در يك حديث آمده است كه يك موقع حضرت على (ع) قصد سفر داشت، منجمى آمد كه اوضاع كواكب سفر شما را مضر و خطرناك مى داند، حضرت على (ع) فرمود هركس منجم (به اصطلاح قديم) را تصديق كند، حضرت پيامبر اسلام (ص) را تكذيب كرده است؛ به سفر خود رفت (به هدف خود رسيد و سالم به خانه بازگشت). فعلا يادم نيست كه سند حديث معتبر است يا نه؟
يك سيد قندهارى برايم حكايت كرد كه در زمان قديم كه سر چهارسوى قندهار پوشيده بود، يك منجم پيش بينى كرده بود كه امسال آن قدر باران ببارد كه آب بر سر چهارسو برسد كه كشتى بر آن آب ها مى چرخد! باران آمد كه عادى بود، ولى يكى بر سر چهارسو براى تحقيق فال منجم! بلند شد ديد مقدار يك وجب گودى در سطح بام چهارسو به وجود آمده كه از آب باران پر شده و نصف خالى يك پوست جوزى بر آب هاى گود يك وجبى مى چرخد كه آن آقا آن را به كشتى اشتباه گرفته است!
من نمى دانم اين قصه راست است يا دروغ، و اگر راست باشد بازهم خوب است كه يك درصد پيش بينى او درست بوده است!
تفسير سوره قصص[1]
موسى در آغوش فرعون
«وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ. فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ. وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ عَسى أَنْ
[1]- اين سوره مكى و داراى 88 آيه مى باشد.
يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ».(سوره قصص، آيات 7، 8 و 9).[1]
در اين كتاب مقدار زيادى در مورد حضرت موسى (ع) و بنى اسراييل صحبت شد، و اين هم در مورد سه آيه اوايل سوره قصص به نقل از بعضى تفاسير ديگر:
«ما به مادر موسى وحى فرستاديم (و الهام كرديم) كه موسى را شير ده و هنگامى كه بر او ترسيدى او را در دريا بيفكن"!(وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ).
" و ترس و اندوهى به خود راه مده"(وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي)." چرا كه ما قطعا او را به تو باز مىگردانيم، و او را از رسولان قرار خواهيم داد"(إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ).
اين آيه كوتاه مشتمل بر دو امر، و دو نهى، و دو بشارت است كه مجموعا خلاصهاى است از يك داستان بزرگ و پر ماجرا كه فشردهاش چنين است:
دستگاه فرعون برنامه وسيعى براى كشتن" نوزادان پسر" از بنى اسرائيل ترتيب داده بود، و حتى قابلههاى فرعونى مراقب زنان باردار بنى اسرائيل بودند.
در اين ميان يكى از اين قابلهها با مادر موسى دوستى داشت (حمل موسى مخفيانه صورت
[1]- ما به مادر موسى الهام كرديم كه:« او را شير ده؛ و هنگامى كه بر او ترسيدى، وى را در دريا( ى نيل) بيفكن؛ و نترس و غمگين مباش، كه ما او را به تو بازمىگردانيم، و او را از رسولان قرار مىدهيم!»( هنگامى كه مادر بفرمان خدا او را به دريا افكند) خاندان فرعون او را از آب گرفتند، تا سرانجام دشمن آنان و مايه اندوهشان گردد! مسلّماً فرعون و هامان و لشكريانشان خطاكار بودند. همسر فرعون( چون ديد آنها قصد كشتن كودك را دارند) گفت:« نور چشم من و توست! او را نكشيد شايد براى ما مفيد باشد، يا او را بهعنوان پسر خود برگزينيم!» و آنها نمىفهميدند( كه دشمن اصلى خود را در آغوش خويش مىپرورانند).
گرفت و چندان آثارى از حمل در مادر نمايان نبود) هنگامى كه احساس كرد تولد نوزاد نزديك شده به سراغ قابله دوستش فرستاد و گفت: ماجراى من چنين است فرزندى در رحم دارم و امروز به محبت و دوستى تو نيازمندم.
