ترك كند، ياد خدا جلو او را بگيرد. اگر چنين شود إيمان او خيلى قوى شده و رابطهى او با خدا بسيار مستحكم مىگردد.
فوايد ياد خدا
1- زيادتى إيمان و لذت معنوى، 2- احساس عظمت در نفس خود، 3- خوار نبودن در ديد ديگران، 4- آرامش روانى.
إنسان در زندگانى فردى و اجتماعى أسباب زيادى براى دلهره، اضطراب، بيتابى، ناراحتى و پريشانى دارد كه لذت زندگانى را براى او تلخ مى گرداند و عمر او مانند يك زندانى مىگذرد و گاهى شديدا اعصاب او تحريك مىشود و گاهى دست بخود كشى مى زند يا به كشتن ديگران تصميم مىگيرد.
أسباب اين دلهر ها و ناراحتيها زياد و رنگارنگ است؛ مانند مرض يا إحتمال مرض خود يا يكى از اعضاى عزيز فاميل او، فقر، درماندگى، آمدن دزد، خرابى امنيت و احتمال حمله در هر ساعت[1]و مردن و ساير موانع سلامت بدنى و روانى و نيز عذاب قبر و برزخ و دوزخ براى مسلمانان. گاهى ناراحتىهاى نادرى فراگير دامن آدمهايى مىشود كه به ذهن اكثر مردم خطور نمىكند.
مثلا مؤلف اين كتاب در أيام جهاد عليه حكومت كمونيست افغانستان درچهارده سال (7/ 2/ 1357 تا 8/ 2/ 1371) روزى در شهر كراچى پاكستان به وساطت يك مهاجر افغانى به منزل يك تاجر ايرانى الاصل رفتم، و با او در مورد مظالم كمونيستها و گرفتارى مسلمانها و بدتر از همه خطر آمدن ماركسيزم به جاى دين اسلام صحبت كردم. وقتى صحبت من تمام شد، او با يك دنيا غم وهم و ناراحتى از يك مشكله بزرگ ديگرى صحبت كرد كه گويا
[1]- مانند افغانستان در چند سال اخير و مانند يمن و سوريه و سوماليه و ليبى امروز و فلسطين در سالهاى گذشته و فعلا و ساير اماكن مسلمانان تيره روز!
حرفهاى مرا اصلَا نشنيده است. از من بسيار عاجزانه و مصرانه خواست كه براى رفع مشكله او دعا كنم.!!
او مشكله بزرگ خود را با غم و اندوه عميق مفصلَا بيان كرد كه خلاصه آن اين بودكه: سال آينده عروسى دخترم بر پا مىشود و من بسيار علاقه دارم كه با شكوه بر پا شود و هيچ حادثهاى (؟) رخ ندهد و آبرومندانه باشد!! ممكن است شما اين تشويش اين مرد را احمقانه بدانيد ولى او و تشويش او هر چه باشد منحصر به او نيست، خيلى از افراد به اين گونه تشويشهاى گوناگون گرفتارند كه خانههاى مجلل و سرمايههاى خوب و موقعيتهاى اجتماعى نمىتواند جلو آن تشويشهاى جانكاه را بگيرد!![1]در عصر ما تشويشها و پريشانىها و ناراحتىهاى روانى و فيزيكى بسيار زياد است ولى اگر بخداوند حُسن ظن و گمان خوب داشته باشيم و برحمت او اميد وار باشيم و مهم تر اين كه او را در دل وجان ياد كنيم و معتقد باشيم كه او رحيم و مهربان و حكيم است و او سعادت ما را مىخواهد و ناراحتىها همه اجر و پاداش دارد و اساساً پاره اى از آنها بصلاح دين و دنياى ما است وضع مبتلايان ما، حالت ديگر پيدا مىكند و آرامش خوبى به اندازه ياد ما از خدا- كماً وكيفاً- به دلما راه مىيابد.
گاهى پاى يك نفر در أثر تصادم ماشين قطع مىشود، درد فيزيكى آن در نفس مؤمن و كافر و يا مسلمان غافل از خدا يكى است ولى از نگاه روانى بين اين دوتن خيلى فرق است، كافر و غافل آن را چانس بد و تيره بختى خود مىداند و شديداً اندوه گين مىشود، ولى مؤمن آن را وسيلهاى براى اصلاح حال خود يا رفع درجات و يا آمرزش گناها و يا تخفيف مجازات مىداند و ناراحتى روانى او خفيف مىشود و در پايان ذكر اين نكته لازم است كه مطالب بالا منافاتى با وقايه و چاره انديشى در جلو گيرى أسباب مذكور ندارد و نيز توسل
[1]. من بخانه اين مرد بطمع كمك او به جهاد و مجاهدين افغانستان رفته بودم ولى از طرز تفكر و حالت روحى بد او، چيزى نگفتم از خانه اش بيرون شدم خداوند زحمت هاى همه مخلصين به جهاد را بفضل و كرمش پاداش بدهد.
