وحدت) حل نموده علم تفصيلى در عين حالى كه اجمالى است. و نگارنده اين نظر را در صراط الحق ج 2 نقد كرده است و كسى ديگر را نديده است كه متعرّض آن شده باشد. اين فقير مطلبى در جزء اول صراط الحق در بحث علم خداوند نوشتهام كه شايد بخواندنش بيارزد. والله الموفق.
نعمتهاى خداى متعال به داود و سليمان (ع)
قبل از آنكه از اين پدر و پسر بزرگوار و نازنين چيزى بنويسم دلم به سوى جمعى از فرستادگان ديگر رفت كه در حافظهام بود خاطر خود را بياد آنان معطّر مىكنم. بلى خداوند متعال با هر كدام از انبياى بزرگوار خود روشهاى جداگانه اى داشته و آنچه مصلحت بوده به عمل آورده.
بدن آدم را از مقدارى خاك آفريد و از روح انسانى مخلوق خود حيات را در بدن كامل او دميد و او را زنده و داراى حواس پنجگانه نمود و عمر درازى به او و زوجه اش داد و نسل انسان رو به تكثير نهاد. نوح را نهصد و پنجاه سال در بين قومى فرستاد كه حد اكثر شايد هشتاد تن از آنان به او ايمان آوردند، و سپس كشتى اى درست كرد، و در طوفان سهمگين أمّت متمرّد او غرق شدند او با مؤمنين و انواع حيوان به جاى ديگر رفت و عمر طولانى نمود.
ابراهيم بين آتش رفت؛ ولى جان سالم بدر برد و در مسجدالحرام خانه خدا را اعمار نمود و مقام خود را تا امروز به يادگار گذاشت و مناسك حج را پس از آدم دوباره به مردم ياد داد او پسر اول خود اسماعيل و مادر او را به مكه گذاشت و خود به پيش زوجه اولش ساره مادر اسحاق رفت.
از نسل اسماعيل، پيامبر خاتم المرسلين و أئمه دوازدگانه به وجود آمدند. ولى معلوم نيست از نسل اسماعيل چند پيامبر ديگر، به وجود آمده اند؟ آيا پيامبران عربى از نسل او هستند يا نه؟
از اسحاق، يعقوب پيدا شد كه سرسلسله بنى اسرائيل گرديد. يعقوب بدرد فراق يوسف مبتلا شد كه او را به بردگى به مصر بردند؛ ولى عزيز مصر و فرمان رواى دوم شد و او را به عشق زليخا امتحان كرد كه او عفت خود را وسيله كاميابى خود قرار داد! و عمده اينكه خداوند او را سبب نجات مردم مصر از هلاكت در هفت سال قحطى عام قرار داد.
موسى را با برادرش هارون با پيراهن كهنه به نزد فرعون پادشاه متكبّر و مدّعى الوهيت فرستاد كه به خدا ايمان بياورد و بنى اسرائيل را از استثمار و استعمار خود آزاد سازد كه او شديداً مخالفت كرد و با كمال نا باورى آن پادشاه مقتدر با همه امكاناتى كه داشت در كمتر از يك روز با جمعى از لشكريان خود به پاى خود به سوى مرگ دويدند و به دريا غرق شدند. ولى موسى و هارون دو برادر دست تهى با جامه هاى كهنه با پيروان زياد بهانه گير خود بدون اسباب ظاهرى و به نحو فوق العاده از دريا عبور كردند و زندگانى ديگرى آغاز كردند و روزى هم رسيد كه موسى يكه و تنها با پاى خود به قبرى كه خود مقدارى از آن را حفر كرده بود بخوابد و به عزرائيل اجازه دهد كه او را قبض روح كند.
موسى كه رهبرى روحانى و سياسى بنى اسرائيل را در اختيار داشت و حتّى غذاى بنى اسرائيل را به شكل معجزه در آن صحرا تأمين مى كرد در موقع چشم پوشى از دنيا يك نفر با او نبود كه او را مطابق شريعت آن زمان غسل دهد و كفن كند او بود[1]و عزرائيل كه فاقد احساس و عاطفه بود. احتمالًا تنها مرحمت و لطف عزرائيل (ع) اين بوده كه مقدارى خاك بر بدن مقدس موسى (ع) بيندازد و عقب قبض روح ديگران برود.
