موشهايى كه فقط ازخواب عميق تنها محروم شدهاند بعد ازگذشت 28 يا 42 روز مردهاند؛ البته؛ مانند اين مسايل قابل استثنا مىباشند، روز نامه هاى خارجى نوشتند يك مرد عراقى سالها نخوابده بود و سپس به وسيله عمل جراحى در خارج عراق به خوابيدن دست يافت.
رؤيا ها يا خواب ديدنها
حسب تجربه شخصى نويسند، خوابها بر چند گونه است:
1- خوابهاى بى مفهوم (پرت و پلا)؛
2- خوابهاى مفهوم و معنى دار عادى؛ ولى نا مربوط؛
3- خوابهاى معنى دار علمى و استدلالى؛ ولى بدور از واقعيتها؛
4- خوابهاى معنى دار كاذب؛ يك موقع در نجف خاله بزرگم را خواب ديدم كه با پريشانى به من گفت: پدرت را دزدها (در قندهار؛ شهرما) قطعه قطعه كردند، پس از بيدارى با وصف عدم باور مندى من به صحت خوابها كمى ترسيدم و تاريخ آن را نوشتم كه بعدا كذب آن ظاهر شد؛
5- خوابهاى صادق كه چند مرتبه تجربه كردهام؛ مثلا شبى در قندهار خواب ديدم مدينه منوره مشرف شدهام و يك خيابان و جادهى جديدى احداث شده است كه در ساليان گذشته موقع تشرف به شهر مقدس مدينه آن خيابان وجود نداشته بود، اتفاقا پس از چند روز خداوند باز توفيق داد به سفر حج بروم و از جده به مدينه رفتم به همراهان گفتم شما به مسافرخانه برويد من جايى مىروم و بر مىگردم رفتم ديدم مطابق خواب من جادهى جديد احداث شده بود؛
6- خوابهاى مشكوك كه صدق و كذب آنها معلوم نمىشود، من در اين مورد، مردن خود و كارهاى كه در برزخ براى من واقع مىشود، خواب ديدهام؛ ولى كذب و صدق آن معلوم نيست.
خوابهاى صادق كه محتواى آنها بگذشته مربوط نيست و در آينده حقيقت پيدا مىكند، بزرگترين دليل بر وجود روح است.[1]
اطاعت دائمى موجودات از خدا
«وَ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ»الروم: 26؛ همهى كسانى كه در آسمانها و زمين هستند در اطاعت تكوينى او مقهور هستند و ذرهاى از قانون سببيت عامه و قانون قدر و قضاى او بيرون نيستند. اگر انسان از خط عبوديت او بيرون مىرود يك عصيان تشريعى است و خدا به او ازادى تكوينى را داده است تا امتحان آنان كامل شود و گرنه هيچ موجودى در دايرهى وجود، امكان مخالفت را به مقدار ذرهاى از ارادهى او ندارند.
ابداء و اعادهى خلق
«وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ ...»الروم: 27؛ ابداء و ايجاد خلق نه از چيزى و سپس اعادهى آن بعد از فوت و تلف ظاهرى آن در آيات متعدد زير باتفاوتهايى تذكر داده شده است:
اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَالروم: 11؛
يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ؛ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ؛ وَعْداً عَلَيْنا؛ إِنَّا كُنَّا فاعِلِينَالانبيا،: 104؛
3-«إِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بِالْقِسْطِيونس: 4؛
4-«أَمَّنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»نمل: 64؛
5-«أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ»العنكبوت: 19؛
[1]- در اين مورد به كتاب روح نگارنده( از نظر قرآن و عقل و علم روحى جديد) مراجعه شود.
چند مطلب پيرامون آيات فوق
1- كلمهى «اهون» و «يسير» (اسانتر و آسان) براى فهم منكرين است؛ چون در ابداء، ماده، وجود ندارد؛ ولى در اعاده، ماده وجود دارد و گرنه همهى كارهاى ممكن نسبت به قدرت نامحدود او برابر است فقط مىگويد: باشد پس مىشود.
