ثابت شده است كه در بعضى از فصول سابق اين كتاب بيان شده است.
بعيد نيست كه الهام طبيعى حتى براى نباتات نيز آگاهانه باشد. آيه مباركه«وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً»(الإسراء: 44)؛ بر آن شهادت مى دهد و الحاق جمادات به نبات به زمان ديگر موكول مىگردد. بلى شكى نيست كه مراتب آگاهى إنسان و حيوان و نبات بسيار متفاوت است، كما اين كه مراتب آگاهى افراد إنسان و انواع حيوان نيز بين خود مختلف است. به هر حال اختصاص وحى- الهام غريزى- به زنبور به جهت مرتبه بالاى الهام اوست كندوى عسل زنبور به منزله يك شهرى است داراى انتظام بسيار دقيق.
جمله دوم:از شكمهاى زنبور عسل نوشيدنى رنگارنگ بيرون مىآيد، و گفته مىشود تا كنون 4500 صنف زنبور عسل وحشى شناخته شده ولى نحوه مهاجرت و خانهسازى و مكيدن از گلها در بين آنها يكى است و اختلافى ندارد.
جمله سوم:فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ،در عسل (بعلاوهاى كه يك نوع غذا است) شفايى براى مردم از دردها و مرضهايى (نيز) مىباشد.
اختلاف مردم در رزق و مواهب مادى و علم
اختلاف مردم در علم معلول اختلاف استعداد و امكانات و اسباب تعليم و تعلّم و پيگيرى افراد إنسان است. عنصر سوم اختيارى است و عنصر اول مقدارى اختيارى و احتمالًا مقدار بيشترى بيرون از اختيار است چنانچه عنصر دوم وابسته به إراده حكومتها در دوره هاى دو سه قرن اخير است، و عمده اختلاف استعداد افراد إنسان است. و اختلاف در مواهب مادى نيز تابع استعداد و تلاش است و يك مقدار به اسباب قهرى و اتفاقى مانند يافتن معدن و گنج و بخشش كلان و ميراث و غيره و يا تأثير عوامل فساد مانند سرقت و دزدى و خيانت و استعمار
و استثمار ارتباط مى گيرد.
عمده اختلاف استعداد هاى افراد است كه حكمت بالغه خالق حكيم آن را لازم دانسته است«وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ ...»(النحل: 71)؛ آيا تساوى استعدادها با همسانى ذوقها و سليقهها برابر است يا نه؟ اگر واقعاً اين دو (تساوى .. و همسانى ..) ملازمه حتمى و لاينفك داشته باشد،[1]حكمت اختلاف استعدادها روشن و ضرورى است؛ زيرا همسانى سليقه ها جلو ترقّى و اختصاص در علوم و ترقّى در صناعات متعدّد را مىگيرد و بالآخره سبب پسمانى إنسانها مىگردد. و چنانچه ملازمه فوق ثابت نباشد بايد براى ضروت اختلاف استعداد هاى إنسان كه تا حدى روشن است برهان قوى اقامه گردد.
فقدان علم در موقع ولادت
«وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»(النحل: 78)؛ خداوند شما را از شكمهاى مادرانتان بيرون آورد در حالى كه هيچ چيزى را نمىدانستيد و براى شما گوش چشم و دل قرار داد تا شكر او بجا آوريد[2].
1- از حواس پنجگانه إنسان تنها قوه باصره و سامعه را بيان مىكند كه ظاهراً به علّت اهميت آن دو در حيات روزانه است.
2- دل از نظر علمى ادراك و احساسى ندارد. و تنها وظيفه و مسؤليت فيزىلوژى او تلمبه زدن خون و رسانيدن آن از طريق كانالهاى كثير بدن (رگها) به همه اعضاى بدن است و
[1]- حتّى اگر اين جدايى سليقهها از تساوى استعدادها بتوسط نظام سياسى ممكن باشد.
[2]- ذكر زبان براى تشويق به تشكر خيلى مؤثّر است كه حكمت اهمال آن را در آيه نمى دانيم و اين كه روح و نفس ناطقه را ذكر نكرده ممكن است بگوييم كه مخاطب به اين خطاب( اخرجكم، لكم- لعلكم) همان روح است بدن جامد كه قابليت خطاب را ندارد. اگر اين جواب را بپذيريد در بسيارى از آيات مشكله حل مىشود.
