فَذلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَالأنبياء: 29؛.
3- افضل ملائكه ظاهراً جبرئيل است:«نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ، عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَالشعراء: 193 و 194؛«عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى، ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى، وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى، ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى، فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىالنجم: 5- 9؛«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ، ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ، مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ، وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ، وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ، وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ»التكوير: 19- 24؛.
4-«وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ ...»الزمر: 75؛.
5- ملائكه اى كه براى زمينى ها استغفار مىكنند:«وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الْأَرْضِ ...»الشورى: 5؛.
6- ملائكه اى كه بر موحّدين مستقيم نازل مىشوند كه نترسيد و ناراحت نباشيد و به بهشتى كه وعده داده شده ايد خوش باشيد. ما با شما در زندگانى دنيا و در آخرت هستيم و هر آنچه در آنجا بخواهيد براى شما حاضر است (سجده 31 و 32).
7- ايمان به خدا و قيامت و ملائكه مبرور و نيكو مىباشد (بقره 177).
8- پنج هزار فرشته به مدد مجاهدين آمدند (آل عمران 125).
9- همه ملائكه براى آدم سجده كردند (چند آيه).
10- مؤمنين صابرين براى خدا و نماز خوان و انفاق گر در پنهان و آشكار و .. و پدران شان و ازواج شان و ذريه هاى آنان در بهشتهاى عدن داخل مىشوند و فرشتگان بر آنان از هر درى داخل مىشوند مىگويند سلام بر شما به خاطر صبر شما (در بندگى) خانه عقباى شما نيكو است (شاد باشيد).
در معتبره عمرو بن مروان عن ابى عبدالله (ع) إنّ لله تبارك و تعالى ملائكةٌ انصافهم من برد
و انصافهم من نار، يقولون يا مؤلّفا بين البرد والنار ثبت قلوبنا على طاعتك[1].
در معتبره ابى خديجه از امام صادق (ع): ... خانه (كعبه) دُر سفيدى بود و خداوند آن را به آسمان بلند برد در مقابل اساس خانه در زمين، روزانه هفتاد هزار فرشته داخل آن مىشوند كه ديگر به آن خانه هرگز مراجعه نمىكنند. و خدا به ابراهيم و اسماعيل امر كرد كه بر همان اساس زمينى خانه را بناء كنند[2].
تفصيل جزييات مربوط به ملائكه شايد نيازى به رساله مستقل داشته باشد. من روايات ضعيفة السند و غير معتبرالسند را نقل نكردم و نه به آنها اعتماد دارم.
احساسات و خارج از احساسات
«فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ»فاطر: 8؛ خداوند واجب الوجود از دايره احساسات و عاطفه اى كه انسان و حتّى كم و بيش پاره اى از حيوانات هم در زندان آن مقيدند، بيرون است. پيامبر (ص) با طبع بشرى خود قهراً به حال گمراهانى كه به دست خود به سوى عذاب دوزخ مى روند شديداً ناراحت مىشود، او عذاب شديد قيامت را خوب درك مىكند و از طرف ديگر علاقه او به خوشبختى انسانها و علم او به بشر از تحمّل عذاب ثابت است و قهراً حسرت او كشنده جان شيرين و با ارزش اوست. ولى خداوند كه از تمام صفات خوب و بد انفعالى مبرّا و بدور است در پى تطبيق واقعيتها است به پيامبرش ارشاد مىفرمايد كه جانش را در پناه احساسات انسانى خود از دست ندهد.
قابل ذكر است كه خداوند مخالف احساسات و عواطف بندگان و فرستادگان بزرگوارش نيست، و اين اراده پروردگار است كه در روح انسان تكويناً احساسات را كاشته است.
بحث مهم اين است كه انسانها چگونه بين احساسات و عواطف خود و بين تعقّلات خود
[1]- معجم الاحاديث المعتبره ج 1/ 277 نقلا عن توحيد الصدوق، ص 182. البحار ج 56/ 181.
[2]-- معجم الاحاديث المعتبره، ج 1/ 276. علل الشرايع ج 2/ 398، بحارالانوار ج 55/ 398.