2- آيا مىشود كلمهى خلق را به انسان و جن به قرينهى «آيه 11 روم»، تفسير كرد؟ ظاهراً جواب منفى است. و آيا مىشود خلق را به گياهان، به قرينهى «أولم يروا كيف»- در آيه اخير- اختصاص داد؟ مىگوييم. والله اعلم.
1- ولى ملتزم شدن به اطلاق آيات كه همه چيز مخلوق پس از نابودى دو باره محشور و اعاده مىشود، از نظر من بسيار بسيار مستبعد است.
2- موضوع به خاطر اهميت آ ن در سه مرتبه درمباحث گذشته تكرار شده است.
انضباط اخلاقى
«بَلِ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَهْواءَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ فَمَنْ يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ»الروم: 29؛ بلكه ستمكاران از هوى و خواستهاى نفسانى خود بدون علم پيروى كردهاند. پس كى هدايت مىتواند كسانى را كه خداوند آنان را گمراه ساخته و براى آنان يارى دهندهاى نيست.
ستمگر از هوسهاى خود بدون علم (به عواقب آنها) به ارادهى خود مستحق اضلال حق مىشود و راه كمال و سعادت خود را گم مىكند؛ وقتى خدا كسى را به پيروى خودش از بيراهه، گمراه سازد كسى او را راهنمايى نمىتواند و نه كسى به او كمكى مىتواند.
انسان به توفيق خدا بايد بداند كه زندگانى حاضر دو راه بيشتر ندارد: راه هوسها و تمايلات نفسى (شهوانى و غضبى) كه راه سراشيبى و سقوط است و ناكامى. و راه مستقيم فطرى و إلهى وكامل.
در آن دنيا راه اول به جهنم ختم مىشود وراه دومى به بهشت و نعمت ابدى. و انسان در دنيا در انتخاب يكى از اين دو راه، اختيار كامل دارد.
فطرى بودن دين
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»الروم: 30؛ پس اقامه كن روى (توجه) خود را براى دين (درحالى كه) حقگرا باشى[1]و منظورم از دين، فطرت خداوند است كه مردم را بر همين فطرت دينى آفريده است آفرينش خدا قابل تبديل نيست دين محكم و قيم؛ ولى اكثر مردم نمىدانند.
مطلب عمده در اين آيه فطرى بودن دين براى نوع انسانى- و احتمالا براى جننيز- باشد.
سيد هاشم بحرانى در تفسيرآيه فوق 28، حديث معتبر و غير معتبرالسند را در كتاب خود؛ تفسير البرهان نقل كرده است، از اكثر آنها استفاده مىشود كه مراد از دين، توحيد است (تفسير برهان ج 6/ 150) در اين جا چند حديث معتبرة الاسانيد را نقل مىكنم[2]:
1- معتبره هشام بنسالم: به حضرت صادق (ع) عرض كردم فطرت الله التى فطرالناس عليها؟ فرمود: توحيد در توحيد صدوق نيز اين حديث را به سند معتبر نقل نموده است.
عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) از معناى فطرت در آيه فوق پرسيد، فرمود: اسلام است: «فطرهم الله حين فطرهم حين أخذ ميثاقهم على التوحيد. قال: ألست بربكم؟» در بين آنان مؤمن و كافر بود صدوق هم اين حديث را به سند معتبر در توحيد خود نقل كرده است؛
[1]-« حنيف» حقگرا و« جنيف» باطل گرا، و اين اصطلاح روشنتر و متينتر از اصطلاح امروزى؛ روشنفكر و مرتجع مىباشد. احتمالا نصب« فطرة الله» به تقدير جملهى« اعنى» باشد.
[2]-. اين روايات از كافى و توحيد صدوق و محاسن برقى و تفسير منسوب به على بن ابراهيم و غيره نقل شده، كه اعتبار محاسن و تفسير على محل بحث است؛ كه در كتاب بحوث فى علم الرجال ذكرشده است.
ذكر كافر دليل است كه مراد از فطرت، فطرت لاشعورى بوده و امروز اكثريت انسانها با بىدينان است؛ يعنى فطرتى كه در حصهى روان كاوى و ناخود آگاه بوده. والله العالم.
