مزاحم قوى تر، تلف مىشود، و هكذا احتمال مى رود انواع ديگرى مانند نوع جن و مانند موجودات عاقل در كهكشان هاى ديگر نيز چنين باشد. كمى باز فكر كنيم. و الله العالم.
تفسير سوره روم
سيمين سوره قرآن و به باور جمعى داراى 60 آيه و مكى مى باشد؛ جز آيه 17 كه گفته شده مدنى مى باشد.(فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ).و اين سوره داراى 814 كلمه و از 3534 حرف تشكيل شده است. اول اين سوره داراى يك پيشگويى اعجازى مشهور مى باشد.
إخبار غيبى قرآن
«غُلِبَتِ الرُّومُ، فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ، فِي بِضْعِ سِنِينَ. لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ».(سوره روم، آيات 2- 4).
مردم روم در نزديك ترين زمين (حجاز يا مكه) شكست خوردند و به زودى پس از شكست خود در چند سال آينده پيروز خواهند شد ... و در آن روز مؤمنان خوشحال خواهند شد؛ (چنانچه امروز م مشركين مكه خوش حال شدند كه شرك بر ايمان پيروز شد و ما هم بر مسلمانان (مكه) پيروز مى شويم).
در اين جنگ پارسيان آتش پرست بر روميان نصارى پيروز شدند، مسلمانان مكه ناراحت و مشركان آن خوشنود شدند، وعده الهى چند سال بعد محقق شد، لشكر روم پارسيان را شكست دادند. و اتفاقا مسلمانان در آن زمان كه در مدينه بودند بر مشركين مكه پيروز شدند! شادى مسلمانان و اندوه مشركان مضاعف شد.
اين معجزه شاهد صدق بر آسمانى بودن قرآن مجيد و صدق رسول اكرم بر ادعاى نبوت
اوست.
جهان بينى مؤمنان و بى دين ها
«يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ».[1](سوره روم، آيه 7).
كفار از دنياى مابعد الموت كه عالم غيب است، به كلى در غفلت و بى خبرى هستند و از اين دنيا تنها به ظواهر اكتفا مى كنند، و چنانچه نظر عميقى مى داشتند عقل را چراغ راه قرار مى دادند و بر انكار احكام كلى عقلى اصرار نمى ورزيدند و خود را در زندان حواس پنجگانه زندانى نمى ساختند و حتما از خلق و نظام هاى بديع و بهت آور آن به خالق مى رسيدند.
انشتاين مىگويد: «به سختى مى توان ميان مغز هاى متفكر جهان كسى را يافت كه داراى يك نوع احساس مذهبى (خدا باورى) مخصوص به خود نباشد؛ اين مذهب با مذهب يك شخص عامى فرق دارد.
مذهب دانشور تحير شعف آور از نظام عجيب و دقيق كاينات است كه گاه گاهى پرده از روى اسرارى بر مى دارد كه در مقايسه با آن تمام تلاش ها و تفكرات منظم بشرى انعكاس ناقابل بيش نيست».
در جاى ديگر مىگويد: «اصلا چيزى كه سبب شد دانشمندان و متفكران و مكتشفان در تمام طول قرون و اعصار در گوشه تنهايى به مطالعه اسرار دقيق جهان هستى بپردازند، همين اعتقاد مذهبى آنان بود».[2]
مى گوييم: اگر انشتاين فلسفه متعاليه را مى خواند حتما در مواقع انديشيدن به واجب
[1]- آن ها فقط ظاهرى از زندگى دنيا را مىدانند، و از آخرت( و پايان كار) غافل اند.
[2]- از دنيايى كه من مى بينم.
الوجود حرف مشهور خواجه نصير طوسى (فيلسوف و متكلم شهير شرق) را ناخود آگاه به زبان جارى مى ساخت: «اين ابناء الملوك من هذه اللذة؟» (كجايند شهزادگان از لذت مطالعه براهين فلسفى؟!). بلى اگر خواجه نصير طوسى نجوم و بيالوژى و فيزيو لوژى امروزى را مى خواند، حتما مى گفت «اين الملوك و رؤساء الجمهوريات و صاحب المليارات (دولار و پوند) من هذه اللذة).
