مطلب قابل توجّه است
اوّلًا بر خلاف پندار عموم عوام مسلمان و اهل علم متوسط آنان، انبياء و ائمه (ع) به همه چيز علم ندارند و اين عالم- كه معلوم نشد پيامبر بوده حتّى در فرضى كه اسم او خضر بوده باشد، چون نبوّت خضر نه در قرآن و نه در احاديث معتبر السند ثابت نشده است، يا نه- عالم بزرگى بوده كه قرآن در حق او مىگويد:«فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً»الكهف: 65 يعنى او بنده اى از بندگان ما بوده كه رحمت از نزد خود به او داده بوديم و او را تعليم داده بوديم علمى از پيش خود، كه مقام او را بالا نشان مى دهد؛ ولى با همين مقام خود حتّى اگر داراى نبوّت هم بوده باشد، حضرت موسى از او برتر بوده. آخر موسى از پنج پيامبر اولوالعزم بوده كه از همه انبياء و رسولان برتر بوده اند
2- عملى را كه خضر با حضور موسى انجام داد آيا از نظر شريعت اسلام براى علما جايز است امروز به جواز آنها فتوى بدهند يا خود آنها را به جا آورند؟
ظاهراً امر اول سوراخ كشتى به خاطر حفظ آن كه مال ايتام (و سبب نفقه آنان) بوده جايز است و يك نوع احسانى به مالك آن بوده است. و امر سوّم نيز اشكالى ندارد اهل قريه كه به سائلى غذا ندهد و آن سائل با شكم گرسنه ديوارى را كه نزيك به سقوط باشد آن را خراب نموده و ترميم نمايدإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ.مگر اين كه صاحب آن به تخريب آن راضى نباشد.
موسى هم در مرتبه اوّل و دوّم بر خضر ايراد شرعى نگرفت؛ بلكه بسيار با ملائمت و آرامى به او تذكّر داد كه مى شد در ساختن ديوار مزدى بگيرى كه شكم ما و تو سير مى شد و
مجانى به تعمير آن اقدام نمىكردى.
و ايراد اوّل موسى در سوراخ كردن كشتى به خاطر عدم علم او به موضوع حكم او بوده نه به خود حكم و خضر عالم به موضوع بوده است. و امّا حادثه متوسط كه كشتن غلام است، چنانچه مراد آيه اين باشد كه ما ترسيديم كه اين پسر والدين مؤمن خود را به خاطر كفر و سركشى كه دارد اذيت و يا زخمى كند، مجرّد ترس موجب قتل او نمىشود مگر اين كه غلام مذكور كافر حربى بوده باشد و امّا اگر غلام فعلًا تابع پدر باشد و اظهار كفر نكند، در حكم مسلمان است (اگر نا بالغ باشد) كشتن او جايز نيست.
به هر حال سؤال عمده اين است كه غلام چه نابالغ و چه بالغ اگر بدانيم او پدر و مادر خود را مى كشد آيا كشتن او فعلًا جايز است (قصاص قبل از جنايت)؟ بسيار مشكل است كه به ظاهر شريعت، دانشمندى آن را تجويز كند.
به هر حال در دو واقعه نه موسى و نه علماى مسلمان جهل حكمى نداشته و ندارد و خضر نيز به همه موضوعات علم نداشته و در موارد خاص به دستور خصوصى خداوند اقدام مى نموده است و تنها مورد سوّم است كه حكم آن به نظر ما نا روا است؛ ولى خضر به حكم خداوند آن را انجام داده است و فعلًا هم براى ما چنين اقدامى قطعاً جايز نيست كه كسى را به اين سبب بكشيم كه ممكن است پدر و مادر خود را اذيت كند و يا آنان را مجروح نمايند؛ بلكه در فرض قتل والدين به مجرد خشيت بازهم قطعاً جايز نيست. و در فرض علم به قتل مشكل است.
3- اين عالم بزرگوار در سه موضوع فوق سه تعبير مختلف دارد:
در مورد سوراخ كردن كشتى مىگويد فأردتُ أن أعيبها: إراده كردم كشتى را معيوب كنم. در مورد كشتن غلام مىگويد ترسيديم كه او پدر و مادر را اذيت نكند و يا كافر نسازد پس إراده كرديم كه خداوند به والدين او پروردگار شان بهتر و پاكتر و پر محبّت تر به آنان
عوض بدهد. در مورد سوّم (اعمار ديوار) پروردگار تو إراده كرد كه دو غلام (صاحب گنج زير آن ديوار بزرگ شوند تا گنج خود را استخراج كنند .. من سه عمل را به امر خود نكردم[1](به دستور خاص خداوند بود).
