بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 126

خود معرفى كرده باشد، چون وحى خداوند را فرشته مى‌آورده است.

بلى اشتباه آنان در اين بوده كه فساد عقل را از جن مى دانسته اند و ديوانه را به نام جن زده ياد مى‌كرده‌اند، كه عرب ها از همين مفهوم استعمال كرده‌اند و تا امروز در فارسى و عربى ديوانه را" مجنون" مى گويند، هرچند در فارسى به بى عقل" ديوانه" گفته مى‌شود و در عربى عراق امروزه به او" شماعى"[1]و" مخبل" هم مى گويند.

بلى استعمال لفظ مجنون در ديوانه از نظر واقعى درست نيست.

يك مطلب مهم‌

از آيه 23 تا آيه 54 اين سوره كه تاريخ حضرت نوح تا حضرت موسى و عيسى و ساير انبياء (عليهم السلام) و امتهاى آنان به طور بسيار مختصر ذكر شده، به دست مى‌آيد كه غالب افراد نوع انسانى از دستورات انبيايى كه براى هدايت آنان ارسال شده اند، هيچ پيروى نكرده‌اند؛ حتى طوفان بزرگ حضرت نوح و غرق همه كفار حتى فرزند نوح (ع) هيچ نفعى براى مردم حتى امت هاى پيامبرانى كه بعد از نوح آمده اند، و حتى پيامبرى كه بلافاصله از نوح آمده (آيه 32، احتمالا ثمود و پيامبر شان صالح (ع)) تا چه رسد به ساير انبياء. و آيه 44 مى‌گويد كفار همه انبياء ر ا تكذيب كردند و به اراده خود دين الهى را رد كرده‌اندو آنان را به اندازه قدرت خود ناراحت نموده اند.

فرد انديشمند مى داندكه ايمان و عبادت و اطاعت خدا، علت اولى خلق و آفرينش اين نوع نبوده، بلكه علت ثانوى بوده و گرنه خلقت كفار و منكرين و قاصرين لغو و بيهوده بوده.

[1]- يادم نيست كه شماعى مى گفتند، يا شمائى.


صفحه 127

تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا.

ولد براى خداوند

«مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ[1]وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‌ بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ.».[2](سوره مؤمنون، آيه 91).

" اله" گاهى به معناى معبود مى‌آيد كه ظاهرا در قرآن غالبا به همين معنا آمده است؛ و گاهى به معناى خالق است كه در آيه فوق چنين است. خلاصه استدلال كه رد بر مشركين بى عقل مكه و در نهايت رد بر تمام مشركين آن عصر است كه آنان را ساكت گرداند اين است كه اگر دو خداى خالق مى بود هر يك با مخلوق خود مى رفتند و در جهان خلقت اختلاف و بى نظمى واقع مى شد.

و نيز به حسب طبع اين گونه خدايان مورد نظر مشركين، حتما بين آنان رقابت و كمكش واقع مى گرديد، چنانچه بين پادشاهان قديم دايما يا غالبا درگيرى واقع مى شد و هركدام براى توسعه اقتدار و بسط حكومت حتى به وسيله كشتار مردم به برترى جويى عليه ديگرى پيكار مى‌كردند.

اين يك بيان اسكاتى براى مشركين متعصب است، كه در تصور آنان خالق واجب الوجود

[1]- بعضى مى گويند فرزند بر دوگونه است، فرزندى كه قسمتى از حقيقت پدر خود را دارد، و فرزند تشريفاتى تنها در نام. مشركين بعضى از جن و ملايكه را دختران خدا مى دانستند كه موجب شرك شد؛ نصارى نيز در حق عيسى( ع) همين اعتقاد را دارند، يهوديانى كه مى گفتند ما فزندان و دوستان خداييم( نحن ابناء الله و احبائه) قسم دوم فرزندى را قصد مى‌كردند.

