لله رب العالمين و ربّ كل شيء و خالقه و مُدبره) نعمتهاى او هر چند فى نفسها خود محدود است ولى قابل شمردن ما نيست.
علوم تجربى امروز ثابت كرده كه وجود ما و بقاى آن در كره زمين و رزق ما و سلامت بدن و فكر ما موقوف بر تحقق هزاران شرط در زمين و هوا و فضاء است. هنوز علم تجربى حرف آخر خود را در اين مورد نگفته كه نعمتهاى خدا بر هر فرد إنسان چه ماقبل وجود از ابتداى آفريدن زمين و چه نعمتهاى مابعد وجود ما تا آخر عمر و در برزخ، در قيامت، و چه نعمتهاى محّيرالعقول ماشين بى نظير بدن ما تا جاى كه فيزيك و شيمى (كيميا) و بيالوژى و جيالوژى و خصوصا فيزيو لوژى إنسانى و غيره تا امروز بيان داشته اند به چند هزار يا چند صد هزار مىرسد.
روح مجرد ما كه به دلايل دينى و براهين عقلى (فلسفى و كلامى) ثابت شده و امروز در پناه علوم تجربى نيز ثابت گرديده و دهها كتاب توسط دانشمندان غربى از راه تجربه در بارهى آن در (علم جديد روحى) نوشته شده، آيينه كوچك جمال و جلال خداوند است و حيات ما از ارتباط روح ما به بدن ما است و بالاترين نعمت خدا.[1]
خلاصه: كمالات وجودى او اولًا لا يتناهى است كه مستلزم حمد لايتناهى است كه از نظر عقلى براى موجود محدود، معرفت ذات خدا مستحيل و حمد آن نيز غير ممكن است. و ما تنها قدرت حمد اجمالى او را داريم به جملهى (الحمد لله كما هو أهله) سپاس و حمد و ثنا، به تمام مراتب آن مخصوص به خداوند است[2]و امثال آن و نعمتهاى خداوند بر هر فرد ما هر چند به لحاظ طولى در بهشت لايتناهى است ولى بلحاظ عرضى تاكنون محدود است و
[1]- به كتاب روح از نظر دين و عقل و علم جديد روحى اين جانب مراجعه شود.
[2]- در اين مورد كلام بكرى در كتاب رنگارنگ خود( اوايل جزء اول) نوشته ايم خواننده با معرفت حتما آن را خوانده و عملى سازد.
در جهان امكان و ماده لايتناهى وجود ندارد ولى آنقدر زياد است كه به تعبير قرآن قابل احصاء و شمردن نيست و بايد بحد مقدور قلباً و عقلًا و عملًا شكر گزارى نمود[1]
قابل توجه: كلمه (الحمد لله) در سوره فاتحه ظاهراً براى حمد ذات نيامده و براى شكر نعمتها آمده است و قرينهى آن كلمه «ربّ» است دقت كنيد. و احتمالًا اكثر موارد حمد در قرآن به معناى شكر بر نعمتها باشد و حمد بر ذات چون«وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ ....»مىباشد. (الإسراء: 111)
بحث و تحقيق
آنچه از كلمهى (عالمين) در موارد إستعمال آن در آيات متعدد قرآن به دست مىآيد، مراد از آن اصناف و اقسام إنسان است[2]و بعضى از اين آيات تقريباً صريح در مقصود است. و لذا گفته شده كه معناى جمع كمتر از معناى مفرد آن است.
و از جمله اى از آيات مشتمل بر اين كلمه به دست مىآيد كه قابليت انطباق بر هر چيز را دارد مانند(الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ)[3]و يا إنطباق بر هر موجود عاقل مانند إنسان وجن و ملك و ساير عقلاى جهان را.
به هر حال احتمال مى رود كه تفسير المنجد كه عالم را به معناى كلمه «كون» عربى و كلمه «جهان» فارسى گرفته، معناى مصطلح باشد نه معناى لغوى.
به هر صورت ممكن است دسته دوم را بر دسته اول آيات حمل كنيم و بگوييم عالمين
[1]- عقيده من اين است كه حُسن حمد و حتى وجوب آن شرعى و تعبدى و يا عقلايى است نه عقلى؛ زيرا در مقابل موجود لايتناهى كه مجرد و مطلق كمال است، مفهوم سپاس را مناسب ذات مذكور نمىداند، و هم چنين حمد در برابر نعمتهاى واصله او براى رضاى او نيز محصلى ندارد چون او احساسات و رضا ندارد بلى تعبداً حُسن و وجوب حمد فى الجملة ثابت است و ما به آن إيمان داريم و عمل مىكنيم.