سكون او مرگ آور است و لذا جمعى آن را به عقل و جمعى آن را به روح تأويل بردهاند. آيه هرچند صراحتى در ادراك ندارد ولى آيات ديگر چنين صراحت يا ظهورى قوىاى دارد و بحث آن طولانى بوده و در كتب ديگر نگارنده مذكور است و هنوز فهم آن محتاج به پيشرفت علوم است و تأويل جمعى از نظر اعتبار بى دليل و از نظر شرعى نا جايز است.
3- مطلب عمده، آيا روح جنين در رحم مادر داراى هيچ علمى نيست و تنها در موقع ولادت استعداد قريب درك معلومات فطرى و ضرورى و استعداد بعيد علوم نظرى را دارد.
يك نظر اين است كه نوزادان در تمام دوران حضور در رحم مادر، درحالت بىحسى و بىهوشى بسر مىبرند؛ زيرا هم مغز خود جنين و هم آنچه كه جفت جنين را به وجود مىآورد، هورمونهاى بسيار قوى خواب آور توليد مىكنند.
از جمله اين هورمونها، ماده عصبى- استروئيدى- بيهوش كننده موسوم به «پرگنانولون» است، اين نظر بوسيله مار يافتيز جرالداز نيورستى كالج دانشگاه لندن مورد تأييد قرار گرفته است. او مى گويد به علّت وجود مقادير زياد مواد شيميايى سركوب كننده سلولهاى عصبى بيدار بودن يا هوشيار بودن جنين در تمام دوران شكلگيرى آن در رحم نا محتمل است. و همين نظريه مطابق ظاهر آيه معنون بحث ما است.
نظر ديگرى مىگويد حساسيت جنين طى سه ماه آخر دوران حاملهگى به اوج مىرسد و براى پذيرش هر گونه احساس منفى يا مثبت آمادگى دارد، در اين دوره است كه ترسها و هيجانات و ناراحتى هاى مادر از طريق دستگاه گردش خون به جنين منتقل و آثار آنها در روح او نقش مى بندد و سالها پس از تولّد بچه را متأثر مىگرداند بچههايى كه شبها در بستر خواب، بول مىكنند از اثر ناراحتيهاى مادر شان در دوران حمل است. دكتر «كروز» مى گويد بچه در دوره جنين نه يك تكه گوشت جاندار؛ بلكه شخصيت كاملى است كه خوب
و بد را حس مىكند، تجربه مى اندوزد، احساساتش را به مدد حركاتش بروز مى دهد و شخصيت و روحيات زندگى آيندهاش بر اساس آنها استوار مىگردد.
تحقيقاً نمىدانيم كه جنين فكر مىكند خواب مى بيند (علامات علمى خواب ديدن را بيان نموده) و حد اقل در 24 چهار ساعت خواب مى بيند كه دوره «پروفسوركارپر» خواب شناس آمريكايى گفته كه دوره خواب ديدن جنين از بيست و هشتمين هفته باردارى شروع مىشود (ششماه و 16 روز) و آغاز فكر كردن در جنين از هفته سى و يكم به بعد مى باشد (بعد از هفت ماهگى)؛ زيرا بعد از اين موقع مغز جنين تكامل مى يابد و فكر مىكند. متأسفانه ما نمىدانيم كه جنين وقتى از خواب بيدار شود خوابش را بياد مى آورد يا نه؟
بعضيها در مورد ادراك جنين از محيط اطراف خود چنين نوشته اند: يكى از مراحل زندگى إنسان، دوره جنينى است. بديهى است كه- جز در موارد اعجاز آميز- جنين از دانشى كه افراد بشر آن را دانش مىدانند، برخودار نيست و اين موضوع به صراحت در آيه 78 سوره نحل نيز تأييد شده است، اما اين گونه نيست كه جنين هيچ دركى نداشته باشد. تحقيقات جديد دانشمندان و پژوهشگران، نشانگر آن است كه جنين قابليت تأثير پذيرى از محيط خارج را دارد و مىتواند به نوعى با اين محيط، خصوصاً با مادر خود، ارتباط برقرار كند.
توانايى شنيدن
جنين بعد از دميده شدن روح، توانايى شنيدن صداهاى اطراف خود را دارد. بنابراين اين تصوّر كه فرزند در رحم، از هر حيث، محصور شده، و از دنياى خارج بى خبر و بيگانه است، با واقعيت سازگارى ندارد.