[2]- خدا هرگز فرزندى براى خود انتخاب نكرده؛ و معبود ديگرى با او نيست؛ كه اگر چنين مى‌شد، هر يك از خدايان مخلوقات خود را تدبير و اداره مى‌كردند و بعضى بر بعضى ديگر برترى مى‌جستند؛ منزّه است خدا از آنچه آنان توصيف مى‌كنند.


صفحه 128

حكيم كه علم و قدرت مطلق دارد، نمى آمد؛ عجب از مفسرينى كه قصد دارند اين جملات را در قالب براهين فلسفى و دلايل عقلى كلامى بريزند و بيهوده وقت خود را تلف مى كنند و مطالعين خود را به شك مى اندازند و خود شان هم از عهده اثبات ادعاى خود برآمده نمى توانند!

پناه بر خدا از اين تنگناه‌

«وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ، وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ».(سوره مؤمنون، آيات 97 و 98).

(رسول من) بگو پروردگار من از وسوسه هاى شياطين به تو پناه مى برم (و نيز) بگو به تو پناه مى برم از اين كه شياطين پيش من حاضر شوند ....

همزه به معناى وسواسى است كه تحريك و فشار سخت دارد و از نوع خطرناك وسوسه است، و بدتر از آن حضور شياطين در نزديك شخص است. حال اگر فردى ايمان و عمل صالحى داشته باشد همه آن ها دست خالى بر مى گردند و وسوسه هاى ضعيف و شديد آنان كارگر نمى افتد وگرنه مردم فاسق و ضعيف الايمان همچون گوسفندى بين حيواناتى است كه حال او را زار و تلخ مى كنند.

مؤمنين بايد هميشه به ياد خدا باشند و در همه احوال از وسوسه هاى شياطين جن و انس به رحمت و لطف خدا پناه ببرند و از تقواى الهى مدد بگيرند كه تنها راه پيروزى بر همه شياطين است.

دام سخت است مگر يار شود لطف خدا

ورنه انسان نبرد صرفه زشيطان رجيم‌


صفحه 129

برزخ‌

«وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ».(سوره مؤمنون، آيه 100). پشت سر آنان (يا پيش روى آنان) برزخى است تا روزى كه مبعوث مى شوند.

پس از مردن بدن زير خاك مى رود تا خاك شود و نزد اقوامى بدن سوزانده مى‌شود و گاهى به شكم حيوانات درنده و گاهى به شكم حيوانات دريايى و امثالها هويت خود را از دست مى دهد و به ذراتى تبديل مى‌شود. و روح كه زنده و سالم است به بدن برزخى تعلق مى گيرد و در عالم برزخ به زندگانى برزخى خود كه براى ما تفصيل آن مجهول و ناپيدا است، ادامه مى دهد.

برزخ فاصله‌ى بين زندگى و زندگانى در اين كره زمين و روز قيامت است. عالم برزخ هم داراى زمان است و شب و روز دارد، لذا در سوره مؤمنون آيه 46 آمده است كه فرعون و آل او صبح و عصر و شام آتش بر آنان عرضه مى‌شود و روز قيامت هم (دستور مى دهيم) آل فرعون را در عذاب شديدتر داخل كنند.

نگارنده در كتاب معاد و جلد چهار صراط الحق، عالم برزخ را تا حدى ممكن بيان نموده است؛ ولى مع الوصف همه بايد بدانيم معلومات ما از عالم برزخ كه ناشناخته باقى مانده، بسيار مبهم و پيچيده است.

كم شمردن عمر دنيا

«قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ، قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّينَ، قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.».[1](سوره مؤمنون، آيات 112، 113 و 114).

[1]-( خداوند) مى‌گويد:« چند سال در روى زمين توقّف كرديد؟»( در پاسخ) مى‌گويند:« تنها به اندازه يك روز، يا قسمتى از يك روز! از آن‌ها كه مى‌توانند به شمارند بپرس!» خدا مى‌گويد:«( آرى،) شما مقدار كمى توقّف نموديد اگر مى‌دانستيد!».


