بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 280

قومى كه سابق نذير نداشته اند

تا بترسانى مردمانى را كه پيش از تو براى آنان بيم دهنده اى نيامده بود ممكن است بگوييم اين آيه با آيه:«وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ»فاطر: 24؛ و آيه‌«وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ)منافات دارد؛ ولى كم ترين جوابى كه براى رفع منافات بدهيم تخصيص اين دو آيه به آيه اول است. بلى اين سؤال پيش مى آيد كه چرا خداوند براى اتمام حجت بر عاصيان بالقوه و تكامل مطيعان بالقوه آنان حجتى نفرستاد؟ بلكه نفرستادن نذير با علت غايى خلقت منافات دارد.«وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ، إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ»هود: 118 و 119؛ مگر اين‌كه اين رحمت رحمت رحمانى تكوينى باشد. ولى مشكل است.

جواب اين سؤال براى مشهور دانشمندانى كه عبادت را علت غايى اولى انسان مى‌دانند، سنگين خواهد بود ولى براى مؤلف سهل است؛ چون قبلًا گفتم عبادت غايت ثانوى است نه غايت اولى. (دقّت شود) قابل ذكر است كه حضرت اسماعيل در مكّه بوده و مسلماً نذير و نبى بوده؛ ولى پس از فوت ايشان از نگاه تاريخ ثابت نيست كه اين دو شهر يا قوم قريش نذير و نبى داشته بوده باشند. و اين هم ثابت نيست كه مشمول انذار و هدايت انبياى بنى اسرائيل بوده باشند؛ بلكه مشمول رسالت و ولايت عزمى ابراهيم و عيسى عليهماالسلام زيرا دليلى نداريم كه انبياء اولوالعزم بر همه بشر مبعوث شده باشند. بعلاوه اگر رسولى در نقطه ديگرى از زمين رسالت او شامل مكّه و مدينه و يا عربستان مى شد حتماً در منابع دينى يا تاريخى از آن ذكرى به عمل مى آمد كه حد اقل اينجانب از آن بى خبر است.

خلقت آسمان‌ها و زمين در شش روز

«اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ..»السجدة: 4؛ در روضه كافى به سند معتبر نام هاى اين شش روز از يكشنبه تا روز جمعه نقل شده است و علم اين حديث بايد به گوينده اش ارجاع داده شود؛ چون قبل از خلق آسمان‌ها و زمين شب و روزى وجود نداشته. و لذا جمعى شش روز را به شش دوره تأويل برده اند. والله العالم.


صفحه 281

روز هزار سال‌

«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ»السجدة: 5؛ خداوند امور را از آسمان تا زمين تدبير مى‌كند سپس (اين امور) از زمين در روزى كه هزار سال (از سال هاى شمردنى شما) به سوى آسمان يا به سوى الله بلند مى‌رود.

ممكن است كه آيه طول روز قيامت را به هزار سال بيان كند. والله العالم. و أما آيه:«تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ»المعارج: 4؛ كه از روز (دوره) پنجاه هزار سال ياد مى‌كند، ربطى به آيه فوق ندارد و نه به پنجاه موقف قيامت كه به دليل معتبرى هم ثابت نشده‌[1]آيه براى ما از متشابهاتى است كه معناى آنرا نمى‌دانيم و خدا به كلام خود دانا است و علمى كه به ما داده شده بسيار كم است. من نمى‌دانم كه اگر خداوند به فضل خود ما را به بهشت ببرد چند در صد علوم ما در توحيد و معارف صفات و افعال الهى و حقايق كائنات اضافه خواهد شد؟! و در اين صورت اين اضافه در متن زندگانى بهشتى ما آيا تدريجاً اضافه خواهد شد يا يك مرتبه اضافه مى‌شود. به هر حال چند در صد برابر معلومات قليل و ناچيز فعلى ما خواهد بود؟ دريغ و درد كه جاهل به حال خويشتنيم!