حقيقت اين است كه دانشمندانى كه وجدان آنان كثيف نشده، و يا تعصب چشم باطن شان را كور نكرده، علوم امروزى فوق آنان را عاشق جمال حق مىكند و فلسفه با براهين عقلى آن كمال حق را در قلب شان جاى مى دهد. لك الحمد يا ذا الجلال و الكمال اللامتناهى فى ذاته؛ و لك الشكر فى جمالك السارى فى الارض و السموات و المجرات، حمدا و شكرا كما انت اهلهما عدد ما فى علمك. ثم لك الشكر على جميع نعمائك التى لاتعد و لاتحصى.
دو مطلب در مورد مخلوقات
«أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّى وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِرُونَ».(سوره روم، آيه 8).
آيا آنان با خود نينديشيده اند كه خداوند، آسمان ها و زمين و آنچه را ميان آن دو است نيافريده جز به حق و براى مدت معينى؟! ولى بسيارى از مردم لقاى پروردگارشان (در آن سراى آخرت) را منكر هستند.
آيه مباركه بر چند مطلب دلالت دارد:
1- همه آسمان ها (و كهكشان ها) براى مدت معينى آفريده شده (نه براى هميشه) و بدين ترتيب معلوم نيست كه اين جهان پهناور از ابتداى خلقت (و به اصطلاح امروز انفجار بزرگ)
چند صد يا چند هزار يا چند صد هزار ميليون مرتبه آفريده و از بين رفته اند! گفته مىشود از انفجار بزرگ موجود تقريبا چهارده يا پانزده يا سيزده ميليارد سال گذشته است و پايان آن به كسى معلوم نيست.
و به احتمال قوى خلقت در جانب مستقبل بعد از انقراض جهان فعلى در بى نهايت ادامه دارد. سبحان ربى ما اعظم شأنه و مجده.
2- زمين براى مدت معينى آفريده شده (و بعد از آن از بين مى رود). آنچه از آيات كه در احوال قيامت وارد شده، صراحتى در از بين رفتن زمين ندارد، فقط هموار شدن آن و از بين رفتن كوه هاى آن ذكرده شده است.
بلى آيه فوق و آيه 3 سوره احقاف برنابودى آن دلالتى دارد، و مىشود به آياتى كه براى خورشيد اجل قرار داده، بر نابودى زمين هم استدلال كرد، چون وقتى خورشيد از بين برود قوه جاذبه آن هم از بين مى رود و كرات در فضا به هم مى خورند و پاشيده مى شوند. و الله العالم.
3- آسمان ها (كهكشان ها) و زمين و آن چه ميان آن ها است، به حق آفريده شده (بيهوده و باطل آفريده نشده)؛ يعنى خداوند حكيم و قادر و عالم بدون هدف چيزى را نيافريده و نمى آفريند كه كار لغو و بيهوده از او قبيح است. و يا به عبارت ديگر ترجيح بلامرجح است كه ناممكن مى باشد. (دقت شود).
4- بايد كرات بهشت و دوزخ را از اطلاق دو آيه فوق (آيه عنوان بحث و آيه سوره احقاف) بيرون آوريم كه بهشتيان و دوزخيان مطابق آيات قرآن در ثواب و عقاب مخلد ابدى هستند، پس كرات بهشت و دوزخ هم دايمى مى باشند. مگر اين كه بگوييم ممكن است كرات بهشت و نار نابود و مكلفين به بهشت ها و دوزخ هاى جديد منتقل شوند.
5- از لازمه خراب شدن آسمان ها و زمين فعلى بايد براى ثواب مطيعين و عقاب كافرين جهان ديگرى باشد كه ذيل آيه اول اين عنوان به آن نظر دارد.