به چه نحو جمع بندى نمايد، و در طريق تربيت و تكامل روحانى خود چگونه و چند درصدى اين دو را ترتيب نمايند؟
مؤلّف قبلًا هم در اين مورد تحير خود را اعلان كرده است، و كسى از دانشمندان را هم نديده است كه در اين مورد صحبتى كرده باشد. نگارنده هم اكنون در تلويزيون فلم مستندى را مى بيند كه حيوانات درنده شيرها و پلنگ ها عقب آهوان و الاغ هاى وحشى كه خطوط سياه و سفيد دارند، مى دوند و شكار خود را تكّه تكّه مىكنند كه من دل ريش مى شوم و عاطفه ام مىخواهد آهوان از چنگ درندگان فرار كنند و آنها ناكام بمانند، ولى اين را هم ميدانم كه حكمت بالغه بر اين قرار كه درندگان گرسنه نميرند و قدرت شكار را خداوند در طبيعت آنان قرار داده است.
شايد راه حل اين باشد كه ما طبيعت خود را بر اساس مقررات تشريعى خالق حكيم موجودات عيار كنيم، جايى كه تعدّى به ديگران اعم از انسان و حيوان شرعاً حرام شده، احساسات خود را تقويت كنيم و جايى كه تعدى حرام نشده و يا در مورد اجراى حدود و تعزيرات بايد خود را چنان تربيت كنيم كه احساسات ما به حد اقل برسد خصوصاً كه قرآن در مورد اجراى بعضى از حدود فرموده كه به متخلّفين رأفت نداشته باشيم«وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ؛بلكه بيشتر از اين مى فرما يد: و ليشهد عذابهما طائفة مّن المؤمنين» النور: 2؛ يعنى جمعى از شما بايد در تازيانه زدن مرد و زن زناكار حاضر شويد تا آن را ببينيد.
عزّت خداوند
عزّت حالت ناشكنى و مغلوب نشدن، و كمال سلطه است و لذا خداوند مىفرمايد:«مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً ...»فاطر: 10؛ هركسى عزّت بخواهد تنها از خداوند بخواهد و راه ديگرى نيست و در جاى ديگر فرموده است:«وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَ
الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ»المنافقون: 8؛ و معناى اين دو آيه اين مىشود كه خدا به رسول خاتم النبيين (ص) و بندگان مؤمن خود عزّت عطا فرموده است و مسلّماً اين عزّت به اندازه ايمان تقسيم شده است و خداوند در همه امور متفضل و حنّان و منّان است؛ ولى اصل عدالت و استحقاق مستحقّين از سنّت خداوند است كه تبديل و تحويل پذير نيست. شايد ذيل آيه مباركهى كه ما آن را نقل نكرده ايم ناظر به همين سنّت الهى باشد.
داخل كردن شب در روز و عكس آن
«يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ ...»فاطر: 13، و آل عمران 27، و حج 61، و حديد 6؛ بعضى از نويسندگان كه ادخال شب در روز و عكس آن را محال دانسته مىگويد اين ادخال به لحاظ مكان است كه شب و روز آن را مى پوشاند كه زمين باشد يعنى مكانى كه در آن شب بود تدريجاً آن را در مكانى كه در آن روز بود داخل مىكند كه حركت زمين را بر محورش ثابت مىدارد، چيزى كه ما آن را حركت وضعى زمين مى ناميم و نيز اشاره اى به كرويت شكل زمين است.[1]
و بعضى آن را به كوتاهى و درازى شبها و روزها تفسير كردهاند كه تدريجاً هر كدام در ديگرى بواسطه شفق و بين الطلوعين داخل مىشود و مايه تحقق فصول چهارگانه مىگردد. فايده: جمله شريفه«كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى»مراد خورشيد و ماه است نه همه ستاره ها و همچنين در جمله«وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ»يس: 40؛ مخصوص به خورشيد و ماه است و حركت وضعى ستاره ها و سيارات ديگر را دلالت ندارد. و همچنين در آيه 23 سوره انبياء. مگر اينكه صيغه جمع«يَسْبَحُونَ»را كسى شاهد بر شمول آيه به همه ستاره ها و سياره ها
[1]- ظاهراً آيه مباركه:« وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ ...» النمل: 88؛- كوهها را جامد و بى حركت مى بينى در حالىكه؛ مانند ابرها در حركت و گردش هستند( و آرام آرام مى روند)- مبين حركت وضعى و انتقالى و حتّى حركت تبعى زمين( به تبع حركت خورشيد) است. والله العالم.
بداند. والله العالم. بلى عالم نه بى اول است و نه بى انتها و بعد از سر آمد معلوم و معينى، همه چيز متلاشى مىشود و قيامت انسان و موجودات عاقل مختار برپا مىشود.
