خطر جنگ زياد شده نظاميها به اين فكرند كه در مواقع ضرورت اگر بتوانند عساكر را در جبهات محاذات دور بوسيله نور منتقل كنند تا ديده شود كه موفق مىشوند يانه؟ من در اين مورد چيزى نمىدانم كه اين كار براى بشر ميسّر مىشود يا نه! و آينده علم در كرهزمين تا كجا پيش مىرود. والله العالم.
فصل سوم: بعضى روايات منقوله
مفسّر ثقه و شهير ما طبرسى (ره) در مجمع البيان مىفرمايد: روايات زيادى در معراج وارد شدهاند و به چهارگونه قسمت مىشوند:
1- رواياتى كه قطع به صحت آنها پيدا مىشود؛ چون متواتر مىباشند و علم ما به صحت (مفاد آنها) إحاطه دارد، مانند رواياتى كه بر اصل اسراء و عروج دلالت دارند.
2- رواياتى كه عقل مضمون آنها را تجويز مىكند و اصول (دينى) از آن امتناع ندارد و ما هم آنها را تجويز مىكنيم بعد قطع پيدا مىكنيم كه مضمون يا مضامين آنها در بيدارى بودهاند، نه در خواب؛ مانند گردش در آسمانها و ديدن أنبياء و عرش و سدرة المنتهى و دوزخ و بهشت و غيره.
3- رواياتى كه ظاهر آنها مخالف پارهاى از اصول دينى هستند، لكن تأويل آن ظواهر ممكن است موافق با عقل باشند، پس بهتر است آنها را تأويل ببريم كه مطابق حق باشد، مانند ديدن قومى در بهشت و جمعى در دوزخ، كه آنها را حمل بر ديدن صفات و اسماى شان مىكنيم.
4- رواياتى كه نه ظواهر آنها صحيح باشد و نه قابل تأويل باشند مگر بر وجه بعيد، بهتر اين است كه آنها را قبول نكنيم؛ مانند آنچه كه مىگويد حضرت رسول (ص) با خدا آشكار صحبت كرده و او را ديده و با او بر تخت نشسته و امثال آن كه موجب تشبيه (و تجسّم) مىشود. و خداوند از تشبيه (و تجسّم) تقديس و تنزيه مىگردد. و نيز مانند آنچه نقل شده
كه شكم ايشان پاره و شسته شده در حاليكه ايشان از هر عيب و نقصى طاهر و مطهّر بوده و چه گونه ممكن است عقايد قلبى به آب شسته شود؟! (مجمع البيان تفسير اول سوره اسراء).
البته اين تقسيم مخصوص به احاديث معراج نيست و در همه موضوعات دينى جريان دارد. آنچه كه علّامه شهير مجلسى (ره) در جزء 18، بحارالأنوار از كتب حديثى نقل كرده است در حدود يكصدو بيست (120) روايت است كه نصف آنها براى اثبات هر مسأله دينى كفايت مىكند هرچند اسانيد هريك از آنها معتبر نباشد؛ زيرا در تواتر، وثاقت راويان آنها معتبر نيست و بدون آن به خبر منقول قطع حاصل مىشود. بلكه إطمينان به خبريكه ده سند- هرچند غير معتبر- داشته باشد پيدا مىشود بشرطيكه صاحب كتب و مؤلّفين ثقه و همه راويان آن كاذب نباشند، بلكه بعضيها ثقه و بعضيها مجهول باشند، و تواطؤ آنان بر كذب ميسّر نباشند، مضمون مشترك آنها مورد وثوق افراد معتدل واقع شود و بقيه خصوصيات آن روايات غير معتبرالسند ثابت نمىگردد و إعتماد بر آنها شرعاً مجوّزى ندارد، و إطمينان و وثوق در نظر عقلاء مانند حجّيت علم قطعى در نظر عقل معتبر است و از طرف شرع ردع نشدهباشند؛ بلكه إطمينان و وثوق عرفاً نوعى از علم است كه عقلاى عالم من جمله مسلمانان به آن در امور دين و دنياى خود عمل مىكنند. به همين إطمينان مردم ناموس خود را با برادر خود مثلًا به سفر مىفرستند و بدون سند پول زيادى قرض مىدهند و در دعوتهاى همديگر مى روند به احتمال ضعيف به مسموم بودن غذا إعتناء نمىكنند.