جمال و كمال كائنات‌

«الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ»السجدة: 7؛ داناى به غيب و

[1]- يعنى نه دليل معتبرى از قرآن و سنت بر پنجاه موقف قيامت وجود دارد و نه دليل معتبرى بر تفسير آيه به آن. و قول اين عده از مفسرين تخرص در تخرص است. بلكه توقف مؤمنين در پنجاه موقف كه هر موقف آن هزار سال زمان ببرد اگر مقطوع البطلان نباشد بسيار بعيد است؛ زيرا از بعضى آيات فهميده مى‌شود كفّار مستقيماً با سؤال مختصرى در راه به دوزخ معطل مى‌شوند و بعد به آتش ريخته مى‌شوند. فضل و رحمت خدا بر مؤمنين به او چنين مناسبتى را ندارد. كه در برابر پنجاه سال عمر دنيا پنجاه هزار سال حساب بدهد؛ بلكه اگر روز هزار ساله يا موقف هزار ساله را براى هر فرد، فرض نكنيم و براى همه نوع بشر فرض كنيم بازهم با سرعت حساب خدا منافات دارد. به هر حال آيه را در لست متشابهات بگذاريم و علم آن را به خدا حواله دهيم.


صفحه 282

شهادت‌[1]هرچيز را كه آفريده نيكو آفريده است نظر انسان كه هم عقل دارد و هم عواطف و احساسات گاهى از زاويه عقل و گاهى از گوشه احساسات و عواطف است.

از نظر دوم انسان متفكّر، حيران است ماهانه هزاران كشته و مجروح مى‌شوند و انسان‌ها در دريدن و زخمى كردن و ستمهاى رنگارنگ بر افراد هم نوع خود، از هر گرگ و پلنگ گرگ تر و وحشى تر هستند.

اكثر افراد انسان بى دين، فاسد و ظالم و يا گرفتار درد و مرض و ظلم ديگران است تا جايى كه يك شاعر بى دين مى‌گويد:

خلقت من در جهان يك وصله ناجور بود

من كه خود راضى به اين خلقت نبودم زور بود؟!

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خويش‌

از عذاب خلق و من يارب چه ات منظور بود؟

ولى از نظر عقل سالم، انسان براى تكامل آفريده شده و بايد در كوره داغ مصايب و وسوسه شيطان و نفس أمّاره پخته شود تا به سعادت ابدى برسد مصايب زندگانى كه با صبر اخلاقى همراه باشد تكامل نفس را در پى دارد. خلقت خداى عالم و قادر و حكيم بدون مزاحم همه جهان را به نحو اتم و اكمل آفريده است.

به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست‌

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست‌

نه فلك راست مسلم نه ملك را حاصل‌

[1]- غيب و شهادت بلحاظ حال ما است كه مقدارى ازمدركات را به يكى از حواس خود درك مى‌كنيم و بقيه از مشاعر ما غايب است ولى نسبت به علم خداوند همه مشهود است و غيبى وجود ندارد و معقول هم نيست.


صفحه 283

آنچه در سر سويداى بنى آدم از اوست‌

به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقيست‌

به ارادت بكشم درد كه درمانم از اوست‌

پادشاهى و گدايى برِ ما يك سان است‌

كه در اين در همه را پشت عبادت خم از اوست‌

. به نظر موحد همه چيز در جاى خود قرار گرفته است و خوب، چون علت العلل همه كهكشان‌ها و موجودات عاقل و غير عاقل اراده واجب الوجود است كه تابع علم و قدرت و حكمت بى پايان اوست. پرتو جلوه ساقى است كه در جام افتاده.«صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ»

دميدن روح در بدن‌

«ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ»السجدة: 9؛ سپس (بدن آدم را) برابر (و كامل) نمود و از روح خود در آن دميده است بسيارى از مردم كم سواد در فهم اين آيه از دو جهت اشتباه مى‌كنند:

1- مى‌گويند روح در بدن آدم دميده شده پس روح ما در بدن ما مى باشد يا در سر و يا در سينه و يا در دل! و تصوّر آنان از روح اين است كه جسم لطيفى است؛ مانند ساير اجزاى بدن.

2- مى‌گويند روح خدا در بدن آدم دميده شده، سپس سؤال مى‌كنند؛ يعنى چه كه روح خدا در بدن ما است؟ چرا خداوند روح خود را در بدن ما گذاشته؟ خدا چند روح دارد؟ آيا روح خدا معصيت مى‌كند؟ آيا روح خدا به دوزخ عذاب مى‌شود بسيارى از اهل علم كم سواد خود حيرانند تا چه رسد كه مردم ديگر را از اين اشتباهات بيرون آورند!.

