بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 167

دارند يانه؟ از يك روايت معتبر به دست مى‌آيد كه همه‌ى رسولان تابع شريعت همين پنج تن بوده اند، ولى بايد أنبياى سابق از نوح (ع) تا آدم (ع) را كه اين حديث شامل آنان نمى‌شود از خود شريعتى هر چند محدود، داشت باشند.

آيه مباركه‌«وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى‌ ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ ..»(الحج: 34) و آيه مباركه‌«لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً هُمْ ناسِكُوهُ فَلا يُنازِعُنَّكَ فِي الْأَمْرِ ..»(الحج: 67)

آيا محتواى اين دو آيه مخصوص به مناسك حج است يا عام تر از آن بايد گفت والله العالم؛ يعنى چيزى نمى‌دانيم.

و آيه مباركه‌«لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ ..»(المائدة: 48)، اطلاق دارد و احتمالًا رسولان يا جمعى از آنان (عليهم السلام) شرايعى داشته بوده اند ولى بطور روشن ثابت نيست. والله العالم.

پنجم: از آيه اخير دانسته مى‌شود كه سبب تعدد شرايع پنجگانه يا بيشتر از آن، آزمودن مكلفين در پذيرش شرايع شان بوده است كه بايد فكر كرد و آن را درست تحليل نمود. و آنچه كه عقل عادى ما ميداند اين است كه مجرد امتحان مكلفين در پذيرفتن شريعت موجب جعل و تشريع نمى‌شود، أحكام بايد مطابق قدرت بدنى و فكرى و روحانى بشر داراى مصالح (در واجبات) و مفاسد در محرمات باشد.

يك فايده شريعت واحده اين بود كه اين شريعت در طول زمان در بين نسلها و أقوام جاى أفتاد و اصول كلى آن از تعدد أديان منسوخه و مذاهب مخترعه تا حدود زياد جلو گيرى مى‌كرد و در نتيجه بشر از جنگهاى دينى و مذهبى بدور مى‌ماند و تنها در قسمت معاملات فقهى حَسَب تطور زمان توسط أنبياء أحكام جديد آورد مى‌شد، و يا از كليات شريعت واحد استخراج مى‌گرديد. (لكن لا علم لنا الا ما علّمتنا.)


صفحه 168

ششم: اصول إعتقادى؛ إيمان بخداوند ازلى وأبدى، يگانه و معبود و عالِم و قادر وساير صفات ثبوتيه و سلبيه وإعتقاد به نبوت و معاد در همه‌ى شرايع بوده و قسمت عمده إعتقاد بخداوند و شئون مقدسه او عقلى و غير قابل تغيير است مكارم اخلاق إنسانى اگر تفاصيل آن در همه‌ى أديان يكسان نبوده، اجمال آن در همه‌ى أديان قابل ترديد نيست. بلى تفاصيل أحكام فقهى همانگونه كه از لابلاى آيات كريمه قرآن به دست مى‌آيد[1]مختلف بوده؛ زيرا شرايط زمانى و إجتماعى و فكرى و فرهنگى إنسان‌ها مختلف است كه حتماً أحكام فرعى عملى آنان مختلف مى‌شود. بعلاوه كه تحول إقتصاد و زراعت و تجارت نيز قابل إنكار نيست كه اين هم به نوبت خود خواهان توسعه تشريع مى‌گردد.؛ مثلا ابواب مختلف معاملات در فقه اسلامى از محل إبتلاى امتهاى قديم خارج بوده و تشريع آنها لغو و حتى موجب سر درگرمى مى‌شد، ولى در اسلام بلحاظ توسعه معاملات إقتصادى آن را لازم نموه است. آيا حرمت «ربا» بر امتهاى گذشته مفيد بوده يانه؟ ولى در اسلام لازم بوده كه تشريع شده و هكذا. و نيز إقناع كافرين و منكرين و يا به تعبير جامع كيفيت إتمام حجت بر آنها در گذشته و در عصر خاتم النبيين (ص) يكسان بوده؟ ظاهراً نه، چون تفاوت فكرى و فرهنگى بين جوامع بشر قابل إنكار نيست. اينها و امثال اينها سبب لزوم تعدد أديان آسمانى شده كه إجتناب ناپذير بوده است و شايد مراد واقعى از آيه 48 مائده همين مطلب باشد. والله العالم.

هفتم: تصور إبتدايى طرفداران تشريع دين واحد از اول تا آخر دنيا احتمالًا اين باشد كه اگر يك دين به يك نام مشخص مى بود هم بقاى مردم بر آن سهل بود و هم داخل شدن مردمى كه بعد از فوت پيغمبران زمانى كه بالغ مى‌شدند كم مشكل بود وقتى دين ثابت مى‌بود تنها پيامبران بفوت رسول سابق و بعثت نبى يا رسول ديگر عوض مى‌شدند مردم أمادگى بيشتر

[1]- مثل قبله در نماز و مانند:« كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلًّا لِبَنِي إِسْرائِيلَ إِلَّا ما حَرَّمَ إِسْرائِيلُ عَلى‌ نَفْسِهِ ..» آل‌عمران: 93 و مانند موارد ديگر كه در قرآن بيان شده است.