صفحه 130

بعضى از مفسرين معاصر مى گويند:[1]«منظور از اين پرسش از مدت درنگ در قبور است كه در چند آيه ديگر نيز آمده، پس نبايد به قول آنانى كه گفته اند درنگ دنيا و احتمالا بعضى ديگر كه گفته اند مراد درنگ مجموع مكث در دنيا و برزخ مى باشد و خدا هم قول آنان را تصديق كرده ولى فرموده اى كاش آن را در دنيا مى دانستيد، و قيامت را منكر نمى شديد ...

اين تفسير اشتباه است؛ بلكه ظاهر آيه سوال از مقدار مكث در زمين و زندگانى دنيا مى باشد نه مكث برزخى، دليلى وجود ندارد كه ارواح پس از جدايى از بدن در زمين باشند و يا اگر در زمين بيايند مقدار مكث آنان در زمين بيشتر از مكث در هوا باشد. و كلمه فى الارض قرينه مهمى است كه مسئول عنه مكث زندگانى مادى دنياست. و نيز از آيه تصديق قول كفار كه مسلما اشتباه است، ثابت نيست، بلكه آيه قلت مكث را (نسبت به مكث آن جهان) بيان مى‌كند.

بلى آيات ديگرى مكث برزخى را سوال مى كنند كه از آنان معلوم مى‌شود كفار معمولى حيات برزخى ندارند و ما اين بحث را به طور مفصل در كتاب فوايد دمشقيه و كتاب روح و كتاب معاد نوشته ايم. و شايد در اين كتاب نيز در محل مناسب به اين آيات اشاره كنيم.

هدف خلقت انسان‌

«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ.».(سوره مؤمنون، آيه 115). آيا مى‌

[1]- ترجمه الميزان، ج 15، ص 103.


صفحه 131

پنداريد كه ما شما را بيهوده آفريده‌ايم، و بسوى ما برگردانده نمى‌شويد؟!

آيه مباركه به خوبى دلالت دارد كه رجوع به سوى خدا (حساب ميدان قيامت و جزا دادن در بهشت و دوزخ) هدف خلقت انسان است كه اگر اين رجوع محقق نشود، آفرينش ما لغو و بى فايده مى بود.

مؤلف اين اثر، در چند مورد اين كتاب اين ظهور لفظى را به خاطر دلايل قوى تر و هم چنين آيه مباركه‌«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ.».[1](سوره ذاريات، آيه 56)، برعلت غايى ثانوى حمل كرده است.

تفسير سوره نور

اين سوره داراى 64 آيه يا 62 آيه اگر آيه 37 و 44 دو آيه مستقل نباشد، بوده و در مدينه نازل شده است.

زمان نام گذارى سوره ها و دسته بندى آيات‌

بعيد نيست اسامى سوره ها يا تعدادى از آن ها از دوره پيامبر (ص) بوده باشد، كما اين كه دسته بندى آيات در مجموعه هايى نيز از همان زمان تحقق يافته و لفظ سوره را نيز خود آيات نازله ابداع فرموده كه در سوره نور اولين كلمه او، همين كلمه سوره است كه از ماده سور به معناى بلندى است و بر ديوار بلندى كه جهت دفع دشمن در شهر ها مى ساختند، اطلاق مى شد و من در كوچكى اين ديوار ها را در اطراف شهر خود قندهار ديده ام كه تا ساليان زياد پابرجا بودند و بعد آن ها را خراب كردند و به جاى آن ها و پيش آن ها ساختمان هاى رهايشى درست نمودند، در واقع وقتى طياره ها در جمله اسلحه تهاجمى جا پيدا كردند،

[1]- من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند.


