الْأَلِيمَ(يونس: 97 96)
كار آدمى از كثرت گناه به جايى مىرسد كه هر آيت و معجزه اى براى او إقامه شود إيمان نمىآورد تا عذاب دردناك را ببيند نعوذ بالله منه.
به اين آيه توجه كنيد:«وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى ...»(الرعد: 31)
اگر به وسيله قرآن كوهها به حركت آورده شود و يا زمين قطعه قطعه گردد و يا مردگان به آن به سخن آورده شوند (تا كفّار اين معجزات را ببينند و إيمان آورند، هرگز إيمان نخواهند آورد)
بلى به شهادت اين آيات و سيره قطعى كفّار اين مطلب ثابت است كه هيچگاه همهى إنسانهاى روى زمين به خدا إيمان نخواهند آورد و ادامه معجزات براى جمع زيادى هيچ فايده اى ندارد و آمدن إمام غائب (عج الله فرجه) هم تأثيرى در هدايت همهى بشر آن زمان نخواهد داشت.
بعضى ها فكر مىكنند اگر ماه يك مرتبه يا اقلًا سال يك مرتبه از آسمان صدايى به همه مى رسيد كه دين اسلام بر حق است كفرى در زمين باقى نمى ماند. ممكن است اين صدا تا حدى مؤثّر واقع مىشد ولى بشر بهانه گير كه اين دو آيه و امثال آن طبيعت متمرد او را بيان مىكند براى صداى مذكور عللى از خود مى تراشيدند و إيمان نمىآوردند.
نظر عالى و قرآن
«قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(يونس: 101)
بگو به مردم كه نظر بيفكنند در آسمانها و زمين چيست؟
كدام مكتب و كدام مدرسه و كدام طريقه و كدام دين به إنسانها چنين نظر عالى ميدهد و او را به تحقيق و ادراك عام در آسمان و زمين تشويق مىكند
در عصر ما كه دوربين هاى قوى رو به توسعه است و براى كشف ستاره ها و كهكشانها در فضا قرار گرفته اند و از طرف ديگر ذره بين هاى دقيق اختراع شده كه موجودات ريز در آب و خاك و آب و غيره ديده مىشوند، اين گونه مطالب عادى است، ولى در عصر قرآن اين گونه خطاب ها معجزه است.
شبيه اين آيه آيه اى ماقبل آنست:«وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ»(يونس: 100)
خداوند پليدى را بر كسانى وارد مىسازد كه از عقل خود استفاده نمىكنند (و عقل بى تعقّل دارند) امروز همه مى دانيم كه علم و ادراك از غذاى بدن إنسان مهم تر است و همهى ترقّيات علمى از بركت تعقّل است و تعقّل رفتن به سوى علم است.
اختصاص علم غيب به الله تعالى
«تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ»(هود: 49)
آنها (حكايت نوح و قوم او) از خبرهاى غيبى است كه تو و قوم تو آنها را نمىدانستيد پيش از اين (وحى من).
حقيقت اين است كه علم غيب- خارج از ادراك عقل و حواس- مخصوص به ذات پروردگار است و براى مخلوق ادراك و فهم آن ممتنع ذاتى و غير ممكن است.
إنسانها و تمام مخلوقات شاعر و فاهم و صاحبان حواس هاى پنجگانه يا كمتر و يا بيشتر چيزى كه از مشاعر و عقل و حواس بيرون باشد چگونه درك مىكنند، اگر خدا به آنان مطلب غيبى را بطريقى از طرق- وحى، الهام، ايجاد مقدمات علم در روح و غير ذالك- بيان مىكند، به مجرد بيان حق، ديگر آن مطلب، غيب نيست و تبديل به مشهود مىگردد أنبياء و همهى اصناف مخلوق دانا در امكان فهم آن يك سان هستند ولى مطلب تا وقتى غيبى باشد فهم آن مخصوص واجب الوجود و براى ممكن الوجود ممتنع است.
