جلوگيرى از محذور امتناع مى توانند مسأله خلقت را حل كنند كه مستند به يك إراده يا مجموع ارادهها منضمه باهم (جزء علت) گردد و حاصل كلام آيه از تعدّد واجب الوجود بحث نمىكند و اساساً در قرآن و سنت نامى هم از مفهوم واجب الوجود و ممتنع الوجود كه مصطلحات فلسفه است وجود ندارد، و اعتقاد به خداى قديم و از نظر تدّين و تعليمات دينى كفايت مىكند و عوام مسلمانان استحاله و وجوب را نمى فهمند و به هيچ وجه اعتقاد به مصطلات فلسفه برآنان واجب نيست و حرف آخر اينكه آيا برهان يا دليل تمانع مى تواند دليل معتبرى بر وحدت واجب الوجود يا خالق باشد؟ به نظر اينجانب اين استدلال با تمام تقارير آن، خالى از اشكال نيست- به صراط الحق مراجعه شود- كه ربطى به كلام الحق (كتاب حاضر) ندارد!.
تسبيح موجودات آفريده شده
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً»(الإسراء: 44)
در اين فصل مطالبى وجود دارد كه به مقدارى از آنها اشاره مىشود:
1- آيه مباركه فوق در ميان آياتى كه در مورد تسبيح حق تعالى وارد شده، از سه جهت امتياز دارد:
اوّلًا: مىگويد كه خود آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها ساكنند، تسبيح مىگويند، و آيات ديگر در قرآن تنها از تسبيح آنچه كه در آسمانها و زمين است، خبر مىدهد. اين موجودات آسمانى و زمينى چه عاقل باشند؛ مانند إنسان و جن و فرشته و إحتمالا دهها حقايق و انواع عاقل و عالم كه ما از آنها هيچ خبرى نداريم كه در آسمانها موجودند، و حتّى حيوانات زمينى و پرندهها كه در قرآن از تسبيح آنها (پرندهگان) نام برده شده است و چه از نظر ما عاقل و عالم نباشند؛ مانند رعد كه در سوره رعد به او تسبيح و حمد خداوند
نسبت داده شده است.
2- آيه فوق مىگويد شما تسبيح اشياء را نمىفهميد[1].
3- ذيل آيه:«وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ ..»تنها آيهاى است كه تسبيح و حمد خداوند را به همه موجودات ريز و برزگ در تمام جهان خلقت نسبت مىدهد.
4- ممكن است از اين آيه فهميده شود كه وجود خارجى ممكن الوجود بنا بر اصالت آن،. با علم وقدرت عجين است و به همين علم، همه چيزى كه لباس وجود را بر تن مىكنند خداوند را تسبيح و تقديس و تحميد مىكنند، و ضمير جمع «هم» كه براى عقلاء مىآيد در كلمه (تسبيحهم) براى همه أشياء، يك نوع شاهدى است بر علم و عقل هر شيء. والله العالم.
آنچه كه اين احتمال عقلى و فلسفى را تا حدودى تثبيت مىكند آيه 41 سوره مباركه نور است:«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ»(النور: 41)؛ روشن است كه در آيه كلمه «ما» نيامده؛ بلكه كلمه «من» آمده است و آيه دليل علم هر چيز نيست؛ بلكه دليل علم هر كسى است كه در آسمانها و زمين وجود دارند، ولى ذكر كلمه «الطير» حد اقل دليل مىشود كه پرندگان علم به تسبيح خود دارند، و اين مطلب مدركى مىشود تا احتمال دهيم كه غالب حيوانات علم به حمد و تسبيح خود داشته باشند.
سؤال؛ آيه بر علم همه أشيايى كه تسبيح مىكنند به تسبيح شان دلالت دارد و دليل عموم لفظ كلّ است؛ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ.
جواب؛ بلى، لكن قدر متيقن از عموم مدخول و محذوف لفظ «كل» كلمه «من= كسى»
[1]- ممكن است مراد اين باشد كه همه شما كفّار و مشركين لجوج نمىدانيد و يا اكثريت شما چه مشرك و چه مسلم، نمىفهميد( و تنها علما تسبيح آنها را مىفهمند) و ممكن است مراد اين باشد كه همهى شما حقيقت كامل تسبيح آنان را نمىفهميد هر چند علماى شما تامقدار كمى بفهمند، چون:« وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» الإسراء: 85
است نه كلمه «ما= چيز» تنها پرندگان را (با كلمه من) ضميمه مىكنيم؛ يعنى قدر متيقن لفظ كل (كل ذلك) است نه (كل شيء) و الله العالم.