6- آخرين مطلب مشكل در اين آيه اين است كه كفار بر ترك تفكر بر دو امر فوق (حقانيت خلقت و معين بودن مدت آن) سرزنش شده، در حالى كه اگر فكر كفار آن به امر اول ميسر بوده به امر دوم ميسر نبوده، و حتى فوق تفكر آنان بوده و ما هم حتى امروز اگر خود قرآن از اجل معين و محدود سموات و زمين خبر نمى داد، آن را نمى فهميديم، بلكه فلاسفه به قدم و ابديت جهان امروز معتقد اند (دقت شود).
اگر خوانندگان عزيز جواب سوال اين كم بضاعت را پيدا كردند و من زنده بودم، برايم بنويسند.(إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ).[1]
نتيجه كار بد، بد است
«ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ».(سوره روم، آيه 10).
پايان مردمان بدكار، بدى است كه آيات خداوند را نسبت به دروغ مى دهند و به آن ها استهزاء مى كنند.
گاهى افرادى از وظايف دينى خود تخطى مى كنند، گناهى را (در ترك واجب و يا فعل حرام) به جا مى آورند، ولى از خداوند شرم و حيا دارند و گاهى از عقاب قيامت مى ترسند،
[1]- آنچه در ذهن مؤلف فقير به نحو احتمال خطور مىكند، اين است كه توبيخ تنها در ترك تفكر حقيت خلقت است كه از آن به وجود خالق حكيم عليم و قدير ايمان بياورند. و ذكر اجل معين كلام ديگر است كه مقدمه ذكر معاد باشد و من در كتاب معاد نوشته ام كه اثبات آن نقلى و تعبدى است؛ بر خلاف پندار جمعى كه آن را عقلى مى دانند.
و بالاخره توبه مى كنند و در پى اصلاح خود توجه مى كنند. اين افراد عاقبت بخير هستند.
ولى گاهى به تأثير محيط فاسد- خصوصا دوستان فاسق يا تربيت بد و يا طبيعت و توارث- به بدكارى خود ادامه مى دهند كه بدى هاى او از نظر كميت و كيفيت وخيم تر و خطرناك تر مىشود كه راه توبه و بازگشت او بسته مىشود.
قرآن در مورد يهودى هاى بدكار مىگويد: «بر آنان ذلت و مسكنت (بيچارگى) زده شده و به غضب خداوند گرفتار مى شوند؛ و سبب اين عقوبت اين بود كه اينان به آيات خداوند كافر و منكر شدند و پيامبران را بدون حق مى كشتند. و سپس سبب اين كفر و قتل را بيان مى فرمايد:«ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ».(سوره بقره، آيه 61)؛ اين عمل زشت آنان بدين جهت بود كه آنان نافرمانى و تجاوز (از دستورات الهى) مىكردند.
و همين مضمون در آيه 112 سوره آل عمران نيز بيان شده است. بلى از يك هسته كوچكى درخت بزرگى پديد مىآيد، و ما بايد مواظب باشيم كه بر خود ستم نكنيم، در حقيقت ما نه به مردم ستم مىكنيم و نه بر خدا و نه خدا بر ما ستم مىكند، سرنوشت آينده در آن جهان به دست خود ما در اين جهان رقم مى خورد.
بلى درست دقت كنيم قسمت و قدر و قضا (البته آن قدر و قضايى كه متعلق به افعال اختيارى ما، مىباشد) همه از اراده خوب و بد ما و از تدبير و عاقبت سنجى خود ما است. به خدا پناه مى بريم از گمراهى و شقاوت و طغيان نفس اماره خود.
«وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ».(سوره روم، آيه 12). روزى كه قيامت بر پا مىشود، مجرمان در غم و بدبختى فرو مى روند. غفرانك اللهم!
