1- گوشت حيوان مرده و بدون تذكيه،«إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ»و شرايط تذكيه بايد از احاديث معتبر به دست آيد؛
2- خوردن خون چه پاك باشد و چه نجس؛
3- گوشت خنزير چه زنده باشد و چه مرده نجس است، خوردن گوشت سگ هر چند در قرآن مورد تحريم نيست ولى چون نجاست آن در سنّت ثابت است خوردن گوشت آن حد اقل از جهت حرمت خوردن نجس در سنّت، جايز نيست؛
4- حيوانى كه موقع ذبح نام غير خدا بر آن برده شود كه يك مصداقى خفى از گوشت مرده است[1]
تفسير عاد و باغ به متجانف به إثم
در سوره بقره 173 و سوره مائده 3، نيز خطاب به خود مكلّفين است ولى در سوره انعام 147 خطاب به پيامبر است كه به مردم بگويد در آنچه كه بر من وحى شده نمى يابم حرام شدهاى را بر خورنده مگر اين كه مرده باشد يا خون ريخته شده، يا گوشت خوك كه مؤكّداً پليد است و يا فسقى كه بنام گرفته غير خدا (كشته شده باشد)«قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ ...»(الأنعام: 145)؛ ظاهر اين آيه اين است كه در مطلق غذاهاى خوردنى بدون اختصاص به گوشت حيوانات جز همين چهار چيز حرام، خوردنى ديگر نيست[2]ولى اين مشكله به دو آيه ديگر بر طرف مىگردد. والله العالم.
و لذا مىشود خون غير از حيوان، اگر يابيده شود (مثلًا ابر خون ببارد ويا بگوييم حرام
[1]- اين كه اين آيه مكى است يا مدنى تفاوتى پيدا نمىكند؛ زيرا در سوره هاى انعام و بقره و مائده كه مدنى هستند نيز تكرار شده و حصر در همه آيهها است.
[2]- و ذكراستقسام در سوره مائده مؤكدااين احتمال است.
نيست.
سؤال: ممكن است بگوييد خون در اين چهار آيه، مطلق و بدون اضافه به حيوان، تحريم شده لذا مطلق خون حرام است.
جواب: بلى، ولى در سوره انعام«دَماً مَسْفُوحاً»تعبير شده كه ظهور و يا إنصراف دارد از خون ريخته شده از حيوان است، لكن اظهر حرمت مطلق خون است ولو از حيوان نباشد؛ زيرا نبودن اطلاق در اين آيه مانع از تمسّك به اطلاق كلمه (الدم) در سه آيه ديگر نمىشود؛ يعنى وصف مفهوم ندارد. والله العالم.
در سوره مائده «منخنقة» و «متردّية» و «نطيحة» و آنچه را كه حيوان دريده و قسمتى از آن را، خورده باشد نيز اضافه شده كه همه به شمول چهارمى«وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ»از اقسام مردار (ميته) است و لذا اگر قبل از مردن تذكيه و ذبح شود، خوردن آن حرام نبوده حلال است.
بلى قرآن تذكيه را در حلّيت گوشت حيوان زنده در حين ذبح شرط مىداند. در اين آيه مىفرمايد:«إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ ...»(المائدة: 3)؛ مذبوح بر «نصب» باز نوعى قربانى براى بتها است كه در چهارمى«وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ»داخل مىشود و «استقسام بالأزلام» قمار است كه حرمت آن به گوشت حيوانات ربطى ندارد. در سوره نحل پس از تحريم چهار چيز اينگونه تأكيد شده:«وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ ...»(النحل: 116)؛ از خود به دروغ چيزى را حلال و حرام نكنيد (دستور قرآن لازم الإطاعه است) و در ذيل آيه 2 مائده چنين تأكيد به عمل آمده كه«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ ...»(المائدة: 3)؛ اين جمله اشاره به اين است كه اين حكم مخصّصى ندارد و حصر آيه قابل شكستن نيست[1]
[1]- تفاصل ديگر اين چهار آيه در مجلد اول حدود الرشريعه طبع اخير در ماده أكل ص 55 ذكر شده است به آنجا مراجعه كنيد.
إستثنا و إستثناى در إستثناء!
از حرمت أكل چهار چيز صورت إضطرار إستثنا شده و خوردن گوشت ميته و گوشت خنزير و خون حيوان چه از حلال گوشت كه طاهر است و چه از حرام گوشت كه نجس است، جايز است و بحث إضطرار و عسر و حرج و مجبورى در حدود الشريعه ج 1/ 58 طبع اخير تفصيل داده شده است.
