هفت تا مى باشد و همين هفت تا، تمام جهان مادى است، به استثناى زمين هاى هفت گانه و كرسى و عرش.
بنابر اين ممكن است تمام كهكشان هاى تا كنون كشف شده و يا در آينده كشف مىشود و يا تا آخر دنيا كشف نشود، در همين هفت آسمان قرآن مجيد باشد.
احتمال اين كه آسمان ها مطلق ذكر شده و تنها در چند سوره قيد هفت بر آن ها وارد آمده است،[1]بنابر اين ممكن است سموات ديگرى نيز وجود داشته باشد، مرجوح است؛ و بايد مدعى آن براى اثبات آن دليل درستى اقامه كند. ولى به هرحال اين احتمال به دليل قطعى نفى نشده است.[2]
2- مستفاد از مجموع آيات قرآن اين است كه عرش مخلوق خداوند است و خداوند رب عرش، و از آيه مباركه«وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ».(سوره هود، آيه 7) ممكن است مادى بودن آن به دست آيد. والله العالم.
3- كرسى چيست كه وسعت آسمان ها و زمين را دارد؟ ممكن است كنايه از تصرف و قدرت خداوند باشد.
بحث حديثى
در صحيح فضيل از امام صادق (ع): اى فضيل (هرچيزى در كرسى است؛) آسمان ها و زمين و هرچيز در كرسى است.[3]
[1]- بقره، 29، اسرى 44، مؤمنون 17 و 86، فصلت 12، طلاق 12، ملك 3، نوح 15 و نباء 12؛ در بعضى از ايات« وَ مَنْ فِيهِنَّ» و در بعضى« سبع طرائق» و در بعضى« وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها» و در بعضى« سَبْعاً شِداداً» و در بعضى« طِباقاً» آمده است.
[2]- قبلا در مورد سموات صحبت شد.
[3]- معجم الاحاديث المعتبرة، ج 1، ص 255 و 256.
در حديث زراره از امام صادق (ع): ... بلكه كرسى وسعت دارد آسمان ها و زمين و عرش و هرچيز را.[1]
صحيح عبد الله بن سنان: ... فقال الصادق عليه السلام: آسمان ها و زمين و مابين آن ها در كرسى مى باشد و عرش علمى است كه هيچ فردى آن را اندازه گيرى نكرده است.[2](اين يك معناى عرش است).
در صحيح صفوان از امام رضا در آيه«وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ»و آيه«الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ»مى فرمايد: و العرش اسم علم و قدرة و عرش فيه كل شىء.[3](عرش معانى متعدد دارد).
و در صحيح حميد از امام صادق (ع): خورشيد جزئى از هفتاد جزء از نور كرسى است و كرسى جزئى از هفتاد جزء از نور عرش است.[4]
بين صحيح اخير و صحيح زراره و صحيح صفوان در مورد عرش و كرسى كه كدام بزرگتر است، تعارض وجود دارد كه بايد راه حلى براى آن پيدا شود.
و به تعداد معانى عرش كه به آن اشاره شد، ممكن است تعارض بر طرف شود. و الله العالم.
عرش در قرآن
1- در شش آيه عرش مربوب خدا و خدا رب العرش گفته شده است.
[1]- همان، ص 255.
[2]- همان، ص 256.
[3]- همان.
[4]- همان( معجم الاحاديث المعتبرة، ج 1،) ص 321.
2- در چهار آيه خداوند به ذى العرش (صاحب العرش) وصف شده است.
3- ملايكه در اطراف عرش پابرهنه هستند.
4- عرش موجود مستقل از آسمان ها و زمين است.
5- ملايكهى كه خدا را تسبيح و حمد مى گويند حامل عرش هستند.
6- روز قيامت هشت فرشته آن را بالاى خود حمل مى كنند.
7- عرش بر آب بوده است و فعلا يا است.