مورد اوّل و سوّم فى حد نفسه مشكلى ندارد ولى اختلاف بين دو مورد كه در اوّل إراده كار را به خود و در سوّم به پروردگار نسبت مى دهد وجه روشنى ندارد.
مشكل در مورد سوّم است كه إراده را به صيغه جمع به خود نسبت مى دهد عوض دادن خداوند را به بهتر از آن پسر متعلّق إراده خود قرار داده است[2]در حالىكه كارهاى مخلوق هرچند اختيارى باشد به واجب الوجود به عنوان مسبّب الاسباب نسبت داده مىشود نسبت فعل به سبب بعيد آن، و به عبارت ديگر افعال ما متعلّق إراده خداوند است و نه عكس آن.
به هرحال اين عالم دانشمند كه چنين مأموريت هايى از جانب خداوند جل جلاله دارد بعيد نيست پيامبر خدا باشد. والله العالم.
ذوالقرنين
آيات گذشته پس از بيان حال اصحاب كهف و بيان رفتن حضرت موسى به ملاقات عالمى كه به دستور خداوند به جاى موعظه و بيان احكام شرعى، به بندگان خدا از راه افعال تكوينى خدمت مىكرده و وظيفه جداگانه از وظايف انبياء داشته كه مطالعه آنها براى رهروان راه حق منافع زيادى دارد به موضوع مهم سوّمى و آخرى پرداخته و مى فرمايد:
[1]- اين جمله« وما فعلته عن امرى»، اشارتى و يا دلالتى بر نبوّت اين عالم دارد.
[2]- بعضى در آيه دوّم جمله« فأردنا» را به معناى طلبنا گرفته اند، يعنى از خداوند طلبيديم كه به جاى اين پسر بهتر از آن به پدر و مادرش بدهد ولى من داعى ندارم چيزى را كه نمى فهمم، به هر شكلى كه شده بيان كنم و نفهميدن خود را پنهان كنم و ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا.
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً[1]،إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً، فَأَتْبَعَ سَبَباً ...»و پانزده آيه ديگر كه مجموع هفده آيه مىشود در مورد ذى القرنين، يأجوج و مأجوج در سوره كهف از آيه 83 تا 99 از حال ذى القرنين و كارهاى او صحبت شده است.
در تعيين ذو القرنين اقوالى است كه نظريه ابوالكلام آزاد كه پس از جدايى پاكستان از هندوستان در هند باقى ماند و با جوّ ضد مسلمانان، او را به خاطر فضلش وزير فرهنگ هند مقرّر كردند[2]توجّه بيشتر صاحب نظران را به خود جلب كرده، او در كتاب خود كه به فارسى هم ترجمه شده شواهدى اقامه مىكند كه ذوالقرنين همان كوروش كبير ايرانى پادشاه هخامنشى است.
سخنى در حال ذوالقرنين
از پانزده آيه چند مطلب به دست مىآيد:
1- كه او مرد مؤمن و صالح و حتّى از آيه چهارم (آيه 86 سوره كهف) كه خداوند به او در سفر به مغرب زمين، مىگويد اى ذوالقرنين يا (اين مردم را) مجازات مىكنى يا درحق آنان نكويى مىكنى، احتمال پيامبر بودن او به دست مىآيد.[3]؛ زيرا خطاب به ظاهر خود وحى است كه بر أنبياء نازل مىشود. به هرحال چه او پيامبرى داشته و يا نداشته، مرد مؤمن و صالح و مطيع دستور خداوند بوده و از نظر آيات مذكوره شكّى در ارجمندى مقام روحانى او وجود
[1]- الكهف: 83
[2]- پدر مرحومم گاهى از ابوالكلام آزاد خرده مى گرفت كه چرا او در هند باقى ماند و به پاكستان هجرت نكرد تا براى فرزندان مسلمان خدمت مىكرد و اين مردم از علم او استفاده مىكردند. نگارنده در اين مورد حرفهايى دارد كه ذكر آنها در اينجا مناسبتى ندارد.
شرح اين هجران و اين سوز جگر اين زمان بگذار تا وقت ديگر.
[3]- معلوم نيست جمله فوق خبرى است يا انشايى.
ندارد.
ظاهر آيه مباركه اين است كه او زمامدارى بوده كه در روى زمين سفر هايى كرده گاهى به طرف غرب و گاهى به طرف شرق و گاهى به جايى كه بين دو كوه بوده كه نه در شرق بوده و نه در غرب بوده و قهراً يا به طرف جنوب و يا به طرف شمال بوده و ميان دو كوه را از قطعات آهن پر كرده و سپس دستور داده آنها را ذوب كنند و سپس مس ذوب شده را نيز بر آنها ريخته است تا يأجوج و مأجوج مردم آن منطقه را مورد تجاوز قرار ندهد.