إستثناى از إستثنا
إضطرار، آنگاه حرمت خوردن چهارچيز و گوشت قمار «استقسام» را حلال مىكند كه مكلّف مضطر «عادى» و «باغى» و «متجانف» به گناهى نباشد وگرنه إضطرار شرعاً رافع حرمت نيست، هرچند عقلًا حفظ جان بر عادى و باغى و متجانف به إثم واجب و خوردن پنج چيز مذكور لازم است هرچند مكلّف مستحق عقاب باشد.
معناى مستثناى دوم
در صحيح ابان بن عثمان «باغى» به «باغى صيد» و «عادى» به «سارق» تفسير شده است و حتماً مراد به «باغى» كسى است كه براى شكار تفريحى به اماكن دور مى رود كه گاهى آب و غذا پيدا نمىتواند و سفر صياديكه براى دفع گرسنگى يا براى صيد مىرود كه آن را براى تحصيل نفقه واجب يا مستحبّه خود مىفروشد، مراد نيست و ظاهراً اين دو مورد از باب مثال ذكر شده، مقتضاى آيه مائده«غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ»اين است كه إضطرار معلول طلب معصيت مجوّز حرمت أكل پنج چيز مذكور نمىشود.[1]جمعى «عادى» را كه به معناى متجاوز است به اين معنى گرفته كه در خون گوشتهاى حرام را بيشتر از مقدار لازم بخورند و بعضى آن را به معناى طلب لذّت گرفتهاند كه گوشت را فقط براى حفظ جان بخورد نه براى لذّت بردن.
بحث مهمى در نتيجهگيرى
[1]- در حرمت شكار لهوى اختلاف است به حدودالشريعه ج 1/ 426 مراجعه شود الطبعة الأخيره.
نتيجه همه مباحث در اين آيات چهارگانه اين شد كه: خوردن گوشت همه حيوانات به إستثناى خنزير و حيوانيكه مرده و يا نام خدا بر آن گرفته نشده و به تعبير جامع حيوان غير مذكّى، حلال است؛ مانند همه حيوانات دريايى و پرندگان و حيوانات برّى (زمينى و زير زمينى) مگر اين كه عرفاً از جمله خبائث باشد. بنابراين كه حرمت خبائث هرچند بر اهل كتاب در قرآن ثابت است ولى بسيار بعيد است كه بر مسلمانان حرام نباشد، و همچنين سگ به علّت نجاست ذاتى خود حرام است.
اين بحث براى آينده كه جمعيت إنسانى مثلًا به ده ميليارد يا بيشتر برسد از ارزش بالايى بر خوردار است. در اينجا بايد نظرى به روايات معتبر السند بياندازيم؛ زيرا روايات ضعيف السند و مجهول السند و شهرت فتوايى و اجماع منقول هيچ كدام حجّيتى ندارند.
اول: در احاديث معتبره وارده در ذكر حرمت گوشت يك تعداد از حيوانات:
1- صحيح حلبى خداوند (عزوجل) و رسول (ص) همه (افراد) مسوخ را حرام فرموده.
2- «ضب» و «موش» و «ميمون» و «خوكها» مسوخ هستند (حديث حلبى).
3- هر حيوان صاحب «ناب»[1]از درندگان، و صاحب «مخلب» از پرندگان.
4- همه درندگان.
5- هر صاحب ناب وحشى.
6- بعضى اقسام ماهى.
7- السرطان والسلحطاة.
دوم: احاديثى كه از آنها نفى حرمت استفاده مىشود.
1- صحيح زاره از امام باقر (ع) خداوند هيچ دابّه و جنبندهاى را در قرآن حرام نكرده مگر خوك را؛ لكن (آنچه كه از آن نهى شده نكرةً (همانا مكروه است).
[1]- دندان عقب رباعيه.
2- صحيح حمّاد از امام صادق (ع): رسول خدا (ص) دل مشكل پسند داشت، از چيزى بدش مىآمد و آن را حرام نمىكرد براى او خرگوشى را آورند آن را مكروه ديد و حرامش نكرد.
3- امام صادق (ع) در صحيح حلبى، شايسته نيست خوردن حيوانى از درندگان كه من آن را مكروه و نا پسند مىدانم.
