وَ لا لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَهُنَّ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ»(فصلت: 37)؛ ممكن است بگوييم شمس و قمر خصوصيت ندارد، سجده براى مطلق مخلوقات مورد نهى قرار گرفته. و ممكن است گفته شود سجده ممنوعه و منهيه براى خورشيد و ماه از نوع اول است. و لذا آيه تصريح مىكند كه:(وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ)و ظاهر نظم و سياق آيه اين است كه: هر دو سجده از يك نوع است. و مىشود سجده مردم «سبأ» را براى خورشيد در قلمرو حكومت بلقيس از نوع عبادت دانست«وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ ..»(النمل: 24)
به هر حال مىشود سجده تعظيمى را بدليل ارتكاز متشرعه[1]حرام دانست، حتى اگر كسى آن را بقصد احترام پدر، يا پييامبر، يا عالم دينى أنجام دهد باز هم حرام است.
قابل ياد آوريست كه سجده حرام چه مستلزم شرك باشد و چه نباشد حرمت آن مشروط به شرايط واجبه سجده نماز نيست؛ بلكه صدق عرفى سجده بر سر پايين كردن به زمين كفايت مىكند.
در عروة الوثقى مىگويد: و حقيقت آن گذاشتن پيشانى بر زمين است. ولى در حرمت سجده گذاشتن آن اولًا بر أجسام زمينى؛ مانند ظرف و فرش مثلا هم كفايت مىكند. و بعيد نيست فرود آوردن پيشانى تا نزيك زمين بدون گذاشتن آن بر زمين و فرش و ظرف و غيره در صدق سجده كفايت كند. باز هم فقيه يزدى در وجه حرمت سجده در كتاب عروة الوثقى مىگويد: سجده آخرين درجه خضوع است، پس مخصوص مىشود براى كسى كه در نهايت كبرياء و عظمت باشد. و كسى از معلقين بر او ايراد نگرفته است.
اين استدلال حرمت شرعى را إثبات نمىتواند؛ بلكه دليل حرمت ارتكاز متشرعه مىباشد.
سپس اين فقيه متبحر و مشهور مىفرمايد: و سجده ملائكه براى آدم نبوده؛ بلكه آدم قبله ملائكه بوده، چنانچه سجده يعقوب و فرزندان او براى يوسف نبوده؛ بلكه سجده شكر براى
[1]- و روايات مانعه غير معتبرة السند را مؤيد اين ارتكاز دانست.
خدا بوده وقتى ديدند كه خدا به يوسف زمامدارى را عطا فرموده است.
به نظر اينجانب توجيه اين فقيه بزرگ كه مورد پسند معلقين كتاب او قرار گرفته قابل إثبات نيست. مسلم آنست كه اين سجده، سجده قسم اول نبوده و ملائكه آدم را و يعقوب و فرزندان او، يوسف را بقصد ربوبيت آن دوتن سجده نكردهاند. و اين موضوع قطعى و حتى ضرورى است؛ بلكه سجده براى اين دوتن- آدم و يوسف- (على نبينا و آله و عليهما السلام) براى تعظيم آن دو بوده كه فى نفسه حرام است ولى چون امر خداوند به آن تعلق گيرد از باب جمع بين دو دليل واجب مىشود.
مسأله اخير در سجد ه زائران
باز هم صاحب عروه مىفرمايد (و معلّقين عروه ايرادى نگرفته اند)[1]پس آنچه مردم عوام شيعه انجام ميدهند و صورت سجده را پيش قبر اميرالمؤمنين و غير او از إمامان (عليهم السلام) به وجود مىآورند مشكل است، مگر اين كه آن را بقصد شكر خداوند بر توفيق زيارت بجا آورند.
فرض أخير كه زائران سجده را براى خداوند و شكر توفيق زيارت إمامان بجا بياورند شكى در جواز و رجحان آن و جود ندارد ولى اگر عوام الناس آن را براى تعظيم إمامان- هر چند كه قصد ربوبيت إمامان را قطعاً ندارند- بجا آورند لازم است جلو آنان را از اين عمل قبيح المنظر بگيرند، و نگارنده چندين مرتبه در مشهد رضوى از آن نهى كرده است چون عمل مذكور حرام است نه اين كه مشكل باشد.
آيا أنبياء و رسولان همه مَرْدْ، بودند؟
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى ..»(يوسف: 109)؛ ازاين آيه
[1]- اين معلّقين ده تن از اهل اجتهاد هستند و اكثر آنان از مشاهير مفتيان پنجاه سال اخير بودهاند كه فعلا همه آنان بجوار حق تعالى شتافته اند. رفع الله درجاتهم و تجاوز عن سياتى.
