بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 383

دانستند ولى در حوادث روز مره بتهاى خود را مؤثّر مى‌دانستند؛ مثلًا براى آمدن باران، پسر شدن حمل زن، شفا يافتن مرض، دفع دشمن و امثال اينها نزد بتها قربانى تقديم مى‌كردند و به رشوت مى‌خواستند بتها به آنان روى خوش نشان دهند نفس شفاعت بتهاى بى‌جان و تقريب اين بتها عبادت كنندگان خود را به خداوند نوعى از شرك در فاعليت و تأثير است كه شرك در خالقيت است‌«ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى‌ ...»(الزمر: 3)؛ هيچ عاقلى هيچ كس و هيچ چيزى را بدون حصول منفعت از او چه مادّى و چه معنوى نمى پرستد«وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا»(مريم: 81)؛ از بتها عزت و شكست ناپذيرى را در رقابت هاى فردى و قبيله‌اى مى‌خواستند كه شرك در فاعليت است.«وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ»(يس: 74) به اميد يارى دادن بتها آنها را عبادت مى‌كردند. قرآن از راه توحيد فاعليت، شرك در خالقيت را باطل مى‌سازد:«وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ ...»(الفرقان: 3) مشركين «آلهة» خود را ضرر رسان مى‌پنداشتند:«إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ ...»(هود: 54)

بنابراين چه كلمه «إله» در لغت به معناى معبود باشد و چه مشترك لفظى يا معنوى بين معبود و خالق، در خارج و جهان مشركين، هر معبود بايد خالق و شهكار باشد تا عبادت شود.

مراد از جمله‌(كَما يَقُولُونَ)چه مشركين قريش باشند و چه مطلق مشركين كره زمين از زمان آدم تا روز قيامت، «آلهة» آنان غالباً اجسام مادى بوده و زنده جانها مانند جن، حضرت عيسى و ملائكه و شيطان‌[1]نيز مورد پرستش قرار گرفته‌اند. در مورد اجسام مادّى قرآن در مورد اول مى‌گويد كه شما و آنچه را كه غير از خدا عبادت مى‌كنيد در جهنم هستند. البته شيطان و كفّار جن نيز به جهنم مى روند.

[1]- مى‌گويند در شمال عراق جمعى شيطان را خدا و يزيد بن معاويه را پيامبرش مى‌دانند. در آمريكا جماعتى هستند كه شرمگاه زن را سجده مى‌كنند كه مركز إنسانها مى‌باشد.


صفحه 384

معناى استدلال آيه معنونه اين است كه معبودهاى شما چه اجسام و چه غير اينها اگر واقعاً بر حق بودند بايد به سوى مالك عرش و خالق كائنات راهى پيدا مى‌كردند و در آفرينش كائنات مؤثر مى بودند. در حاليكه خود تان به اين چنين الوهيت براى آنها معتقد نيستيد.

احتمالًا اين يك كلام جدلى است كه براى اقناع و يا الزام بت پرستان كم‌عقل ذكر شده و به هيچ وجه از مصاديق برهان تمانع متكلّمين كه بر توحيد واجب الوجود و يا توحيد خالق إقامه كرده‌اند نيست.

بلى ممكن است آيه مباركه:«لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ»(الأنبياء: 22)؛ مشمول دليل تمانع گردد كه جمعى از متكلّمين آن را در قالب همين دليل بيان كرده‌اند، ولى ظاهراً مفاد اين آيه همانند آيه سابقه است كه بيان الزامى براى كفّار است؛ زيرا در آيه وجود آسمانها و زمين با وجود «آلهة» فرض شده و سپس فساد و تباهى آن دو با وجود «آلهة» بيان شده است، مسلّماً مراد از «آلهة»، «آلهة» باطل نيست كه فعلًا هم محقق است؛ بلكه مراد آلهة برحق است كه قهراً مستلزم تعدّد واجب است و تعدّد واجب به براهين مختلف عقلًا مستحيل است.

بنابراين بيان كه مدلول آيه بدون واسط وجوب وجود تقرير شود، دو ايراد لازم مى‌آيد كه يكى از اين دو را سبزوارى در لئالى المنتظمه بيان كرده كه مدعا انكار و يا استحاله مطلق واجب الوجود است نه امتناع واجبين مختلف الإراده كه مفاد دليل است. ايراد دوم كه در ذهن اينجانب است اين است كه موجودات واجب، مظروف آسمانها و زمين نيستند؛ بلكه وجود آنها ازلى و قبل از وجود مادّه در فضا است و دو واجب، هيچگاه مختلف الإراده نمى‌شوند چون علم و قدرت و حكمت آنها محيط بر همه چيز است و دواعى آنها عقلانى است جز اكمل و اصلح چيزى إراده نمى‌كنند و اجتماع علّتين مستقلّين بر معلول واحد نيز لازم نمى‌آيد؛ زيرا واجب الوجود به نظر متكلّمين فاعل مختار است، و دو يا چند مختار براى‌


