تفسير سوره كهف
«ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى لِما لَبِثُوا أَمَداً»الكهف: 12
بعد (اصحاب كهف) را بر انگيختيم تا بدانيم كدام يك از آن دو گروه، بهتر زمان خواب خود را حساب كردهاند در اين آيه كلمه«لِنَعْلَمَ»مورد بحث است كه دلالت دارد خداوند قبل از وقوع حادثه به آن علم ندارد و مانند ساير مخلوقات دانا، علم او پس از وقوع واقعه به آن تعلّق مى گيرد و اين گونه جملات در قرآن زياد است كه جمعى از آنها را در يكى از كتابهاى كلامى خود نوشتهام
دلايل كلامى عقلى و نقلى مىگويد خداوند در ازل به همه موجودات و حوادث تا ابد علم داشته و دارد، بنابراين ظاهر اين جملات قطعاً مراد نيست. و امّا اين كه به چه نحوى آنها را تأويل ببريم تا با عقل مخالف نباشد، بعضى از نويسندگان چيز هاى گفته اند، ولى ما مجوّزى براى تأويل متشابهات نداريم و علم آن را به خداوند موكول مىكنيم.
مدّت خواب اصحاب كهف
«وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً»الكهف: 25 اصحاب كهف در غار خود سه صد سال درنگ كردند و نه سال بر آن افزودند در اين آيه چند مطلب است:
1- كهف و غار در كدام شهر و كشور امروزى واقع است؟.
يك نظر اين است كه اين غار در نزديكى شهر عمان پايتخت كشور اردن فعلى مى باشد و غار نزديكى دهى به نام رجيب واقع است. گفته مىشود بالاى آن صومعه اى است كه به استناد قرائن حدس زده مىشود مربوط به قرن پنجم ميلادى است كه بعد از غلبه مسلمين بر آنجا تبديل به مسجد شده است.
نظر ديگر اين است كه در نزديك شهر از مير تركيه ويرانه هاى شهرى به نام افسوس به نظر مىخورد و اين غار در نزديك آن شهر (افسوس) قرار دارد در نزديكى قريهاى اياصلوك
در كوه به نام يرداغ فعلًا غارى ديده مىشود كه از شهر افسوس فاصله كمى دارد، غار مذكور وسيع و در آن آثار صدها قبر ديده مىشود
2- مدّت خواب اصحاب كهف سه صد و نه سال بوده؛ ولى عبارت قرآن مجيد طبيعى به نظر نمى خورد، يعنى نفرموده كه سه صدو نه سال؛ بلكه فرموده سه صد سال و افزون بر آن نه سال؟
لذا مفسّرين گفته اند كه به حساب سال شمسى سه صد سال و به حساب سال قمرى سه صد و نه سال مىشود، حتّى مقدارى بيشترى كه به جهت اختصار به حساب نيامده و زيادى سال هاى شمسى بر سال هاى قمرى در حدود يازده روز است
روز هاى سال قمرى 354 روز است+ 11= 365 و چون به ماه و روز و ساعت و مدّت ثبت مشخص نشده در آيه بعدى مى فرمايد:«قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا»والله العالم بكلامه[1]
3- مطلب مهم اين است كه در اين سه صد سال شمسى كه اصحاب كهف غذا و آب نخورده اند چگونه زنده مانده اند؟
جواب اين سؤال يا ايراد اين است كه همان گونه كه خواب طويل و عمر دراز فوق العاده بوده غذا و آشاميدنى آنها به مقدار لازم به طور فوق العاده و اعجاز به آنان مى رسيده و همه طرق به طرق مادّى ختم نمىشود، و خداوند بر هر چيز و هر راه وهر وسيله و سبب قادر است، و براى يك مسلمان اين سؤال بسيار پيش پا افتاده است؛ ما امروز از مرتاضان هندو در هند قصه هاى مى شنويم كه اين سؤال را قطع نظر از اعجاز، تا حدود زيادى در ذهن ما به قبول ممكن- امكان عرفى- مى سازد. از گذشتهها مردم خواب زمستانىى پارهاى از حيوانات
[1]- قصه اصحاب كهف در كتب آسمانى به جز قرآن مجيد نيامده است چون تاريخ وقوع به مدّتها بعد از ظهور حضرت عيسى بوده است، و احتمال مى رود كه يك يا دو قرن قبل از اسلام بوده باشد، و مورخين اروپايى بعد اين داستان را در كتب تاريخ با اختلاف در فروعات مسأله با گفتار قرآن مجيد نقل كردهاند.
بزرگ و كوچك را مى دانستند كه با قانون غذا و آب معمولى انسانها و حيوآنها منافات دارد.