به هر حال صحت قسم اوّل از تقسيم ثقة الإسلام طبرسى روشن است.
اما قسمت دوّم كه روايات متواتر نباشد و از كثرت آنها در كتب معتبر حديثى إطمينان به صحت پيدا نشود، مجرد تجويز از نظر عقل و يا شرع، موجب حجيت آن احاديث نمىشود، و بايد اطلاق كلام طبرسى مرحوم اصلاح شود.
بحث مهمّ ديگر در اين جا اين است كه خبر واحد صحيح يا حسن و يا موثق در غير
احكام فقهى؛ مانند بحث فعلى ما شرعاً حجّت است يا نه؟
به سيد مرتضى و امين الاسلام طبرسى متقدم و ابن ادريس حلّى نسبت داده شده كه آنها منكر حجّيت خبر واحد هستند هرچند سند آن معتبر باشد، و مشهور علماء معتقدند كه خبر واحد معتبرالسند در اثبات مسايل فقهى و اخلاقى معتبر است. و به نظر اين جانب حتى در اثبات فروع عقايد كه در جواز اعتقاد به آنها قطع يا إطمينان شخصى إعتبار نشده باشد حجّت است؛ بلكه در موضوعات خارجى[1]. خلافاً لجماعة كثيرة نيز معتبر است. و دليل قول مشهور و اين جانب يكى بناى عقلاء و ديگرى احاديث زيادى است كه بر حجّيت خبر ثقه يا موثق و يا حسن (قدر جامع خبر صادق) دلالت مىكند.
قسم سوّم رواياتى كه ظهورى بر مراد نداشته باشند، ولى قابليت تأويل را داشته باشد، اگر اسانيد آنها معتبر نباشند كه حجّيت ندارند و اگر سند آنها معتبر باشد تأويل بردن آنها قرينه و اطمينان آور داشته باشند مشكلى ندارد و إلّا نمىشود آنها را تأويل برد؛ بلكه علم آنرا به خداوند (ج) و گوينده آن (ع) إرجاع مىدهيم و از عمل و إعتماد بر آنها خود دارى مىكنيم.
و امّا قسم چهارم چه سند آن معتبر باشد و چه غير معتبر، روايات را در مقام عمل و إعتقاد ردّ مىكنيم و به تعبير محافظه كارانه علم آنرا به گوينده اش إرجاع مىدهيم. و تفصيل اين بحث در اصول فقه مذكور است و حرف آخر نويسنده در اينجا اين است كه مدخليت دادن رواياتى كه سند معتبر ندارند در تفسير و تأويل قرآن ناروا است تا كسى در علم رجال و متون حديثى تخصّصى نداشته باشد نبايد آنها را ملاك تفسير قرآن قرار دهد. قرآن مطابق قواعد لفظى و ظواهر الفاظ بايد تفسير شود، چناچه آيهاى ظاهرش موجب تجسّم و تشبيه و امثال آن باشد در جنبه منفى فقط به آنان إعتماد نمىكنيم ولى در جنبه مثبت كه آن را به معناى
[1]- بلى در مرافعات كه موضوعات خارجى است نه احكام كلى ... از نظر شرعى غالباً خبر واحد حجّت نيست؛ بلكه بينه( شهادت دو مرد عادل) يا آنچه كه قيام مقام آن مىشود لازم است كه در بحث قضاء مفصّلًا تحقيق شده است.
خاص تأويل ببريم حرام است و ممنوع و تأويل قرآن جايز نيست.