جواب اشتباه اول اين است كه قرآن مجيد نفرموده است روح را در بدن آدم دميدم؛ بلكه‌


صفحه 284

مى‌فرمايد: از روح خود، در بدن او دميدم كلمه (من) در آيه مباركه به معناى (از) است؛ يعنى از روح (چيزى را)[1]در بدن او دميده است روح منشأ دميدن است مثل اين گفته شود از زمين به شما روزى داده است روزى غير از زمين است و چيزى كه از روح در بدن آدم و ساير انسان از سر تا كف پاه دميده شده در قرآن ذكر نشده، به نظر من حيات (زندگى) است كه از تعلّق روح به بدن در بدن مى‌رود. و به عبارت مختصر حيات منفوخ است و روح منفوخ منه، دليل من بر اين ادعا آيات زياد قرآن است كه مى‌گويند خداوند شما را زنده نموده است.

جواب اشتباه دوم اين است كه خداوند بسيط و بدون جزء است روح جزء وجود خدا نيست ما در استعمالات روزانه خود مى‌گوييم اين نوشته من است؛ يعنى نوشته دست من است؛ يعنى از حركت دست من پيدا شده نه اين‌كه از داخل دست من بيرون شده. قرآن مى‌فرمايد روح خدا؛ يعنى روح يا ارواحى كه به اراده خدا پيدا شده نه اين‌كه از وجود خدا بيرون آمده باشد. البته همه چيز موجود از اراده خدا صادر شده؛ ولى اضافه روح به خدا اضافه تشريفى است كه به روح شرافت مى‌دهد[2]و همه مى‌دانند كه روح آدم و بقيه انسان‌ها استعداد زيادى دارند كه خداوند به آنها داده است. اميد است كه مطلب براى همه خواننده ها روشن شده باشد.

فاعل قبض روح كيست؟

قرآن در آيه (11 سجده) گرفتن روح انسان را به فرشته مرگ (ملك الموت) نسبت مى‌دهد، ولى در جاى ديگر به ملائكه (نحل 28) و در جاى سوم (زمر 48) به خداوند نسبت‌

[1]- چون كلمه من نشؤيه است لذا بايد كلمه چيزى‌كه منفوخ است در تقدير گرفته شود.

[2]- مانند عبدى، بيت الله، عبدالله: خانه من، خانه‌ى خدا، بنده‌ى خدا كه براى شرافت بنده و كعبه است.


صفحه 285

مى‌دهد و اين نسبت از قبيل نسبت معلول و مسبّب به سبب مباشر و سبب متوسّط و سبب بعيد است.؛ يعنى ملائكه مأمورين به قبض ارواح، روح انسان را به دستور ملك الموت كه از جانب خداوند فرمانده آن فرشته ها است مى گيرند؛ مانند اين‌كه فردى به شخص ديگر دستور ميدهد كاغذ را بين آتش بياندازد، اگر بگويى آتش كاغذ را سوخت؛ مانند اين است كه بگوييم كه كاغذ را آن‌كه در آتش انداخت، سوزاند و مانند اين‌كه گفته شود فرد آمر آن را سوزاند، هر سه تعبير درست است. و اين صحت نسبت يك قاعده كلى است كه در خيلى از موارد حيرت را بر طرف مى‌كند. بلى يك موجود يا حادثه اگر ده سبب داشته باشد نسبت آن معلول به هر كدام اسباب ده گانه صحيح است.

تفسيرسوره احزاب‌[1]

. قاعده‌ى كليه نفى خطأ

«وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماًالأحزاب: 5.

در كلمات قرآنى دو قاعده كلى وجود دارد:

اول معصيت و مخالفت خطايى عقاب ندارد و اما آثار وضعى آن لازم الاجراء است؛ مانند قضاء و اعاده در مواردى و مانند ضمان اموال مردم كه سهواً و جهلًا و خطاءً تلف كرده باشد و تفصيل آن در فقه مذكور است.

دوم معصيت عمدى بعلاوه آثار وضعى استحقاق عقاب متعمد را نيز در پى دارد و موجب‌

[1]- اين سوره مدنى و داراى 73 آيه است و از جنگ احزاب( خندق) صحبت كرده و لذا سوره به نام جنگ مذكور مسمّى شده است.