من شنيده ام هم اكنون بيماران صعب العلاج پول دار را منجمد مى كنند تا بعد از ساليان زياد طب ترقّى كند و آنان به حيات سالم خود بر گردند.
حضور عينى يا كتبى و سرنوشت عقل عملى
«يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداًالكهف: 49 (مجرمين) مى گويند واى بر ما اين چه كتابى است كه همه اعمال بزرگ و كوچك را شماريده و (مجرمين) مى يابند عملهاى خود را حاضر و پروردگار تو به أحدى ستم نمىكند. از اين آيه دو مطلب به دست مىآيد:
1- كه حضور اعمال حضور كتبى است نه حضور عينى
كه حكم عقل عملى (حسن و قبح) هر چند در دنيا زاييده نياز بشرى در سر و سامان دادن اجتماع آنان بوده، ولى خداوند همانگونه كه آن را در زندگانى دنيايى انسانها پذيرفته در زندگانى آخرت نيز امضاء فرموده است و لذا مى فرمايد:«وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً»و جمعى از فلاسفه كه منكر اين مطلب هستند بايد ظلم را به معناى فلسفى خود تأويل ببرند، چنانچه بعضى از مفسّرين مطلب اوّل را بر خلاف سياق و سباق آيه به تجسم العمل بدون جهت تأويل بردهاند هردو تأويل باطل است. و يا قدر متيقن حضور كتبى ست.
سه مطلب در مورد داستان موسى و عالم
1- اين عالمى كه حضرت موسى (ع) را از كارهاى سه گانه خود متعجّب ساخت به نام خضر شهرت پيدا كرده است[1]سه كار عجيبى را انجام و موسى را كلافه كرد و در اينجا سه
[1]- در يك حديثى كه سند آن على الظاهر به نظر من- به خلاف نظر نجاشى- معتبر است، امام رضا( ع) مىگويد پس از وفات پيامبر( ص) كسى به در منزل آمد و اهل بيت( ع) را تعزيت گفت و اهل خانه صدا و كلام او را مى شنيدند و شخص او را نمى ديدند، حضرت على فرمود اين شخص خضر است آمده است كه شما را به عزاى پيامبر شما تسليت و تعزيت بگويد. بحارالأنوارج 22/ 510، كمال الدين ج 2/ 391، معجم الاحاديث المعتبره ج 1/ 537 طبع اول و دوّم. از اين حديث همه مى فهمند كه خضر از زمان حضرت موسى تا زمان وفات آن حضرت زنده بوده.
مطلب قابل توجّه است
اوّلًا بر خلاف پندار عموم عوام مسلمان و اهل علم متوسط آنان، انبياء و ائمه (ع) به همه چيز علم ندارند و اين عالم- كه معلوم نشد پيامبر بوده حتّى در فرضى كه اسم او خضر بوده باشد، چون نبوّت خضر نه در قرآن و نه در احاديث معتبر السند ثابت نشده است، يا نه- عالم بزرگى بوده كه قرآن در حق او مىگويد:«فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً»الكهف: 65 يعنى او بنده اى از بندگان ما بوده كه رحمت از نزد خود به او داده بوديم و او را تعليم داده بوديم علمى از پيش خود، كه مقام او را بالا نشان مى دهد؛ ولى با همين مقام خود حتّى اگر داراى نبوّت هم بوده باشد، حضرت موسى از او برتر بوده. آخر موسى از پنج پيامبر اولوالعزم بوده كه از همه انبياء و رسولان برتر بوده اند
2- عملى را كه خضر با حضور موسى انجام داد آيا از نظر شريعت اسلام براى علما جايز است امروز به جواز آنها فتوى بدهند يا خود آنها را به جا آورند؟
ظاهراً امر اول سوراخ كشتى به خاطر حفظ آن كه مال ايتام (و سبب نفقه آنان) بوده جايز است و يك نوع احسانى به مالك آن بوده است. و امر سوّم نيز اشكالى ندارد اهل قريه كه به سائلى غذا ندهد و آن سائل با شكم گرسنه ديوارى را كه نزيك به سقوط باشد آن را خراب نموده و ترميم نمايدإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ.مگر اين كه صاحب آن به تخريب آن راضى نباشد.
موسى هم در مرتبه اوّل و دوّم بر خضر ايراد شرعى نگرفت؛ بلكه بسيار با ملائمت و آرامى به او تذكّر داد كه مى شد در ساختن ديوار مزدى بگيرى كه شكم ما و تو سير مى شد و
مجانى به تعمير آن اقدام نمىكردى.