شفاعت
«وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ، إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ ...»فاطر: 13- 14؛ كسانى را كه غير از خدا مىخوانيد (مى پرستيد) مالك پوست نازك هسته خرما نيستند (و كارى براى شما نمىتوانند) اگر آنان را بخوانيد صداى شما را نمى شنوند و اگر بشنوند به شما جواب نمى دهند و روز قيامت شرك شما را منكر مىشوند.
اگر مراد از دعا (خواستن) پرستش باشد، معلوم است كه پرستش غير خدا موجب شرك پرستنده مىشود و اگر مراد شفاعت باشد، اگر مدعو اجازه شفاعت را داشته باشد«مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ»شفاعت خواستن از او مانعى ندارد و در حق چنين شفيعانى عدم مالكيت قطمير صدق نمىكند، خداوند به او اجازه شفاعت را داده است، ارواح مقدس انبياء در برزخ زنده و نزد پرودگار خود هرچند شهيد نشده باشند بهتر از شهدا مقام دارند. وقتى بين ارواح شهدا و بازماندگان آنان ارتباط باشد چگونه بين انبياء و مردم نباشد«فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَآلعمران: 170؛ اگر كسى چنين شفاعتى را از انبياء و شهدا انكار كند نه قرآن را فهميده و نه به مقام انبياء معرفت دارد.
ارتباط با مردگان
«إِنَّ اللَّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِفاطر: 22؛ خداوند پيام خود را به گوش هر كس كه بخواهد مىرساند و تو نمىتوانى كلام خود را به گوش مردگان قبرها برسانى و به آنها بشنوانى.
معناى اين دو آيه اين است كه (تنها) خداوند مىتواند كلام خود را به هر كسى از جن و انس و حيوان و موجودات عاقل ديگر؛ مانند ملائكه و انواع زنده ديگر مادّى كه بخواهد مىشنواند، پيامبر (ص) به عنوان يك انسان نمىتواند صداى خود را به مردگان قبرها بشنواند و اين عجز براى همه زنده جانهاى عاقل مادّى عموميت دارد. ولى آيه مكالمه ارواح باهم را در عالم برزخ شامل نمىشود؛[1]چون آنان همانند جن مىتوانند كلام خود را به همديگر بشنوانند. بلى انسان زنده صداى خود را به انسانهاى مرده كه بدنهاى آنان در قبور بدون روح افتاده هرچند سالم باشند شنوانده نمىتوانند.
يك مطلب روشن ديگر: همانگونه كه خداوند بدون واسطه مسمع ارواح مردگان است مىشود با واسطه هم اين كار را انجام دهد مانند قبض ارواح انسان كه در قرآن هم به خدا و هم به عزراييل و هم به ملائكه نسبت داده مىشود و مانند صدها كار مقدور ديگر كه توسط ديگران انجام مىدهد.«وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى ...»الأنفال: 17؛ پس مىشود خداوند به فرشته اى و يا به انسانى قدرت دهد كه با ارواح كسانى كه در قبور افتاده و يا پوسيده اند ارتباط مكالمه اى بر قرار نمايند. بلى إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلّ شَىءٍ قَدِيرٌ. و چنانچه به دليل شرعى ثابت شود كه فرد صالحى يا پيامبرى يا فرشته اى اين كار را مىكند مى فهميم كه اين قدرت را خدا به او داده است. مثلًا پيامبران در ميان جمعى حضور دارند فرشته ها مى آيند وحى خداوند را نازل مىكنند و پيامبر مى شنود و ديگران نمى شنوند. پيامبران كلام خود را به آنان مى شنوانند معلوم نيست اهل مجلس آن پيامبر بتوانند كه صداى خود را به فرشته بشنوانند.
[1]- در آخر تشهد مىگوييم: السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته، اگر پيامبر اسلام به هر نحوى به اين خطاب متوجّه نشود اين خطاب لغوى مىشود، در حالىكه به مردم دستور داده شده آن را بگويند جمله لقتوا مواتكم از آن حضرت در صحيح مسلم آمده 0 ج 2/ 131. و ارتباط زندهها با مردگان را اثبات مىدارد.