پيامبر اكرم (ص) يك سلسله از مطالبى را كه خداوند بر او وحى فرموده و مشهود شده بوده مىدانسته ولى نسبت به امّت او، آنها غيب بوده و برترى آن حضرت بر امّت به همين علم است، بلى قرآن هم غيب بوده و بر پيامبر (ص) نازل شده و ايشان آن را براى امّت بيان داشته و براى آنان نيز مشهود شده است و قابل فهم (دقت كنيد)
آسمانها و زمين ديگر
«خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ ...، خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ ...»(هود: 107 و 108)
ممكن است سموات و زمين كه در اين دو آيه ذكر شده و بودن دوزخيان در دوزخ و بودن بهشتيان در بهشت به بقاى آن سموات و زمين مذكور معلق شده، غير از سموات فعلى و زمين مسكونه إنسانها باشد؛ زيرا ستاره ها و سياره هاى فعلى در قيامت زيرو رو مىشوند و زمين اگر پاشيده نشود خيلى فرق مىكند. والله العالم. و ممكن كه ذكر بقاى اين دو براى مجرد دوام باشد.
در اين دو آيه سخن بسيار است كه در كتاب معاد آن را مورد بحث قرار داده ايم.
تعبير خوابها؛ رؤيا در قرآن:
1-«وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ ...»(الإسراء: 60)
2-«أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ»(يوسف: 43)
3-«قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ ...، وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ، قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ(الصافات: 102، 104، 105)
4-«لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ ...»(الفتح: 27)
5-«قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً ...»(يوسف: 5)
6-«وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا ...»(يوسف: 100)
اين آيات دلالت دارد كه خوابها تا حدى معنى دار و قابل تعبير است چنانچه دو خواب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله (بند اول و چهارم) و خواب ابراهيم در مورد ذبح اسماعيل عليهما السلام (بند سوم) و خواب حضرت يوسف در سجده كردن خورشيد و ماه و يازده ستاره براى او (بند 5 و 6) و خواب پادشاه مصر و تعبير او از طرف حضرت يوسف (بند دوم) تعبير شدند. ولى اينها دليل نمىشود كه همهى خوابها تعبير دارند.
غالب إنسانها خوابهايى مى بينند و معانى آنها را نمىدانند بعيد نيست كه قسمتى از خوابها به نحوه محيط ما، بسته گى داشته باشد مثلًا به كيفيت غذا هايى كه مى خوريم و حوادث تلخ و شيرينى كه به آن مبتلا مى شويم و خاطراتى كه در ذهن ما رسوب مىكند و مىشود خوابهاى آشفته و پريشان و حتى مداخلات شيطان ها را در دسته ديگر و يا در رديف اين دسته بياوريم در حديث معتبر خوابها را به سه دسته بيان داشته، بشارت از خداوند، غمگين كردن مؤمنين از جانب شيطان و اضغاف و احلام[1]
ولى دسته ديگر از خوابها كه به نظر ما بى مفهوم مى نمايد محتمل است پيامهايى از طرف روح ما باشد كه از ملائكه- مثلًا- دريافت مى دارد و معانى متوسط و عالى داشته باشد كه در آينده قريب و بعيد در زندگانى فردى يا اجتماعى ما پديدار شود.
و اين احتمال از قول حضرت يوسف متعين مىشود«قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي ...»(يوسف: 37)
دو زندانى كه خوابى ديده بودند از حضرت يوسف كه در زندان بود تأويل آن را خواستند، يوسف گفت پيش از اين كه غذاى روزانه شما آورده شود شما را به تأويل خواب
[1]- معجم الاحاديث المعتبره ج 1/ 284، در باب مذكور ده روايت معتبر( يكى مضمر است) ذكر شده محقق به آنجا مراجعه كند در ذيل روايتى در معجم الأحاديث المعتبره( 1/ 280، آمده است كه رؤياى صادقه يك جزء از هفتاد جزء نبوّت است من احتمال مى دهم دانشمندان امروزى نيز در باره خواب حرفهايى گفتهاند و افراد خواهان تحقيق حتماً به بحارالانوارهم مراجعه كنند.