توانايى ديدن
اما در باره ديدن، مىتوان گفت كه اين امر امكان ندارد؛ زيرا براى افراد معمولى ديدن، فقط با چشم امكان پذير است و طبيعتاً، جنين نمىتواند جايى را ببيند.
توانايى ياد آورى ادراكات قبلى
با اين كه جنين توانايى درك برخى مسائل را دارد، ولى توانايى ياد آورى آن چه را كه درك كرده، در سال هاى بعد ندارد.
نويسنده: چنانچه علم و فكر جنين علمى نشده باشند، نظر اول مطابق ظاهر قرآن است و اگر علمى باشد و يا فرضاً روزى علمىشود، ظهور آيه را تأويل ميسور مىبريم؛ مثلًا آيه را مخصوص به ماقبل ششماه مىدانيم يا نفى علم او به معناى اين است كه جنين در شكم مادر ماننديكه شما در حال بزرگى خود علم داريد، علم ندارد و يا نحو اين تأويل ها (دقت كنيد).
كتاب، تبيان هرچيز
«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ»(النحل: 89)؛ بر تو كتاب نازل كرديم كه بيان گر هرچيز است و هدايت و رحمت و بشارت براى همه مسلمانان مىگوييم: قرآن بيانگر هرچيز نيست كه اولًا از نظر عقلى غير ممكن است و ثانياً حس ما گواهى مى دهد كه در قرآن همه چيز نيست. قرآن براى هدايت مردم به سوى احكام تشريعى و رضاى تشريعى به منظور تكامل إنسان است خداوند است كه از تصريح آيات زياد آن پيدا است. بنابراين مراد هرچيزى است كه در همين محدوده كار ساز باشد، اگر يك دكان دار بزاز بگويد هر جنسى كه بخواهى دارم مراد او اين است كه كه هر جنسى از تكه و لباس باب نه هر چيزى از ميوه ها و يا كفشها و همچنين در مورد هر چيزى كه عطّار و يا بقال و يا كفّاش و يا زرگر و يا جواهر فروش و يا پرنده فروش و يا صراف بگويد، و به قانون اصول فقه در برابر وجود قدر متيقّن در مقام تخاطب، به اطلاق لفظ اعتبار نمىدهد و به همان
قدر متيقّن تخاطبى اكتفاء مىكند.
احتمالًا اين ايراد به نظر بسيارى از صاحب نظران مىرسد كه حس شهادت مىدهد كه همه احكام فقهى در قرآن بيان نشده و حتى فروعات عقايد بلكه پارهاى از اصول آن مانند عينيت صفات با ذات مقدسه واجب الوجود نيز در قرآن وجود ندارد و مطالبى خارج از هدايت و رحمت و بشارت نيز ذكر شده است و ممكن است بگوييم كه وجوب اطاعت و فرمانبرى از رسول و اولى الأمر، بيان اجمالى احكام فقهى و فروع اعتقادى و غيره كه از آن حضرت (ص) و ائمه (ع) صادر شده، به حساب آيد والله العالم.
آوردن معبودهاى دروغين در قيامت
معبودين دروغين دو دسته اند: جان داران، مانند فرشتهها و جنها و فرعون و غيره و بىجانها، مانند بتهاى فلزى و سنگى و چوبى و كاغذى و غيره. ظاهر آيه مباركه«وَ إِذا رَأَى الَّذِينَ أَشْرَكُوا شُرَكاءَهُمْ قالُوا رَبَّنا هؤُلاءِ شُرَكاؤُنَا ...»(النحل: 86)؛ مىرساند كه همه معبودين مشركين در روز قيامت محشور مىشوند. در آيه (98 سوره انبياء) آمده است:«إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ»(الأنبياء: 98)؛ شما و آنچه را كه عبادت مىكنيد آتشگيره دوزخ هستيد. بلى معبودهاى جاندارى كه بدون رضاى شان مورد عبادت قرار گرفتهاند به جهنم نمىروند، و مسئوليتى ندارند. بعيد نيست كه در آيه اول لفظ (شركاء) انصراف به عقلاء داشته باشد و در آيه دوم حرف (ما) انصراف به بتهاى بىجان. و نيز بسيار بعيد است كه ميليون معبود بىجان را از كره زمين به كره دوزخ بيندازند و بعيد نيست كه نمونه آنها و يا يك يك نمونه آن بتها را به دوزخ بيندازند كه غرض به همين مقدار حاصل مىشود نه اين كه تمام افراد آن نمونهها را به محشر بياورند.