هنگامى كه موسى تولد يافت از چشمان او نور مرموزى درخشيد، چنان كه بدن قابله به لرزه درآمد، و برقى از محبت در اعماق قلب او فرو نشست، و تمام زواياى دلش را روشن ساخت.
زن قابله رو به مادر موسى كرد و گفت: من در نظر داشتم ماجراى تولد اين نوزاد را به دستگاه حكومت خبر دهم، تا جلادان بيايند و اين پسر را به قتل رسانند (و من جايزه خود را بگيرم) ولى چكنم كه عشق شديدى از اين نوزاد در درون قلبم احساس مىكنم! حتى راضى نيستم مويى از سر او كم شود، با دقت از او حفاظت كن، من فكر مىكنم دشمن نهايى ما سرانجام او باشد!.
قابله از خانه مادر موسى بيرون آمد، بعضى از جاسوسان حكومت او را ديدند و تصميم گرفتند وارد خانه شوند، خواهر موسى ماجرا را به مادر خبر داد مادر دستپاچه شد آن چنان كه نمىدانست چه كند؟
در ميان اين وحشت شديد كه هوش از سرش برده بود نوزاد را در پارچهاى پيچيد و در تنور انداخت، مامورين وارد شدند در آنجا چيزى جز تنور آتش نديدند!، تحقيقات را از مادر موسى شروع كردند، گفتند: اين زن قابله در اينجا چه مىكرد؟ گفت: او دوست من است براى ديدار آمده بود، مامورين مايوس شدند و بيرون رفتند.
مادر موسى به هوش آمد و به خواهر موسى گفت نوزاد كجا است؟ او اظهار بىاطلاعى
كرد، ناگهان صداى گريهاى از درون تنور برخاست مادر به سوى تنور دويد، ديد خداوند آتش را براى او برد و سلام كرده است (همان خدايى كه آتش نمرودى را براى ابراهيم سرد و سالم ساخت) دست كرد و نوزادش را سالم بيرون آورد.
اما باز مادر در امان نبود، چرا كه ماموران چپ و راست در حركت و جستجو بودند، و شنيدن صداى يك نوزاد كافى بود كه خطر بزرگى واقع شود.
در اينجا يك الهام الهى قلب مادر را روشن ساخت، الهامى است كه ظاهرا او را به كار خطرناكى دعوت مىكند، ولى با اين حال از آن احساس آرامش مىنمايد.
اين يك ماموريت الهى است كه به هر حال بايد انجام شود، و تصميم گرفت به اين الهام لباس عمل بپوشاند و نوزاد خويش را به نيل بسپارد!.
به سراغ يك نجار مصرى آمد (نجارى كه نيز او از قبطيان و فرعونيان بود!) از او درخواست كرد صندوق كوچكى براى او بسازد.
نجار گفت: با اين اوصاف كه مىگويى صندوق را براى چه مىخواهى؟!
مادر موسى گفت من از بنى اسرائيلم، نوزاد پسرى دارم، و مىخواهم نوزادم را در آن مخفى كنم.
اما نجار قبطى تصميم گرفت اين خبر را به جلادان برساند، به سراغ آنها آمد، اما چنان وحشتى بر قلب او مستولى شد كه زبانش باز ايستاد، تنها با دست اشاره مىكرد و مىخواست با علائم مطلب را بازگو كند، مامورين كه گويا از حركات او يك نحو سخريه و استهزاء برداشت كردند او را زدند و بيرون كردند.
هنگامى كه بيرون آمد حال عادى خود را باز يافت، اين ماجرا تكرار شد، و در نتيجه فهميد در اينجا يك سر الهى نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسى تحويل داد.