بيرون آمدن زنده از مرده
«يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ
تُخْرَجُونَ»الروم: 19؛
1- مانند بيرون آمدن طفل زنده از مادر مرده؛
مانند بيرون آمدن مردگان در معاد؛ ولى مرده زنده مىشود كه جملهاى «و كذلك الخروج» برآن دلالت مىكند نه اين كه اولى از دومى بيرون آيد؛
بيرون شدن گياهان از زمين مرده زمستانى؛ ولى گياهان از اجزاى زنده زير زمينى بيرون مىآيد: و به تعبير ديگر تبديل زنده بزندهاى ديگر است. مع الوصف اگر قبول هم بكنيم باز هم داخل جملهى«وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»مىشود.
2- بيرون آمدن انسان و حيوان از نطفه؛ ولى نطفه مشتمل بر ميليونها حيوان منوى «اسپرم» زنده است.
بازهم بيرون آمدن مرده از زنده
1- مانند بيرون آمدن اطفال مرده از شكم زن زنده؛
2- زنده شدن مردگان در نفخ دوم از اجساد پاشيده؛ ولى حيات و زندگى مردگان از تعلق روح به بدن است و روح باقى بوده و از بدن مرده بيرون نيامده اجزاى بدن محشور از اجزاى بدن مرده بيرون نمىآيد؛ و بنا بر وجهى عين اجزاى زنده سابق است كه روح به آنها مطابق ارادهى خالق تعلق مىگيرد.
در ترجمه الميزان مىگويد: «ظاهراً بيرون آوردن زنده از مرده و به عكس، خلقت موجودات زنده از زمين مرده و دو باره خاك كردن آنها است».[1]جواب آن روشن است موجودات زنده از مواد زنده بيرون مىآيند كه خروج زنده از زنده است و نيز اين كار داخل«يُحْيِ الْأَرْضَ»است و خاك شدن گياهان خروج مرده از زنده نيست؛ بلكه افتادن خاك بر
[1]ترجمه تفسير الميزان ج 16، ص 243.
خاك است و نيز خاك شدن گياهان به خاك تبديل است نه اخراج.
به هر حال آيه معناى درستى مىخواهد كه آينده آن را پيدا خواهد كرد.
خلقت آدمى از خاك
«وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ...»الروم: 20؛ اولَا آدم و حوا از خاك وگِل آفريده شدهاند كه اصل انسانها مىباشد؛ البته مراد در اين آيه، از ضمير مخاطب، ابدان آنان است نه ارواح آنان و يا تقدير آيه «خلق ابدانكم» بوده.
ثانيا در بعضى از احاديث طينت وارد شده كه فرشته در نطفهى آدم مقدارى خاك مىاندازد.[1]
ثالثا نطفه از غذا ها پيدا مىشود و مواد غذايى زمينى، خاك دارند.
اختلاف رنگ، رو، بدن و زبانها
«وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ ...»الروم: 22؛ خداوند در اين آيه توجه آدمى را به اختلاف زبانها (لغات انسانها) و رنگهاى آنان جلب مىكند.
انسانها چند هزار لغت براى تكلم و استفاده و افاده خود دارند كه بسيار عجيب است: بعضى از لغات حروف زيادى دارند كه تكلم آنها براى ديگران به اسانى ميسر نيست؛ مانند لغت چينى. در لغت «اردو» به علاوه حرفهاى «ردت» «ر، د، ت» ديگرى دارد كه بر سر «دال» و «را» و به جاى دو نقطه «تا» حرف «ط» را مىگزارند كه تكلم صحيح آنها نياز به تمرين دارد. در عربى، تلفظ بحرف «ض» و فرق گذاشتن بين «ز»» ض» و «ظ» و «ذ» محتاج به تمرين است؛ چنانچه تلفظ به حرف «ق» و «ژ» براى جمعى صاحبان لغات ديگر، مشكل است و همچنين فرق بين «ص» و «س» كمى دقت مىخواهد؛ زبانها هر كدام قانونى دارند كه مربوط به خود آنها است.
[1]بحار الانوار، جزء پنجم طبع جديد باب الطينة.