بوسايل طبى و يا عقلى و يا عقلايى براى رفع أسباب مذكور مانعى ندارد.
خداوند إيمان و حُسن ظن ما را بخود زياد كند تا إطمينان پيدا كنيم.[1]
تنبيه
براى حصول آرامش قلبى موانعى وجود دارد كه بايد آنها را بر طرف كنيم.
1- بدگمانى به خدا و به زندگى آينده و حال (توكل بخدا) چاره آن ساز است.
2- دنيا پرستى و حرص بماديات (قناعت)
3- مراعات كردن قوانين زندگانى و زندگى از نظر دين و عقل. ولله الموفق.
يك بحث علمى
خيلى از صفات نفسى را قرآن به قلب نسبت داده است تا به جايى كه جمعى مىگويند مراد از قلب- غالباً- در قرآن همان نفس ناطقه است، ولى اين تاويل غير مجاز است، كه هر چيزى را كه نفهميديم تأويل ببريم؛ بلكه وظيفه اقرار بجهل است و توقف از اظهار نظر.
لكن در مورد إطمينان بايد بفهميم كه در هفت آيه به قلب و قلوب (دل ودلها) نسبت داده شده، ولى در يك مورد (فجر آيه 27) به نفس نسبت داده شده است:«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»(الفجر: 27- 28)؛ با دقت در اين آيه دو احتمال به وجود مىآيد:
اول: كه قلب به معناى نفس باشد؛ يعنى قلب غالبا بمعاى نفس در قرآن إستعمال شده وصفات نفسانى به آن نسبت داده شده و گاهى به معناى لغوى خود- كه عضو حساس بدن فيزيكى مىباشد- إستعمال شده است مانند:«فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ(الحج: 46)
[1]- إطمينان قائم بروح است ولى بين روح و قلب( دل) رابطه اى وجود دارد كه هنوز كشف نشده و لذا تپش قلب در مواقع دلهره بيشتر مىشود احتمالا آوردن قلوب بجاى نفوس بجهت حسى بودن همين تپش قلب باشد. والله العالم.
اين احتمال به همين آيه اخير تضعيف مىشود؛ زيرا دلهايى كه درسينه ها است مسلماً عضو فيزيكى بدن است ولى مع الوصف كورى به او نسبت داده شده كه از صفات نفس است. (دقت شود) و آيه ديگرى نيز بهمين منوال است.
دوم: كه قلب به معناى لغوى خود است. ولى صفات نفس به او بواسط ارتباطى كه بين نفس و روح و قلب فيزيكى قائم است مجازاً نسبت داده شده است و همين احتمال قوى است. ولى اين ارتباط تا امروز هم در فلسفه و هم در علوم تجربى و پسيكولوژى و روانشناسى مجهول مانده و بايد منتظر آينده باشيم.
نقص اطراف زمين
«أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ هُوَ سَرِيعُ الْحِسابِ»(الرعد: 41)؛ آيا نديدند كه ما از اطراف و جوانب زمين كم مىكنيم. و خداوند حكومت دارد و كسى نمىتواند از حكم او جلو گيرى نمايد و حساب او بسيار سريع صورت مىگيرد.
اين آيه از مشكلات است چون اطراف كره زمين چيزى ازآن كم نمىشود. پس بهتر است از تفسير آن خود دارى كنيم كه تأويل بردن آيه بدون دليل شرعى جواز ندارد. در بين اقوالى كه در تفسير يا تأويل آن گفته شده يكى اين است كه مراد از زمين اهل زمين است. افراد إنسان خصوصاً دانشمندان، نخبگان حكومتها و (اقوام و تمدنها و نژادها) مى روند و زير خاك قرار مىگيرند و ما بايد از رفتن آنان عبرت بگيريم و لى اين تأويل چنگى بدل نمى زندن؛ زيرا زوال تدريجى افراد و اقوام و دولتها كه مقارن با آمدن تدريجى افراد و اقوام ديگر است عرفاً نقص گفته نمىشود خصوصاً كه تعداد آمدنى ها غالباً بيشتر از رفتنى ها بوده تا جايى كه امروز افراد و اقوام جهان به بيشتر از هفت ميليارد إنسان رسيده است و اطراف بيشتر زمين را مسكن گزيده اند.
