آيه دلالت دارد كه اين پنج تن از ساير أنبياء مقام برترى دارند، اوّلًا كه نام آنان برده شده كه تخصيص بعد از تعميم است و ثانياً پيمان اينان غليظ تر و سخت تر از پيمان محكم ساير أنبياء است، پس مسئوليت آنان بالاتر از مسئوليت ساير أنبياء بزرگوار است و در نتيجه مقام شان هم ظاهراً بالاتر است.
«شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُالشورى: 13؛ براى شما (مسلمانان) تشريع كرديم آنچه را كه به نوح سفارش (و وصيت) نموديم و آنچه را كه به سوى تو وحى كرديم و آنچه را كه به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش و وصيت كرديم، اينكه دين را بر پا داريد و در آن پراكنده نشويد بر مشركين، بزرگ (و سنگين) است آنچه كه آنان را به سوى آن مىخوانيد.
از اين آيه اوّلًا به دست مىآيد كه: اديان نازله بر نوح و ابراهيم و موسى و عيسى حد اقل در تعدادى از فروعات متغاير بوده و امتيازاتى باهم داشتهاند كه اقتضاء اختلاف طبع بشرى و شرايط زندگانى محيط هاى مختلف امتهاى آنان بوده است.
و ثانياً مراد از تفرق مسلمانان در دين اسلام ظاهراً اين است كه از سليقه و نادانى خود بدعت هايى را اختراع نكنند تا از هم بحاطر آنها در دين واحد پراكنده شوند؛ مثلًا در اصول دين و اخلاق آن و ضروريات و مسلّمات آن با هم همكارى كنند و برادر باشند. والله العالم.
و ثالثاً در دين اسلام دينهاى چهارگانه ديگر نيز با آنچه كه در اسلام وحى شده يكجا شده؛ يعنى دين اسلام مركّب از دستورات جديد و دستورات چهاردين ديگر است و مىشود از همه اديان گذشته مقدارى از هر كدام جزو دين اسلام شده باشد نه همهى آنها و اين به جهت كلمه «ما» موصوله عربى كه ممكن است معناى «همه» باشد و ممكن است مراد «مقدارى» باشد. والله اعلم.
ولى قدر متيقّن اصول همه دينهاى آسمانى يكى بوده است؛ مانند ايمان به خداوند و صفات ثبوتيه و سلبيه و صفات فعليه او (مانند عدالت و رحمت و غضب و ساير افعال او) و معاد (ميدان حساب، دوزخ و بهشتها) و نبوّتها و شرايع مشترك؛ مانند نماز، زكات، روزه و غيره و قتل نفس و شراب و زنا و ظلم و ساير كباير مشتركه.
بلى در اشخاص انبياء اختلاف بوده، ممكن است ايمان به انبياى گذشته همان گونه كه در اسلام واجب بوده در دين هاى ديگر نيز لازم بوده. و اينكه آيا بر مردم گذشته ايمان به انبياى آينده واجب بوده يا نه بايد گفت: والله العالم.
رابعاً از آنچه كه در اسلام جديداً نازل شده در اين آيه به إيحاء (وحى كردن) تعبير شده و آنچه كه از اديان ديگر در دين اسلام ننام برده شده به كلمه (توصيه و سفارش كردن) تعبير گرديده كه سبب آن را نگارنده كم علم نفهميده است و وجوهى در فرق دو مفهوم گفته شده مجرّد احتمالات و يا خيالات است و خداوند دانا است.
و خامساً در آيه از شرايع پنجگانه همان پنج تن مقدس و بزرگوار صحبت به ميان آمده كه از اهمّيت به آنها حكايت دارد كه كاشف از مقام رسولان آنان مىباشد.
از مجموع اين دو آيه اين گمانه زنى پيدا مىشود كه همين پنج تن از انبياء اولى العزم هستند«فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ ...»الأحقاف: 35؛
در صحيح ابن ابى يعفور قال سمعتُ ابا عبدالله (ع) يقول: سادة النبيين ... امام صادق فرمود سرداران انبياء و مرسلين پنج تن هستند و اينان اولوالعزم از رسولان مىباشند و بر آنان آسياب نبوّت مىچرخد. نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و محمد صلى الله عليه و عليهم[1]
[1]- كافى ج 1/ 175، و معجم الاحاديث المعتبره، ج 1/ 350.