و عكس اين غربت در موقع مردن، روزى بود كه قبل از رسيدن به نبوّت از خانه فرعون كه خداوند آنجا را محل أمن و پرورش او قرار داده بود- بلى خانه فرعون كه دشمن خدا و
[1]- معحم الاحاديث المعتبره، طبع اول و دوم ج 1/ 411.
دشمن موسى بود- خانه موسى شده بود!!- فرار كند كه جانش در مصر در خطر قرار گرفته بود از مصر با پاى پياده و بدون زاد و توشه به طرف اردن رفت و در دهكده مدين كه امروز به نام شهر معان ياد مىشود كه در مرز كشور اردن و عربستان واقع شده است، به سر چاه آبى رسيد و تنها در آرزوى قرص نانى بود كه گرسنگى شديد خود را دفع كند و فاقد همه وسايل زندگانى بود، ولى رحمت حق به سراغ او رسيد، حقى كه مسبب الاسباب است، حقى كه ربّ و مدبّر كائنات است.
موسايى كه مسافر خايف و درمانده و خسته و كوفته و فاقد همه وسايل است در چند مترى چاه نشسته و از خدا قرصى از نان مىخواهد و هيچ كس را نمى شناسد و نه از كسى توقعى دارد؛ ولى دو سه ساعت بعد صاحب خانه و زندگانى آرامى شد كه همه وسايل فراهم شد در خانه كى؟ در خانه كسى كه به فكر موسى نمى رسيد در خانه حضرت شعيب، پيامبر بزرگوار خدا كه در زندگانى آينده او مؤثر بود، موسى در همين خانه صاحب زن شد، مهمتر اينكه او داماد شعيب بود و روزى هم كه موسى با اهل خود خانه شعيب را ترك كرد با گوسفندان زياد ترك كرد كه از شير و پشم آنها خود كفا بود و بالاتر از همه در بين راه به مقام عالى نبوّت و رسالت و حتّى ولايت عزمى رسيد كه سرآمد همه مناصب و درجات عاليه الهى و روحانى مىباشد، او به فكر اين مقام نبود؛ بلكه به اميد قبسى از آتش آمده بود كه با سردى آن شب كه مسافران به آن نياز دارند مبارزه كند كه ناگهان مأمور مبارزه با سركشترين فرد زمان خود، فرعون شد.
عيسى مىآيد كه مانند درويشان و تاركان دنيا چيزى در بساط ندارد و با جمع قليلى از اصحاب خود پياده روى مىكند چراغ شب او مهتاب آسمان و مركب او پاهاى مباركش بود با كمال تواضع مرضهاى لا علاج را به اذن خدا علاج مىكند و مردگان را به اذن خدا زنده مىگرداند و يهوديان با او دشمنى مىكنند و بالآخره خدا او را پس از قبض روح زنده
مىگرداند و به قول جمعى او فعلًا در يكى از كرات آسمانى زندگانى دارد و دوباره در موقع ظهور مهدى صاحب زمان عجل الله فرجه به زمين مىآيد و به او در نماز اقتداء مىكند.
من مقدار كمى از حافظه خود از چند پيامبر ياد آورى كردم گاهى دلم خاشع شد و گاهى طمع ام زياد شد و چشمم از لطف خدا و روحانيت اين سرداران الهى بر انسانها، اشك ريخت. خدايا هم لطف خود و هم مقدارى از روحانيت اين پيامبران و پيامبر خاتم خود را (صلى الله عليه و على اهله و على جميع الأنبياء المكرمين) شامل اين بنده ناچيز و فقير و فاميل او و همه اموات و احياى مؤمنين و مؤمنات بگردان و همه علماى جيد و متدين و اين طالب علم كوچك را نيز براى عمل به دستورات خود و براى خدمت به دين خود و براى خدمت به مسلمانان و بندگان مؤمن خود توفيق ارزانى بفرما.
ان شاالله در محل ديگر از انبياى ديگر هم ياد آورى مىكنم كه خيلى لذّت روحانى دارد.
سالكى را گفت آن پير كهن
چند از مردان حق گويى سخن؟
گفت خوش آيد زبان را برد و ام
تا بگويم ذكر ايشان را مدام
گر نيم زيشان، ز ايشان گفته ام
خوشدلم كين قصه از جان سفته ام.
حالا برگرديم به صاحب عنوان اين بحث داود و سليمان كه ظاهراً قبلًا نيز از آنان يادى كردهام.
«وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلًا[1]يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ، أَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ وَ قَدِّرْ فِي السَّرْدِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً إِنِّي بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» سبإ: 10 و 11؛ محققاً ما به داود فضل (زيادتى بزرگى) عطا كرديم (دستور تكوينى داديم) اى كوهها و پرندگان با داود (موقع قرائت زبور و يا موقع مناجات و دعا) هم آواز شويد و آهن را براى او (كه ساختن زره ها
[1]- سربافتن اشياى محكم مانند آهن و سنگ.
وسيله معاش او بود تا مجبور نشود از بيت المال بخورد) نرم كرديم (كه زودتر و سهل تر زره را بسازد) و به داود ارشاد كرديم كه زره ها را فراخ بساز و حلقه ها را به مقدار متعارف، متناسب بگردان و عمل شما نيكو باشد (اگر عرضه بهتر باشد مسلّماً خريدار بيشتر مىگردد) من به كار شما بينا هستم و يا عمل خود را مطابق رضاى من انجام بده.
ضمير جمع در جمله اخير ممكن است خطاب به همه صانعين باشد. بعلاوه اينها صداى داود- همانگونه كه معروف است- خيلى خوب و جذاب و دل نشين بوده[1]در يك حديث معتبرالسند امام صادق (ع) در مورد صداى حضرت داود (ع) چنين مىفرمايد: داود روزى از منزل بيرون رفت در حالىكه زبور را قرائت مى كرد، و قرائت او بگونه بود كه كوه و سنگ و پرنده اى باقى نمىماند، مگر آنكه او را جواب مى داد (جاوبه)؛ يعنى آواز آنان نيز به آنچه كه داود مى خواند بلند مىشد و هم صدايى مىكردند.[2]
تاويب به معناى ترجيع؛ يعنى صدا انداختن در گلو است كه در باب غنا از آن بحث شده و چنانچه مطرب هم باشد غناى حرام مىشود.
از تعليمات الهى به داود علم قضا بود كه دعاوى مردم را حل مى كرد.[3]
و نيز شجاعتى داشت كه جالوت را در يك جنگ مهم كشت. فضايل او را در روايت معتبرة السند بخوانيد.
«يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ ...»ص: 26
«وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنا عَلى كَثِيرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِينَ»النمل: 15؛
[1]- بر عكس صداى من كه تقريباً زير صفر است!.
[2]- معجم الاحاديث المعتبره، ج 1/ 415، چاپ يك و دو.
[3]- همان مصدر، 413.
«وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ»النمل: 16
از آيه قبلى مى فهميم به سليمان مانند پدر، خلافت و حكومت در زمين رسيد و به او دستور رسيد كه ميان مردم حكم به حق نمايد و از آيه اخير فهميده مىشود كه داود علم منطق پرندگان را، مى دانسته و سليمان حكومت دينى را از پدر به ارث برده است و از هر چيز، علمى داشته (دقّت شود) و از اكثر مردم برترى و فضل آشكارى را دارا بودهاند سلام خدا بر نبى ما و اهل او و بر اين پدر و پسر.
حضرت سليمان (ع) بعلاوه اينها باد در تسخير او و زير تسلط او بوده كه در حركت صبحانه به اندازه مسير يك ماه و عصرانه به همين مقدار او را از جايى به جايى برده كه كيفيت اين پرواز هنوز بر ما مجهول است. ولى به هرحال از مظاهر قدرت پروردگار جهانها مىباشد و چشمه مس ذوب شده و سيلان در اختيار او بوده (تا هرچه را بخواهد از آن ساخته شود)
مزيد بر اينها نوع جن نيز در خدمت او به إذن خدا قرار گرفته بوده كه اگر فردى از آنان سركشى مى كرد از عذاب آتش چشانده مىشد. جن ها آنچه كه او مى خواست از عبادتگاه ها و يا ساختمانهاى بزرگ برايش مى ساختند و تمثال ها و ظروف بزرگ همانند حوض ها و ديگهايى كه در زمين ثابت بودند. شيطان ها (مسخّر او) هم برايش ساختمانها مى ساختند و هم براى او غواصى مىكردند و از زير آبهاى رودها و يا درياها مواد مطلوب را بيرون مىآوردند.
از اينجا معلوم مىشود شياطين جن؛ بلكه مطلق نوع جن تا آخر اعماق دريا قدرت شنا را دارند و نيز قدرت حمل اشياى سنگين را. باد هم جنس لطيف است؛ ولى قدرت تقريبى آن مكرّراً تجربه شده است.