شكى نبايد داشته باشيم كه پيامبر خاتم النبيين (ص) و افضل المرسلين به عنوان انسانى مثل بقيه انسانها مىباشد كه صداى خود را به ارواح مردگان رسانيده نمىتواند؛ ولى به عنوان پيامبر چنين كارى براى او به اذن پروردگار هيچ مشكلى ندارد. وقتى روايات معتبرالسند بر آن دلالت كند آن را مى پذيريم در باب تلقين مرده اى كه بين قبر گذاشته مىشود حد اقل دو روايت معتبرالسند رسيده كه نگارنده آن را در كتاب اموات در آخر جزء هشتم معجم الاحاديث المعتبره نوشته ام كه مستحب است كه مردگان به آن تلقين شوند. و اين دو روايت دلالت دارد كه روح در اوايل جدايى از بدن، كلمات تلقينى را مى شنوند.
يك بحث ديگر (اسپراتزم)
علم روحى جديد كه احتمالًا هشتاد سال يا بيشتر از آن مى گذرد در آمريكا به وجود آمد تا كنون كتابهاى زيادى در تفاصيل آن نوشته شده كه انسانهاى زنده با ارواح مردگان ارتباط بر قرار مىكنند. نويسنده، چندين كتاب را در اين مورد در دوران جهاد كشور ما در اسلام آباد مركز پاكستان مطالعه كردم[1]و مقدار كمى از مطالب آنها را براى قسمت اخير كتاب خود (روح از نظر دين و عقل و علم روحى جديد) انتخاب كردم اين كتاب در دوران جهاد در اسلام آباد تأليف و سپس در قم- ايران- به چاپ رسيد و مطالعه آن براى دانشمندان مفيد است. هرچند مطالعه كتب دست اول اين علم مهم تر است.
اين علم در غرب و حتّى در غير آن طرفداران زياد دارد و هر كس كتابهاى اين علم را بخواند به وجود روح انسانى مطمئن مىشود و گويا خداوند در عصر علوم تجربى و انكار احكام عقلى اين علم را به رخ منكرين كشيد و و جود روح مجرّد غير مادّى را به طور غير منتظره حسّى و علمى نمود.
[1]- اين كتابها را پسرم حفيظ الله خريده بود و با علاقهاى كه به مطالب آنها، داشت مطالعه نموده بود.
سؤال مهمى كه در اين مورد قهراً خود را مطرح مىكند اين است كه تعارض بين آيه سابقه«وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ»و علم روحى جديد چگونه حل مىشود؟ من در اينجا آنچه در ذهنم فعلًا مىرسد اين است كه آيه مىفرمايد: پيامبر اكرم (ص) نمىتواند حرف خود را به سمع كسانى كه در قبر ها قرار دارند برساند و همه مىدانيم آنچه كه در قبر است، جثه و بدن پوسيده است كه هيچ كس نمىتواند به آن حرفى را بشنواند و اين موضوع ارتباط با ارواح را نفى نمىكند، ولى از آنجا كه همه موجودات مادّى داراى تسبيح خداوند هستند و شعور خاص به خود دارند. خداوند به اسماع آنها قادرند و غير از خدا كسى قدرت اين كار را ندارد مگر به توانايى خدا كه به كسى عطاء كند. و چنانچه كسى به جواب من قناعت نكند من او را ملامت نمىكنم و اميد وارم دانشمندان جواب بهترى پيدا كنند و فوق كل ذى علم عليم.
در هر أمّت رسولى بوده است
«وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ»فاطر: 24؛ هيچ أمّتى نبوده مگر نذير و بيم دهندهاى در آن گذشته است. بعضى از مفسّرين گفتهاند نذير اعم از پيامبر و وصى و عالم است. مشكل است اين اطلاق را بپذيريم. ظاهرِ «نذير» انصراف به رسول دارد.
بعضى از مفسّرين معاصر كه فعلًا فوت كرده مىگويد: بله اين هم از آيه بر نمىآيد كه نذير هر أمّتى از خود آن أمّت بوده؛ چون نفرموده «خلامنها»، يعنى از افراد آن أمّت نذيرى گذشته. ولى مىگويم از مردم مكه و مدينه ظاهراً نذيرى نيامده است؛ ولى ابراهيم و اسماعيل در مكه انذار و تبشير نمودهاند.
مهم اين است كه معناى أمّت در آيات تا چقدر وسعت دارد. من از حدس خود مطمئن هستم كه در بسيارى از أمّتها براى هر نسل 70 ساله نذيرى و رسولى نيامده است. بعيد نيست كه پس از اسماعيل (ع) تا رسول گرامى اسلام (ص) رسول ديگرى در اين مدت ممتد چند صد