8-الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوىبعد از خلقت آسمان ها و زمين و مابين آن ها در شش روز و بعد از رفع سموات- بدون ستون هايى كه آن ها را ببينيد- بوده است. به هرحال خود عرش فهميده نمىشود كه به كدام معنا در اين آيه مى باشد؛ چون عرش چه به معناى تخت باشد و يا سقف معناى مجازى آن فهميده نمىشود. و الله العالم.
تفسير سوره شعرا
سوره شعراء كه با 227 آيه خود يكى از دراز ترين سوره هاست، آن را مكى دانسته اند.[1]
ابطال شبهه جبر
«وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ».(سوره شعراء، آيه 8). اكثر مردم مؤمن نبوده اند و يا نيستند.
بعضى گفته اند در علم خداوند چنين چيزى نبوده كه اكثريت مؤمن باشند. و چون از اين سخن عليت را فهميده اند، بر آن اعتراض كردند كه علم خداوند علت ايمان نياوردن كفار نمىشود، زيرا علم تابع معلوم است، نه علت معلوم.
صاحب روح المعانى جواب داده كه معناى تابع بودن علم خدا براى معلوم اين است كه علم خدا در ازل به معلوم معين و حادث، تابع ماهيت آن باشد به اين معنا كه خصوصيت اين
[1]- چهار آيه اخير آن را مدنى گفته اند.
علم و امتيازش از ساير علوم به همين اعتبار است كه علم به اين ماهيت است. و اما وجود ماهيت در لايزال تابع علم ازلى خداى متعال به ماهيت آن است كه در وجود به همين خصوصيت موجود مىشود، بنابر اين مرگ كفار به حالت كفر و ايمان نياوردن شان متبوع علم ازلى خدا است، ولى در وجود آن تابع علم اوست.[1]
صاحب الميزان آن را رد مىكند (ترجمه فارسى الميزان، ج 15، ص 35) كه اين حرف مبنى بر اصالت ماهيت است كه باطل است و ثانيا مبناى صحبت و اعتراضى كه بر آن شده و پاسخى كه به اعتراض مى دهد كه علم خدا حصولى باشد، در حالى كه علم خدا حضورى است و علم حضورى بر دو قسم است، يكى قبل از ايجاد آن ها كه اين علم عين ذات اوست؛ و ديگرى علم به اشياء بعد از ايجاد اشياء كه اين علم عين وجود اشياء است.
مؤلف: مراد صاحب الميزان به قاعده" بسيطة الحقيقة كل الاشياء و ليس بشىء منها" بر مى گردد كه يكى از قواعد پيچيده فلسفه متعالى صاحب اسفار است. و ما اين قاعده را در علم كلام باطل كردهايم. و جواب او اين است كه علم خداوند عين ذات اوست و دو علم ندارد، يك علم ذاتى دارد و حقيقت علم و قدرت او عين حقيقت ذات اوست كه فهم حقيقت او براى ممكن الوجود مستحيل است، علم او نه حصولى است و نه حضورى.
و جواب شبهه جبر اين است كه خدا از ازل مى داند زيد به اختيار خود كافر مىشود، پس علم او موجب جبر نمىشود.
[1]- روح المعانى، ج 19، ص 62.
بعثت موسى و هارون
«وَ يَضِيقُ صَدْرِي وَ لا يَنْطَلِقُ لِسانِي فَأَرْسِلْ إِلى هارُونَ».(سوره شعراء، يه 13).[1]
از مجموع اين چند آيه مطلب زير به دست مىآيد:
1- موسى و هارون به سوى قوم ستمگر فرعون كه از (معصيت خداوند) پرهيز نداشتند و به سوى خود فرعون نيز، مبعوث بوده اند. و در اين جا متوجه باشيم كه با در نظر داشت تمام آيات كه در سوره هاى متعدد قرآن در مورد موسى و هارون و فرعون و قوم او وارده شده، به دست مىآيد كه اين دو برادر وظيفه مهم و اصلى آنان اين بوده كه بنى اسراييل تحت ستم را از ظلم فرعون و قوم او نجات داده و از مصر بيرون ببرند.[2]
براى اين كار بايد فرعون به موسى ايمان بياورد يا كشته شود تا بيرون كردن بنى اسراييل از مصر ممكن شود، لذا موسى و هارون نزد فرعون رفتند و معجزه كردند؛ ولى فرعون كسى نبود كه ايمان بياورد و به طمع دستگيرى موسى و بنى اسراييل بالاخيره در رود نيل غرق شد.