شما پيش از آنكه تأويل مذكور براى شما تحقق يابد، خبر مى دهم و علم تأويل خوابها را پروردگارم به من ياد داده است.
بعد بازگشت (تأويل) خواب شان را بيان داشت كه همان گونه هم واقع شد البته جمعى از إنسانها چيزهايى از علم مذكور آموختند و مطالبى را در اين مورد در كتابها نوشتند و انصافاً كه بعضى از تعبير هاى خواب كه از طرف بعضى از اهل خبره صورت گرفته تعجب آور است.
ولى اين علم تا امروز هم قواعد ثابتى پيدا نكرده كه بر اساس آن تأويل و نتيجه خوابها به دست آيد و آيا اين كار در آينده بصورت علمى نصيب إنسانها خواهد شد يانه؟. بايد گفت والله العالم.
حكم و أمر دو گونه است
حكم و امر در قرآن به معناى تكوينى استعمال شده است، مثل«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(يس: 82) و گاهى به معناى تشريعى و تقنينى است. امر و حكم (فرمان) تشريعى و تقنينى مجرد اعتبار بر ذمه محكوم و مأمور است و قابل عصيان و نافرمانى است و مكلّف مى تواند آن را ترك كند و جبرى بر آن وجود ندارد و لذا كفّار و فساق بيشتر از مؤمنين نافرمانى مىكنند و اولى ها با اختيار خود سركشى مىكنند و دوّميها به اختيار خود به دستورات دينى تا حدى عمل مىكنند و جمعى به همهى احكام دين به رضاى خود مقيدند ولى در احكام و اوامر تكوينى كه به مجرد اراده خداوند وجود مىگيرد، مخالفت آن از قدرت بشر؛ بلكه از توان همهى جهانيان بيرون است.
بعد از بيان اين ضابطه مرد دانشمند مى تواند احكام تكوينى را از احكام تشريعى در سراسر قرآن تشخيص دهد
فايده: از جمله اخير آيه فوق (يوسف 40) به دست مىآيد كه انحصار عبادت براى الله
تعالى. در همهى اديان ثابت بوده بلكه توحيد در عبادت از اول بشريت تا قيامت به عنوان دين مىباشد و عبادت غير از خداوند شرك است و خروج از دين خدا.
و به عبارت ديگر اگر كسى خدا را به عنوان واجب الوجود و خالق همهى موجودات قبول داشته باشد ولى در مقام پرستش و عبادت هم خدا و هم بعضى از مخلوقات را بپرستد؛ بلكه باخدا، موهوم غير موجود را بعنوان اين كه مقرب (نزديك كننده إنسان) به خدا مىباشد را تعظيم نمايد از دين بيرون مى رود، إنسان تنها در مقابل خداوند كه ربّ او است بايد تذلّل و عبادت كند و تذلّل در پيش أنبياء و اولياء بعنوان ربّ موجب شرك است
سجده ملائكه براى آدم و برادران يوسف براى او به امر خداوند بوده و شرك نيست بلكه اطاعت خداوند است.
توانايى شيطان تا كجا؟
«فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ»(يوسف: 42)
شيطان ياد يوسف را از ذهن ساقى سلطان برد. يعنى شيطان قدرت به فراموشى بردن آدمى را دارد.«وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ ...»(الكهف: 63)
آنچه كه از اعمال شيطان در قرآن ذكر شده غالب آنها در اين جا ذكر مىشود:
1- ازلال، يعنى لغزانيدن آدمى،. 2- اخراج آدم و حوّا از بهشت 3- وعده فقر 4- امر به فحشاء، 5- تخبيط[1]6- استزلال، 7- 8- تخويف اولياى خود، 9- كيد،[2]10- فقط وعده غرور، 11-إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ ... مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ،12- تزيين، 13- إنساء 14- وسوسه، 15- دشمنى با بنى
[1]- بعضى تخبّط را به ديوانه گى و اختلال حواس آدمى از جانب شيطان تفسير كردهاند در اين مورد دقت شود.