صفحه 169

را براى قبول داشتند، و اگر تخلفى صورت مى‌گرفت اندك بود بر خلاف وضع فعلى، كه ملت يهود چند ميليون و ملت نصارى و اسلام هر كدام از يك ميليارد نفر بيشتر است و جنگها و قتال ها و خون ريزى‌هاى وحشتناكى بين پيروان اين سه ملت واقع شد و هنوز هم ادامه دارد كه فلسطين امروز نمونه آنها است.

ولى در اينجا يك موضوع مهم ديگر هم وجود دارد كه نبايد آن را كم بها جلوه داد و يا بكلى ناديده گرفت، فرض كنيم دين واحد با دستورات كلى و عقايد ثابت باقى مى ماند و تا حدودى إقبال عمومى را به دست آورد، از كجا كه همين إنسان‌هاى هزار و يك فكر، و با انگيزه هاى مختلف بين خود، باز در تعداد أنبياء و أحكام دينى اختلاف نظر پيدا نمى‌كردند؟!

و بعبارت روشن در همان يك دين واحد مذاهب متعدد و قرائتهاى متفاوت و حتى مذاهب مختلف را به وجود نمى‌آوردند كه بالآخره در زمان ما يك دين با صد مذهب متناقض و متحارب به وجود مى‌آمد؟ حتى در اصول دين اگر در اصل توحيد و معاد اختلاف واقع نمى‌شد در تفاصيل آنها اختلاف صورت مى گرفت در شماره أنبياء مسلماً مخالفت واقع مى‌شد، چون جمعى به معجزه يك رسول يا نبى قانع مى‌شدند و عده اى عمداً يا جهلًا منكر مى‌شدند و دسته‌اى در شك باقى مى ماندد و همچنين در مورد أوصياى أنبياء[1]تا چه رسد از اختلاف در مورد كليات فقه و تطبيق آنها بر مصاديق آنها.

هشتم: اين تعدد مذاهب در يك دين را كه عرض كردم يك فرضى ذهنى و احتمال عقلى نيست؛ بلكه واقعيتى إنكار ناپذيرى است كه امروز در بين مذاهب أديان واقع شده؛ مثلا بين سه مذهب عمده نصارى در تثليث و مسايل ديگرى مهم و ناچيز چقدر اختلاف و حتى نزاع و درگيرى و خون ريزى واقع شده است. در بعضى از احاديث كه إعتبار سندى آنها براى نگارنده مورد ترديد است آمده است كه يهوديها به هفتاد و يك فرقه و نصرانى ها به هفتاد

[1]- بلى از نظر روانشناسى اختلاف در افراد شديد تر از اختلاف در اصول است.


صفحه 170

و دو فرقه و مسلمانها به هفتاد و سه فرقه مى‌رسند (كه ظاهراً تا كنون به اين مقدار نرسيده اند) و در فرض صحت حديث از آنحضرت (ص) در آينده به وجود خواهد آمد.

حالا اگر از اين عدد بگذريم تعدد مذهبى دين نصرانى ها و دين مسلمانها به چند مذهب بَدبين باهم، محسوس است و اين تعصباتِ مذهبى بخود اين دو دين آسيب رسانيده است‌[1]بالآخره طبيعت تكوينى بشر چنين است و در دنيا قابل تغيير نيست.(وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا(الإسراء: 85))؛ بلى خود ما بشريم ولى طبيعت بشرى براى خود ما هنوز مجهول و ناشناخته و يا كم شناخته مانده است.

اين تصوير إبتدايى با تأمل و تدبر چندان كارساز نبوده و نيست. و الله العالم بافعاله و أحكامه فى التكوين و التشريع‌[2]

نهم: هدف خلقت جن و إنس:

[1]- آيا همين تكثر سليقه ها و اختلاف هاى فكرى در غالب اشياء و اصول و فروع زندگانى ما، تنوع و تكثر مفيد و لذيذ را به وجود نياورده؟ آيا اختلاف صورتهاى افراد بشر خصوصاً اختلاف صورتهاى زنها و مردها براى نوع إنسانى خيلى، پُر بار نبوده؟ و آيا اختلاف رنگهاى گلها و برگها و چهره‌هاى طبيعت و حتى تفاوت رنگهاى مصنوعى لباسها و فرشها و ظروف و غير آنها براى ما جالب و لذت بخش نبوده؟ آيا تفاوت فكرى و صفات اخلاقى و معنوى وروحانى ما، در زندگانى لازم نبوده؟