[2]- اعراف/ 10 و 14- يوسف 104- حجر 70- أنبياء 71 و 91 و 107 شعراء 165.
[3]- فاتح/ 2
افراد كثير يا اصناف مختلف إنسان است.
و ممكن است كه دسته دوم به معنايى اعم از إنسان كه اصناف مخلوق عاقل باشند إستعمال شده باشد و أما اين كه عالمين را به معناى هر چيز مخلوق بگيريم دليلى بر آن بنظر نمىرسد.
مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ(أختيار دار روز جزاء)
ممكن است مراد از مالكيت خدا بر روز قيامت و روز جزاء، اين باشد كه تنها خداوند إختيار امر و نهى و انتقام و عفو و عذاب و عقاب و تعيين درجات را براى متقين و تشخيص دركات را براى متمردين و عاصيان دارد، و هيچ موجودى حق مداخله را ندارد. و شفاعتى كه از جانب بعضى از افراد كامل بشر صورت مىگيرد بعد از اذن پروردگار و رضاى اوست كه در آيات زياد قرآن به آن تصريح شده است. بلى:«لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ»(غافر: 16)،يَوْمَ لا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئاً»(الإنفطار: 19) اختصاص ملكيت و إختيار مطلق روز جزاء، مدلول آياتى از قرآن مجيد است.[1]
به هر صورت از اكثر قراء نقل شده كه «ملك يوم الدين» خوانده اند كه بهتر از قرائت «مالك» است؛ زيرا صفت مشبهه دلالت بر دوام دارد. بخلاف اسم فاعل.
مالكيت و ملكيت بر سه قسم است:
1- ملكيت إعتبارى كه منشأ آن إعتبار عقلاء و شارع و گاهى حكومتها و گاهى عرفهاى مختلف است؛ مانند ملكيت إنسان بر خانه و اموال خود و بر نتيجه أعمال خود حسب اختلافى كه در بين عرف و شارع در كميت و كيفيت اين ملكيت وجود دارد.
2- ملكيت مقوله اى عرضى كه در فلسفه و حكمت بيان شده؛ مانند احاطه كلاه بر سر و احاطه خانه بر ساكنين آن مثلا.
3- ملكيت حقيقى تكوينى (اشراقى)؛ مانند ملكيت واجب الوجود الخالق نسبت بهمه
[1]- حج/ 56- فرقان/ 26- الرحمن/ 39- قيامة/ 12 و 30- انفطار/ 19- سبأ/ 42 غافر/ 16 و غير ذلك.
موجودات و آيات مباركه كه ملكيت خداوند را بر آسمانها و زمين بيان مى دارد بهمين معناى سوم بايد تفسير شود.[1]؛ يعنى وجود آسمانها و زمين و آنچه كه بين آنها است از خداوند است و خداوند خالق و موجد آنها مىباشد.
بنان بر اين خداوند مالك تكوينى و موجد حقيقى همه موجودات جهان و ميليارد ها كهكشان است. و بعيد نيست كه كلمه سموات كه مطلق ذكر شده و به كلمه «سبع= هفت» مقيد نشده همه كهكشانها ى موجود در فضا را چه تا امروز كشف شده با شده يانه شامل شود، و ممكن است كه همه كهكشان ها موجود زير مجموعه همين هفت آسمان باشد، و احتمال مى رود إنسانها در سير علمى خود در قرون بعدى از روى دلايل علمى به اين پيشگويى قرآن دست يابند.
قابل توجه است كه زمين كوچك ما كه از نظر كيفيت هر چند كم نظير است و لى از نظر كميت جزء كوچك منظومه شمسى ما مىباشد، بنا براين اين سؤال پيش مىآيد كه زمين چه ارزشى دارد كه در آياتى از قرآن مقابل همه كهكشانها با وسعت سرسام آور آنها قرار گيرد؟[2]
ممكن است كلمه ارض كه در مقابل سموات قرار گرفته است[3]خصوص زمين ما نباشد؛
[1]-« وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما .. المائدة: 17- 18 و غير ذلك من الآيات بدانكه ملك- به كسر لام- صفت مشبهه و مشتق از مُلك- بضم كاف. و سكون لام است. و مالك مشتق از ملك- بكسر ميم و سكون لام است.