در معتبر زراره از امام باقر (ع) سؤال مىكند از آيه:«حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ ...»الحج: 31؛ امام (ع) مىفرمايد: حنفيه از فطرتى است كه خداوند مردم را برآن آفريده است لاتبديل لخلق الله، [فرمود] مردم مفطور بر معرفت به خدا هستند زراره مىگويد: از قول خدا پرسيدم«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ...»الأعراف: 172
قال: اخرج من ظهر آدم ذريته الى يوم القيامة، فخرجوا كالذر فعرّفهم و اراهم نفسه و لولاذلك لم يعرف احد ربه (قال، قال رسول الله. كل مولود يولد على الفطرة؛ يعنى على المعرفته بان الله (عزوجل) خالقه، كذلك قوله:«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ»لقمان: 25.
مىگويم: بين آيه و حديث در اخذ ذريه اختلاف است؛ حديث از اخراج همهى ذريه آدم سخن مىگويد، در حالى كه آيه، از اخراج ذريهى بنى آدم! (دقت كنيد).
و جملهى «آراهم نفسه» محمول برارايهى علمى است نه بر رويت چشم كه ناممكن است و شيخ صدوق نيز اين حديث را به سند معتبر از زراره در توحيد خود، ص 330 نقل نموده است.
2- حديث معتبر زراره از امام صادق (ع) در تفسير آيه فوق فرمود: فطرهم جميعاً على التوحيد (339)
3- حديث ديگر او از امام باقر (ع) از آيه فوق سؤال نمود امام مىفرمايد: مردم را بر توحيد در موقع ميثاق مفطور فرمود: بر معرفت خود كه پروردگار شان است گفتم مردم با او مخاطبه نمود امام سرش را پايين انداخت و فرمود: اگر چنين نبود مردم نمىدانستند پروردگار شان
كيست و نمىدانستند روزى دهندهى آنان كيست.
در محاسن برقى نيز به سند معتبر نقل مىكند كه امام صادق (ع) در جواب زراره فرمود: فطروا على التوحيد. بر توحيد آفريده شدند. در حديث عمر بين اذينه كه در محا سن بر قى است كه احتمالال از زراره نقل مىكند كه از آيه: حنفاء غير مشركين به .. (حج: 31) سؤال كرد كه حنيفيه چيست؟ فرمود: فطرتى كه مردم را برآن مفطور فرموده است مردم را آفريده است بر معرفت خود وروايات ديگر را به جزء دوم اصول كافى و توحيد صدوق و محاسن بر قى و تفسير برهان ج 6 و معجم الاحاديث معتبرة (ج/ 1) و تفسير قمى مطالعه كنيد (البته به نظر من تفسير قمى و محاسن برقى مصدر معتبر نيست كه در بحوث رجاليه بيان داشتهام.
محاسن مهم دين آسمانى، و مكلفيت إنسان به آن
بازهم در رابطه با فطرى بودن دين مىگوييم كه: از بزرگترين الطاف و مراحم خداوند بر بندگانش ارسال ا نبياء و رسولان براى بيان دين آسمانى مىباشد كه در بردارندهى خوشبختى متدينين است. دين باعث تكامل و ترقى نفس أنسان در زندگانى فردى است كه به عقايد و جهان بينى واقعى در نظام زندگانى و اكتشاف نواميس اخلاقى، آرامش مىيابد و حتى لذت مى برد و زندگى را پوچ و بيهوده نمىداند تا مانند جمعى از جاماندگان دست به خود كشى بزنند.
چه بخواهيم و چه نخواهيم انسان بى دين زندگانى مادى را مقرون به سختىها و مشقتها و در يك كلمه پوچ و بيهوده مىداند و زبان مقال و حد اقل زبان حال او اين است كه:
خلقت من د ر جهان يك وصلهى ناجور بود
من كه خود راضى به اين خلقت نبودم، زور بود
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خويش
از عذاب خلق و من، ياربّ چه ات منظور بود.
ولى اگر همين فرد جهان بينى توحيدى پيدا مىكرد و هدف خلقت و راز آفرينش خود را مىدانست، خالق خود را بيسار سپاس و ستايش مىكرد؛ بلى ميان تفكر اين دو فرد جهانى فاصله است.