وقتى مرگ او رسيد (او بر عصا تكيه) همان گونه باقى ماند و هيچ يكى نفهميد او به لقاء
پروردگارش رفته تا اينكه موريانه عصايش را خورد و او هم افتاد و فهميده شد كه او فوت نموده بوده! اگر جنيان قبلًا مى فهميدند همه از كار كردن فرار مىكردند. (سبأ 14- 12).
عموم نبوّت حضرت محمد (ص)
«وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»سبأ: 28؛ در كلمه«كَافَّةً»دو نظر است: اول اينكه حال براى كلمه ناس است؛ يعنى نفرستادم تو را مگر براى همه مردم. دوم نفرستادم تو را مگر بازدارنده براى مردم از كفر و معاصى. و حرف تا در كلمه«كَافَّةً»براى مبالغه است؛ مانند علّامة و نسابة ...[1]
اين آيه به هر دو تفسير و خصوصاً به تفسير دوم بر عموم زمانى رسالت آن حضرت (ص) بر همه انسانها تا آخر دنيا دلالتى ندارد و ممكن است مراد از كلمه «الناس» مردم شبه جزيره باشد يا مدينه و مكه. اگر مراد از عدم علم اكثر مردم همين رسالت باشد كه رسالت آن حضرت (ص) را نمىدانند چنانچه اين اكثريت جاهل قاصر باشند عقابى در آخرت ندارند و چنانچه جهل شان تقصيرى باشد مستحق عقاب مىباشند.
و حكم غير مسلمانان امروز نيز همين گونه است. به نظر من اكثريت مطلقه كفّار امروز جاهل قاصر مىباشند و اگر مراد از أكثر لا يعلمون، اين باشد كه رسالت آن حضرت در راستاى ربوبيت خداوند است باز هم حكم عقلى فوق فرق نمىكند.
به هرحال كلمه «خاتم النبيين» (در سوره احزاب آيه 40) دلالت بر مطلوب مىكند؛ زيرا خاتم النبيين، خاتم الرسل هم به طريق اولى مىباشد. من نمىدانم چرا آيه اول عنوان رسالت آن حضرت را در بشارت و انذار حصر كرده و چرا در آوردن عقايد و تزكيه اخلاق و قوانين فقهى آسمانى حصر نكرده كه رتبه آن مقدم بر تبشير و انذار است، هرچند اين دو نيز دلالت
[1]- و بر قول اول ايراد شده كه حال بر ذوالحال مقدم نمىشود خصوصاً كه مجرور باشد، بنابراين كلمه« كَافَّةً» حال از ضمير« أَرْسَلْناكَ» است و بشير و نذير مبين« كَافَّةً» مىباشد.
انّى بر آنچه كه نوشتيم دارد و هو اعلم بل هو العالم بالأصلح من كلامه و نحن لا نعلم إلا ما علمنا منزل القرآن.
عبادت جن
«بَلْ كانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَّ أَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ»سبإ: 41؛ ملائكه عرض كردند كه مشركين، جن را پرستش مىكردند، اكثر آنان به جن ايمان داشتند. شايد اطاعت از وسوسههاى شيطان به عبادت تفسير شده است، ممكن است جمعى ابليس و لشكر او شياطين را واقعاً مىپرستيدند و نيز ممكن است مراد از عبادت اطاعت بى چون و چرا از شياطين باشد كه در قرآن شواهدى بر آن پيدا مىشود؛ مانند«أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا»الفرقان: 43؛ و از اين آيه روشن تر آيه 42 و 44 سوره مريم و آيه 60 يس است«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»يس: 60؛ صاحب تفسير الميزان مىگويد: مشركين ملائكه را مبدأ خيرات عالم مىدانستند و براى جلب منفعت آنان را مىپرستيدند و جن را مبادى شرور عالم مىدانستند و آنان را براى دفع ضرر مىپرستيدند. پس مراد از جن، مبادى شرّ جهان است، نه ابليس و فرزندان او.؛ ولى قول اول به نظر ظاهر تر مىرسد.
درجات رزق
«قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ»سبإ: 39؛ بگو پروردگارم روزى را براى كسى كه بخواهد توسعه مىدهد و براى كسى كه بخواهد كم مىدهد و چيزى را كه انفاق كنيد عوض آن را مىدهد و او بهترين روزى دهندگان است.
نبايد از كم فكرى صدر آيه را چنين معنى كنيم كه قسمت روزى زياد و كم از قدرت آدمى و اسباب عقلايى بيرون است و تنها به اراده خداوند است. در حالىكه خداوند