بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 204

اگر كلمه" الا" استثنايى باشد معناى آيه اين مى‌شود: رسول من تو اميد نداشتى كه قرآن برتو القاء و نازل شود مگر (از جهت) رحمتى از پروردگارت. يعنى تو از راه مرحمت او به آن اميدوار بوده‌ى نه از راه استحقاق. و اگر كلمه" الا" به معناى لفظ لكن و استدراك باشد، معناى آيه اين مى‌شود: كه تو اميد نازل شدن كتاب را نداشتى، لكن نزول آن رحمتى بود از پروردگارت.

خدا مى داند معناى آيه كدام يك از دو وجه است ولى التزام به وجه دوم مساوق اين است كه تو نمى دانستى كه به مرتبه پيامبرى برسى و قبول آن براى واقف بر احاديث بسيار مشكل است. اگرچه مفهوم از پاره‌ى از آيات قرآن اين است كه حضرت موسى نيز از رسيدن به نبوت آگاهى نداشته است.

بايد بگوييم و الله العالم.

خطابات غير محترمانه به سيد المرسلين (ص)

«فَلا تَكُونَنَّ ظَهِيراً لِلْكافِرِينَ، ... وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ، وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ».(سوره قصص، آيات 86، 87 و 88).

هرگز پشتيبان كافران مباش، و هرگز از جمله مشركين نباش و با خدا، خداى ديگرى مخوان.

و در اول سوره عبس آمده:«عَبَسَ وَ تَوَلَّى، أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى‌ ...».(سوره عبس، آيه 1 به بعد).

هيچ مؤمن و نبيى دلش نمى خواهد چنين خطاب هايى به او بشود، ولى قرآن تنزيل خداوند است و كسى را مجالى جز قبول نيست، بلى اين آيات و امثال آن كه قبلا هم گفتيم‌


صفحه 205

دليل قاطع بر آسمانى بودن قرآن است و خارج از اراده رسول خدا (ص).

همه چيز نابود است؟

«كُلُّ شَيْ‌ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ».(سوره قصص، آيه آخر 88).

همه چيز نابود است، مگر وجه خدا.

وجه خدا روى خدا است، ولى خداوند جسمانى نيست، وجه او ذات اوست، و دليل آن آيه مباركه سوره رحمن است‌«وَ يَبْقى‌ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ».[1](سوره رحمن، آيه 27). كلمه ذو الجلال مرفوع بوده و صفت وجه است كه فاعل يبقى است و صاحب جلال خداوند است (جل جلاله)، پس وجه صاحب جلال همان ذات خداوند است.

بنابر اين هر چيز مخلوق نابود است! ولى خيلى از اشياء از ابتداى خلقت تا كنون ادامه داشته اند، و مكلفين (جن و انس) در قيامت به دوزخ و بهشت رفته و جاويدانه اند. تنها احتمال مى ماند كه در نفخ اول همه اشياء نابود مى شوند، و اين امر ممكنى است، هرچند در نظر كوتاه ما بعيد مى‌آيد. خصوصا كه آيه در مورد قيامت نيامده است.

آيه معناى محتمل ديگرى هم دارد كه مراد از هلاكت اعتبارى بودن ماهيات همه اشياى ممكن الوجود است و هستى آن ها افاضه و ايجاد حق است، اگر نور حق نباشد ماهيات همه اشياء در خرابه نيستى مى روند. و الله العالم بكلامه.

تفسير سوره عنكبوت‌

جمعى آن را مكى و بعضى آن را مدنى و جمعى ده آيه اول را مدنى و بقيه را مكى دانسته اند.

[1]- و تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى‌ماند.


صفحه 206

به قولى شماره آيات آن 69 و تعداد كلمات آن 980 و تعداد حروف آن 4195 حرف مى باشد. و سوره مذكور بيست و نهمين سوره هاى قرآن مجيد است. و چون در آيه چهل نهمين نام عنكبوت آمده است، به همين لحاظ اسم سوره" عنكبوت" شده است.

ضرورت امتحان‌

«أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ».[1](سوره عنكبوت، آيه 2).