5- مىشود«مَنْ فِي السَّماواتِ»را در آيه عنوان شده در اول، بغير ملائكه تفسيركرد، بقرينه:«وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ..»(الأنبياء: 19) و سوره (فصلت: 38)
6-«فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ»(فصلت: 38)؛ از اين آيه ممكن است دو مطلب استفاده شود:
اوّل: اين كه ملائكه شب و روز دارند؛ بلى ملائكه مانند جن، اجسام لطيف دارند و جسم زمان و مكان مىخواهد، ممكن كه كرات متحركه و مسكونهاى آنان از نور ستارهگان نزديك خود استفاده كنند و به حركت وضعى خود، روز و شب را به وجود آورند.
دوّم: غير از ملائكه در آسمانها موجودات ديگرى تسبيح نمىكنند و گرنه مناسب بود نام هاى آنان هم ذكر مىشد، مگر اين كه بگوييم قيد«لا يَسْأَمُونَ»مطلوب بوده و اين قيد به ملائكه اختصاص داشته است. لذا از آيه اختصاص تسبيح به ملائكه (از موجودات آسمانى) استفاده نمىشود.
7- تسبيح و تقديس به معناى تنزيه و تبرئه خداوند ذى الجلال از همه نقايص و معايب است هرچند براى موجودات مخلوق كمال شمرده شود جن و إنس و حتّى ملائكه كه قدرت تكلم را دارند مىشود به زبان قال و حال خداوند را تسبيح و تحميد كنند، و اين كيفيت حتّى در باره حيوانات به صوت و يا به شعور ضعيفى كه دارند نيز ممكن است و هم چنين در حق انواع موجود عاقل و فهيم در كرات ديگر. ولى در مورد جمادات و نباتات چه گونه تسبيح و تحميد تصوّر مىشود. ممكن است در اين جا چند نظر را بازگويى نماييم:
1- همهى موجودات= حيوانات، نباتات، جمادات و حتّى حقايق ديگر فاقد عقل، در كهكشانها كه فعلًا ماهيات آنها را تصوّر إبتدايى هم نمى توانيم، مقدار عقل و شعور و علم
و إدراك يا هرچه كه نام بگذاريم در متن وجودات خاصّه خود داشته باشند، چون از إراده واجب الوجودى تحقق يافته اند كه ذات و صفات كمالى او من جمله علم و قدرت و حيات او داراى يك حقيقت واحده هستند، وجود او عين علم و قدرت او، قدرت او عين علم او مى باشد و صفات و ذات در مرحله مفاهيم با هم مختلف هستند ولى در مرحله مصداق مطابق براهين و ادلّه متعدّد- كه در كتب كلامى خود آنها را مفصّلًا بيان نمودهايم- يكى هستند. وقتى خالق و موجد كائنات چنين باشد قسمتى مخلوقات ممكن است نيز چنين باشند و اين عينيت ذات و صفات و عينيت مصداقى صفات با هم در وجودات ممكنه نيز صادق باشد[1]و بنابراين همه حقايق نوعيه و افراد آنها با مراتب متعدّد و مختلف آنها از مرتبهاى از علم- هرچند ضعيف- بر خودار خواهند بود.
و امّا نطق آنها را مى توان از قرآن ثابت نمود:
«وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ ...»(فصلت: 21) اگر به نطق آوردن همه چيز در قيامت و كره ميدان حساب فرض شود آيه ربطى به مقام ما ندارد و اگر انطاق همه چيز در دنيا هم ثابت باشد پس نطق اشياء به تسبيح و تحميد خداوند ثابت مى گردد. والله العالم.
و ممكن است اين نطق مجازى باشد مانند:«هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ ...» (الجاثية: 29) و«وَ لَدَيْنا كِتابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ»(المؤمنون: 62) و ممكن است اين آيه را«وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ ...»(النمل: 16) شاهد آورد بر نطق همه اشياء. مگر اين كه بگوييم نطق حيوانات حتّى ريز مانند مورچه در قرآن هرچند ثابت است
[1]- نه از طريق سنخيت فلسفى كه من آن را قبول ندارم.
ولى دليل و قرينه اى بر نطق نبات و جماد نمىشود[1]
2- تسبيح و حمد و نماز (عبادت) اشياء به زبان حال باشد كه به چند گونه تصوّر مىشود:
اوّل: مخلوقات همه حادث و مسبوق بعدم فكّى هستند و زبان حال آنان اين است كه وجود كمال ما از إحداث و نو آورى خداوند است.