فرد دين دار در جهان آرامش و وقار نفس و عزت باطن زندگانى ارزشى دارد و با خالق عالم و قادر و حكيم و مهربان سروكار دارد.
فرد بى دين در جهان مادى كَر وكُور و بىنظم و بىحساب و زير شلاق تصادف و بخت بد، زندگانى مىكند كه هيچ كار آن، قانون ندارد! مؤمن در زندگانى اجتماعى- اخلاقى، اقتصادى، سياسى، نظامى و ساير شئونات حيات، و ظايف عقلايى و منصفانهاى دارد كه از ظلم و فساد و تباهى و حق تلفى و اذيت و اضرار به ديگران در پناه عدالت فقهى و اخلاقى و اجتماعى و اقتصادى و به يك كلمه، عدالت دينى دورى مىكند و به دستور دينى به احقاق حق و انصاف و احسان و همكارى علاقه پيدا مىكند و در موقع فقر و تنگدستى و مرض عزت[1]خود را از دست نمىدهد و همه را ازمصلحت پروردگار مىداند.
ولى فرد بىدين، در همهى اين موارد جز ناراحتى و ذلت و زبونى و خود خواهى و تعدى به ديگران كارى ندارد و بين افراط و تفريط در نظر و در عمل متردد و سرگردان است و به يك كلمه: خسرالدنيا و الآخرة است.
آيا إنسان مدنى بالطبع است
ممكن است جمعى از كم آگاهان، ايراد بگيرند كه: إنسان، بىدين در زندگانى اجتماعى خود، چنين بىچاره و مستأصل و زبون نيست؛ چون جمعى از خردمندان گفتهاند كه: إنسان
[1]- عزيز و عزت در لغت عربى به معناى شكست نا پذير و شكست نا پذيرى است؛ قرآن مىگويد:« وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» المنافقون: 8 خدا و رسول او و مومنان به خدا شكست ناپذيرند.
مدنى بالطبع است، هر چند كه بىدين باشد؛ زيرا طبيعت خود كار او، او را به سوى اجتماع و اطاعت از قوانين اجتماعى مىبرد؛ بلى همين طبيعت و عقل او، او را از قوانين شريعت در زندگانى اجتماعى بىنياز مىسازد!
جواب: إنسان در حد طبيعت خود، مدنى نيست و هيچ دليلى از تجربه برآن اقامه نشد است و يك شعارى در ذهن و قلم و زبان جمعى از نويسندگان و گويندگان باقى مانده است.
واقعيت اين است كه: او در طبيعت و خلقت خود دوستى شديدى به ذات دارد و اين محبت به ذات را، خالق إنسان روى مصلحت مهم، به او داده است، تا خود را حفظ كند.
بدين ترتيب، بقاى نوع إنسان، حسب ارادهى خالق كائنات تضمين گردد، احتمالًا اين حُب به ذات، در تمام جانداران مادى عاقل و مدرك؛ مانند حيوانات، به وديعت گذاشته شده باشد.
به هر حال دوستى إنسان به خود او و هر چه كه به او ارتباط دارد مشهود و محسوس است، و از اين صفت، دو صفت ديگر منشعب مىشود: يكى جلب منافع؛ دومى دفع مضار.
و از آن جايى كه حاجات زندگى در زندگانى فردى او قابل تأمين نيست و هيچ فردى نمىتواند همهى لوازم خود را تنها به دست بياورد و تمام مضرات و مشكلات را تنها دفع كند.
هر فرد إنسانى روزانه احساس مىكند به نانوا و عطار و بقال و آهنگر و لباس فروش و بناء و مواد غذايى و تداوى و خانه و دهها ماده و دهها إنسان ديگر، نياز شديد دارد: به فرش، ظرف، اثاثيه، خانه، زن، شوهر و فرزند، نياز دارد. لذا از باب ضرورت، به زندگانى اجتماعى تن مىدهد. تا ضروريات خود را به دست آورد؛ چرا از باب مجبوريت و ضرورت، تن به زندگانى اجتماعى مىدهد؟ براى اين كه افراد در زندگانى اجتماعى حتماً بايد از پارهاى خواستهاى فردى خود، براى ديگران صرف نظر كنند پارهاى از مسؤليت را بپذيرد. چون