بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 326

به چه نحو جمع بندى نمايد، و در طريق تربيت و تكامل روحانى خود چگونه و چند درصدى اين دو را ترتيب نمايند؟

مؤلّف قبلًا هم در اين مورد تحير خود را اعلان كرده است، و كسى از دانشمندان را هم نديده است كه در اين مورد صحبتى كرده باشد. نگارنده هم اكنون در تلويزيون فلم مستندى را مى بيند كه حيوانات درنده شيرها و پلنگ ها عقب آهوان و الاغ هاى وحشى كه خطوط سياه و سفيد دارند، مى دوند و شكار خود را تكّه تكّه مى‌كنند كه من دل ريش مى شوم و عاطفه ام مى‌خواهد آهوان از چنگ درندگان فرار كنند و آن‌ها ناكام بمانند، ولى اين را هم ميدانم كه حكمت بالغه بر اين قرار كه درندگان گرسنه نميرند و قدرت شكار را خداوند در طبيعت آنان قرار داده است.

شايد راه حل اين باشد كه ما طبيعت خود را بر اساس مقررات تشريعى خالق حكيم موجودات عيار كنيم، جايى كه تعدّى به ديگران اعم از انسان و حيوان شرعاً حرام شده، احساسات خود را تقويت كنيم و جايى كه تعدى حرام نشده و يا در مورد اجراى حدود و تعزيرات بايد خود را چنان تربيت كنيم كه احساسات ما به حد اقل برسد خصوصاً كه قرآن در مورد اجراى بعضى از حدود فرموده كه به متخلّفين رأفت نداشته باشيم‌«وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ؛بلكه بيشتر از اين مى فرما يد: و ليشهد عذابهما طائفة مّن المؤمنين» النور: 2؛ يعنى جمعى از شما بايد در تازيانه زدن مرد و زن زناكار حاضر شويد تا آن را ببينيد.

عزّت خداوند

عزّت حالت ناشكنى و مغلوب نشدن، و كمال سلطه است و لذا خداوند مى‌فرمايد:«مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً ...»فاطر: 10؛ هركسى عزّت بخواهد تنها از خداوند بخواهد و راه ديگرى نيست و در جاى ديگر فرموده است:«وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَ‌


صفحه 327

الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ»المنافقون: 8؛ و معناى اين دو آيه اين مى‌شود كه خدا به رسول خاتم النبيين (ص) و بندگان مؤمن خود عزّت عطا فرموده است و مسلّماً اين عزّت به اندازه ايمان تقسيم شده است و خداوند در همه امور متفضل و حنّان و منّان است؛ ولى اصل عدالت و استحقاق مستحقّين از سنّت خداوند است كه تبديل و تحويل پذير نيست. شايد ذيل آيه مباركه‌ى كه ما آن را نقل نكرده ايم ناظر به همين سنّت الهى باشد.

داخل كردن شب در روز و عكس آن‌

«يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ ...»فاطر: 13، و آل عمران 27، و حج 61، و حديد 6؛ بعضى از نويسندگان كه ادخال شب در روز و عكس آن را محال دانسته مى‌گويد اين ادخال به لحاظ مكان است كه شب و روز آن را مى پوشاند كه زمين باشد يعنى مكانى كه در آن شب بود تدريجاً آن را در مكانى كه در آن روز بود داخل مى‌كند كه حركت زمين را بر محورش ثابت مى‌دارد، چيزى كه ما آن را حركت وضعى زمين مى ناميم و نيز اشاره اى به كرويت شكل زمين است.[1]

و بعضى آن را به كوتاهى و درازى شبها و روزها تفسير كرده‌اند كه تدريجاً هر كدام در ديگرى بواسطه شفق و بين الطلوعين داخل مى‌شود و مايه تحقق فصول چهارگانه مى‌گردد. فايده: جمله شريفه‌«كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى»مراد خورشيد و ماه است نه همه ستاره ها و همچنين در جمله‌«وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ»يس: 40؛ مخصوص به خورشيد و ماه است و حركت وضعى ستاره ها و سيارات ديگر را دلالت ندارد. و همچنين در آيه 23 سوره انبياء. مگر اين‌كه صيغه جمع‌«يَسْبَحُونَ»را كسى شاهد بر شمول آيه به همه ستاره ها و سياره ها

[1]- ظاهراً آيه مباركه:« وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ ...» النمل: 88؛- كوه‌ها را جامد و بى حركت مى بينى در حالى‌كه؛ مانند ابرها در حركت و گردش هستند( و آرام آرام مى روند)- مبين حركت وضعى و انتقالى و حتّى حركت تبعى زمين( به تبع حركت خورشيد) است. والله العالم.