[2]- مشكل ديگر، أديان و مذاهب ساخته گى بشربى دين و دنيا پرست يا آدم هاى خرافاتى است كه خود را مستحق ساختن مذهب مى دانند، و اين افراد همه جا زياد هستند. حتى نگارنده افرادى را از شيعه و سنى در همين افغانستان سراغ دارد كه هم اكنون براى اختراع مذاهب أمادگى دارند ولى بحمد الله در ا فغانستان مجال مذهب سازى وجود ندارد من چيزهايى از اين افراد شنيده‌ام كه باور كردن آن براى شما مشكل است ولى خدا را شكر كه اين دسته أحمقان يا شيادان إبليس صفت، هنوز نتوانسته اند مجالى براى اظهار آرزوهاى باطل و گمراه كنند خود بيابند و تنها در حلقه هاى كوچك چند نفرى بگمراهى مريدان خود مشغولند. ولى بحمد الله مذاهبى چون قاديانى و بهايى و شيخيه و .. در كشور ما وجود ندارد.


صفحه 171

1- عبادت و بندگى خداوند«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ‌(الذاريات: 56)

2- رحمت (=هدايت تشريعى= تكامل)«وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ؛ إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ‌(هود: 118- 119)؛

3- آزمايش و امتحان كه براه حق مى روند يا باطل گرا مى‌شوند«تَبارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ؛ الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»(الملك: 1- 2)

دهم: علت ارسال رسول و انزال كتب و ميزان‌

قيام مردم به قسط:«لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ..»(الحديد: 25) و«هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا ..»(الجمعة: 2)؛ علت بعث و ارسال خاتم النبيين (ص) تلاوت آيات خداوند تزكيه (نفوس) مردم و تعليم كتاب و حكمت است: ما تُرا بشير و نذير بحق فرستاديم: «إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقّ بَشِيرًا وَنَذِيرًا ..» (البقرة: 119)؛ و«وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ ..»(الأنعام: 48)؛«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ..»(النساء: 64)

مطلب مهم و تازه‌

ولى واقعيت اين است علت غايى اول إنسان مانند اكثر موجودات بما معلوم نيست و احتمال ميدهم علل مذكوره كه اينجا ذكر شد علل ثانوى مى‌باشد نه اصلى اولى. دليل من بر اين ادعاى خلاف مشهور با همه‌ى دانشمندان و حتى به نظر خودم تا امروز، سه چيز است:

اولًا: أمادگى‌ى پذيرايى دين و دين حق بطور كامل به آدمى داده نشده و لذا تا امروز پيروان دين حق كم بوده و پيروان راههاى پوچ و با طل زياد. اگر علت غايى اصلى بشر، خدا پرستى و دين دارى بود بايد در روح آدمى أمادگى بيشتر براى پذيرش آن، به وجود مى‌آمد.

دوماً: آيات زيادى كه تصريح مى‌كنند اكثريت دين حق را قبول نمى‌كنند و مقدارى از


صفحه 172

آنها در همين كتاب ذكر شده است.

سوما: شماره افراد جاهل قاصر هميشه از شماره معاندان و مقصران بيشتر بوده و اين اكثريت با علت غايى فوق (عبادت براى خدا) ساز گار نيست.

بنابراين عبادت علت ثانوى خلقت است كه تاسيس شرايع توسط رسولان تابع علل خاصى مى‌باشد و علت اولى آن معلوم نيست و سؤالات متعددى از اينجا، دفاع مى‌شود و اين بحث تفصيل مى‌خواهد كه مجال آن در اين جا نيست و اين نظر جزمى و يا ظنى دوره پيرى در سن هشتادمين‌سالگى اينجانب است. والله اعلم.

سرزنش پيامبر اكرم (ص)

«وَ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْراضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِي السَّماءِ فَتَأْتِيَهُمْ بِآيَةٍ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى‌ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ»(الانعام: 35)، اگر رو گردانى (آنان) از قرآن و إيمان بر تو بزرگ (و سنگين) است پس اگرمى توانى تا كانالى در زمين حفر كنى يا پله اى در آسمان بطلبى تا معجزه اى براى آنان بيارى (اقدام كن) اگر خدا (به اراده إجبارى) مى خواست حتماً آنان را بر هدايت جمع مى‌كرد پس از نادانان مباش.

البته حضرت پيامبر (ص) در سوره عبس نيز سرزنش شده است ولى جمله آخرآيه فوق سوره أنعام خيلى سنگين است به نوح (ع) هم همين سرزنش سنگين تعلق گرفت‌«إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ»(هود: 46)؛ من ترا موعظه مى‌كنم كه از جمله جاهلان باشى. به موسى (ع) و هارون (ع) دو پيامبر عاليقدر خطاب مى‌كند:«وَ لا تَتَّبِعانِّ سَبِيلَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ»(يونس: 89)؛ پيروى راه نادانان را نكنيد.