اشكال ديگرى كه بر اين توجيه، بنظر مىرسد اين است كه در آيه نقص اطراف است و نقص افراد إنسان در اوساط زمين به مراتب بيشتر از مرگ و مير افراد ساكن در اطراف است. بهتر است بگوييم: والله يعلم بنازله و كلامه.
زبان رسول
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ ..»(ابراهيم: 4)؛ ما هيچ رسولى را جز بزبان قومش نفرستاديم تا (پيام هاى ارشادى ما را در عقايد و اعمال و اخلاق) براى آن بيان كند.
در اين آيه چند مطلب بايد بيان شود:
اول: اين كه، اين آيه حكايت از حال أنبياى گذشته است و پيامبر بزرگوار خاتم النبيين (ص) را شامل نمىشود. و بايد چنين باشد؛ زيرا او بر تمام مردم و عالميان و بشر مبعوث شده است.
دوم: ظاهراً مراد از كلمه قوم، امت است بقرينه جمله اخير. ظاهراً اين شرط خصوصيتى جز امكان افاده و استفاده ندارد. و چنانچه پيامبرى زبان يك قومى را ياد مى داشت مانعى از ارسال او بسوى آنها نبوده چون عمده تبيين پيام خدا مىباشد.
سوم: معلوم مىشود هچ پيامبرى حتى پيامبران اولى العزم بجز خاتم الانبياء (ص) بسوى همه مردم فرستاده نشده و بعضى از دانشمندان و مفسرين پنداشتهاند كه نوح براى همه مردم فرستاده شده بود چون طوفان همه زمين را فرا گرفته است.
اين استدلال قوتى ندارد؛ زيرا در فرض امكان يا صحت شمول طوفان همه روى زمين را دليلى روشن بر إثبات آن وجود ندارد. و اگر وجود داشته باشد دليل بر عموم بعثت او بر همه مردم روى زمين نمىشود؛ زيرا هر بلاى نازل، عقاب و مجازات نيست كه قرآن آن را بيان داشته است:«وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً ..»(الأنفال: 25)؛ از فتنهاى بپرهيزيد كه تنها به ستمگران شما نمىرسد (كه بى گناهان را نيز مىگيرد) و نيز هر گناه كارى كه در طوفان نوح غرق شده لازم نيست در محدوده رسالت حضرت نوح بوده باشد، ممكن است
از امتهاى رسولان ديگر بوده كه حجت بر او قبلا توسط رسول سابق تمام شده باشد.[1]بلى آنچه از اخبار قرآن مسلم است، اين است كه همه كفار قوم نوح بشمول پسر او در اين طوفان غرق شدند. اعتبارات عقلى نيز حكم مىكند كه در عصورى كه ارتباط قريهها با همديگر بسيار مشكل بوده وسايل ارتباطى زمان ما هر گز در ميان آنان وجود نداشته و يادگرفتن زبانهاى ديگر مانند امروز رايج نبوده است، فرستادن پيامبر براى همه بشر، بىفايده بوده است.
ايام الله
«وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ ..»(ابراهيم: 5)؛ (اى موسى) قوم خود را به روز هاى خدا تذكر بده
ظاهراً ايام الله شامل دوگونه روزها مىشود:
يكى روزهاى خاص براى جمعى از مردم و امتها و لذا هر امتى بتذكر روزهاى خاص خود، محتاجند، و روزهاى مهم ديگران بعنوان دانستن تاريخ و اطلاعات عمومى در درجه دوم از اهميت قرار دارند كه تا حدودى مايه عبرت همگان است.
دوم روزهاى عمومى؛ مانند روز قيامت، روز ظهور مهدى موعود (عج)[2]روز رجعت، روز مردن كه در پاره اى از روايات آمده است.
توضيح: ايام الله روزهايى است كه در آنها حوادث مهمى از شادى و يا غم و اندو، پيروزيها، شكست ها، شهادت أنبياء و أولياء يا قيام آنها بمناصب إلهى و يا ولادت آنان، روزهايى كه داراى حوادثى بوده كه حقانيت دين خدا ثابت شده، طاغوت ها در اوج قدرت خود هلاك شدهاند[3]دسته هاى كمى از مؤمنين پيروز شدهاند همه اين ها ايام الله است. كه بايد مورد تجليل قرار بگيرند.
[1]- يقينا بين هلاك شدگان طوفان جاهلين قاصر بودهاند كه هلاك آنها عقوبت ناشى از غضب إلهى نبوده.
[2]- براى عموم مسلمانان سراسر دنيا.
[3]- مانند روز نبوت موسى و روز غرق فرعون و لشكريان او و نجات بنى اسراييل از دريا و از سلطه ظالمانه فرعون و حكم آيه عام است و اختصاص بحضرت موسى ندارد.