و معتبره على بن الحسن فضّال از امام رضا نيز بر آن دلالت دارد با شرح بيشتر[1]و در اين حديث دوم آمده است كه: اينان به اين سبب اولى العزم ناميده شدهاند كه صاحبان عزائم و شريعت بودهاند، چون هر نبى كه بعد از نوح آمده بر شريعت و راه او رفته و پيرو كتاب او بوده تا ابراهيم خليل آمده است و هر نبى كه در ايام او و يا بعد از او آمده، بر شريعت و راه (منهاج) او بوده و پيرو كتاب او، تا زمان موسى. و هر نبى كه در زمان موسى و بعد از او آمده بر شريعت و منهاج او و پيرو كتاب او بوده تا روزگار عيسى و هر نبى كه در زمان عيسى و يا بعد از او آمده بر منهاج و شريعت او و تابع كتاب او بوده تا زمان نبىى ما محمد (ص) پس اين پنج تن صاحبان عزم بوده و برتر از همه انبياء و رسولان بودهاند و شريعت محمد صلى الله عليه و آله تا روز قيامت نسخ نمىشود و پيامبرى بعد از او نمىآيد.
بنابراين اين پنج تن بزرگوار صاحب شريعت و صاحب كتاب بودهاند. والله العالم.
«لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ ...»المائدة: 48؛ براى هر يك از شما شريعتى و راهى قرار داديم ظاهراً مراد يهوديها و نصرانيها و مسلمانان است نه ساير امتهاى انبياء (ع) تا معنى اين مىشود كه هر نبى صاحب شريعتى بوده باشد، و اگر خدا مى خواست شما (سه أمّت فوق) را يك أمّت قرار مى داد، ليكن (اين تعدّد و سه أمّتى) براى آزمايش شما در آنچه (يعنى شريعتهاى جداگانه) به شما داده شده بود، مىباشد پس سبقت بگيريد به سوى خيرات.
البته كه نگارنده ذيل آيه شريفه را از كم علمى خود نفهميده است كه آزمايش سبب تعدّد اديان شده و هر سه دسته در عرض واحد امر به سبقت گيرى به سوى خيرات شدهاند مگر گفته شود خطاب به استباقه مخصوص به مسلمانان باشد كه سؤال اول تنها جواب طلب است.
[1]- معجم الاحاديث المعتبره، نفس المصدر و بحارالانوار ج 11/ 35. به نقل از عيون الاخبار.
به هرحال از قرآن براى غير از پنج رسول مكرّم ياد شده شريعتى براى انبياى ديگر ثابت نشده است؛ بلى انبياى ديگر بينات (معجزات) داشتهاند كه مكرّرا در آيات قرآنى آمده است. ولى ظاهراً جمعى از انبياء كتاب داشتهاند مثلًا در سوره انعام بعد از اينكه نام ابراهيم و اسحاق و يعقوب و نوح و داود و سليمان و ايوب و يوسف و لوط را ذكر مىكند در آيه 88 مىفرمايد:«أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ...»الأنعام: 89؛ ظاهر آيه اين است كه همه نامبردگان داراى كتاب بودهاند. و قال تعالى:«يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا»مريم: 12؛ و قوله تعالى:«جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتابِ الْمُنِيرِ»فاطر: 25؛
جنگ احزاب
جنگ با بنى قريظه در سال پنجم هجرى و اخراج نهايى يهوديها از مدينه
در 19 آيه از آيه 9 تا آيه 27 سوره مباركه احزاب، جنگ احزاب (خندق) و جنگ بنى قريظه ذكر شده است. در اطراف مدينه از ايام پيش سه دسته يهوديان به نام هاى بنى نضير و بنى قينقاع و بنى قريظه وجود داشتند، اجداد اينان از جاهاى ديگر آمده بودند كه بر اساس پيشگوييهاى يهود، پيامبرى از جانب خدا در نزديكى هاى اين سرزمين مبعوث مىشود و ما بايد به او ايمان بياوريم. ولى نيت خير پيشينيان يهود نتيجه معكوس ببار آورد، وقتى پيامبر اسلام از مكه به مدينه هجرت كرد چنين نشد، نوادگان آنان هيچ وقت به پيامبر (ص) جز چند تن معدود و قليل ايمان نياوردند؛ بلكه با مشركين قريش و غير قريش مشغول توطئه عليه دين اسلام بودند، در حالىكه با آن حضرت پيمان بسته بودند كه با دشمنان او همكارى نكنند؛ بلكه با مسلمانان همكارى كنند، و مسلمانان متعرّض آنان نشوند.
ولى دسته اول در سال چهارم هجرى و دسته دوم در سال دوم آن، پيمان شكنى كردند و به جنگ رويارويى پرداختند و مجبور شدند دسته اول جمعى به سوى خيبر و جمعى به سوريه فعلى (شام) رفتند و دسته دوم به اذرعات شام رفتند و دسته سوم بنى قريظه در سال پنجم آتش
بيار معركه جنگ خندق شدند و مشركين عرب را تشويق به جنگ كردند و آمادگى خود را در اين جنگ به همراهى مشركين عليه مركز مدينه اعلام داشتند.