آيه 10 و 11 اين سوره اشعار مى دارند كه موسى به سوى فرعون و قوم او نيز مأموريت داشته، ولى آيه ظهورى ندارد، بلكه آيه 17 همين سوره مىگويد كه بنى اسراييل را با ما بفرست، و از فرعون تاچه رسد از قوم او نمى خواهد كه ايمان بياورد.
آيا مردم مصر پيامبرى نمى خواستند؟ كه موسى بابنى اسرائيل فرار كردند و فرعون هم با لشكريان خود غرق شد و از موسى (ع) حتى نمايندهى در مصر نماند تاچه رسد به برادرش هارون! من در اين موضوع مطلبى براى رفع تحير ندارم، و شايد يهودى هاى امروزى از همين
[1]- و سينهام تنگ شود، و زبانم بقدر كافى گويا نيست؛( برادرم) هارون را نيز رسالت ده( تا مرا يارى كند).
[2]-« فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرائِيلَ»،( اعراف، آيه 105،« فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ»،( سوره طه، آيه 47). أَنْ أَرْسِلْ مَعَنا بَنِي إِسْرائِيلَ».( سوره شعراء، آيه 17).
موضوع برداشت احمقانه كردند و خود را قوم برگزيده خداوند مى دانند و فساد گسترده اخلاقى خود را ناديده مى گيرند. به اميد روزى كه حوادث آينده نزديك، اين قوم ددمنش و سفاك را تاحدى به انسانيت نزديك بسازد!!!
2- اين كه موسى در وقتى كه به خانه فرعون بود، قبطى را كشت و فرعون به او مىگويد كه تو از جمله كافرين بودى و موسى مىگويد من از جمله ظالمين بودم. معناى كافر منكر خدا نيست و نه فرعون براى خدا عظمتى قايل بود، بلكه خودش را به مردم مصر رب اعلى (يعنى پروردگار عالى تر) معرفى مىكرد، و نه موسى اقرار به ضلالت خود از دين خدا كرده، بلكه مراد فرعون كفران نعمت بوده كه موسى به صاحب نعمت خود توهين كرده و ظاهرا- و الله اعلم- مراد موسى از ضال اين بوده كه قصد من كشتن قبطى متجاوز نبوده، قصد من تأديب او بود، ولى عكس العمل فراتر از قصدم رفت و به كشتن او منجر شد.
3- در آيه 16 به موسى و هارون امر شده است كه«فَأْتِيا فِرْعَوْنَ فَقُولا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ».نزد فرعون برويد، و بگوييد: ما فرستاده پروردگار جهانيان هستيم.
مفرد بودن كلمه" رسول" و تثنيه بودن دو كلمه" فأتيا" و" فقولا" ظاهرا به اعتبار اين است كه هركدام جداگانه بايد خود را به فرعون معرفى كنند.
و نيز راغب مىگويد «كلمه" رسول" بر مفرد و جمع هردو اطلاق مىشود، ولى اين حرف مشكل نيامدن صيغه تثنيه را رد نمىكند، و لذا در سوره طه آيه 47 مى فرمايد«فَأْتِياهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ».
4- حكم در آيه 21 يا به معناى حكمت است و يا به معناى دستور، يعنى او ولى امر بوده و واجب الطاعة است.
5- وقتى به موسى دستور رسيد نزد فرعون و قوم او برود، او پشنهاد كرد كه هارون برادرش را نيز در اين رسالت شريك كند و او هم رسول الله بود؛ منتهى موسى از پيامبران اولى العزم و مقام بالاتر از مقام هارون داشت.