دوّم: موجودات عالم همه از وجود و عدم (هستى و نيستى) لا إقتضاى صرف هستند و هر ممكن الوجود به زبان حال مىگويد كه وجود و كمال هم در إبتداء و هم در بقاء و در استدامه از واجب الوجود است و همين است حمد و تسبيح خداوند.
سوّم: استعداد عالى موجودات شهادت بر نفى نقص مى دهد.
چهارم: منافع اشياى مادّى كه در فيزيو لوژى بيان شده حكمت خداوند را كه طرد كننده عيب و نقص خالقيت است بيان مى دارد تسبيح و حمد (جمال و جلال او را) روشن مى نماياند، بلى در جهان مادّى شرور هم وجود دارد كه مخلوقاتى زياد از آنها زيان مى بينند و زبان حال شرور زبان مخالف زبان وجود و كمالات است. بلى چنين است ولى فلاسفه و متكلّمين جوابهاى مفيدى براى دفع اين ايراد داده اند و نگارنده در چندين كتاب عربى و فارسى جواب هايى براى دفع آن داده ام.
حجاب مستور و اقسام هدايت
«وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً»(الإسراء: 45) وقتى قرآن مى خوانى بين تو و بين آنانكه ايمان ندارند حجاب پوشيده قرار داده ايم. اين حجاب، ساتر تكوينى نبوده؛ بلكه يك حايل و ساتر معنوى بوده كه مشركين نتوانند به وجود
[1]كمتر از دلالت نطق به لفظ قول بعضى از آيات وجود دارد:« فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» فصلت: 11 به آسمان و زمين فرمود بياييد چه به طوع و رغبت و چه به كراهت، گفتند به طاعت آمديم. البته ما به زبان ساير موجودات نا آشنا هستيم.« إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا» الأحزاب: 72.
مبارك و بدن شريف آن حضرت (ص) آزار و اذيت برساند خداوند در نفوس آنان تصرف مىكند و انگيزه شيطانى شان مغلوب و ضعيف مىشود كلمه «مستور» اگر به معناى خود- اسم مفعول- باشد معنايش روشن است كه حجاب مذكور مادّى و محسوس نيست؛ بلكه معنوى و باطنى است و اگر به معناى ساتر باشد صفت تأكيدى حجاب است. و قرار دادن پوشش بر دل كفّار كه قرآن را نفهمند و سنگينى گوشهاى شان كه آن را نشنوند كه در آيه بعدى آمده است إضلال آنها است، اين إضلال إبتدايى نيست كه ظلم و قبيح باشد، بلكه إضلال انتقامى و مسبوق به دشمنى آنان با پيامبر (ص) و تنفّر آنان از شنيدن قرآن است، كه نتيجه سياه شدن و كثيف شدن قلب (روح) و سنگين شدن معنوى گوشها است.
توضيح هدايت و إضلال بر دو گونه است: إبتدايى و ديگرى استتباعى.
هدايت إبتدايى، اين هدايت به همه بندگان مى رسد و اگر به كسى نرسد او جاهل قاصر است و قاصر معذور است«هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى ...»(البقرة: 185)«إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً»(الإنسان: 3)
هدايت استتباعى و ثانوى، هدايتى كه در اثر پذيرفتن هدايت اوّلى حاصل مىشود، در اين هنگام نفس. استعداد بهتر پيدا مىكند و مستحق مرتبه بالاتر مى گردد و خدا هم به او هدايت ثانوى را إعطا مىكند.«وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً ...»(مريم: 76)«وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ»(محمد: 17) و غير اين آيات. إضلال إبتدايى كار شيطان و پيروان شيطان است و اين كار قبيح است و خداى حكيم و عادل هرگز اين كار را نمىكند. سبحانه و تعالى عمّا يصفه الجاهلون.