صفحه 328

بداند. والله العالم. بلى عالم نه بى اول است و نه بى انتها و بعد از سر آمد معلوم و معينى، همه چيز متلاشى مى‌شود و قيامت انسان و موجودات عاقل مختار برپا مى‌شود.

شفاعت‌

«وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ، إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ ...»فاطر: 13- 14؛ كسانى را كه غير از خدا مى‌خوانيد (مى پرستيد) مالك پوست نازك هسته خرما نيستند (و كارى براى شما نمى‌توانند) اگر آنان را بخوانيد صداى شما را نمى شنوند و اگر بشنوند به شما جواب نمى دهند و روز قيامت شرك شما را منكر مى‌شوند.

اگر مراد از دعا (خواستن) پرستش باشد، معلوم است كه پرستش غير خدا موجب شرك پرستنده مى‌شود و اگر مراد شفاعت باشد، اگر مدعو اجازه شفاعت را داشته باشد«مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ»شفاعت خواستن از او مانعى ندارد و در حق چنين شفيعانى عدم مالكيت قطمير صدق نمى‌كند، خداوند به او اجازه شفاعت را داده است، ارواح مقدس انبياء در برزخ زنده و نزد پرودگار خود هرچند شهيد نشده باشند بهتر از شهدا مقام دارند. وقتى بين ارواح شهدا و بازماندگان آنان ارتباط باشد چگونه بين انبياء و مردم نباشد«فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ‌آل‌عمران: 170؛ اگر كسى چنين شفاعتى را از انبياء و شهدا انكار كند نه قرآن را فهميده و نه به مقام انبياء معرفت دارد.

ارتباط با مردگان‌

«إِنَّ اللَّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِفاطر: 22؛ خداوند پيام خود را به گوش هر كس كه بخواهد مى‌رساند و تو نمى‌توانى كلام خود را به گوش مردگان قبرها برسانى و به آن‌ها بشنوانى.


صفحه 329

معناى اين دو آيه اين است كه (تنها) خداوند مى‌تواند كلام خود را به هر كسى از جن و انس و حيوان و موجودات عاقل ديگر؛ مانند ملائكه و انواع زنده ديگر مادّى كه بخواهد مى‌شنواند، پيامبر (ص) به عنوان يك انسان نمى‌تواند صداى خود را به مردگان قبرها بشنواند و اين عجز براى همه زنده جان‌هاى عاقل مادّى عموميت دارد. ولى آيه مكالمه ارواح باهم را در عالم برزخ شامل نمى‌شود؛[1]چون آنان همانند جن مى‌توانند كلام خود را به همديگر بشنوانند. بلى انسان زنده صداى خود را به انسان‌هاى مرده كه بدنهاى آنان در قبور بدون روح افتاده هرچند سالم باشند شنوانده نمى‌توانند.

يك مطلب روشن ديگر: همانگونه كه خداوند بدون واسطه مسمع ارواح مردگان است مى‌شود با واسطه هم اين كار را انجام دهد مانند قبض ارواح انسان كه در قرآن هم به خدا و هم به عزراييل و هم به ملائكه نسبت داده مى‌شود و مانند صدها كار مقدور ديگر كه توسط ديگران انجام مى‌دهد.«وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‌ ...»الأنفال: 17؛ پس مى‌شود خداوند به فرشته اى و يا به انسانى قدرت دهد كه با ارواح كسانى كه در قبور افتاده و يا پوسيده اند ارتباط مكالمه اى بر قرار نمايند. بلى إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلّ شَى‌ءٍ قَدِيرٌ. و چنانچه به دليل شرعى ثابت شود كه فرد صالحى يا پيامبرى يا فرشته اى اين كار را مى‌كند مى فهميم كه اين قدرت را خدا به او داده است. مثلًا پيامبران در ميان جمعى حضور دارند فرشته ها مى آيند وحى خداوند را نازل مى‌كنند و پيامبر مى شنود و ديگران نمى شنوند. پيامبران كلام خود را به آنان مى شنوانند معلوم نيست اهل مجلس آن پيامبر بتوانند كه صداى خود را به فرشته بشنوانند.

[1]- در آخر تشهد مى‌گوييم: السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته، اگر پيامبر اسلام به هر نحوى به اين خطاب متوجّه نشود اين خطاب لغوى مى‌شود، در حالى‌كه به مردم دستور داده شده آن را بگويند جمله لقتوا مواتكم از آن حضرت در صحيح مسلم آمده 0 ج 2/ 131. و ارتباط زنده‌ها با مردگان را اثبات مى‌دارد.