شايد صبحگاهانى بود كه هنوز چشم مردم مصر در خواب، هوا كمى روشن شده بود، مادر نوزاد خود را همراه صندوق به كنار نيل آورد، پستان در دهان نوزاد گذاشت، و آخرين شير را به او داد، سپس او را در آن صندوق مخصوص كه همچون يك كشتى كوچك قادر بود بر روى آب حركت كند گذاشت و آن را روى امواج نهاد.
امواج خروشان نيل صندوق را به زودى از ساحل دور كرده، مادر در كنار ايستاده بود و اين منظره را تماشا مىنمود، در يك لحظه احساس كرد قلبش از او جدا شده و روى امواج حركت مىكند، اگر لطف الهى قلب او را آرام نكرده بود، فرياد مىكشيد و همه چيز فاش مىشد!.
هيچكس نمىتواند دقيقا حالت اين مادر را در آن لحظات حساس ترسيم كند، ولى آن شاعره فارسى زبان تا حدودى اين صحنه را در اشعار زيبا و با روحش مجسم ساخته است، مىگويد:
مادر موسى چو موسى را به نيل
در فكند از گفته رب جليل
خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه
گفت كاى فرزند خرد بى گناه!
گر فراموشت كند لطف خداى
چون رهى زين كشتى بى ناخداى!
وحى آمد كاين چه فكر باطل است!
رهرو ما اينك اندر منزل است!
ما گرفتيم آنچه را انداختى!
دست حق را ديدى و نشناختى!
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دايهاش سيلاب و موجش مادر است!
رودها از خود نه طغيان مىكنند
آنچه مىگوئيم ما آن مىكنند!
ما به دريا حكم طوفان مىدهيم
ما به سيل و موج فرمان مىدهيم!
نقش هستى نقشى از ايوان ما است
خاك و باد و آب سرگردان ما است
به كه برگردى به ما بسپاريش
كى تو از ما دوستر مىداريش؟![1]
اينها همه از يك سو اما ببينيم در كاخ فرعون چه خبر؟ در اخبار آمده: فرعون دخترى داشت و تنها فرزندش همان دختر بود، او از بيمارى شديدى رنج مىبرد، دست به دامن اطباء زد نتيجهى نگرفت، به كاهنان متوسل شد، آنها گفتند كه اى فرعون ما پيشبينى مىكنيم كه از درون اين دريا انسانى به اين كاخ گام مىنهد كه اگر از آب دهانش به بدن اين بيمار بمالند بهبودى مىيابد! فرعون و همسرش آسيه در انتظار چنين ماجرايى بودند كه ناگهان روزى صندوقچهى را كه بر امواج در حركت بود، نظر آن ها را جلب كرد، دستور داد مامورين فورا به سراغ صندوق بروند، و آن را از آب بگيرند، تا در آن چه باشد؟
صندوق مرموز در برابر فرعون قرار گرفت، ديگران نتوانستند، در آن را بگشايند، آرى مىبايست در صندوق نجات موسى به دست خود فرعون گشوده شود و گشوده شد! هنگامى كه چشم همسر فرعون به چشم كودك افتاد، برقى از آن جستن كرد و اعماق قلبش را روشن ساخت و همگى- مخصوصا همسر فرعون- مهر او را به دل گرفتند، و هنگامى كه آب دهان اين نوزاد مايه شفاى بيمار شد اين محبت فزونى گرفت.[2]
اكنون به قرآن باز مىگرديم و خلاصه اين ماجرا را از زبان قرآن مىشنويم:
قرآن مىگويد:" خاندان فرعون، موسى را (از روى امواج نيل) بر گرفتند تا دشمن آنان و مايه اندوهشان گردد"!(فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً).
[1]- از ديوان پروين اعتصامى.
[2]- اين قسمت از روايت ابن عباس كه در تفسير" فخر رازى" آمده، و روايات ديگرى كه در تفسير" ابو الفتوح" و" مجمع البيان" آمده است اقتباس شده.