إضلال استتباعى و ثانوى
همان گونه كه هدايت اوّلى استحقاق هدايت ثانوى را به وجود مىآورد و خداوند آن را به بنده خود عطا مىكند، ضلالت إبتدايى كه با اختيار بنده صورت مى گيرد نفس او را كدر
و كثيف مىكند و اين كثافت كه سبب آن إراده خود بنده معصيت كار بوده خدا آن را خلق مىكند، و مجازات بنده ظلم و قبيح شمرده نمىشود.«وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها ...»(الإسراء: 15) هر كس به گمراهى رود به ضرر خود اوست.«فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ ...»(فاطر: 8) خداوند هر كسى را بخواهد گمراه مىكند و هر كسى را بخواهد هدايت مى نمايد. اين هدايت و ضلالت هر دو هدايت و ضلالت ثانوى مىباشدكه در آيات زيادى وارد شده و سبب حيرت كثيرى از اهل علم متوسط شده است، ولى با توجّه به آنچه كه گفتيم معناى آن روشن و مطابق عقل و در چوكات عدالت است. آيات وارده در موضوع هدايت و ضلالت زياد است و مباحث آن كثير و چنانچه دانشمند جا رسيده رسالهاى در اين مورد بنويسد كار نيكويى كرده و ما در بعضى از كتابهاى كلامى خود كه به زبان عربى در دوره جوانى نوشته شده توضيحاتى داده ايم. اگر مطالعه كنندهى هوشمند به همين توضيح كمى كه اين جا مى خواند، دقت نمايد موضوع مشكل براى او حل مىشود.
عالم برزخ
«يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا»(الإسراء: 52) روزى كه شما را مى خواند (كه از قبر ها زنده بيرون آييد) پس اجابت مىكنيد در حالى كه او را حمد و ستايش مىكنيد و گمان مى بريد مدّت كمى (در برزخ) درنگ كردهايد. در آيات پيش از اين آيه مخاطب پيامبر (ص) است كه به مشركين چنين و چنان بگويد و در آيه بعدى نيز خطاب به ايشان است كه به بندگان من چنين و چنان بگو و در وسط آنها اين آيه خطاب به خود مردم مىكند كه ظاهراً مخاطبان مؤمنين، هستند و احتمال دارد مخاطبان همه باشند چه كافر و چه مؤمن.
مطلب ديگر اين است كه آيه صريح نيست كه مراد از لبث (درنگ كردن) زندگانى برزخى باشد و احتمال مى رود كه زندگى دنيا باشد و ممكن هر دو مراد باشد.
بعضى إدّعا كردهاند كه اين ظن از طول بقا و خلود در آن جهان است، ولى حاضرين ميدان قيامت كه احتمالًا ميليونها سال را در برزخ به راحتى و يا عذاب خفيف برزخى گذرانيدهاند از كجا خلود و بقاى آن جهان را تجربه كردهاند كه چنين گمانى پيدا كنند، خصوصاً اگر اين گمان در اوّل ورود به ميدان قيامت (يعنى كره ساهره) باشد.
بحث عميق در عذاب برزخ
آيا مىشود از گمان مردگان به توقّف كم در برزخ به دو مطلب ديگر برسيم؟
اوّل اين كه روح در برزخ به بدن لطيف تعلّق مى گيرد كه تعلّق مذكور ضعيف است و همين ضعف، ضعف إدراك و علم او را سبب مىشود.
دوّم اين كه عذاب و ثاب برزخى يا وجود ندارد و يا آنقدر ضعيف است كه وقتى روح تعلّق به جسم مادّى در قيامت مى گيرد طول زمان برزخ را فراموش مىكند؟
ممكن است مراد از اين ارواح، ارواح مستضعفان باشد كه مجلسى (ره) مىگويد آنچه از آيات كثيره و اخبار مستفيضه و براهين قاطعه ظاهر مىشود اين است كه نفس بعد از مرگ باقى مى ماند، يا گرفتار عذاب مىشود اگر خالص الكفر باشد، و يا در نعمت است اگر خالص الإيمان باشد و يا متعرّض او نمى شوند اگر از مستضعفان باشد[1]
ذيل كلام مأخوذ از نظريه شيخ مفيد (ره) است كه مفيد (ره) در شرح عقايد صدوق (ره) فرموده است: ارواح بعد از مردن اجساد بر دو گونه اند، جمعى از آنان به سوى ثواب (نعمتهاى برزخى) و يا به سوى عقاب (برزخى) مى روند و گروه ديگر نابود مى شوند و شعورى به ثواب و عقاب ندارند. و بر صحت و نابودى دسته دوّم به اين آيه استدلال كرده:«إِذْ يَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِيقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا يَوْماً»(طه: 104) پس قومى در محشر هستند كه مقدار بعث خود را
[1]بحارالانوار، ج 6/ 270 مراد مجلسى از مدلول آيات و روايات و براهين قاطعه تنها بقاى روح است و بقيه كلام ايشان مدلول خبر واحد است.