در خاتمه ذكر اين نكته لازم است كه خطاب تذكير به موسى است، و لى هيچ شكى وجود ندارد كه حكم آن عام است و ذيل آيه نيز اين برداشت عقلى را تأكيد مىكند:«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ»(الشورى: 33)؛ بيچاره سعوديها كه روز پيروزى نحس اهل سعود را جشن مىگيرند ولى تجليل ميلاد النبى را كه رحمت براى عالميان است، حرام مى دانند. و بد بخت تر از سعوديها، جمعى از مسلمانان فريب خورده هستند كه از سعوديها پيروى مىكنند.
چند روز قبل سفارت سعودى مجلسى براى تجليل از روز تسلط خاندان اهل سعود بر حجاز گرفته بود، يك جوان افغانى نامه دعوت را به اين دليل پاره كرد كه اين نظام ..... ستمگر، يمن را خراب و مردم آنجا را چه اطفال و چه زنان و چه پيران را قتل عام مىكند.
راستى از بمباران سعوديها و شركاى بى وجدان و مجرم آنان يك سال و نيم مىگذرد مدعيان حقوق بشر؛ امريكا، اروپا با پولهاى سعودى كه ميليار ها دالر اسلحه به آنها مىفروشند و بعلاوه ميليارد ها دالر بطور مجانى در بانگهاى آنان وجود دارد، كور و كر و گنگ شدهاند در حالى كه هر صاحب وجدان آن همه كشتارها را ببينند به وحشت مىافتند خاك بر ريا كارى مستثمرين و مستعمرين چند چهرهاى قرن ما، نفرين بر وجدان هاى كثيف فاقددين.
بطلان أعمال كفار
«مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلى شَيْءٍ ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ»(ابراهيم: 18)؛ كارهاى منكرين خدا؛ مانند خاكسترى است در برابرتند باد، در يك روز طوفانى كه توانايى ندارند از كمترين نتيجه اى از كسب خود به دست آرند، و اين گمراهى عميق و درازى است.
خاك فوايدى در انبات نباتات و مواد ارتزاقى و بناى ساختمانها بخاطر جاذبه اجزاى خود
به همديگر را دارد،[1]ولى خاكستر هيچ فايدهاى ندارد؛ أعمال كفار هيچ أثرى ندارد و همه پرا كنده مىشوند و كالعدم.
اين آيه در مورد منكران وجود خدا آمده است كه حتى صدقه دهند و إختراعات مفيدى براى بشر داشته باشند، و عمر شان در خدمت إنسانها بگذرد، خداوند عوض و ثوابى به آنان نمىدهد.
از نظر تفسير و فقه نرسيدن ثواب به افراد نيكوكار بىإيمان روشن است؛ زيرا ثوب برآن أعمالى مترتب است كه بجا آورنده آنها- چه عبادات باشد و چه واجبات توصلى و چه أعمال مستحبى مانند صدقه و تداوى مجانى و ساير اعمال، انگيزه تقرب بخدا را داشته باشد و يا آن را بقصد فرمان خدا انجام دهد- كافرى كه بخدا إيمان ندارد طبعاً فاقد اين انگيزه كه شرط ثواب است مىباشد و معلول بى علت تامه تحقق آن محال بشمار مىآيد.
انتفاى ثواب بدون قصد قربت بخدا و يا امتثال فرمان خدا منحصر به كافر نيست كه شامل مسلمانان ريا كار هم مىشود، وقتى مسلمانى عملى را بقصد منفعت و مزد شخصى خود انجامدهد و يا بقصد خوشنامى خود در بين مسلمانان و امثال اين انگيزه هاى مختلف بجا آورد، ثواب ندارد، چه توصليات باشد و چه عباديات، با اين تفاوت كه توصليات صحيح است و عباديات باطل و موجب إعاده يا قضاء براى كافر چه ثوابى توقع مىرود؟ بحث عمده در اين فرض است كه كافر جاهل قاصر باشد نه معاند و نه مقصر، اين كافر خدا را در حدود توانايى عقلى خود قبول دارد و كفر او از جهت فقدان ساير شروط إيمان است؛ عملى را بخاطر خدا و يا اسايش مردم انجام مىدهد كه فوايد زيادى براى مسلمانان و ساير مردم دارد و گاهى آن را به انگيزه منافع فردى مانند شهرت يا تحصيل پول انجام مىدهد.
[1]- حسب تجربه نگارنده از بامهاى خانه هاييكه كاهگل شدهاند، آب بداخل خانه نفوذ نمىكند. ولى از سقفهايى كه كانكريت و سيمان شدهاند، آب نفوذ كرده است!