4- امام كاظم (ع) در مورد «خز» اولًا فرمود اگر دندان دارد نخور سپس فرمود من از آن كراهت دارم آن را مخور.
5- محمدبن مسلم و زراره از امام باقر (ع) از خوردن گوشت الاغهاى اهلى پرسيدند، فرمود: پيامبر از خوردن آنها در جنگ خيبر نهى كرد و تنها حرام چيزيست كه خداوند در قرآن حرام كرده باشد. يعنى حرمت مذكور حكم ولايى بوده نه دائمى اولى.
6- محمدبن مسلم از امام باقر (ع) .. الاغها حرام نيستند بعد اين آيه را خواند«قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ ...».
7- محمدبن مسلم از امام باقر (ع) از درندگان پرنده و وحشى سوال كرد تا آنكه از «قنفذ» و «وطواط» و «خر» و «بغال» و «اسب» سوال كرد، فرمود: «ليس الحرام إلّا ما حرم الله فى كتابه العزيز .. ثم قرء قُل لَّا أَجِدُ فِي مَا أُوحِيَ إِلَيَّ ..»
8- امام صادق (ع) در صحيح غياث خوردن هر صاحب زهر را مكروه دانست.
9- صحيح زراره از امام باقر (ع) كه از خوردن «جريث» (ميگو) سوال كرد، و امام پس از تلاوت آيه مباركه«قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ ..»فرمود: «لم يحرم الله شيئاً من الحيوان فى القرآن إلّا الخنزير بعينه. و يكره كل شيئٍ من البحرِ ليس له قشر مثل الورق، وليس بحرام و انما هو مكروه.»
10- محمدبن مسلم از امام صادق (ع) از ماهى «جّرى» و «مار» ماهى و «زمّيرو ماهى» ماهى كه پوست ندارد سوال كرد كه آيا حرام هستند؟ فرمود آيه«قُلْ لا أَجِدُ ...»را بخوان من آن را تا
آخر خواندم فرمود تنها حرام چيزيست كه خدا و رسول او[1]در قرآن حرام كرده است، لكن مردم چيزى را مورد ترديد قرار مىدهند ما هم در آنها ترديد مىكنيم. فى الموثق عن زراره عن احدهما (ع) خوردن گوشت كلاغ حرام نيست تنها حرام چيزى است كه خدا آنها را حرام فرموده است؛ لكن نفسهاى مردم از خوردن گوشت خيلى از حيوانات دورى مىكنند.
اسناد تمام اين احاديث معتبره است چه دلالت بر تحريم داشته باشد و چه دلالت بر جواز و حليت و همه اين احاديث در ج 7/ 429 تا 440 معجم الأحاديث المعتبره اينجانب مذكور است.[2]
مطلب أخير:
من به اجتهاد فقهاى بزرگوار خودمان در تحريم شمار زيادى از حيوانات سابق الذكر، احترام مىگزارم و من از ابتداى عمرم تا امروز (81 سالگى) گوشت هيچ حيوانى كه مورد تحريم مشهور فقهاى شيعه بوده نخوردهام و نخواهم خورد و حتى اگر ببينم كسى آن را خام يا پخته مىخورد به احتمال قوى حالت قيء و اشمئزاز شديد به من دست خواهد داد. ولى اين طبع شخصى و سليقهاى فردى من، نبايد هيچ تأثيرى در استنباط احكام شرعى داشته باشد، و به جاى احساسات بايد متوجّه وظيفه شرعى بود.
من دستهاى دوم احاديث را كه حرمت را نفى مىكنند، قرينه قوى بر حمل احاديث دستهاى اول كه چه به صيغه أمر يا نهى چه به مادّه تحريم كه حرمت أكل را اثبات مىكند، بر كراهت حمل مىدارم، منتهى آنچه به مادّه تحريم آمده كراهت بيشتر دارد، پيشگويى من اين است كه در آينده دور ممكن است اكثر فقهاى ما، اكراهاً همين قول مرا انتخاب كنند؛
[1]- ظاهراً كلمه( ورسوله) زيادتى باشد قرآن فقط از كلام خداوند است يا احتمالًا مراد اين باشد كه تحريم منحصر به خداوند و رسول است كه آنها حرام نكرده پس حرام نيست.
[2]- جامع احاديث الشيعه، ج 28/ 157 تا 222.
زيرا نفوس، بيشتر مىشود و مواد غذايى بيشتر لازم مىگردد. والله الهادى والعالم.