صفحه 330

شكى نبايد داشته باشيم كه پيامبر خاتم النبيين (ص) و افضل المرسلين به عنوان انسانى مثل بقيه انسان‌ها مى‌باشد كه صداى خود را به ارواح مردگان رسانيده نمى‌تواند؛ ولى به عنوان پيامبر چنين كارى براى او به اذن پروردگار هيچ مشكلى ندارد. وقتى روايات معتبرالسند بر آن دلالت كند آن را مى پذيريم در باب تلقين مرده اى كه بين قبر گذاشته مى‌شود حد اقل دو روايت معتبرالسند رسيده كه نگارنده آن را در كتاب اموات در آخر جزء هشتم معجم الاحاديث المعتبره نوشته ام كه مستحب است كه مردگان به آن تلقين شوند. و اين دو روايت دلالت دارد كه روح در اوايل جدايى از بدن، كلمات تلقينى را مى شنوند.

يك بحث ديگر (اسپراتزم)

علم روحى جديد كه احتمالًا هشتاد سال يا بيشتر از آن مى گذرد در آمريكا به وجود آمد تا كنون كتابهاى زيادى در تفاصيل آن نوشته شده كه انسان‌هاى زنده با ارواح مردگان ارتباط بر قرار مى‌كنند. نويسنده، چندين كتاب را در اين مورد در دوران جهاد كشور ما در اسلام آباد مركز پاكستان مطالعه كردم‌[1]و مقدار كمى از مطالب آن‌ها را براى قسمت اخير كتاب خود (روح از نظر دين و عقل و علم روحى جديد) انتخاب كردم اين كتاب در دوران جهاد در اسلام آباد تأليف و سپس در قم- ايران- به چاپ رسيد و مطالعه آن براى دانشمندان مفيد است. هرچند مطالعه كتب دست اول اين علم مهم تر است.

اين علم در غرب و حتّى در غير آن طرفداران زياد دارد و هر كس كتابهاى اين علم را بخواند به وجود روح انسانى مطمئن مى‌شود و گويا خداوند در عصر علوم تجربى و انكار احكام عقلى اين علم را به رخ منكرين كشيد و و جود روح مجرّد غير مادّى را به طور غير منتظره حسّى و علمى نمود.

[1]- اين كتابها را پسرم حفيظ الله خريده بود و با علاقه‌اى كه به مطالب آنها، داشت مطالعه نموده بود.


صفحه 331

سؤال مهمى كه در اين مورد قهراً خود را مطرح مى‌كند اين است كه تعارض بين آيه سابقه‌«وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ»و علم روحى جديد چگونه حل مى‌شود؟ من در اينجا آنچه در ذهنم فعلًا مى‌رسد اين است كه آيه مى‌فرمايد: پيامبر اكرم (ص) نمى‌تواند حرف خود را به سمع كسانى كه در قبر ها قرار دارند برساند و همه مى‌دانيم آنچه كه در قبر است، جثه و بدن پوسيده است كه هيچ كس نمى‌تواند به آن حرفى را بشنواند و اين موضوع ارتباط با ارواح را نفى نمى‌كند، ولى از آنجا كه همه موجودات مادّى داراى تسبيح خداوند هستند و شعور خاص به خود دارند. خداوند به اسماع آن‌ها قادرند و غير از خدا كسى قدرت اين كار را ندارد مگر به توانايى خدا كه به كسى عطاء كند. و چنانچه كسى به جواب من قناعت نكند من او را ملامت نمى‌كنم و اميد وارم دانشمندان جواب بهترى پيدا كنند و فوق كل ذى علم عليم.

در هر أمّت رسولى بوده است‌

«وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ»فاطر: 24؛ هيچ أمّتى نبوده مگر نذير و بيم دهنده‌اى در آن گذشته است. بعضى از مفسّرين گفته‌اند نذير اعم از پيامبر و وصى و عالم است. مشكل است اين اطلاق را بپذيريم. ظاهرِ «نذير» انصراف به رسول دارد.

بعضى از مفسّرين معاصر كه فعلًا فوت كرده مى‌گويد: بله اين هم از آيه بر نمى‌آيد كه نذير هر أمّتى از خود آن أمّت بوده؛ چون نفرموده «خلامنها»، يعنى از افراد آن أمّت نذيرى گذشته. ولى مى‌گويم از مردم مكه و مدينه ظاهراً نذيرى نيامده است؛ ولى ابراهيم و اسماعيل در مكه انذار و تبشير نموده‌اند.