[2]- قرآن كيد شيطان را ضعيف ناميده.
آدم،«إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ،16- نزغ،[1]17- مسّ،[2]18- فتنه،[3]19- رجز شيطان، 20-وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ ...»(الكهف: 63) مرا به فراموشى نيانداخت و آن را از يادم نبرد مگر شيطان. 21- القاى شيطان[4]22-«مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ(ص: 41)» 23- تسويل،[5]24- استحواز،[6]25- ايحاء به سوى دوستان خود، 26- همزات،[7]
احتمال دارد همه يا اكثر اين عمليات شيطان به يك چيز تفسير گردد و آن قدرت شيطان بر وسوسه او در نفس آدمى است. گاهى وسوسه شيطان در آدمى به گونهاى است كه آدمى بعض امور را فراموش مىكند و عرفاً صحيح است كه فراموشى را به شيطان نسبت داد و اين موضوع در مورد تخويف هم جارى مىگردد و مىشود گفت كه وسوسه او گاهى مصداق يا علت تخويف است گاهى مصداق ويا علت إنساء و گاهى مصداق و يا سبب فحشاء و معاصى و گاهى مصداق لغزانيدن و گمراه ساختن و گاهى مصداق تزيين و مسّ و غيره. و ممكن است مسّ نفس وسوسه او به آدمىباشد او جسم لطيف است و اين قدرت از جانب خدا به او داده شده است كه يكى از امور گذشته را در نفس اماره إنسان و حتى در نفس مطمئنّه آدمى بياندازد و إنسان بايد در مقابل اين إلقاءات مقاومت كند و از دستورات دين و حتى از تسديد ملك موكل مدد بگيرد كه خدا به او داده است. و خلاصه: نسبت افعال نوزده
[1]- نزغ تباهى و طعنه زدن بين مردم.
[2]« إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ» الأعراف: 201
[3]انداختن در گمراهى و گناه( بوسيله وسوسه)
[4]-« وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ، لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ...» الحج: 52 و 53
[5]- تسويل تقريباً همان وسوسه است.
[6]- استحواز همان شدت وسوسه و تسويل است.
[7]- وسوسه هاى بد.
گانه باستثناى وسوسه، به شيطان نسبت فعل مباشرى نيست؛ بلكه تسببى است كه به سبب وسوسه شيطان، پيدا مىشود.
شيطان در روز قيامت مىگويد:
«وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ...»(ابراهيم: 22)
من بر شما تسلّطى نداشتم مگر اين كه (بوسيله وسوسه) شما را (به سوى معاصى) خواندم و دعوت كردم شما هم (به رضا و اختيار خود) پذيرفتيد بنا براين مرا سرزنش نكنيد و خود را سرزنش كنيد در آيه 99 و 100 سوره نحل چنين مى خوانيم: شيطان بر آنانيكه إيمان آورده اند و بر پرودگار شان توكّل مى نمايد تسلّطى ندارد. تنها سلطان و تأثير او بر كسانى است كه سرپرستى او را مى پذيرند و بر كسانى كه او را شريك با خدا (در اطاعت) قرار داده اند.
بنا براين به همين مقدار، همه چيز حل مىشود، بلى اگر كسى خواسته باشد در خصوصيات مطالبى كه در امور متقدمه، بيان شد تحقيق بيشترى كند ممكن است نكات خوبى را به دست بياورد والله الموفّق.
شيطان به عزّت خداوند قسم خورده كه همهى بنى آدم را گمراه مىكنم مگر بندگان مخلص تو را، خدا هم فرموده كه تو و پيروان تو را به دوزخ مى برم.
نكته اخير اين كه وسواس خنّاس، منحصر به شيطان نيست كه آدمى زاد گمراه كننده را نيز شامل مىشود«مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ، الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ، مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ(الناس: 4 و 5 و 6)
همانگونه كه وسوسه مردم آدمى را مجبور نمى تواند و چنانچه تصوّرات بد خود إنسان او را به گمراهى مجبور نمىسازد هم چنين وسوسه جنّى ها كسى را مجبور به معصيت نمى تواند.