مباركه دو مطلب به دست مىآيد:
اول: همهى أنبياء و رسولان پيش از حضرت ختمى مرتبت، مرد بودهاند و از جنس زنان نبودهاند. وكلمه «ارسلنا» رجال را به رسل تنها كه أنبياء را شامل نشود اختصاص نمىدهد؛ بلكه ارسال شامل هر دو صنف مىشود به دو دليل توجه شود:«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا ..»(الحج: 52)«وَ كَمْ أَرْسَلْنا مِنْ نَبِيٍّ فِي الْأَوَّلِينَ»(الزخرف: 6)
ابن حزم اندلسى كه به زنها خيلى توجه دارد، به نبوت مادر موسى و مادر اسحاق و زوجه فرعون و مريم مادر عيسى قايل شده كه نظرش مخالف آيه فوق قرآن و امثال آن، مىباشد. اين كج سليقه ناصبى بر خلاف نظر مشهور علماى اسلامى، گفته است كه بعد از پيامبر اسلام (ص) افضل مردم، زنان آن حضرت است و افضل آنان خديجه و عائشه است. ولى على و فاطمه را بر احدى بر ترى نداده است.[1]
دوم: أنبياء و رسولان از ساكنان شهرها و قريهها بودهاند و از بيابانىها كسى بدرجه نبوت و رسالت نرسيدهاند و فلسفه آن معلوم است.
مشكلى در حق رسولان (عليهم السلام)
«حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ»(يوسف: 110)؛ تا وقتى كه رسولان نااميد شدند و گمان بردند كه به آنان دروغ گفته شده، كه يارى ما، براى آنان آمد، پس نجات داده شدند كسانى كه ما مىخواستيم و عذاب ما از مردم بدكار، باز گردانده نمىشود.
نصّ الفاظ اين آيه اين است كه رسولان از رسيدن يارى خداوند (بعلت دير رسيدن) نااميد
[1]- ابن حزم اندلسى در كتاب الفصل فى الملل و الاهواء و النحل ج 3/ 111 به نصب شديد مبتلا شده و نظريات عجيبى دارد. اگر كسى بخواهد سوء اخلاق دينى اين مرد را بداند بهكتاب تاريخ ابن خلكان ج 1/ 370 مراجعه كند يكى از علماء در حق او گفته:« لقد حق عليه كلمة العذاب.»
شدند كه يارى ما به كسانى كه مى خواستيم رسيده و نجات داده شدند و عذاب ما ازمتمردين (دشمنان أنبياء) قابل رد نيست.
تا اينجا در آيه اشكالى به نظر نمىرسد و آيه به دلالت التزامى مىگويد كه رسولان علم غيب نداشته اند، يارى خدا بطول انجاميده و رسولان خدا (عليهم السلام) به اساس اسباب ظاهرى و عادى از يارى خدا نااميد شدهاند. و دليلى نداريم كه چنين يأس و نااميدى در شرايع آنان حرام بوده باشد.[1]
آنچه كه باعث تشويش فكرها شده اينجمله است(وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا)رسل گمان بردند به آنان دروغ گفته شده بوده. ازمجموع چنين به دست مىآيد كه رسولان از آمدن نصر و يارى خداوند نااميد شده بودند گمان بردند (و يا يقين كردند[2]) كه به آنان دروغ گفته شده بوده كه (ناگاه يارى ما به آنان رسيد) بحث سر فاعل دروغ است كه در آيه ذكر نشده، على القاعده اين كذب به وحى مىرسد؛ يعنى رسولان به اين فكر افتادند كه شياطين به آنان وعده نصر إلهى را به دروغ إلقاء كردهاند و رسولان وحى را اولًا از مَلَك مىدانستند. ولى شك رسولان- نه يك رسول و دو رسول، در صحت وحى امريست كه از مجموع قرآن بطلان آن دانسته مىشود.
راغب در مادّه كذب، آيه فوق را چنين تأويل مى برد: «أى علموا أنهم تلقوا من جهة الذى
[1]- در سوره بقره آيه 214 چنين آمده است:« مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ» البقرة: 214؛ به پيشينيان شما سختيها و آسيبهاى فراوانى رسيد و مضطرب شدند تا جايكه رسول و كسانى كه با او إيمان آورده بودند گفتند: چه وقت يارى خدا مىرسد؟.
[2]- راغب د رمفردات مىگويد: ظن چيزى است كه از أماره پيدا مىشود وقتى قوى شد، به علم مىرسد و باز مىگويد ظن وقتى قوى شد، يا او« انّ» مشدده و« أن» مخففه إستعمال مىشود. اگر اين قاعده صحيحى باشد« ظنوا» به معناى« علموا» مىباشد و علم براى عالم حجت عقلى مىباشد.