حيات (زندگانى) طيبه
«مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(النحل: 97)؛ هر كسى كار شايستهاى بجا آورد چه مرد باشد و چه زن در حالىكه مؤمن باشد مؤكّداً به او حيات پاكيزهاى مىدهيم و حتماً جزاى آنان را نيكوتر از عملى كه بجا آوردهاند مىدهيم. مىشود به مناسبت اين آيه بگوييم كه حيات (زندگانى) بر دو نوع است
حيات (به معناى مصدر= زندگى در مقابل مرگ) از نظر كيفيت (به معناى اسم مصدر كه به فارسى به آن زندگانى گفته مىشود[1]بر دو گونه است
الف) زندگانى طيبه (پاكيزه)= كه مورد رضاى خداوند باشد
ب) زندگانى غير طيبه (خبيثه) كه بدور از رضاى خدا باشد.
در قرآن «الحياة الدنيا» گاهى به معناى زندگانى حاضر و نزديك است كه در مقابل «الحياة الآخره» (زندگانى آخرت) آمده كه در اين صورت شامل زندگانى طيبه و خبيثه مىشود و گاهى به معناى زندگانى پستتر آمده كه مراد زندگانى خبيثه است. و البته يك زندگانى برزخى هم داريم كه مانند زندگانى آخرت كه يا منعّمه و يا معذّبه است.
وسوسه شيطان به كى تأثير دارد
شكى نيست كه شيطان براى گمراهى إنسانها جز وسوسه كردن در نفس ها و احتمالًا در نفوس جن مؤمن كه هم جنس خود شان است، قدرتى ندارد و وسوسه؛ مانند تشويق بخير، اختيار آدمى را سلب نمىتواند تا او مجبور به كار بد و يا خوب شود.
ولى ملكات درونى آدمى، گاهى از وسوسه و تشويق به كار بد و يا خوب متأثر مىگردد؛
[1]- در عربى لفظ حيات به همين وزن واحد براى مصدر و معناى اسم مصدرى مىآيد و در فارسى دو لفظ دارد زندگى( مصدر) و زندگانى( اسم مصدر).
يعنى مكلّف به رضا و إراده خود در أثر تلقين، به عمل خوب يابد إقدام مىكند«إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ، إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ»(النحل: 99، 100)؛ شيطان بر مؤمنينى كه بر پروردگار شان توكّل مىكنند تسلّطى ندارد و تنها تسلّط او بر كسانى است كه او را دوست دارند و سر پرست خود مىدانند، و آنانيكه او را با خدا در طاعت و فرمانبرى شريك قرار مىدهند.
نسخ و روح القدس
«وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ، قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ»(النحل: 101، 102)؛ وقتى آيهاى را به جاى آيه ديگر بياوريم و خدا به آنچه كه فرو مىفرستد داناتر است مىگويند پيامبر (از خود بر خدا) إفترا بسته؛ بلكه اكثر آنان (حكمت نسخ و مصالح آن را) نمىدانند. بگو قرآن (ساخته و پرداخته فكر من نيست و) روح القدس آن را از جانب پروردگارت نازل كرده است تا (دلهاى) مؤمنين را ثابت بدارد و براى مسلمانان هدايت و بشارت باشد.
1- اين كه نسخ بعضى از آيات در مكّه مكرّمه صورت گرفته است[1]
2- تسميه جملات قرآن به آيه در مكّه مكرّمه رايج شده است كه تا امروز همه مسلمانان، اين تسميه را مانند تسميه سوره ها نگهداشته اند و اما يقين مقدار آيات از قرآن نانزله ظاهراً" از اجتهاد مفسرين است.
3- مشركين از بى خبرى خود از مصلحت نسخ بر تبديل (محتوى) يك آيه به (محتوى) آيه ديگر اعتراض مىكردند و آن را إفترايى از پيامبر (ص) بر خدا مى دانستند و در اعصار بعد
[1]- من نمىدانم چند مرتبه اين كار در طول عمر پيامبر( ص) و يا در مكّه صورت گرفته است هر چه باشد بسيار اندك بوده است.