و موسى براى پشنهاد خود چهار موضوع را به خداوند عرض نمود:
الف- من مى ترسم كه مرا تكذيب كنند و رسالت مرا نپذيرند. ظاهرا اين ترس از اين بوده كه دوران كوچكى او در خانه فرعون گذشته و از نگاه روانى فرعون و آل خانه او اين ادعاى بزرگ او را قبول نخواهند كرد.
ب- سينه من تنگى دارد. ممكن است اين سينه تنگى فيزيكى بوده و ممكن است روانى باشد. احتمال اول ارجح است.
ج- بندش زبانى دارم و زبانم روان نيست و برادرم از من فصيح تر است.[1]
د- قوم فرعون بر من گناهى دارند. (خون قبطيى كه موسى او را كشته بود) و مى ترسم مرا بكشند (و كارم را به سر رسانيده نتوانم) هارون هم با من باشد (كه او هم در زندگانى و هم بعد از كشته شدنم اين امر را به انجام برساند).
سوال اين جاست كه موسى مى دانسته خداوند انتخاب بى جا نمىكند و در ارسال رسل و بعث مرسلين بلكه در همه كار هاى خود مطابق حكمت عمل مىكند، چرا او به عالم الغيب و الشهادة اين پشنهاد را عرض كرد؟ من جوابى براى اين سوال ها ندارم و آن ها را نوشتم تا ديگران جواب بدهند.
[1]- يك عده از متكلمين در صفات انبياء و امامان مبالغه مى كنند، و يكى از آن مبالغات اين است كه انبياء در همه كمالات بايد برتر از همه مردم باشند. اما امثال اين آيات مبالغات آنان را اصلاح مىكند.
6- فرعون در آيه 18 بر موسى منت نهاد كه ما تو را در خانه خود از كوچكى تا ساليانى تربيت كرديم. موسى در آيه 22 به جواب او مىگويد «اين منتى است كه بر من مى گزارى كه بنى اسراييل را به بندگى درآوردى؟ (و ما را استثمار و استعمار كرده اى) چه بلاهاى بر ما وارد كردى، پسران ما را مى كشتى و دختران ما را براى بردگى نگاه مى داشتى.
7- فرعون هرچند ستمگر و متكبر بود، ولى از يك جهت از بسيارى از زمامداران ديروزى و امروزى بهتر بود، اگر فرعون را با يزيد و حجاج و جمعى از خلفاى عباسى و اموى و عثمانى و پادشاهان قديم جهان و كشور ما مانند عبد الرحمن، و بعثى هاى عراق،- خصوصا صدام-، و پهلوى پدر و پسر- خصوصا پهلوى پسر- در ايران و قذافى ليبى و ده ها تن از زمامداران عصر ما و ساير عصر ها، قياس كنيم، با قطع نظر از موضوع كفر و اسلام، او بهتر بوده؛ بالاترين تهديد او كه از جواب هاى قاطع موسى احساس حقارت مىكرد، اين بود كه براى جبران بى آبرويى خود، او را ديوانه خطاب كند و دست آخر او را به زندان تهديد كرد!! با اين كه مى توانست دستور قتل او را صادر كند.[1]بازهم وقتى معجزه او را ديد- هرچند تكبر او مانع از تسليمى او به خدا شد- بازهم پشنهاد اهل مجلس خود را قبول كرد كه به او تا آمدن جادوگران و مقابله به مثل با عمل خارق العاده او، مهلت دهد. ولى فرعون پس از شكست فاحش خود در مقابله جادوگرها بازهم موسى را نكشت.
8- در مورد عصاى موسى كه تبديل به مار شد، مشكلى بزرگى وجود دارد كه بايد جواب قناعت بخشى به او داده شود، زيرا در آيه 32 سوره حاضر به مار بزرگ (ثعبان مبين= اژدها) و در سوره قصص تعبير به مار كوچك (جان) شده است. مىشود عصا اول مار كوچك شده
[1]- شايد خداوند طبق وعدهى كه به موسى داده بود، اراده فرعون را از قتل موسى برده بود.