2- به قول جمعى سدّ ذوالقرنين در قفقاز است كه ميان درياى خزر و درياى سيا است در بين دو دريا سلسله جبالى است همانند ديوار و در ميان آنها تنگه اى به نام داريال و تا امروز آنجا ديوار قديم آهنى وجود دارد و به همين جهت گمان برده مىشود، سدّ ذى القرنين همين جا بوده است پس از اين قرينه ديگرى نيز وجود دارد و آن وجود نهرى به اسم سايرس است. كه در اصطلاح غربيها، كورش را سائرسى مى خواندند و در اين مورد به كتاب ذوالقرنين يا كورش كبير مراجعه شود تا موضوع بهتر فهميده شود.
و تعجب من از فريد وجدى دانشمند مصرى است كه در كتاب دايرة المعارف قرن بيست و دو ظاهر قوى اين آيات را به اين دليل كه مورّخين غربى وى را مرد ستمگر و بدكار معرفّى كردهاند و آنان بهتر او را مى شناخته اند!! تأويل برده است و اين تأويل باطل از مثل اين دانشمند بعيد است هرچند او اشتباهات فاحشى دارد آنچه كه او را به گمراهى برده اين است كه او به اين باور بوده كه ذوالقرنين همان سكندر مقدونى مى باشد كه بر كشورهاى روم و مغرب و مصر و شام و بيت المقدس و عراق و ايران و ارمنستان و شهر هاى ديگر چيره شد و شهر اسكندريه را در مصر بنا نمود كه فعلًا هم به همين نام در مصر موجود است و همين شهر مدفن او شد كه احتمالًا در سن 36 سالگى چشم از جهان فرو بست.
وجدى در اعتقاد به اين كه ذوالقرنين همين اسكندر است تنها نيست، جمعى از دانشمندان
ديگر نيز به آن معتقد هستند و حتّى جمعى از مردم عوام هم چنين فكر مى كنند و شعر شيخ بهايى (ره) را كه ضرب المثل شده مى خوانند: اين وضؤ نبود سدّ اسكندر است. به هر حال آيات قرآن قابل تأويل نيست. تدين او مسلّم است و بحث سر نبوّت اوست كه به نظر من از ظاهر قرآن بعيد نيست او نبى يا رسول خدا بوده باشد ولى در دو حديث معتبر نبوّت او نفى شده است[1]
تنها چيزى كه موجب ترديد در نبوّت او مىشود طرز تفكّر اوست كه از صحبتهاى او با خداوند پيدا است، او در مورد عذاب دنيوى ظالمين و ثواب آنانكه ايمان مىآوردند به نحوى صحبت مىكند كه گويا فاعل مستقل است و من اين چنين تفكرى را در كلام أنبياء نديدهام. بلى در قصه بناى سدّ گفته است: هذا رحمة من ربّى بناى اين سدّ از رحمت پروردگار من است. والله العالم بحقيقة الحال.
3- متكلّمين اشعرى همانگونه كه حكم عقل عملى (تحسين و تقبيح) را قبول ندارند سببيت اسباب را نيز قبول ندارند و همه كائنات را معلول بلا فصل ارادهى خداوند مى دانند، مثلًا مىگويند حرارت آتش از تأثير آتش نيست؛ بلكله معلول إراده خداوند است، منتهى عادت خداوند جارى شده كه حرارت را پس از وجود آتش ايجاد كند و گرنه نسبت حرارت به آتش مانند نسبت او به برف و آب و خاك است كه هيچ ارتباطى ندارد!! و قانون علّيت جز عادة الله چيز ديگر نيست.
مادّيين مى گويند همه پديده هاى مادّى علل مادّى دارد و نيازى به تأثير خداوند نيست!! بعد هم با كمال جسارت مى گويند وجود خالق ثابت نيست!!!
[1]- معجم الاحاديث المعتبره ج 1/ 394 طبع أول و دوّم. لكن حديث اكمال الدين متنه غير منطبق على ما فى القرآن فلعلّ المراد به غير هذا. فالعمدة حديث الكافى ج 1/ 269 و بحارالانوار ج 13/ 304 فيه ان صاحب موسى( اى الخضر) ايضاً عالم غير نبى.