و ايراد اوّل موسى در سوراخ كردن كشتى به خاطر عدم علم او به موضوع حكم او بوده نه به خود حكم و خضر عالم به موضوع بوده است. و امّا حادثه متوسط كه كشتن غلام است، چنانچه مراد آيه اين باشد كه ما ترسيديم كه اين پسر والدين مؤمن خود را به خاطر كفر و سركشى كه دارد اذيت و يا زخمى كند، مجرّد ترس موجب قتل او نمىشود مگر اين كه غلام مذكور كافر حربى بوده باشد و امّا اگر غلام فعلًا تابع پدر باشد و اظهار كفر نكند، در حكم مسلمان است (اگر نا بالغ باشد) كشتن او جايز نيست.
به هر حال سؤال عمده اين است كه غلام چه نابالغ و چه بالغ اگر بدانيم او پدر و مادر خود را مى كشد آيا كشتن او فعلًا جايز است (قصاص قبل از جنايت)؟ بسيار مشكل است كه به ظاهر شريعت، دانشمندى آن را تجويز كند.
به هر حال در دو واقعه نه موسى و نه علماى مسلمان جهل حكمى نداشته و ندارد و خضر نيز به همه موضوعات علم نداشته و در موارد خاص به دستور خصوصى خداوند اقدام مى نموده است و تنها مورد سوّم است كه حكم آن به نظر ما نا روا است؛ ولى خضر به حكم خداوند آن را انجام داده است و فعلًا هم براى ما چنين اقدامى قطعاً جايز نيست كه كسى را به اين سبب بكشيم كه ممكن است پدر و مادر خود را اذيت كند و يا آنان را مجروح نمايند؛ بلكه در فرض قتل والدين به مجرد خشيت بازهم قطعاً جايز نيست. و در فرض علم به قتل مشكل است.
3- اين عالم بزرگوار در سه موضوع فوق سه تعبير مختلف دارد:
در مورد سوراخ كردن كشتى مىگويد فأردتُ أن أعيبها: إراده كردم كشتى را معيوب كنم. در مورد كشتن غلام مىگويد ترسيديم كه او پدر و مادر را اذيت نكند و يا كافر نسازد پس إراده كرديم كه خداوند به والدين او پروردگار شان بهتر و پاكتر و پر محبّت تر به آنان
عوض بدهد. در مورد سوّم (اعمار ديوار) پروردگار تو إراده كرد كه دو غلام (صاحب گنج زير آن ديوار بزرگ شوند تا گنج خود را استخراج كنند .. من سه عمل را به امر خود نكردم[1](به دستور خاص خداوند بود).
مورد اوّل و سوّم فى حد نفسه مشكلى ندارد ولى اختلاف بين دو مورد كه در اوّل إراده كار را به خود و در سوّم به پروردگار نسبت مى دهد وجه روشنى ندارد.
مشكل در مورد سوّم است كه إراده را به صيغه جمع به خود نسبت مى دهد عوض دادن خداوند را به بهتر از آن پسر متعلّق إراده خود قرار داده است[2]در حالىكه كارهاى مخلوق هرچند اختيارى باشد به واجب الوجود به عنوان مسبّب الاسباب نسبت داده مىشود نسبت فعل به سبب بعيد آن، و به عبارت ديگر افعال ما متعلّق إراده خداوند است و نه عكس آن.
به هرحال اين عالم دانشمند كه چنين مأموريت هايى از جانب خداوند جل جلاله دارد بعيد نيست پيامبر خدا باشد. والله العالم.
ذوالقرنين
آيات گذشته پس از بيان حال اصحاب كهف و بيان رفتن حضرت موسى به ملاقات عالمى كه به دستور خداوند به جاى موعظه و بيان احكام شرعى، به بندگان خدا از راه افعال تكوينى خدمت مىكرده و وظيفه جداگانه از وظايف انبياء داشته كه مطالعه آنها براى رهروان راه حق منافع زيادى دارد به موضوع مهم سوّمى و آخرى پرداخته و مى فرمايد:
[1]- اين جمله« وما فعلته عن امرى»، اشارتى و يا دلالتى بر نبوّت اين عالم دارد.
[2]- بعضى در آيه دوّم جمله« فأردنا» را به معناى طلبنا گرفته اند، يعنى از خداوند طلبيديم كه به جاى اين پسر بهتر از آن به پدر و مادرش بدهد ولى من داعى ندارم چيزى را كه نمى فهمم، به هر شكلى كه شده بيان كنم و نفهميدن خود را پنهان كنم و ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا.