بعضى از پسران و دختران ساكن كابل براى من نامه مى نويسند كه ما از خداوند چيز هاى خواسته ايم و خداوند خواسته هاى ما را برآورده نكرده، ما هم نماز خواندن را ترك كرده‌ايم.

اولا اينان نمى فهمند كه حوادث عالم از خود علل تكوينى‌اى دارند كه زير اثر حكمت و علم و اراده خداوند در آن حوادث تأثير گزار اند و مطابق مصلحت عمومى انسان يا مصالح كل كره زمين قابل استثنا نيستند.

و ثانيا در پاره‌ى از موارد خود دعا و پازه‌اى از اعمال مكلف نيز در حوادث مقدره به تقدير الهى تأثير دارد كه آدمى به وسيله دعا به مقصد مى رسد.

ثالثا تدين يعنى عمل كردن به دين براى تكامل روح آدمى است كه تا ابد در بهشت زندگى دارد و بايد سرمايه ابدى را در همين زندگى دنيا به دست آورد و كسى نماز بخواند يا عمدا ترك كند قدر و قضاى الهى به آن تغيير نمى‌كند.

و رابعا از آيه فوق و آيه بعدى پيدا است كه فرداى قيامت كسى به مجرد ادعاى ايمان به بهشت نمى روند، بايد عمل داشته باشند و به تكليف الهى عمل كنند و از امتحانات الهى‌

[1]- آيا مردم مى پندارند كه امتحان نمى شوند و به ادعاى ايمان كارش تمام است. نه ما همان گونه كه پيشينيان شما را امتحان كرديم، شما را هم امتحان مى‌كنيم.


صفحه 207

كامياب بيرون شوند، تا خدا صادقين و كاذبين را بداند.

سوال: مگر خداوند صدق و كذب بندگان خود را بدون از امتحان نمى داند؟

جواب: خداوند قبل از خلقت كهكشان ها همه كليات و جزئيات جهان را تا ابد مى داند، علم و قدرت او مانند وجود او لايتناهى است. اما اين كه با چنين علم چرا بندگان خود را امتحان مى‌كند، دو جواب دارد؛ يكى علمى و دقيق و دومى جواب عوام فهم. و اين جواب اين است كه در امتحان اين احوال، خوب و بد بندگان به خود شان معلوم مى‌شود، فردا كه به دوزخ مى روند با قناعت و اتمام حجت مى روند و شكايت و ايرادى ندارند. مع الوصف اين امتحان دنيوى به وسيله شهادت اعضاى بدن در قيامت تقويت مى‌شود. با اين حال نيز بى شرمى ناكامان به حدى است كه به فرموده قرآن مشركين در قيامت به خدا قسم مى خورند كه ما مشرك نبوده ايم. چه پررويى!![1]

هيچ كس حتى انبياى بزرگ الهى و موحدين بزرگ كه همه چيز خود را در راه خدا مصرف كرده‌اند، نمى توانند و حق ندارند، چون نتيجه عمل آنان به خداوند بى نياز نمى رسد، بلكه به خود شان باز مى گردد. (سوره عنكبوت، آيه 6).

مقاومت در دين شرط اول‌

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ وَ لَئِنْ جاءَ

[1]- عقاب مترتب بر بعد و دورى از خداوند است و بعد فعلى از خداوند بر شقاوت فعلى مترتب است؛ چنانچه قرب به خداوند بر سعادت فعلى مترتب است. بنابر اين بايد سعادت و شقاوت در همين دنيا از فعليت طاعات و فعليت معاصى پيدا مى‌شوند تا سرنوشت دوزخى ها و بهشتى ها در آخرت، در همين دنيا مشخص گردد. و همين است جواب دقيق علمى.


صفحه 208

نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَ وَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما فِي صُدُورِ الْعالَمِينَ».[1](سوره عنكبوت، آيه 10).