باز به افضل بشر سرور رسولان خطاب مى‌كند:«لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِينَ؛ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخاسِرِينَ»(يونس: 94- 95)؛ براى تو حق آمد از جمله ترديد كنندگان نباشى و از كسانى نباشى كه آيات خدا را نسبت به دورغ‌


صفحه 173

ميدهند كه از زيان كاران مى‌گردى.

دو آيه ديگر (يونس 105- 106) باز خطاب تُند به پيامبر (ص) دارد هر چند امثال اين آيات از باب (در، بتو مى گويم، ديوار، تو بشنو) است. ولى مع الفرض بايد خيلى مواظب خود باشيم. جايى كه عقاب، پر بريزد، از پشه‌لاغرى چه خيزد؟!

خوانندگان عزيز با انصاف: من اينجا از شما سؤال دارم آيا اگر قرآن إنشاى خود حضرت پيامبر (ص) مى بود در پيش پيروان خود چنين سرزنشى بخود مى‌كرد و بخود توهين را روا مى‌دانست؟ آيا در ميان رياست طلبان و مدعيان دورغين چنين مطلبى سابقه دارد؟ سپس مى‌فهميم قرآن كتاب خداوند است.

نگارنده: خدا يا بنده مقصر تو مستحق صدها سرزنش است ولى از عذاب قيامت و دنيا، برحمت واسعه و به عظمت تو پناه مى برم.

كثافت باطن آدمى به كجا مى‌رسد

«وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى‌ وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْ‌ءٍ قُبُلًا ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا ..»(الانعام: 111)

اگر ما فرشته گان را بسوى (كفار) مى‌فرستاديم و مردگان با آنان سخن مى‌گفتند و همه چيز را گروه گروه (يا مقابل روى شان) جمع مى‌كرديم، إيمان اوردنى نبودند. مگر اين كه خداوند (به جبر و بدون إختيار آنان، إيمان آنان را مى‌خواست‌[1].

در اين آيه دقت كنيد.

«وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى‌ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ»(الانعام: 112)؛ براى هر پيامبرى دشمنى‌

[1]- در معناى آيه، يك احتمال ديگر هم است: مگر اين كه خدا توفيق آنان را براى إيمان بخواهد كه پس از آن به إختيار خود إيمان بياورند بلى إيمان و أعمال صالحه ما به توفيق اوست.


صفحه 174

(از) شياطين إنس و جن قرار داديم كه بعضى به ببعضى ديگر آهسته (در حق او) دروغبافى مى‌كنند. اگر پروردگار تو اراده (تكوينى و إجبارى) مى‌كرد اين كار را نمى‌كردند آنان و افتراى آنان را بگذار.

دقت كنيد كه مراد اين نيست كه خداوند اين دروغ بافى و باطل به اراده تشريعى و يا به اراده تكوينى عادل حكيم از آنان خواسته است؛ بلكه اين جعل و قرار داد ناظر به طبيعت آلوده و معصيت كار آنان است كه از إختيار و اراده پليد خود آنان صادر مى‌شود، هر معصيت آثار طبيعى دارد ولى در جها ن هستى آثار و لوازم خوب و بد همه عقايد و أعمال خوب و بَد به اراده پرودگار صورت مى‌گيرد وكسى در خالقيت شريك نيست.

و اين كار نه مستلزم جبر است و نه مخالفتى با حكمت خداوند دارد.

و بعبارت ديگر قانون سببيت و مسببيت بر جهان ماده و بالاتر بر تمام موجودات امكانى طبق اراده حق حكومت مى‌كند و هر معلول و أثر به علت و مؤثر قوى مى پيوندد. و اين پيوند باذن و جعل و خلقت و إيجاد و اراده پروردگار است. و در سراسر عالم، نه جبر است و نه تفويض‌[1]؛ بلكه امر بين الامرين است.

خوانند عزيز: اگر آنچه كه در همين عنوان وجاهاى ديگر اين كتاب نوشتم بطور صحيح بر اساس قواعد علم كلام و فلسفه بفهمد در سراسر قرآن در فهم آيات دچار تنافض گويى نمى‌شود ونورى است كه آيات را به تمام معناى كامل آنها مى فهمد. والتوفيق من الله.

و از همين باب است اين دو آيه ديگر:«يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ»(الأنعام: 125)«وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ»(يونس: 100)؛ پليدى بر افراد بى إيمان و بى عقل دو نافهم وارد مى سازيم و يا قرار ميدهيم.

جمعى به إختيار خود از إيمان آوردن بخدا و از تعقل كردن در إنتخاب زندگانى خود به‌

[1]- در اعمال اختياى ونيز در عالم تكوين. لاحول ولاقوة الا بالله.