صفحه 132

سور ها فلسفه‌ى وجودى خود را از دست دادند. قابل ذكر است كه قندهارى ها به اين ديوار ها قلاع مى گفتند، و تا به امروز همين نام بين مردم مشهور است.

به هر حال همان گونه كه ديوار هاى بزرگ، سرزمين ها و عمارات را از هم جدا مى كنند، سوره هاى قرآن هم دسته هايى از آيات را از هم جدا مى سازند.

اصل اولى در احكام اين سوره‌

«سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها وَ أَنْزَلْنا فِيها آياتٍ بَيِّناتٍ.».[1](سوره نور، آيه 1).

در اين جا دو بحث فقهى وجود دارد:

1- آيا مى‌شود از كلمه" فرضناها" استنباط كنيم كه تمام اوامرى كه در اين سوره ذكر شده، براى وجوب شرعى آمده است و همه نواهى مذكوره آن براى حرمت شرعى آمده، مگر اين كه قرينه معتبرى بر اثبات استحباب و يا كراهت آن قايم شود؟ بعيد نيست چنين باشد.

2- در اين سوره به شهادت كلمه بينات، آيه مجمل و متشابه وجود ندارد و ظواهر همه آيات حجت است، مگر اين كه گفته شود خود آيه از متشابهات است و يا اقلا اطلاق نور بر خداوند متشابه است.

حرمت عقد زانى و زانيه‌

«الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ، الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً

[1]-( اين) سوره‌اى است كه آن را فرو فرستاديم، و واجب نموديم، و در آن آيات روشنى نازل كرديم.


صفحه 133

أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلَّا زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَ حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ».[1](سوره نور، آيات 2 و 3).

ذيل آيه صراحت دارد كه اهل ايمان نمى توانند زن زانيه را و يا مرد زانى را به عقد نكاح خود در آورند.

و نيز نكاح مرد مشرك و زن مشركه بر زن و مرد مؤمن حرام است. و به نظر ما كفار مكلف به اصول و فروع دين خدا هستند و لذا بر آنان نيز نكاح زن و مرد مسلمان حرام است.

نكاح هرچند گاهى بر دخول و گاهى بر عقد اطلاق مى‌شود، ولى مراد در اين جا عقد است،[2]و فرقى هم بين كافر مشرك و غير مشرك نيست.

فروع اين بحث قرار زير است‌

1- زنا گاهى موجب جلد و گاهى موجب رجم و گاهى موجب قتل است. و تفصيل آن را در جزء اول" حدود الشريعة فى محرماتها" ذكر نموده ام و در همه كتب مبسوطه اين تفاصيل بيان شده و محتاج به تكرار آن ها در اين كتاب نيست.

2- احساسات انسانى در بسيارى از جوانب زندگانى اجتماعى كارساز و قداست دارد، همان گونه كه تعقل (احكام عقلى) و ادراكات حسى آدمى بسيار مهم و نقش آفرين است.[3]

[1]- هر يك از زن و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد؛ و نبايد رأفت نسبت به آن دو، شما را از اجراى حكم الهى مانع شود، اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد! و بايد گروهى از مؤمنان مجازاتشان را مشاهده كنند! مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نمى‌كند؛ و زن زناكار را، جز مرد زناكار يا مشرك، به ازدواج خود درنمى‌آورد؛ و اين كار بر مؤمنان حرام شده است!.

[2]- دخول مجرد زناى محرم است، طرفين آن دو مؤمن يا مشرك و يا يكى مشرك و ديگرى مؤمن باشند فرقى ندارد، و اين آيه ناظر به اين فرض نيست.

[3]- نگارنده كم بضاعت از جوانى به اين فكر بوده ام كه چند درصد، آدمى در زندگانى اجتماعى و فردى خود عقلانى باشد و چند درصد احساساتى؟ موارد احساسات چگونه مشخص گردد و موارد تعقل كجاست؟ من در اين مورد در هيچ كتابى به تفصيل و اجمالى بر نخورده ام.