صفحه 385

جلوگيرى از محذور امتناع مى توانند مسأله خلقت را حل كنند كه مستند به يك إراده يا مجموع اراده‌ها منضمه باهم (جزء علت) گردد و حاصل كلام آيه از تعدّد واجب الوجود بحث نمى‌كند و اساساً در قرآن و سنت نامى هم از مفهوم واجب الوجود و ممتنع الوجود كه مصطلحات فلسفه است وجود ندارد، و اعتقاد به خداى قديم و از نظر تدّين و تعليمات دينى كفايت مى‌كند و عوام مسلمانان استحاله و وجوب را نمى فهمند و به هيچ وجه اعتقاد به مصطلات فلسفه برآنان واجب نيست و حرف آخر اينكه آيا برهان يا دليل تمانع مى تواند دليل معتبرى بر وحدت واجب الوجود يا خالق باشد؟ به نظر اينجانب اين استدلال با تمام تقارير آن، خالى از اشكال نيست- به صراط الحق مراجعه شود- كه ربطى به كلام الحق (كتاب حاضر) ندارد!.

تسبيح موجودات آفريده شده‌

«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً»(الإسراء: 44)

در اين فصل مطالبى وجود دارد كه به مقدارى از آن‌ها اشاره مى‌شود:

1- آيه مباركه فوق در ميان آياتى كه در مورد تسبيح حق تعالى وارد شده، از سه جهت امتياز دارد:

اوّلًا: مى‌گويد كه خود آسمان‌هاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آن‌ها ساكنند، تسبيح مى‌گويند، و آيات ديگر در قرآن تنها از تسبيح آنچه كه در آسمان‌ها و زمين است، خبر مى‌دهد. اين موجودات آسمانى و زمينى چه عاقل باشند؛ مانند إنسان و جن و فرشته و إحتمالا ده‌ها حقايق و انواع عاقل و عالم كه ما از آن‌ها هيچ خبرى نداريم كه در آسمان‌ها موجودند، و حتّى حيوانات زمينى و پرنده‌ها كه در قرآن از تسبيح آن‌ها (پرنده‌گان) نام برده شده است و چه از نظر ما عاقل و عالم نباشند؛ مانند رعد كه در سوره رعد به او تسبيح و حمد خداوند


صفحه 386

نسبت داده شده است.

2- آيه فوق مى‌گويد شما تسبيح اشياء را نمى‌فهميد[1].

3- ذيل آيه:«وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ ..»تنها آيه‌اى است كه تسبيح و حمد خداوند را به همه موجودات ريز و برزگ در تمام جهان خلقت نسبت مى‌دهد.

4- ممكن است از اين آيه فهميده شود كه وجود خارجى ممكن الوجود بنا بر اصالت آن،. با علم وقدرت عجين است و به همين علم، همه چيزى كه لباس وجود را بر تن مى‌كنند خداوند را تسبيح و تقديس و تحميد مى‌كنند، و ضمير جمع «هم» كه براى عقلاء مى‌آيد در كلمه (تسبيحهم) براى همه أشياء، يك نوع شاهدى است بر علم و عقل هر شي‌ء. والله العالم.

آنچه كه اين احتمال عقلى و فلسفى را تا حدودى تثبيت مى‌كند آيه 41 سوره مباركه نور است:«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ»(النور: 41)؛ روشن است كه در آيه كلمه «ما» نيامده؛ بلكه كلمه «من» آمده است و آيه دليل علم هر چيز نيست؛ بلكه دليل علم هر كسى است كه در آسمان‌ها و زمين وجود دارند، ولى ذكر كلمه «الطير» حد اقل دليل مى‌شود كه پرندگان علم به تسبيح خود دارند، و اين مطلب مدركى مى‌شود تا احتمال دهيم كه غالب حيوانات علم به حمد و تسبيح خود داشته باشند.

سؤال؛ آيه بر علم همه أشيايى كه تسبيح مى‌كنند به تسبيح شان دلالت دارد و دليل عموم لفظ كلّ است؛ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ.