ارسل اليهم بالكذب أى نسبوا الى الكذب.»؛ يعنى رسولان دانستند كه آنان از طرف مردمى كه به سوى آنان فرستاده شده بودند، نسبت به دروغ داده شدهاند، چون آنان از طرف خداى رسولان نصرت و يارى اى براى آنان نديدند.
بعضى فاعل تكذيب را همه مردمى كه رسولان (ع) به سوى آنها فرستاده شد نمىدانند؛ بلكه مىگويند نسبت دهنده تكذيب خصوص دستهاى كوچك از مؤمنان بودهاند كه رسولان خود را بخاطر نرسيدن كمك و يارى خداوند نسبت به كذب داده اند. والله العالم.
يك تأويل ديگر اين است كه فاعل (ظنّوا) را مؤمنين دانستهاند كه بسيار غريب است. و تأويل قرآن بدون دليل جايز نيست.
يك نكته مهم
بعضى از مردم گمان مىكنند در قرآن مجيد همه چيز بيان شده، اين إعتقاد مردم از گزارشهاى ملاهاى كم سواد است كه درس درستى نخوانده اند و باعث گمراهى مردم شده و مىشوند براى تأليف وطبع كتابهاى دينى و تبليغ دين، هيچ معيارى قابل احترام كه ضمانت إجرايى داشته باشد وجود ندارد. شماره مدعيان علوم دينى كه گاهى كم عقل تر از مردم عوام مسلمان مى باشند از علماى واقعى دينى به مراتب زياد تر است.
تعصبات مذهبى بين مسلمانان، ترويج خرافات بر خلاف عقل و معارف قرآن مجيد، تفسير غلط آيات فتوا دادن به ناحق، رشوت گرفتن در محاكمات و داد گاهاى دولتى حمايت از حكومتهاى ظالم و فاسق، تحاسد و تباغض و رشك بردن در حق علماى دينى و دشمنى با آنان و خيانت در زكات و اوقاف و ساير مفاسدى كه به بدنامى علماى شايسته و اتهام خود دين، مى انجامد، از آثار شوم همين دسته جا ماندگان و ناكامان كه درس كم خوانده اند و تقواى ضعيفى دارند و جسور و شرير و بىباك هستند مىباشد. كه از صدر اسلام تا امروز و تا آينده ها؛ مانند مرض سرطان در جهان اسلام باقى خواهند ماند، مگر اين كه از طرف
دولتهاى اسلامى شرايطى وضع شود كه به كنترول و تقييد اين دسته منجر شود.
متأسفانه نه در جامع الازهر مصر و نه د رحوزه علميه نجف و قم و نه در ساير مراكز علمى دينى اصلاحاتى به وجود نيامده است. عجيب تر و أسفناكتر از آن، اين كه سى و هشت سال ازپيروزى جمهورى اسلامى ايران مىگذرد و تغيراتى در راه و روش حوزه هاى علمى به وجود آمده ولى در اين مورد مهم، هيچ اقدامى صورت نگرفته است.«إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ ..»(الرعد: 11). (تلك شقشقة هدرت ثم قرت) بر گرديم به اصل مطلب كه آيا در قرآن، همه چيز ذكر شده است؟
آيه آخر سوره مباركه يوسف (ع) مىگويد:«لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ ..(يوسف: 111)؛ در داستانهاى رسولان خدا- كه افراد كامل هستند- مايه پند و عبرت (براى شما) مىباشد (داستان يوسف با قرآن) حديث جعلى و افترايى نيست؛ بلكه تصديق كتب آسمانى أنبياى سابق پيش روى خود است. و تفصيل هر چيز و هدايت و رحمت براى مردمى كه إيمان دارند.
قراين اخير آيه، شهادت مى هند كه ضمير(ما كانَ حَدِيثاً)،به سوى قصه يوسف تنها بر نمىگردد؛ بلكه بسوى قرآن بر مىگردد كه تفصيل[1]همه چيز در آن است.
در باره تورات چنين تعبيرى آمده است:«ثُمَّ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ تَماماً عَلَى الَّذِي أَحْسَنَ وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ(الأنعام: 154)«وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْءٍ ..»(الأعراف: 145)«وَ كُلَّ شَيْءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا»(الإسراء: 12)؛ در اين آيه هر چند صريحاً ذكر نشده كه اين تفصيل لفظى در قرآن باشد ولى بعيد نيست كه چنين باشد، در خود آيه و آيه 9 دقت كنيد:«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ
[1]- مؤيد اين نظر آيه 37 سوره يونس است.« وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ» خوب دقت كنيد كه مطمئين مى شويد.
تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ ..»(النحل: 89)«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ ..»(الكهف: 54)«وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ ...»(الزمر: 27)؛ معلوم است كه مراد از تمام اين كليات عامه كلياتى است كه مربوط به مصالح و مفاسد روحانى و اخلاقى و زندگانى سياسى و اجتماعى و اقتصادى است. و مربوط به دين و دنياى إنسانها است. و گرنه در قرآن از علوم تجربى و علوم إنسانى و تكنالوژى و حتى علم فقه و اصول فقه و علم كلام و علم رجال و حتى تاريخ انبياء و حتى تاريخ خود پيامبر اسلام (ص) به تمامها ذكر نشده، قرآن كتاب هدايت و ارتباط بندگان با خدا است، و در موضوع خود كامل است و بيان بقيه عقايد و أحكام بر عهده پيامبر (ص) است. و تدوين علوم دينى بر عهده علماى دينى است و اكتشاف اسرار طبيعت و تدوين مسايل بر عهد ه علماى تجربى است و هكذا.
سخن آخر اين كه: ملاهاى كم سواد در مسايل اختلافى جزيى سخت گيرى دارند. و حتى آنقدر در تعصب هاى باطل پيش مى روند كه به تكفير مسلمانان مى پردازند و قسمت عمده بد بينى هاى پيروان اسلامى و حتى جنگها و خون ريزى ها، مستند به همين دسته اند، چون كم سوادها غالباً إفراطى مىشوند و دانشمندان بزرگ، سعه نظر دارند و متوجه همه ادله و جهات مسايل مختلف دينى هستند و معتقدند كه إشتباه در فرعيات دينى براى صاحب نظران يك مزد، و براى اصابت كنندگان به واقع، دو أجر است.
ما إفراطيهاى سياه باطن داريم كه از يك ميليارد و چند صد ميليون مسلمان شايد بيشتر از دوسه ميليون را مسلمان ندانند، پيغمبر اكرم (ص) رحمة للعالمين هستند. اينان خود را غضبٌ للعالمين درست كردهاند، كه بسيار جاى افسوس است. و هميناينان، عاملين اجراى نيات كفار در جهان اسلام مىباشند.
خلاصه كلام وقتى آيات شريفه كه مىگويند: هر چيز در قرآن است؛ يعنى هر چيز كه براى هدايت بشر بسوى خدا لازم باشد، و در صحت اين موضوع هيچ ترديدى نيست.
إيمان و أكثريت مردم
«المر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ وَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ»(الرعد: 1)؛ اين آيه هاى كتاب است و چيزى كه بسوى تو از طرف پروردگارت (بعنوان) حق نازل شده است ولى أكثر مردم إيمان نمىآورند.
كتابهاى فرو فرستاده شده خداوند، همه حق هستند و براى هدايت و رحمت و خلود مردم در بهشت و براى خوشبختى دنياى آنان كه از تاريكىهاى كفر و نادانى بسوى روشنايى رسيدند، و براى كمال آنان، واقعيتها و حقايق توسط افراد كامل بشر فرستاده شدند. اين از يك طرف.
از جانب ديگر در طول تاريخ نبوتها، أكثريت مردم به انبياى الهى إيمان نياورده اند و رسولان و فرستاده شدهگان خداوند را يا كشتهاند و يا متهم به ديوانهگى و يا حد اقل به استهزاء و مسخره گرفته اند و توهين كردهاند. وگاهى اين أكثريتها از اين تمرد خود تاوان زيادى پرداختهاند و به وسيله عذاب هاى گوناگونى نابود شدهاند، ولى پس از آنها دوباره وقتى رسولانى براى مردم ديگر قانون آسمانى را عرضه داشته، باز همان آش و همان كاسه بوده و أكثريتها إيمان نياورده اند!!
اين أكثريت همانگونه كه سابقاً توضيح داده ايم يا معاندين بودهاند كه با علم بحقانيت دين آن را رد كردهاند. و يا مقصرين بودهاند، به صحبت أنبياء گوش ندادهاند و دنباله دليل نرفته اند و به تقصير خود جاهل ماندهاند. و يا قاصرين بودهاند كه استعداد تشخيص حق و باطل را نداشته اند و يا اگر استعداد آن را داشته اند، خرافات محيط و تقليد خانواده به فشار آنان را بر باطل نگهداشته اند. و اين دسته سوم (قاصران) عقلًا معذور هستند. و دو دسته اول، مسؤل و مستوجب عقاب مىباشند.
و عجب اين كه قرآن مجيد كه براى هدايت همه إنسانها نازل شده مكراراً به اين أكثريت