جمعى از جوانان در مكه ايمان آوردند و اسلام را مايه آرامش فطرت و وجدان خود دانستند، و عبادت بت هاى بى جان را براى خود شرم آور دانستند، ولى مقاومت نتوانستند؛ گاهى مادر و پدر و گاهى متنفذين بر آنان فشار هاى گوناگونى مى‌آوردند. بعضى از مشركين به جوانان مى گفتند حتى اگر اين دين در قيامت واقعيت داشته باشد، مسئوليت آن دنياى شما را به گردن مى گيريم، برگرديد به دين پدران خود و به پرستيدن بت ها!!!

شايد چند نفرى، زير اين فشار ها رفته باشند، يا به فريب ضمانت مسئوليت عذاب اخروى، يا از ضعف نفس در مقابل فشار روانى و يا جسمانى كفار لجوج مكه.

ولى بعضى بر خلاف نظر جمعى از مفسرين كه نفاق را زاييده محيط مدينه مى دانند- كه مسلمانان در فزونى و قوت بودند- گفته اند در مكه نيز امكان دارد كه منافقين به وجود آمده باشند، همان گونه كه ممكن است بعضى از نو مسلمانان ايمان خود را پنهان مى داشتند، بعضى ديگر كفر خود را پنهان مى‌كردند و به زبان نزد مسلمانان تظاهر به اسلام مى‌كردند، كه در اين چند آيه با آنان صحبت شده تا از حالت ارتداد و نفاق آنان را دور سازد.[2]و الله العالم.

[1]- و از مردم كسانى هستند كه مى‌گويند:« به خدا ايمان آورده‌ايم!» اما هنگامى كه در راه خدا شكنجه و آزار مى‌بينند، آزار مردم را همچون عذاب الهى مى‌شمارند( و از آن سخت وحشت مى‌كنند)؛ ولى هنگامى كه پيروزى از سوى پروردگارت( براى شما) بيايد، مى‌گويند:« ما هم با شما بوديم( و در اين پيروزى شريكيم)»!! آيا خداوند به آنچه در سينه‌هاى عالميان است، آگاه‌تر نيست؟!

[2]- تقيه از اظهار اسلام به خاطر ترس از انتقام كفار بوده است. و نفاق به خاطر منافع محتمله‌ى بوده كه شايد آينده مكه از مسلمانان باشد.


صفحه 209

عمر نوح‌

«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‌ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عاماً فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ ...».[1](سوره عنكبوت، آيه 14).

آنچه از تأمل در نفس آيه به دست مى‌آيد، عمر نوح و به عبارت دقيق تر، زمان درنگ كردن حضرت شيخ انبياء (ع) بعد از رسيدن به مقام منيع و مقدس رسالت الهى در ميان قوم ايشان تا تسلط طوفان بر مردم نه صد و پنجاه سال بوده است كه درازترين دوره رسالت در تاريخ انسانى مى باشد كه به طور قطعى ثابت شده است.

ما مى دانيم و قرآن هم شهادت مى دهد كه نوح بعد از طوفان با همسفران خود به سلامتى به زمين قدم نهادند، و مدتى زنده بودند، سوال اين است كه عمر نوح در موقع رسيدن رسالت الهى به او، چند سال بوده؛ و بعد از پايين آمدن از كشتى چند سال زنده بوده است؟

شيخ صدوق در كتاب امالى خود به سند معتبر از هشام بن سالم از امام صادق (ع) نقل مى‌كند كه نوح (ع) دو هزار و پانصد سال زندگى كرد، از اين جمله هشت صد و پنجاه سال پيش از بعثت و نه صد و پنجاه سال كه در بين قوم خود بود، و دو صد سال در ساختن كشتى و پانصد سال بعد از پايين شدن از كشتى شهر ها را بنا كرد، و فرزندان خود را در شهر ها ساكن گردانيد.

بعد ملك الموت نزد او آمد در حالى كه او در آفتاب خورشيد بود، عرض كرد: «السلام عليك»؛ نوح جواب او را داد و فرمود اى فرشته موت، چه عاملى تو را (اين جا) آورده؟

[1]- و ما نوح را به سوى قومش فرستاديم؛ و او را در ميان آنان پنجاه هزار سال درنگ كرد؛ اما سرانجام طوفان و سيلاب آنان را فراگرفت در حالى كه ظالم بودند. ما نوح و سرنشينان كشتى را رهايى بخشيديم، و آن را آيتى براى جهانيان قرار داديم!