فصل چهارم، چند حديث معتبرالسند در معراج
1- امام صادق (ع): هنگاميكه رسول خدا (ص) را به بالا بردند جبرئيل او را به جايى آورد و از او جدا شد آن حضرت به او فرمود آيا مرا در اين جا در حال تنهايى مى گزارى؟ عرض كرد تشريف ببريد، به خدا سوگند به جايى قدم نهادى كه بشرى آنجا قدم ننهاده و پيش از تو بشرى در آن راه نرفته است.[1]. ظاهراً آنجا محلى پايين از سدرة المنتهى بوده و آن حضرت به تنهايى وارد سدرة المنتهى شده و اين مطلب از احاديث ديگر استفاده مىشود. والله العالم.
2- و عنه (ع) پيامبر خدا فرمود: پروردگارم مرا به شب، بالا برد و از پس حجاب به من وحى كرد آنچه را كه مى خواست[2]مشافهة- بدون واسطه- تا اينكه به من فرمود: اى محمّد هر كس ولى مرا ذليل و خوار گرداند گويا در كمينگاه جنگ با من نشسته، و هركس كه با من بجنگد با او مى جنگم، عرض كردم اين ولى تو كيست؟- اين را مىدانم كه هركس با تو محاربه كند تو با او محاربه مىكنى،- فرمود او كسى است كه پيمان او را براى تو و وصى تو و ذريه تو به ولايت گرفتهام[3].
3- امام باقر (ع) فرمود: وقتى رسول خدا (ص) را شبانه به آسمان بردند پس به بيت المعمور رسيد و وقت نماز شد جبرئيل اذان داد پيامبر امامت را بعهده گرفت و ملائكه و أنبياء عقب او صف بستند[4].
ظاهراً بيت المعمور در آسمان اول است در اينكه أنبياء در آسمان اول مقيم بوده اند يا اينكه از آسمانهاى ديگر به استقبال و پيشواز آن حضرت (ص) آمده بودند دو احتمال وجود
[1]- بحارالأنوار، ج 18/ 306 از كافى، ج 1/ 442.
[2]- اين جمله قرينه است كه ضميردر( اوحى ما اوحى) هردو به سوى خداوند بر مىگردد بدون وساطت جبرئيل.
[3]- بحار، 307، از كافى ج 2/ 353.
[4]- بحارالأنوار، 307 كافى، ج 1/ 83.
دارد. به هر حال أنبياى مذكور (على نبينا و آله و (عليهم السلام) در اجسام برزخيه بوده اند و از نظر عقلى مانعى ندارد كه چشمان پيامبر اجسام برزخيه أنبياء و اجسام لطيفه ملائكه را با قدرتى كه خدا مىدهد ببيند. والله العالم بالحال.
توكّل پايگاه اصلى و عمومى مخلوق
«.. أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلًا، ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً»(الإسراء:- 3 2)[1]؛ به موسى كتاب را داديم و آنرا هدايت براى بنى اسرائيل قرار داديم (و گفتيم) كه غير از من وكيل (و تكيه گاه معتمدى) نگيريد.
در جهان وسيع مادّى و روحانى براى همه موجودات با شعور وبى شعور[2]محل إتّكاى جز واجب الوجود كه خالق كائنات است. وجود ندارد. و إعتماد همه جانبه كائنات (ريز و بزرگ ثابت و موقّت، ساكن ومتحرّك) در ابتداى وجود ثانيه ها و دقايق بقاءً و استمراراً چه زنده و چه مرده، بر إراده نافذ اوست.
سؤال: مگر قانون علّيت و سببيت عامّه در سراسر كائنات و كهكشان حكومت ندارد؟
جواب: چرا، و اين قانون عمومى غير قابل إستثناء و خلل ناپذير است ولكن اين قاعده مخلوق خلّاق جهان و قوانين مستحكم آن مىباشد.«وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَ تَوَكَّلْ عَلَيْهِ ..»(هود: 123)؛ آنچه كه عقل و علم گفته اند كه براى هيچ معلول جز يك علّت تامّه وجود ندارد، درست است ولى در خصوص علل عرضيه، و اما در اسباب طوليه ممكن است چندين
[1]- آيه دوم با آيه اول هيچ مناسبتى ندارد و اين عادت قرآن است كه در بسيارى از آيات مشهود است و مفسّرينى كه عهده دار اثبات مناسبت بين همه آيات شده اند و هر جا پيوند هاى خيالى و بدور از ذوق بيان مىكنند ضعف سليقه خود را بيان مى دارند و موجب ضياع وقت خود و ديگران مىشوند.