جواب؛ بلى، لكن قدر متيقن از عموم مدخول و محذوف لفظ «كل» كلمه «من= كسى»

[1]- ممكن است مراد اين باشد كه همه شما كفّار و مشركين لجوج نمى‌دانيد و يا اكثريت شما چه مشرك و چه مسلم، نمى‌فهميد( و تنها علما تسبيح آن‌ها را مى‌فهمند) و ممكن است مراد اين باشد كه همه‌ى شما حقيقت كامل تسبيح آنان را نمى‌فهميد هر چند علماى شما تامقدار كمى بفهمند، چون:« وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» الإسراء: 85


صفحه 387

است نه كلمه «ما= چيز» تنها پرندگان را (با كلمه من) ضميمه مى‌كنيم؛ يعنى قدر متيقن لفظ كل (كل ذلك) است نه (كل شي‌ء) و الله العالم.

5- مى‌شود«مَنْ فِي السَّماواتِ»را در آيه عنوان شده در اول، بغير ملائكه تفسيركرد، بقرينه:«وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ..»(الأنبياء: 19) و سوره (فصلت: 38)

6-«فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ»(فصلت: 38)؛ از اين آيه ممكن است دو مطلب استفاده شود:

اوّل: اين كه ملائكه شب و روز دارند؛ بلى ملائكه مانند جن، اجسام لطيف دارند و جسم زمان و مكان مى‌خواهد، ممكن كه كرات متحركه و مسكونه‌اى آنان از نور ستاره‌گان نزديك خود استفاده كنند و به حركت وضعى خود، روز و شب را به وجود آورند.

دوّم: غير از ملائكه در آسمان‌ها موجودات ديگرى تسبيح نمى‌كنند و گرنه مناسب بود نام هاى آنان هم ذكر مى‌شد، مگر اين كه بگوييم قيد«لا يَسْأَمُونَ»مطلوب بوده و اين قيد به ملائكه اختصاص داشته است. لذا از آيه اختصاص تسبيح به ملائكه (از موجودات آسمانى) استفاده نمى‌شود.

7- تسبيح و تقديس به معناى تنزيه و تبرئه خداوند ذى الجلال از همه نقايص و معايب است هرچند براى موجودات مخلوق كمال شمرده شود جن و إنس و حتّى ملائكه كه قدرت تكلم را دارند مى‌شود به زبان قال و حال خداوند را تسبيح و تحميد كنند، و اين كيفيت حتّى در باره حيوانات به صوت و يا به شعور ضعيفى كه دارند نيز ممكن است و هم چنين در حق انواع موجود عاقل و فهيم در كرات ديگر. ولى در مورد جمادات و نباتات چه گونه تسبيح و تحميد تصوّر مى‌شود. ممكن است در اين جا چند نظر را بازگويى نماييم:

1- همه‌ى موجودات= حيوانات، نباتات، جمادات و حتّى حقايق ديگر فاقد عقل، در كهكشان‌ها كه فعلًا ماهيات آن‌ها را تصوّر إبتدايى هم نمى توانيم، مقدار عقل و شعور و علم‌


صفحه 388

و إدراك يا هرچه كه نام بگذاريم در متن وجودات خاصّه خود داشته باشند، چون از إراده واجب الوجودى تحقق يافته اند كه ذات و صفات كمالى او من جمله علم و قدرت و حيات او داراى يك حقيقت واحده هستند، وجود او عين علم و قدرت او، قدرت او عين علم او مى باشد و صفات و ذات در مرحله مفاهيم با هم مختلف هستند ولى در مرحله مصداق مطابق براهين و ادلّه متعدّد- كه در كتب كلامى خود آن‌ها را مفصّلًا بيان نموده‌ايم- يكى هستند. وقتى خالق و موجد كائنات چنين باشد قسمتى مخلوقات ممكن است نيز چنين باشند و اين عينيت ذات و صفات و عينيت مصداقى صفات با هم در وجودات ممكنه نيز صادق باشد[1]و بنابراين همه حقايق نوعيه و افراد آن‌ها با مراتب متعدّد و مختلف آن‌ها از مرتبه‌اى از علم- هرچند ضعيف- بر خودار خواهند بود.

و امّا نطق آن‌ها را مى توان از قرآن ثابت نمود:

«وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ ...»(فصلت: 21) اگر به نطق آوردن همه چيز در قيامت و كره ميدان حساب فرض شود آيه ربطى به مقام ما ندارد و اگر انطاق همه چيز در دنيا هم ثابت باشد پس نطق اشياء به تسبيح و تحميد خداوند ثابت مى گردد. والله العالم.

و ممكن است اين نطق مجازى باشد مانند:«هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ ...» (الجاثية: 29) و«وَ لَدَيْنا كِتابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ»(المؤمنون: 62) و ممكن است اين آيه را«وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ ...»(النمل: 16) شاهد آورد بر نطق همه اشياء. مگر اين كه بگوييم نطق حيوانات حتّى ريز مانند مورچه در قرآن هرچند ثابت است‌

[1]- نه از طريق سنخيت فلسفى كه من آن را قبول ندارم.