صفحه 210

عرض كرد آمده ام تا روح تو را قبض كنم. فرمود مى گذارى از آفتاب به سايه روم؟ عرض كرد بلى، نوح به سايه منتقل شد بعد فرمود اى ملك الموت آنچه بر من در اين دنيا گذشته به مقدار تحول من از آفتاب به سايه بود، (يعنى چند ثانيه يا يكى دو دقيقه)!! به كارى كه مأمور شده‌ى مشغول شو. پس عزراييل روح (مقدس) او را گرفت.[1]

طول عمر نوح در آن دوره هاى كه محيط سالمى داشت و خوراك آنان محدود به شير و نان و ماست و حبوبات و مقدارى گوشت بود، بعيد نيست؛ ولى صرف شدن دو صد سال در ساختن سفينه و هشت صد پنجاه سال پيش از رسيدن به نبوت، مورد استبعاد است. بايد گفت و الله العالم.

بلى حيات پانصد سال بعد از طوفان در حديث كافى نيز آمده است؛ ولى سند آن معتبر نيست.[2]سلام على نوح فى العالمين.

اعاده خلق‌

«أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ».(سوره عنكبوت، آيه 19).

آيا نديده ايد چگونه خداوند خلق را آغاز نمود، سپس بر مى‌گرداند؟! اين كار بر خداوند آسان است.

خلق يا به معناى مصدر و يا اسم مصدر است، و يا به معناى مخلوق. اگر خلق به معناى مخلوق باشد و مراد انسان و جن در زمين و موجودات مكلف در كرات ديگر باشد، آيه‌

[1]- تفسير برهان، ج 6، ص 117. و امالى صدوق، ص 413، حديث 7.

[2]- كافى، ج 8، ص 285. و تفسير برهان، ج 6، ص 117.


صفحه 211

مطلب جديدى ندارد و مانند ساير آيات از معاد صحبت مى‌كند.

و اگر مراد از اعاده، اعاده همه مخلوقات باشد كه تمام اقسام جماد و نبات و حيوان و انسان و ساير انواعى كه در آسمان ها احتمالا وجود داشته باشند و ما نديده ايم، همه از روزى كه آفريده شده اند،[1]هرچند امكان عقلى دارد، ولى تصور آن از عقل ما بيرون است. و ممكن است مراد از كلمه مذكور (خلق) آفرينش باشد كه اسم مصدر است و مراد از آن موجبه جزئيه باشد. و الله العالم.

بعيد نيست كه مراد آيه مباركه به قرينه كلمه" يرَوْا" ابداء و اعاده نباتات (سبزه ها و برگ هاى درختان و ميوه هاى زمينى و سردرختى و امثال آن ها) باشد كه در بهار همه جا سبز مى‌شود، در تابستان نضج مى يابند، در خزان پژمرده و زمستان معدوم مى‌شود، و در بهار دوباره اعاده مى گردند.

در آيه 11 سوره روم نيز آمده است:«اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».

خداوند خلق را ابداء مى‌كند، سپس آن را برمى‌گرداند، و بعد از آن به سوى او رجوع مى‌كنيد!

اين آيه دلالت دارد كه رجوع به سوى حق غير از اعاده و برگردانيدن خلق است. و علمه عند الله.

و اگر بگوييم مراد از خلق در اين آيه موجودات عاقل مكلف است و مراد از اعاده آن ها عود در برزخ (كره سائره) و مراد از رجوع به سوى حق رفتن صالحين آنان به بهشت و رفتن‌

[1]- چه اين روز انفجار بزرگ باشد، و چه ابتداى خلقت بعد از معاد سابق باشد، به فرضى كه جهان قيامت ها و معاد هاى زيادى داشته باشد. و معاد آينده ما و خرابى جهان ما حلقه‌ى از يك سلسله معاد هاى زيادى باشد كه در آينده هم در متن لايتناهى زمان ادامه داشته باشد.