بقيه متكلّمين و فلاسفه مى گويند شكّى نيست كه همه موجودات مادّى و غير مادّى و بالأخره جهان ممكن الوجود مستند به إراده واجب الوجود خالق توانا و دانا جلّ جلاله است، ولى پديده ها بين خود علّت و معلول و سبب و مسبّب دارند آتش علّت حرارت است و تعلّم علّت علم است و خوردن غذا علّت سيرى و اين موضوع محسوس است كه ترديد ناپذير است و بناى همه عقلاء به دست آوردن مقاصد شان از راه تحصيل اسباب است و اين اسباب از خود اسباب ديگر دارند تا به مسبّب الأسباب قديم برسند كه واجب الوجود و آفريدگار جهان است.
بنابراين جهان مادّى و مجرّد ممكن الوجود اوّلًا همه آنها چه اسباب و چه مسببات در إبتداء و بقاى خود به إراده پروردگار معلّق و مستند است. و ثانياً اسباب در تأثير خود محتاج به مسبب الأسباب است (لاحول و لا قوة إلّا بالله) و به عبارت ديگر علل در وجود و ايجاد خود در همه حالات خود محتاج به افاضه واجب الوجود است. و اين نظر سوّم از نظر عقلى صد درصد صحيح كه موبه درزآن نمىورد منتهى تأثير جهان مادّى و حتّى جهان ممكن الوجود كه در بين خود تأثير دارد علل عرضى ناميده مىشود و تأثير عمومى واجب الوجود و ايجاد علل و معاليل تأثير طولى گفته مىشود و بين علل طولى و عرضى هيچ تعارضى و تنافى وجود ندارد بلى علل عرضى بين خود تعارض دارند نمىشود يك معلول دو علّت عرضى داشته باشد.
در قرآن موت إنسان ها را گاهى به ملك الموت و گاهى به ملائكه و گاهى به خداوند نسبت داده است و معلوم است كه ملائكه فاعل قريب و اولى قبض ارواح هستند و ملك الموت آمر آنان است و به اوامر او كار مىكنند و خداوند فرمانده همه است. بنابراين استناد وفات به ملائكه استناد معلول به علّت قريب و به عزرائيل استناد به علّت متوسط، و به خداوند به علّت العلل است و اين استناد طولى است يك نفر خود كشى مىكند و فرشته ها به امر
ملك الموت او را قبض روح مىكند، خود نفر قاتل فاعل مباشر، ملائكه فاعل متوسط و عزرائيل فاعل متوسط ديگر و خداوند مسبب الأسباب.
كلامى از فلسفه
فيلسوف و عارف شهير ملّا هادى سبزوارى در منظومه (لئالى قسمت منطق) خود مىگويد:
و هل بتوليد أو إعداد ثبت
او بالتوافى عادة الله جرت.
يعنى آيا انتاج صغرى و كبرى نتيجه را به نحو توليد است و يا به نحو اعداد و يا به مجرد توافى و مقارنة بدون اين كه مقدّمتين علّت مولده و يا علّت معدّه براى نتيجه باشد؛ بلكه به مجرد جريان عادت خداوند كه نتيجه بر مقدّمتين مترتّب مى گردد. و به عبارت ديگر معتزله مىگويد افعال اختيارى صادر از خود آدمى است و او سبب فاعلى مباشر است و اگر فعل مذكور توسط سبب و وسيله ديگر صادر شود فعل توليدى نام دارد، و در هردو صورت نيازى به افاضه حق ندارد و علّت فعل در هر دو صورت إراده خود اوست.
در مقام استدلال نتيجه إبتداء به دست نمىآيد پس فعل مباشر مانند خوردن ميوه نيست؛ بلكه به وسيله ترتيب دو مقدّمه (صغرى و كبرى) است كه اختيارى مى باشد و نتيجه متولد از آن دو مى باشد.
ولى در بحث جبر و تفويض و بين الأمرين در كتب كلامى ثابت شده كه هر دو نظر به شمول قول فلاسفه باطل و خلاف عقل است؛ بلكه قول به جبر حسّا نيز باطل است و حق صريح اين است كه در همه افعال عبد، قدرت و قوّت در هر آن و ثانيه از جانب خداوند افاضه مىشود و بنده قدرتى از خود ندارد و تنها اختيار إنسان در مصرف قدرت خدا دادى مى باشد و تفصيل آن در كتب ديگر نگارنده مذكور است. البته بنده به قدرت علمى خدا دادى خود صغرى و كبرى منطقى را ترتيب مى دهد و نتيجه به همين دو مقدّمه در علم ما مترتّب مىشود.
ولى اين كه اين دو مقدّمه به نحو درست به وجود آمده و يا به طور غلط؟ و به هر دو