صفحه 389

ولى دليل و قرينه اى بر نطق نبات و جماد نمى‌شود[1]

2- تسبيح و حمد و نماز (عبادت) اشياء به زبان حال باشد كه به چند گونه تصوّر مى‌شود:

اوّل: مخلوقات همه حادث و مسبوق بعدم فكّى هستند و زبان حال آنان اين است كه وجود كمال ما از إحداث و نو آورى خداوند است.

دوّم: موجودات عالم همه از وجود و عدم (هستى و نيستى) لا إقتضاى صرف هستند و هر ممكن الوجود به زبان حال مى‌گويد كه وجود و كمال هم در إبتداء و هم در بقاء و در استدامه از واجب الوجود است و همين است حمد و تسبيح خداوند.

سوّم: استعداد عالى موجودات شهادت بر نفى نقص مى دهد.

چهارم: منافع اشياى مادّى كه در فيزيو لوژى بيان شده حكمت خداوند را كه طرد كننده عيب و نقص خالقيت است بيان مى دارد تسبيح و حمد (جمال و جلال او را) روشن مى نماياند، بلى در جهان مادّى شرور هم وجود دارد كه مخلوقاتى زياد از آن‌ها زيان مى بينند و زبان حال شرور زبان مخالف زبان وجود و كمالات است. بلى چنين است ولى فلاسفه و متكلّمين جوابهاى مفيدى براى دفع اين ايراد داده اند و نگارنده در چندين كتاب عربى و فارسى جواب هايى براى دفع آن داده ام.

حجاب مستور و اقسام هدايت‌

«وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً»(الإسراء: 45) وقتى قرآن مى خوانى بين تو و بين آنان‌كه ايمان ندارند حجاب پوشيده قرار داده ايم. اين حجاب، ساتر تكوينى نبوده؛ بلكه يك حايل و ساتر معنوى بوده كه مشركين نتوانند به وجود

[1]كمتر از دلالت نطق به لفظ قول بعضى از آيات وجود دارد:« فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» فصلت: 11 به آسمان و زمين فرمود بياييد چه به طوع و رغبت و چه به كراهت، گفتند به طاعت آمديم. البته ما به زبان ساير موجودات نا آشنا هستيم.« إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا» الأحزاب: 72.


صفحه 390

مبارك و بدن شريف آن حضرت (ص) آزار و اذيت برساند خداوند در نفوس آنان تصرف مى‌كند و انگيزه شيطانى شان مغلوب و ضعيف مى‌شود كلمه «مستور» اگر به معناى خود- اسم مفعول- باشد معنايش روشن است كه حجاب مذكور مادّى و محسوس نيست؛ بلكه معنوى و باطنى است و اگر به معناى ساتر باشد صفت تأكيدى حجاب است. و قرار دادن پوشش بر دل كفّار كه قرآن را نفهمند و سنگينى گوشهاى شان كه آن را نشنوند كه در آيه بعدى آمده است إضلال آن‌ها است، اين إضلال إبتدايى نيست كه ظلم و قبيح باشد، بلكه إضلال انتقامى و مسبوق به دشمنى آنان با پيامبر (ص) و تنفّر آنان از شنيدن قرآن است، كه نتيجه سياه شدن و كثيف شدن قلب (روح) و سنگين شدن معنوى گوشها است.

توضيح هدايت و إضلال بر دو گونه است: إبتدايى و ديگرى استتباعى.

هدايت إبتدايى، اين هدايت به همه بندگان مى رسد و اگر به كسى نرسد او جاهل قاصر است و قاصر معذور است‌«هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‌ ...»(البقرة: 185)«إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً»(الإنسان: 3)

هدايت استتباعى و ثانوى، هدايتى كه در اثر پذيرفتن هدايت اوّلى حاصل مى‌شود، در اين هنگام نفس. استعداد بهتر پيدا مى‌كند و مستحق مرتبه بالاتر مى گردد و خدا هم به او هدايت ثانوى را إعطا مى‌كند.«وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً ...»(مريم: 76)«وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ»(محمد: 17) و غير اين آيات. إضلال إبتدايى كار شيطان و پيروان شيطان است و اين كار قبيح است و خداى حكيم و عادل هرگز اين كار را نمى‌كند. سبحانه و تعالى عمّا يصفه الجاهلون.

إضلال استتباعى و ثانوى‌

همان گونه كه هدايت اوّلى استحقاق هدايت ثانوى را به وجود مى‌آورد و خداوند آن را به بنده خود عطا مى‌كند، ضلالت إبتدايى كه با اختيار بنده صورت مى گيرد نفس او را كدر