پس از شكست غير مترقّب مشركين ديگر همه چيز روشن شده بود و مسلمانان بر آنانىكه نقش ستون پنجم را بازى مىكردند، حمله كردند و مركز اسلامى را براى هميشه از دشمنان پاك كردند و از آنجا كه مشركين از شكست جنگ خندق ذليلانه برگشته بودند طبق پيش بينى اى كه از آن حضرت (ع) نقل شده بود ديگر قدرت تهاجمى خود را از دست دادند و اين مسلمانها بودند كه براى آزادى انسانها از خرافات شرك پيش قدم مىشدند و پيروز مى گرديدند.
در جنگ خندق كه قريش مكه و عدهاى از اقوام ديگر عرب براى نابودى پيروان دين جديد آسمانى و پيامبر شان كه به گفته بعضى از مورّخين به سه هزار نفر مى رسيدند آماده شده بودند كه به مدينه آمدند و ديدند كه اطراف مدينه خندق حفر شده بود و عربها آن را كه به پيشنهاد سلمان فارسى كه در ايران ديده بود و به حضرت پيامبر (ص) پيشنهاد كرده بود و به زحمت زياد مسلمانان حفر شده بود، ديدند و نتوانستند بر ساكنين شهر مدينه هجوم ببرند، به آن طرف خندق متوقّف شدند تا پس از چند روز از يك حصّه باريك خندق، عمرو بن عبدَود با چند نفر عبور كردند و از لشكر اسلام مبارز طلبيدند، مىگويند عمرو بن عبدَود را به هزار جنگجو برابر مىدانستند و از مسلمانان كسى به جنگ انفرادى با او رغبت نشان نداد و تنها على (ع) كه جوان بود حاضر شد كه با او برزمد و از حضرت نبوى اجازه خواست و به ميدان رفت و به سرش ضربت عمرو خورد؛ ولى على (ع) شمشيرى به پاى او زد و او را انداخت و سرش را بريد كه با استقبال گرم پيامبر (ص) و مسلمانان رو برو شد و آن حضرت (ص) كلماتى در وصف على (ع) گفت كه يك جمله آن به نقل مورّخين[1]اين بود: مبارزه على (ع) با عمرو
[1]- از جمله حاكم در مستدرك، ج 3/ 32.
بن عبدَود روز خندق برتر از اعمال أمّت من است. دليل اين حديث روشن است؛ چرا كه اگر مشركين پيروز مىشدند و پيامبر (ص) شهيد مىشد و مدينه قتل عام مىشد، ديگر أمّت مسلمه اى نبود كه خدا را عبادت كنند، عجب اينكه على (ع) آن قدر علو طبع داشت كه زره قيمتى او را در آن شرايط فقر مسلمانان از تنش بيرون نياورد كه مطابق قانون در ملك على (ع) كه چيزى از مال دنيا نداشت داخل مىشد و از خواهر عمرو اشعارى در مدح على (ع) بر اين عمل جوانمردانه او نقل شده است.
كشتن اين پهلوان يا قهرمان مشهور عرب يكى از عوامل بزرگ نا اميدى مشركين بود و عوامل ديگر نيز در جنگ خندق از فضل و احسان خداوند بر اين أمّت مرحومه به وجود آمد كه مشركين فرار را بر قرار ترجيح دادند«وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً»الأحزاب: 25؛
من از آيات كثيرهاى كه در اين مورد نازل شده آيه آخرين را نقل مىكنم:«مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا»الأحزاب: 23؛[1]از مؤمنين مردانى هستند كه در عهد خود با خدا در دفاع از دين راست گو بر آمدند دستهاى تا مرز فداكارى و جانبازى پيش رفتند، و دستهاى در حال انتظار شهادت هستند (تا در موقع مناسب جان بازى و فدا كارى نمايند و در عمل به پيمانهاى خود با خالق خود در حال انتظار هستند. خداوند به فضل و كرم خود ما را از همين دو دسته قرار بدهد، نه از ضعيف الايمان ها كه كارى از آنها در روزهاى سخت ساخته نيست و به بهانه هاى دروغين مى خواهند عقب نشينى كنند. و نه از منافقينى كه در شعار دادن در روزهاى سلامتى
[1]- راغب در مفردات« نحب» به معناى نذرى واجب است،« قضى نحبه» يعنى به نذر خود عمل كرد. در اين آيه قضى نحبه به معناى مردن و كشته شدن است، قضى اجله يعنى اجلش را بسر رساند.