[2]- در نظر ابتدايى جماد و نبات بى شعورند ولى در حقيقت شايد هيچ چيزى بى شعور نباشد« وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً» الإسراء: 44« وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ وَ كُنَّا فاعِلِينَ الأنبياء: 79
سبب و علّت وجود داشته باشند كه همه به مسبّب الأسباب (سبب ساز و چاره ساز) واحد و إراده خالق بر مىگردد؛ يعنى قانون عام سببيت معلول إراده خالق قديم توانا و دانا است، كه حدوث و بقاى اسباب و مسبّبات به آن منتهى مىگردد «جل جلاله عظم شأنه و لا مؤثّر فى الوجود إلّا الله».«أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ»(الشورى: 53)«وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ»(النور: 42) و غير اين آيات لازم به تذكّر است كه هرچه وجود مخلوق وسعت و پيچيدگى بيشتر و استعداد وسيعتر داشته باشد إعتماد او بر مبدأ فياض از راه قانون سببيت عميقتر مىگردد.
إنسان كه در تكامل همه جانبه روحانى و علمى و اخلاقى و مادّى (با كثرت اقسامى كه قسم أخير دارد و مراتب متعدّدى كه قسم اوّلى (روحانى) در انتظار اوست نياز بيشتر به فيض او دارد و بايد پايگاه إعتماد خود را قوى تر احساس كند. و از اين جاست كه خداوند إعتماد و توكّل را از نظر تشريع بر او واجب گردانيده است. (آل عمران، 122- مائده 11- توبه 51- يوسف 67- ابراهيم 11- زمر 38- مجادله 10- تغابن 13- يونس 84 وغيره).
ولى دوباره تأكيد مىكنم كه توكّل به معناى ترك اسباب نيست؛ بلكه مراعات آنست. قرآن كه مىگويد:«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ..»(الطلاق: 3)؛ هركس بر خدا توكّل كند خدا كفايت كننده اوست. بازهم إرشاد مىفرمايد:«الَّذِينَ صَبَرُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»(النحل: 42)؛ آنانيكه مقاومت و صبر مىكنند و بر پروردگار إعتماد مىكنند. (عنكبوت 59) صبر و توكّل مكمّل يكديگر اند. فايده توكّل اين است كه همه موانع شيطانى را از بين مى برد«إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»(النحل: 99) بلى إعتماد و صبر وسوسه هاى شيطانى را خنثى مىكند و نا اميدى را كه بزرگترين عامل شكست و ناكامى آدمى در مسير تكامل است، دور مىكند.
در پايان اين بحث كه مطالب زيادى دارد و ما به پاره كمى از آنها، در اين جا و در كتاب اخلاق اسلامى كه چندين مرتبه چاپ شده است اشاره كردهايم اين جمله محرّكه متبرّكه را
به خوانندگان عزيز تحفه مى دهم:«إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»(النحل: 99) آه كه محبّت خدا و دوست داشتن او آخرين مرتبه كمال بندگان است، خدايا تو را به حق خودت سوگند كه ما را دوست بدار و همچنين ارواح گذشتگان ما را. ما خدا را وكيل خود مىگيريم كه او- بدلالت آيات زيادى- بر همه چيز وكيل و سرپرست است.
