب را ندارد.
[3]- معلوم است سوق آيه راجع به افراد است نه به حقيقت نوعى إنسان و مسلّماً قتل يك فرد حقيقة به منزله قتل چند نفر نيست و بايد وجه معقولى براى تنزيل بيان شود.
نموده كه به منزله إحياى همه است.[1]
6- قاتل بقتل خود راه قتل را هموار مىسازد چنانچه نجات دهنده هم سنّت گزار حفظ جان آدمى مىگردد لذا قاتل به منزله مشارك همهى قتلها است.[2]و منجى هم به منزله نجات دهنده همهى مردم و مؤيد اين نظريه روايت معروفى است كه «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُهَا وَ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةٍ، فَعَلَيْهِ وِزْرُهَا وَ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.»[3]
7- تنزيل مذكور واقعى نيست بلكه به نظر مقتول و نجات داده شده است؛ چون هر كس جهان را از وجود خود مى بيند[4].
8- معنا اين است كه قاتل يك نفس قصاص مىشود مانند قصاص قاتلى كه همهى مردم را بكشد و كسى كه از قاتل عفو كند مانند كسى است كه از همهى مردم عفو كند.
9- بلحاظ العقاب والثواب ففى صحيح ابن مسلم فى أول جزء التاسع عشر من الوسايل: از ابوجعفر (إمام باقر «ع») از قول خداوند عزّوجل(مَنْ قَتَلَ نَفْساً ...))سؤال كردم، فرمود: براى قاتل درآتش جائى است كه اگر همهى مردم را مى كُشت وارد نمىشد مگر همانجا، و قريب به همين مضمون چند روايت ديگر هم است وفى بعضها قُلتُ فإن قتل آخر؟ قال: يضاعف عليه. مى گويم مؤيد اين احاديث اين آيه است:«وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً(النساء: 93)»؛ زيرا خلود براى قتل يك إنسان
[1]- بسيار ضعيف است. بعلاوه كه اين وجه قتل قاتل را نيز ممنوع مى گرداند.
[2]همه مردم كه كشته نمىشوند، اگر وجه مذكور فى حد نفسه تمام شود ثابت مىكند كه قاتل، همه مقتولين است نه قاتل همه مردم و كذا در طرف إحياء ونجات.
[3]هر قتل سنّت نمىشود به علاوه كه اين توجه در مطلق معاصى مىآيد و بايد مفاد آيه را در ضرب و توهين و لواط و زنا و غيبت و غيره نيز تعميم داد.
[4]خلاف ظاهر آيه است.
عقاب قاتل است و بالاتر از خلود عذابى نيست ولى در اينجا چند سؤالى وجود دارد:
اولًا: عقاب قتل همهى مردم بواسطه قتل يك فرد از آنان ظلم است و ظلم برحكيم روا نيست.
ثانيا: اينگونه عقاب مخالف ادلّه اى است كه جزاى يك بدى را بدى ميداند نه بيشتر كقوله تعالى«وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ(الأنعام: 160)»
ثالثاً: خلود براى كفار است اگر قاتل مؤمن باشد خلودى براى او نيست به علاوه كه خلود در نار از لحاظ زمان قابل زياده نيست ولى بلحاظ كيفيت عذاب قابل زياده و نقيصه است.
و رابعاً تنزيل مذكور موجب نقض غرض است، زيرا غرض اهميت گناه و پيامد قتل نفس است و لازم اين غرض آنست كه اهميت مذكور در قتل دو و سه و بيشتر از آن بالا تر رود ولى معناى تنزيل اين است كه جزاى قتل هزاران آدمى بيشتر از جزاى قتل يك تن نيست.
لا يقال ان قتل العشره يعادل عشره اضعاف قتل الجميع و ان قتل الجميع يعادل قتل الجميع بعدد الجميع فإنه يقال: ان مرجعه الى المضاعفه فى عدد العقاب و لفظ الآيه لا يفى بإثباته كما قيل.
ممكن است بگوئيم تساوى قتل فرد و همه در مجرد جايگاه عذاب است و تفاوت در كيفيت عذاب پس هيچ اشكالى وارد نمىآيد اين جواب از صحيح محمدبن مسلم و جمله اى كه از يك روايت ديگر نقل كرديم إستفاده مىشود والله العالم.
و از آيه نقض غرض إستفاده نمىشود؛ زيرا آيه مباركه تنها نظر به شدّت و سختى عذاب قتل دارد و اين كه قتل يك تن به منزله قتل همه است و أما اين كه لازم آن تساوى قتل همه با قتل يك تن مىشود از مدلول آيه بيرون است و جواب آن بايد ازخارج داد شود كه گفتيم عذاب قتل بيشتر، بيشتر است هر چند جايگاه قاتل در آتش خاص، يكى است. فتأمّل جيدا
وسيله رستگارى
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ ..»(المائدة: 35) اى مؤمنين از (معصيت) خدا بپرهيزيد و وسيله بسوى او را بطلبيد و در راه او جهاد كنيد شايد رستگار شويد. وسيله يعنى دست آويز؛ يعنى إيمان و أعمال صالحه متنوعه، و شفيع قرار دادن پيامبر اكرم (ص) نزد خداوند. انطباق وسيله بر دو امر اول روشن است و بر امر سوم توسط اين آيه:«وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ(المنافقون: 5)؛ وقتى به منافقين گفته مىشود بياييد براى شما رسول خدا استغفار كند، سرهاى خود را برمى گردانند و مى بينى آنان را (كه از حق) تكبر مىكنند. و آيه«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً(النساء: 64)؛ اگر چنانچه منافقين بر خود ستم مىكنند نزد تو بيايند و از خدا استغفار كنند و رسول (هم) براى آنان استغفار كند مؤكداً خداوند را توبه پذير و مهربان مى يابند. ممكن است كسى توهم كند كه اين استغفار و شفاعت مخصوص زمان حيات آن حضرت باشد نه زمان وفات آن حضرت.
در جواب اين ادعاء كه جمعى از ظاهر بينان آن را بيان داشتهاند بايد بگويم كه قرآن مردم را نهى مىكند كه شهداء راه خدا را مرده مپنداريد؛ بلكه زندگانند و درنزد پروردگار خود شان روزى مى خورند. آيا مسلمانى جرئت مىكندكه بگويد شهداء حيات برزخى دارند وحضرت پيامبر (ص) مرده است و حيات ندارد؟! بعلاوه كه آن حضرت هم بوسيله أثر زهر زن يهوديه شهيد شده است.
بنا براين فعلا پيامبر (ص) از شهداى زنده مى باشند وشفاعت مى توانند؛ بلكه زندگانى برزخى براى تمام مسلمانان چه شهيد شده باشند و چه بمرگ طبيعى فوت كرده شده باشند، ثابت است كه در كتاب صراط الحق ج 4 (معاد) ذكر نمودهام.