مهم اين است كه معناى أمّت در آيات تا چقدر وسعت دارد. من از حدس خود مطمئن هستم كه در بسيارى از أمّتها براى هر نسل 70 ساله نذيرى و رسولى نيامده است. بعيد نيست كه پس از اسماعيل (ع) تا رسول گرامى اسلام (ص) رسول ديگرى در اين مدت ممتد چند صد


صفحه 332

سال يا دو سه هزار سال نيامده باشد. قول مفسّر اول (در روح المعانى) به آيه مباركه‌«وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ ...»يونس: 47؛ تضعيف مى‌شود و قول مفسّر دوم (در الميزان) به آيه مباركه‌«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ ...»ابراهيم: 4؛ مورد ترديد قرار مى‌گيرد.

لازم به توجّه است كه آيه معنون اين فصل با آيه مباركه‌«وَ ما أَرْسَلْنا إِلَيْهِمْ قَبْلَكَ مِنْ نَذِيرٍ» سبإ: 44؛ و با آيه‌«لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ»يس: 6؛ نسبت عام و خاص را دارد، يعنى در شهر مكه نذيرى پيش از حضرت پيامبر نيامده و هيچ انذارى از داخل مكه و خارج آن به پدران آنان نشده و رفع اختلاف به مجمل بودن معناى أمّت براى ما در اصطلاح قرآن نهفته است.

به هرحال همان گونه كه مكرّر در اين كتاب و ساير مؤلّفات گفته ام اكثر انسان‌ها در گذشته و حال و آينده جاهل قاصر بوده و خواهند بود.

«جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتابِ الْمُنِيرِ»فاطر: 25؛ به بينات و معجزات و دلايل عقلى و زُبُر به كتابهايى كه پند آموز و موعظه دارند؛ مانند زبور (مفرد زبر) و كتاب منير، به كتابهايى كه عقايد و احكام و معارف دينى دارند تفسير شده است كه بعيد نيست تفسير نزديكى باشد؛ ولى مدلّل نيست.

يك بحث مهم‌

فرض كنيم براى هر أمّتى رسولى آمده باشد و آيه هيچ تخصيصى نخورده باشد؛ ولى معناى آن جمله اين نيست كه حجّت آن رسول بر همه مردمى كه به سوى آن‌ها مبعوث شده تمام شده است.

اوّلًا بحسب عادت و سنّت الهى جمعى هميشه قاصر و مستضعف و تحت تأثير شخصيتهاى محلى خود بوده‌اند.

ثانياً بر اثر فقدان وسايل ارتباط جمعى هيچ پيامبرى به جاهاى ديگر براى ترويج نرفته مگر


صفحه 333

اين‌كه علّت خاصى پيدا شده باشد.

مثلًا ابراهيم به خاطر آوردن هاجر به مكه آمد، لوط را ابراهيم فرستاد و هكذا تا امروز گمان داريم در افغانستان و پاكستان و هند و مغرب زمين پيامبرى مبعوث نشده و لذا بايد در مورد دو آيه اى كه اثبات نذير و رسول مى‌كند معناى معقولى بيابيم مثلًا در آيه معنون اين فصل نفرموده است اين نذير «نيز اين رسول هميشه در هر أمّت بوده؛ يعنى عموم زمانى ندارد؛ بلكه آيه 44 متقدم سوره سبأ و يس صراحه دلالت دارد كه قبل از او نذير و رسولى در مكه يا بر قريش و يا بر قسمتى از عربها نيامده است.

بلى آمدن رسولى براى امت يك حرف است و ادامه ارسال آن‌ها در طول زمان حرف ديگر دقّت كنيد.

فضل تلاوت قرآن‌

«إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللَّهِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً يَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَفاطر: 29؛ كسانى كه كتاب خدا را تلاوت مى‌كنند و نماز را به پا مى دارند و از انچه به آنان روزى داده ايم در پنهان و آشكار انفاق مى‌كنند اميد تجارت بى كساد را مى‌برند.

تلاوت قرآن در رديف نماز و انفاق قرار گرفته بلكه مستحب مؤكد است. و اين سه فضيلت به علاوه مزد معين آن از فضل خداوند زياد مى‌گردد كه آيه بعدى آن را بيان مى‌دارد.

تقسيم سه گانه براى بندگان مصطفى‌

«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ»فاطر: 32؛ پس (از نزول قرآن اين) كتاب را به بندگان برگزيده خود به ميراث داديم، بعضى از اينان بر خود ستم كردند و عده اى ميانه رو بودند و دسته‌اى از آنان به اذن خدا در نيكى ها سبقت و پيشى به خيرات و خوبيها گرفته اند