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً[1]،إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً، فَأَتْبَعَ سَبَباً ...»و پانزده آيه ديگر كه مجموع هفده آيه مىشود در مورد ذى القرنين، يأجوج و مأجوج در سوره كهف از آيه 83 تا 99 از حال ذى القرنين و كارهاى او صحبت شده است.
در تعيين ذو القرنين اقوالى است كه نظريه ابوالكلام آزاد كه پس از جدايى پاكستان از هندوستان در هند باقى ماند و با جوّ ضد مسلمانان، او را به خاطر فضلش وزير فرهنگ هند مقرّر كردند[2]توجّه بيشتر صاحب نظران را به خود جلب كرده، او در كتاب خود كه به فارسى هم ترجمه شده شواهدى اقامه مىكند كه ذوالقرنين همان كوروش كبير ايرانى پادشاه هخامنشى است.
سخنى در حال ذوالقرنين
از پانزده آيه چند مطلب به دست مىآيد:
1- كه او مرد مؤمن و صالح و حتّى از آيه چهارم (آيه 86 سوره كهف) كه خداوند به او در سفر به مغرب زمين، مىگويد اى ذوالقرنين يا (اين مردم را) مجازات مىكنى يا درحق آنان نكويى مىكنى، احتمال پيامبر بودن او به دست مىآيد.[3]؛ زيرا خطاب به ظاهر خود وحى است كه بر أنبياء نازل مىشود. به هرحال چه او پيامبرى داشته و يا نداشته، مرد مؤمن و صالح و مطيع دستور خداوند بوده و از نظر آيات مذكوره شكّى در ارجمندى مقام روحانى او وجود
[1]- الكهف: 83
[2]- پدر مرحومم گاهى از ابوالكلام آزاد خرده مى گرفت كه چرا او در هند باقى ماند و به پاكستان هجرت نكرد تا براى فرزندان مسلمان خدمت مىكرد و اين مردم از علم او استفاده مىكردند. نگارنده در اين مورد حرفهايى دارد كه ذكر آنها در اينجا مناسبتى ندارد.
شرح اين هجران و اين سوز جگر اين زمان بگذار تا وقت ديگر.
[3]- معلوم نيست جمله فوق خبرى است يا انشايى.
ندارد.
ظاهر آيه مباركه اين است كه او زمامدارى بوده كه در روى زمين سفر هايى كرده گاهى به طرف غرب و گاهى به طرف شرق و گاهى به جايى كه بين دو كوه بوده كه نه در شرق بوده و نه در غرب بوده و قهراً يا به طرف جنوب و يا به طرف شمال بوده و ميان دو كوه را از قطعات آهن پر كرده و سپس دستور داده آنها را ذوب كنند و سپس مس ذوب شده را نيز بر آنها ريخته است تا يأجوج و مأجوج مردم آن منطقه را مورد تجاوز قرار ندهد.
2- به قول جمعى سدّ ذوالقرنين در قفقاز است كه ميان درياى خزر و درياى سيا است در بين دو دريا سلسله جبالى است همانند ديوار و در ميان آنها تنگه اى به نام داريال و تا امروز آنجا ديوار قديم آهنى وجود دارد و به همين جهت گمان برده مىشود، سدّ ذى القرنين همين جا بوده است پس از اين قرينه ديگرى نيز وجود دارد و آن وجود نهرى به اسم سايرس است. كه در اصطلاح غربيها، كورش را سائرسى مى خواندند و در اين مورد به كتاب ذوالقرنين يا كورش كبير مراجعه شود تا موضوع بهتر فهميده شود.
و تعجب من از فريد وجدى دانشمند مصرى است كه در كتاب دايرة المعارف قرن بيست و دو ظاهر قوى اين آيات را به اين دليل كه مورّخين غربى وى را مرد ستمگر و بدكار معرفّى كردهاند و آنان بهتر او را مى شناخته اند!! تأويل برده است و اين تأويل باطل از مثل اين دانشمند بعيد است هرچند او اشتباهات فاحشى دارد آنچه كه او را به گمراهى برده اين است كه او به اين باور بوده كه ذوالقرنين همان سكندر مقدونى مى باشد كه بر كشورهاى روم و مغرب و مصر و شام و بيت المقدس و عراق و ايران و ارمنستان و شهر هاى ديگر چيره شد و شهر اسكندريه را در مصر بنا نمود كه فعلًا هم به همين نام در مصر موجود است و همين شهر مدفن او شد كه احتمالًا در سن 36 سالگى چشم از جهان فرو بست.
وجدى در اعتقاد به اين كه ذوالقرنين همين اسكندر است تنها نيست، جمعى از دانشمندان