[2]- مانند اين كه بگوييم زمين ويك دانه ماش يا يك دانه ارزن!! در حالىكه او جزء ز مين است و در غايت كوچكى وريزى نسبت به حجم زمين مگر اين كه بگوييم تنها وجه ذكر زمين بعد از آسمانها بخاطر اين است كه زمين محل زندگانى ما است و كميت و كثرت آسمانها و كوچكى زمين هيچ مورد نظر نيست. خصوصا كه زمين ساكنين خاصى دارد كه مورد توجه حضرت آفريدگار جهان است؛ مانند إنسان و جن چناچه ظاهر وجه اختصاص مالكيت خداوند بيوم الدين و روز قيامت در سوره حمد نيز اهميت آنروز، براى ما مىباشد. والله العالم.
[3]- و قرينه اى در خود آيات وجود نداشته باشد كه مراد زمين ما است.
بلكه هفت زمينى باشد كه از آيه مباركه:«اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ»(الطلاق: 12) فهميده مىشود. و ممكن است زمين هاى هفت گانه در كيفيت بى نظير خود همسان يا اختلاف كمى بين خود، داشته باشند، كه بشود مقابله مذكور فى الجملة درست گردد.
به هر حال مراد از سموات و وسعت آنها و كميت و كيفيت آنها و حدود مشخصه آنها چيزى بطور مقطوع بما معلوم نيست و تنها اين قدر مى دانيم كه محدوده آسمان محسوس ما كه مقدارى ستارگان و سياره هاى سه كهكشان در آن معلوم مىشود، آسمان اول قرآن است.
و دليل آن دو آيه مباركه:«وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ»(الملك: 5)،«إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ(الصافات: 6) مىباشد، بلى اين دو آيه دلالتى ندارند كه همه اين كواكب و مصابيح در خود همين آسمان دنيا باشد؛ بلكه قدر متيقن اين كه آسمان دنيا بنور آن كواكب و مصابيح زينت يافته است، هر چند وجود آنها در آسمان ديگر باشد و نور آنها به آسمان اول نفوذ و به ما رسيده باشد.[1]
قول درست اين است كه نبايد بين كهكشانهاى مصطلحه امروزى و سموات قرآن، ارتباط بر قرار نماييم چون حدود هر كدام مشخص و معلوم نيست و بعيد است كه در آينده روشن شود كه مراد قرآن از سموات هفتگانه و سموات مطلق كماً و كيفاً چيست؟
«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»
عبادت من تنها ترا است، و عبادت غير خدا (هر كسى هر موجودى كه باشد) موجب شرك و خروج از دين است، حتى اگر عبادت غير، به هدف تقرب بخداوند باشد،«ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى»(الزمر: 3) حقيقت عبادت تعظيم بقصد ربوبيت است و مطلق تعظيم
[1]- من نفهميدم كه چرا كواكب به حرف لام الجنس يا استغراق محلّى گرديده ولى مصابيح بلفظ نكره و بدون لام ذكر شده است؟
أنبياء و أولياء و استاذ و والدين هيچ اشكالى ندارد، ولى اگر سيد المرسلين بقصد ربوبيت و اعتقاد رحمانيت او احترام و تعظيم شود موجب شرك است.[1]و بر اين معنا آيات قرآن دلالت مىكند. تفصيل اين بحث را در كتب ديگر خود، آوردهايم.
طائفهاى كه از كم علمى و غباوت، معناى عبادت را نفهميده اند و مسلمانان بهتر از خود را به شرك نسبت مى دهند و حتى دست آنان بخون مسلمين و مؤمنين رنگين است روز قيامت بمنزله قاتل همه مردم محشور مىشوند كه قهراً جايگاه شان جهنم است.
و ما چون اين موضوع را در كتب ديگر خود بطور مفصل نوشتهايم لازم نديديم آن را در اين كتاب تكرار نماييم و خداوند همه افراطيها را هدايت فرمايد.
«وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»
استعانت در امور از غير خداوند چه إنسان باشد«فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ»(الكهف: 95)«وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى»(المائدة: 2) و چه از أسباب ديگر«وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ»(البقرة: 45) جايز است كه به شرطى مستعان بعنوان واسطه باشد؛ زيرا مستعان حقيقى و مسبب الأسباب واقعى خداوند است و آيه فوق جمله خبرى است كه حكايت از واقعيت حصر كمك خواستن از خداوند مىكند، و اين حصر واقعيت عينى است و تنها خداوند مسبب الأسباب و چاره ساز است كه اگر بخواهد به بنده خود توسط أسباب طبيعى و مادى و توسط إنسانها و از راههاى مختلف و حتى غير متوقع كمك مى تواند و مىكند و جزء او موجود ديگر چنان قدرتى ندارد، توسل به قدرتمندان وثروتمندان و وسايل مادى بعنوان يكى از وسايل فراهم
[1]- بلى سجده براى غير خدا و لو بقصد ربوبيت او نباشد حرام است. و اگر بقصد ربوبيت باشد موجب شرك است. و بعبارت ديگر: تعظيم غير خدا و سجده براى او بقصد ربوبيت او موجب شرك عبادى مىشود و اعتقاد مجرد به ربوبيت غيرخدا هر چند بدون تعظيم باشد، بازهم موجب شرك است. منتهى شرك فاعلى، تنها تعظيم و كُرنِش غير بدون قصد ربوبيت؛ مانند احترام أنبياء و أولياء اشكال ندارد؛ بلكه مستحسن و نيكو است.« ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ الحج: 32
شده خداوند جايز است، رحم مردم نيكو كار و محبت والدين همه از جانب خدا است،
بنا براين در همه موارد استعانت مادى و معنوى و روحانى ما، مستعان بالذات و واقعى و اولى خداوند است و غير او، حتى أنبياء و أولياء، و سايط و. وسايل هستند كه چارهاى هم از استعانت به آنها نيست ما، در دار ماده- دار وسايل و أسباب- گرفتار و اسيريم ولى جهان بينى ما بايد توحيدى، عقلى و دينى باشد كه «لاحول و لا قوة الا بالله» وقانون سبيبت هم در همه اجزاء كائنات به تقدير واجب الوجود قابل استثناء نيست. و خواستن مقاصد از غير سلسله أسباب غلط و بيهوده و غير عقلايى است.
نتيجه اين كه: با توجه به أسباب مقصد، بايد به مسبب الأسباب هم پناه ببريم.«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ..»(الناس: 1)«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ..(الفلق: 1)«وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ ..»(النساء: 32)
سوره حمد مشتمل بر دو قسمت است
قسمت اول
آياتى بود از اول سوره تا يوم الدين كه از طرف خداوند است.
و خلاصه مطالب اين قسمت:
1- ادب يافتن بذكر نام خدا به صيغه «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»، در اول همه كار ها.
2- ادب يافتن به حمد و ثناى خداوند كه مربى عالميان است.
3- توحيد فاعلى
4- توحيد تدبيرى.
5- رحمت رحمانى كه نظام زندگى كائنات و إنسان و همه موجودات عاقل و مكلف بر آن استوار است و رحمت رحيمى كه نظام عالميان مكلف در دنيا و آخرت به آن وابسته است.
6- اعتقاد وتوجه به معاد و روز مكافات و مجازات، كه از اصول دين است.
قسمت دوم
اين قسمت از جانب بنده است:
1- توحيد عبادى(إِيَّاكَ نَعْبُدُ)
2- توحيد فاعلى(وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ)
3- طلب هدايت به راه راست، راه آنانى كه مورد انعام خدا قرار گرفته اند.
4- دورى از راه گمراهان و غضب شدگان«غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ»
هدايت بر چند گونه است
اول هدايت عقلى:
عقل نظرى خدا دادى إنسان، آدمى را بكليات جهان و مسايل اساسى وكلى فلسفه. و كلام و كائنات آشنا مىسازد. و سر مايه علمى و اعتقادى او را فراهم مى دارد. و نيز همين عقل است كه بر حواس پنجگانه نظارت دارد و خطا كارى هاى آنها را اصلاح مى گرداند.
عقل رابطه آدمى را با آفريدگار كهكشانها و آسمانها و عالَم ها و جهانها بر قرار مىسازد، عقل نظرى، إنسان را به صفات خداوند و افعال او راهنمايى مىدارد.
همين عقل است كه آدمى را بدين خدا و بهشت هدايت مىكند جهان بينى عقلى، آدمى را بمقام بلندى مى رساند كه در نتيجه آدمى بمقام بالاتر از مقام فرشتگان عروج مى نمايد.
استعداد عقلى و ظرفيت اهتداى عقلانى إنسان بحدى بالا بود كه بخاطر آن خالق حكيم او را آفريد و همه افساد و تباهى و خونريزى هاى حيوانى او را ناديده گرفت.
و به فرشتگانى كه معترض و يا سؤال كننده از مقام خلافت و نمايندگى الهى آدم در روى زمين بودند فرمود:«إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ»(البقرة: 30) من مى دانم چيزى را كه شما نمىدانيد.