از همه داغ ترند و در روزهاى خدمت نيرنگ باز و فرارى كه ديگران را نيز به فرار تشويق مىكنند كه به شهادت آيات فوق در جنگ خندق هر سه دسته بودند.
در پايان اين موضوع يك جمله از قرآن نقل مىكنم و از خداوند عاجزانه التماس مىكنم كه آن را سرلوحه زندگانى همه ما مسلمانان قرار دهند«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراًالأحزاب: 21 بلى براى شما در (پيروى) از پيامبر بزرگوار اسلام تأسّى خوبى است.
خدايا تو را به عظمت خودت همه ساعات زندگانى ما را در پيروى از سنّت او و كتاب منزل بر او بگزران و عمر ما را از پوچى نجات ده!!
خطابى با أمّهات المؤمنين (رض)
پس از آيات وارده در مورد جنگ احزاب (خندق) توجّه به زوجات محترمه پيامبر بزرگوار اسلام مىشود و به آنان خطاب مىشود:
1- ظاهراً از آمدن غنايم جنگى زوجات آن حضرت (ص) توقّع داشتند شوهر بزرگوار شان مقدار كمى به آنان رسيدگى كند تا جايى كه تاريخ نقل كرده چيزهاى قيمتى يا زيادى نمى خواستند؛ بلكه تقاضاى آنان بسيار اندك و جزئى بوده كه على القاعده پذيرفتن آنها از سهم آن حضرت در خمس غنايم هيچ پيامد غير اخلاقى تا چه رسد به مشكل شرعى، نداشته ولى پيامبر (ص) ظاهراً به اين امتياز دهى هر چند كوچك راضى نبوده است. و مىخواسته بر همان روش سخت و ضيق خود و خانواده اش ادامه دهد تا رضاى خالق شان را بيشتر به دست آورند. براستى هر كس منصف باشد مىتواند نبوّت و رسالت الهى آن حضرت (ص) را از خوراك و پوشاك او، به دست آورد، زهد او و اخلاق او معجزه ديگر بر اثبات رسالت اوست.[1]
[1]- من از لطف خدا و بزرگوارى پيامبر رحمة للعالمين اميد وارم به صفت نوكر كوچك او به شفاعت او برسم.
در آيه 28 و 29 خداوند به پيامبر دستور مىدهد به زوجات خود بفرمايد اگر زندگانى دنيا و زينت آن را مى خواهيد پس بياييد تحفه اى به شما بدهم و به وضع خوبى شما را رها سازم. و اگر خدا و رسول او و سراى ديگر (بهشت) را مى خواهيد خداوند براى نيكو كاران شما مزد بزرگى مهيا كرده است.
سپس در دو آيه ديگر (30 و 31) به آن صالحات مشرفّات مىفرمايد: اگر كسى از شما گناه آشكارى بجا آورد عذاب او مضاعف مىشود و كسىكه از شما تواضع براى خدا و رسولش بنمايد مزد او را دو چند مىدهيم و روزى گوارا برايش آماده مىسازيم
يعنى قانون شرعى در مورد ثواب و عقاب استثناء ناپذير است و شامل حتّى پيامبر و اهل و زوجات او هم مىشود منتهى بيشتر. بلى ظاهراً مضاعف شدن عذاب و ثواب براى اهل بيت و زوجات پيامبر (ص)، حتّى ممكن است براى علما و دانشمندان هم منطقى باشد؛ زيرا ثواب و عقاب و قرب و بعد از حق به مراتب مختلف انقياد و تجرّى استوار است.[1]نعوذ بالله من معصية العلماء. الّلهم ارحمنا فى المواقف كلّها؛ بلكه زيادتى عقول نيز در زيادتى انقياد و تجرّى تأثير گذار است.
طهارت اهل البيت (ع)
عمده ترين بحث در آيه تطهير، (احزاب 33) در تكوينى بودن اراده و تشريعى بودن آن در يك كلمه محذوف است كه كسى را نديده ام متعرّض آن شده باشد و آن كلمه مفعول مقدّر فعل«يُرِيدُ اللَّهُ»است كه مدلّل گردد چه مىباشد؟
و كلمه«لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ ..»علّت آن كلمه محذوف است يا علّت فعل (يريد) و مفعول آن.
[1]كبيره بودن گناهها و اعمال قربى مراتب مختلف دارد و مصالح و مفاسد مختلف كه در انقياد و تجرى تاثير فراوانى دارد. دقت كنيد كه مهم و دقيق است.