گفته شده اين سوره داراى 1288 واژه و 5896 حرف بوده و در سال 6 هجرى نازل شده است


صفحه 286

فسق او در اكثر موارد مى‌شود.

نسخ جواز نسبت پسران به پدر خوانده‌ها

«ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ ... وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً»الأحزاب: 5؛ بعيد نيست آيه دلالت بر حرمت تعمّد نام بردن پسران به غير پدران شان دلالت كند.

موقعيت پيامبر (ص)

«النَّبِيُّ أَوْلى‌ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ ...»الأحزاب: 6؛ پيامبر به مؤمنان سزاوار تر از جان‌هاى آنان مى‌باشد، همسران او (به منزله) مادران مؤمنان هستند.

معناى جمله اول خيلى دقّت را مى طلبد، چنين مقامى جز، حضرت پيامبر (ص) كسى ديگرى تا هنوز ديده نشده است كه بر مردم لازم باشد او را بر جان خود مقدّم بدارند.

ممكن است بر اين موضوع فروع زيادى مترتّب گردد وحالى كه چون آن حضرت حيات ندارد تفصيل و تطبيق آن فروع اثر عملى ندارد.

جمله دوم اثر فقهى و حقوقى نداشته و تنها اثر اخلاقى دارد كه مسلمانان آن را تا امروز مراعات مى‌كنند و همسران گرامى آن حضرت را أمّهات المؤمنين مى‌نامند و ما بايد آنان را احترام نماييم، و مقام آنان را گرامى داريم. و تزويج آنان پس از وفات حضرت خاتم النبيين (ص) براى مردان كه صريحاً در قرآن مجيد حرام شده ربطى به اين آيه ندارد؛ بلكه از آيه 53 اين سوره ثابت مى‌شود«وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً ..»الأحزاب: 53؛

أنبياء اولوالعزم سلام الله عليهم‌

«وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‌ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً»الأحزاب: 7؛ و هنگامى‌كه از أنبياء پيمان محكمى گرفتيم و نيز از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى پسر مريم پيمان محكم و سختى از اينان گرفتيم.


صفحه 287

آيه دلالت دارد كه اين پنج تن از ساير أنبياء مقام برترى دارند، اوّلًا كه نام آنان برده شده كه تخصيص بعد از تعميم است و ثانياً پيمان اينان غليظ تر و سخت تر از پيمان محكم ساير أنبياء است، پس مسئوليت آنان بالاتر از مسئوليت ساير أنبياء بزرگوار است و در نتيجه مقام شان هم ظاهراً بالاتر است.

«شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‌ وَ عِيسى‌ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ‌الشورى: 13؛ براى شما (مسلمانان) تشريع كرديم آنچه را كه به نوح سفارش (و وصيت) نموديم و آنچه را كه به سوى تو وحى كرديم و آنچه را كه به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش و وصيت كرديم، اين‌كه دين را بر پا داريد و در آن پراكنده نشويد بر مشركين، بزرگ (و سنگين) است آنچه كه آنان را به سوى آن مى‌خوانيد.

از اين آيه اوّلًا به دست مى‌آيد كه: اديان نازله بر نوح و ابراهيم و موسى و عيسى حد اقل در تعدادى از فروعات متغاير بوده و امتيازاتى باهم داشته‌اند كه اقتضاء اختلاف طبع بشرى و شرايط زندگانى محيط هاى مختلف امت‌هاى آنان بوده است.

و ثانياً مراد از تفرق مسلمانان در دين اسلام ظاهراً اين است كه از سليقه و نادانى خود بدعت هايى را اختراع نكنند تا از هم بحاطر آن‌ها در دين واحد پراكنده شوند؛ مثلًا در اصول دين و اخلاق آن و ضروريات و مسلّمات آن با هم همكارى كنند و برادر باشند. والله العالم.

و ثالثاً در دين اسلام دينهاى چهارگانه ديگر نيز با آنچه كه در اسلام وحى شده يك‌جا شده؛ يعنى دين اسلام مركّب از دستورات جديد و دستورات چهاردين ديگر است و مى‌شود از همه اديان گذشته مقدارى از هر كدام جزو دين اسلام شده باشد نه همه‌ى آن‌ها و اين به جهت كلمه «ما» موصوله عربى كه ممكن است معناى «همه» باشد و ممكن است مراد «مقدارى» باشد. والله اعلم.