" التقط" از ماده" التقاط" در اصل به معنى رسيدن به چيزى بىتلاش و كوشش است، و اينكه به اشياء گم شدهاى كه انسان پيدا مىكند،" لقطه" مىگويند نيز به همين جهت است.
بديهى است فرعونيان قنداقه اين نوزاد را از امواج به اين منظور نگرفتند كه دشمن سرسخت شان را در آغوش خود پرورش دهند، بلكه آنها به گفته همسر فرعون مىخواستند نور چشمى براى خود برگزينند.
اما سرانجام و عاقبت كار چنين شد، و به اصطلاح علماى ادب" لام" در اينجا" لام عاقبت" است نه" لام علت" و لطافت اين تعبير در همين است كه خدا مىخواهد قدرت خود را نشان دهد كه چگونه اين گروه را كه تمام نيروهاى خود را براى كشتن پسران بنى اسرائيل بسيج كرده بودند وادار مىكند كه همان كسى را كه اين همه مقدمات براى نابودى او است چون جان شيرين در بر بگيرند و پرورش دهند!.
ضمنا تعبير به آل فرعون نشان مىدهد كه نه يك نفر بلكه گروهى از فرعونيان براى گرفتن صندوق از آب شركت كردند و اين شاهد بر آن است كه چنين انتظارى را داشتند.
و در پايان آيه اضافه مىكند:" مسلما فرعون و هامان و لشكريان آن دو خطاكار بودند"(إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ).
آنها در همه چيز خطاكار بودند، چه خطايى از اين بدتر كه راه حق و عدالت را گذاريده پايههاى حكومت خود را بر ظلم و جور و شرك بنا نموده بودند؟
و چه خطايى از اين روشنتر كه آنها هزاران طفل را سر بريدند تا كليم اللَّه را نابود كنند، ولى خداوند او را به دست خودشان سپرد و گفت: بگيريد و اين دشمنتان را پرورش دهيد و
بزرگ كنيد!.[1]
از آيه بعد استفاده مىشود كه مشاجره و درگيرى ميان فرعون و همسرش و احتمالا بعضى از اطرافيان آن ها بر سر اين نوزاد درگرفته بود، چرا كه قرآن مىگويد:" همسر فرعون گفت اين نور چشم من و تو است، او را نكشيد، شايد براى ما مفيد باشد، يا او را به عنوان پسر انتخاب كنيم"!(وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً).
به نظر مىرسد كه فرعون از چهره نوزاد و نشانههاى ديگر- از جمله گذاردن او در صندوق و رها كردنش در امواج نيل- دريافته بود كه اين نوزاد از بنى اسرائيل است، ناگهان كابوس قيام يك مرد بنى اسرائيلى و زوال ملك او به دست آن مرد بر روح او سايه افكند، و خواهان اجراى قانون جنايتبارش در باره نوزادان بنى اسرائيل در اين مورد شد!.
اطرافيان متملق و چاپلوس نيز فرعون را در اين طرز فكر تشويق كردند و گفتند دليل ندارد كه قانون در باره اين كودك اجرا نشود؟! اما" آسيه" همسر فرعون كه نوزاد پسرى نداشت و قلب پاكش كه از قماش درباريان فرعون نبود كانون مهر اين نوزاد شده بود در مقابل همه آنها ايستاد و از آنجا كه در اين گونه كشمكش هاى خانوادگى غالبا پيروزى با زنان است او در كار خود پيروز شد؟
و اگر داستان شفاى دختر فرعون نيز به آن افزوده شود دليل پيروزى آسيه در اين درگيرى روشنتر خواهد شد.
[1]- راغب" در" مفردات" مىگويد: فرق" خاطى" و" مخطى" اين است كه خاطى به كسى مىگويند كه دست به كارى مىزند كه بخوبى از عهده آن برنمىآيد، و راه" خطا" طى مىكند، اما مخطى به كسى مىگويند كه دست به كارى مىزند كه خوب از عهده آن برمىآيد اما اتفاقا خطا مىكند و خراب مىنمايد.