يك بحث لفظى و أدبى
اگر كلمه «ذُرِّيَّة» در آيه، در اول عنوان، به كسر حرف «ت» مى بود مطلب از نظر تركيب نحوى روان بود ولى حالا كه به فتح (زبر) است مشكل ساز شده كه در تركيب نحوى چه مقامى دارد؟! و به كجا پيوند مىخورد، بعضى از مفسّرين توجيههايى دارند كه بىذوقى خود را به نمايش گذاشته اند. شايد جمع كثيرى آنر مناداى مضاف مىدانند و حرف «يا» ندا را در تقدير گرفتهاند كه بازهم مخالف ذوق است و مىشود آنرا مفعول فعل متكلّم واحد مقدور بدانيم كه اصل آن (أعنى ذرية) بوده است كه بازهم تا حدّى غريب است ولى در اين چند سال متمادى من از اين جواب، جواب بهترى نيابيدهام، شايد بهتر از همه تقدير جمله (و كنتم) باشد كه ذرية خبر فعل ناقص باشد. والله العالم.
بدى و خوبى هركس براى خود اوست
«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها ...»(الإسراء: 7)؛ در عبادات اگر قصد عمل براى تقرّب به خداوند و يا قصد فرمان او نباشد و با تفصيلى كه در فقه بحث شده، تكليف را ساقط نمىكند؛ بلكه عبادات مذكور باطل است. ولى بالأخره فايده و مصلحت همه اعمال طاعات واجبه و مستحبّه و مفسده و ضرر همه محرّمات و مكروهات به خداوند غنى و واجب الوجود بر نمىگردد؛ بلكه همه آنها به روح و نفس و يا بدن خود مكلّفين و يا به اجتماع إنسانها بر مىگردد. و نيز ثواب طاعات و عقاب معاصى همه در اين جهان و جهان آخرت به خود عاملين بر مىگردد. و اين قانون الهى در هر زمان و مكان و در همهى عقلاى با إراده
است ولو در غير كره زمين. بلى مناسب در لغت عربى اين بود كه كلمه (فعليها) به جاى كلمه (لها) مىآمد. ولى در معنى و مقصود تفاوتى به وجود نمىآورد[1]و هر دو جمله:«وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها.و إن أسأتم فعليها» يكى است. بلى در يك روايت صحيح السند كه از سالهاى قبل به ذهنم باقى مانده از امام رضا (ع) نقل شده كه در مورد كلمه (فَلَهَا) چنين فرموده است: «فلها رب يغفر ذنبها»؛ يعنى براى شخصى بدكار ربّ اوست كه گناه او را مى بخشد. اين تعبير لطيف با كلمه (فعليها) فرق زيادى دارد.
سؤال، اين روايت تأويل برده شود و علم آن به گوينده آن إرجاع داده شود، زيرا خطاب مذكور به يهوديان كافر است و كافر آمرزيده نمىشود.
جواب، اگر مخاطب يهوديان زمان نبوّت موسى (قبل از نبوّت عيسى) باشند آنان متدّين به دين حق بوده اند و گنهكاران و بدكاران شان مستحق مغفرت گناهان مىباشند. و ممكن است امام رضا (ع) آيه را براى مسلمانان تفسير كرده باشد كه مسلّماً تفسير و يا تأويل درستى است. والله العالم.
تتمّة:آنچه كه در آيات چهارگانه (4- 5- 6- 7) اين سوره در إفساد دو مرتبه بنى اسرائيل وارد شده و ما آنها را نقل نكردهايم، مورد اختلاف بين مفسّرين واقع شده است، بعضى هردو مرتبه را پيش از اسلام مىدانند، و بعضى هردو واقعه را بعد از اسلام مىدانند و سوّميها اوّلى را قبل از اسلام مىدانند و دوّمى را بعد از اسلام، و تفصيل آنها در تفاسير مفصل مذكور است. ولى آنچه كه مايه خوشحالى مسلمانان مىشود آيه هشتم اين سوره است:«عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً»(الإسراء: 8)؛ يعنى بعد از إفساد دوم شما و جزاى آن كه بسيار سنگين خواهد بود، بازهم اميد است نسلهاى بعدى شما را مورد رحمت قرار دهيم ولى اگر به إفساد و تباهى برگشتيد، ما هم به انتقام گرفتن (توسط
[1]- احتمالا تعويض عليها به له، نكتهى ديگرى داشته است.