ابراهيم عليه السلام
«إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً ...؛ ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً ...»(النحل: 120- 123)؛ افراد إنسان- و ساير انواع عاقل مكلّفين- از نظر بدن و جسم و عرض و طول تفاوتهايى دارند و اين تفاوت ها در افراد إنسان محدود است. ولى از نظر روح و صفات روحى و إراده و عقل و دور انديشى تفاوتهاى وسيعى دارند و دوزخ و بهشت مراتب مختلف و درجات بزرگترى دارند، غالباً ما و شما تجربهاى در اين مورد داريم.
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
زهر چه رنگ تعلّق بگيرد آزاد است.
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
نويسنده، گاهى از صحبت يكزن پير فقير و گاهى از صحبت يكپسر جوان درس نخوانده و گاهى از افراد بيسواد حرفهايى شنيده و كارهايى ديدهام كه از روح ضعيف و همّت پست خود كه عمرش به درس ومطالعه گذشته! خجالت كشيده و در باطن خود احساس خفّت نموده است «أستغفر الله ربى و اتوب اليه.» اين جمله كه به ابراهيم خليل الرّحمن گفته شده بزرگترين مدال إفتخار آميزى است كه يك فرد يك أمّت باشد و شخصيت او به اندازه شخصيت أمّتى باشد كه ممكن است هزاران فرد را شامل شود.
بزرگى و كوچكى آن اين تفاوت را در بسيارى از زمانها ميسر مىسازد در همين آيه فوق او را قانت- راهرو حق- حقگرا و شكرگزار نعمتهاى حق مىداند. او كه براى اولين بار توسط مادرش از تنهايى هميشهاى در يك مخفىگاه در اوان كودكى نجات يافت و از «غار» به فضا آمد و «ماه» و «ستاره» و «خورشيد» را ديد و از همه قطع علاقه كرد و فرمود: «إنّى لا أحب الآفلين»؛ من اين موجودات مادّى را هرچند كه پر زرق و برق هستند، ولى افول و غروب دارند دوست ندارم، و از پروردگارش هدايت خواست آيا اين برابر صدها هزار روح كفّار و
مشركين و مؤمنين مقلّد كه إيمان عقلى ندارند و تحت تأثير محيط خود قرار گرفته و إيمان آوردهاند؛ بلكه بر تر از آنان نيست؟ ابراهيمى كه حاضر شود پسر نازنين خود را به دستور خداوند بدون مهلت و بهانه، قربانى كند قهرمان توحيد نيست؟. ابراهيمى كه زندگانى خود را مهاجرت الى الله «إِنّي مُهَاجِرٌ إِلَى رَبّي» مىدانست موحّد اول نيست؟
شخصيت معنوى و روحانى ابراهيم خليل بسيار قوى است، گاهى تا مرز سوختن در آتش پيش رفته، ولى بت سازى و بت فروشى پدر گفته خود «آزر» را به سبكى رد كرده و بت پرستى «نمرود» حاكم زمان را به مسخره گرفته. ولى در همه حال ارتباط او با خدا بر قرار بوده است.
به نظر اينجانب بالاترين عظمت اين روح دريا صفت، اين است كه به خاتم النبيين (ص) و رئيس المرسلين وحى مىشود كه از روش ابراهيم پيروى كند. سبحان الله.
درست است كه مقام خاتم المرسلين فوق رسالت و خلّت ابراهيم است و ملّت و روش ابراهيم همان ملّت و روش پيامبر بزرگوار اسلام است، ولى مع الوصف در جمله«أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً ..»نزاكتهاى زيادى به نفع «جد» و «نواده» وجود دارد.
حكمت، موعظه و مجادله
«ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ ...»(النحل: 125)
شايد حكمت به معناى محكمى و خلل نا پذيرى باشد كه از لازمه آن منع فساد و زوال و اضمحلال باشد و به همين دو معناى مطابقى و التزامى بر مصاديق زيادى كه دانشمندان، آنها را از معانى حكمت شمردهاند، اطلاق شده است.
قرآن مىفرمايد:«وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً ...»(البقرة: 269)؛ كسيكه حكمت به او داده شده محققاً به او خير زيادى داده شده است. از چند آيه فهميده مىشود كه تلاوت آيات و تزكيه و تعليم كتب غير حكمت است چون در عرض هم ذكر شدهاند.
قابل توجه