در سوره ص آيه 46 در حق ابراهيم و اسحاق و يعقوب مىفرمايد:«إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ»و در سوره مريم آيه 51 در حق موسى مىفرمايد:«إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا»و در سوره يوسف آيه 124 در حق يوسف مىفرمايد:«إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ»در سوره الحجر آيه 40 مىفرمايد:«إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»و در سوره ص آيه 83 مثل سابق. مخلِصاً در (زمر آيه 11 و 14) مخْلِصُونَ (سوره بقره آيه 139). مخْلِصِينَ، (سوره اعراف آيه 29). (سوره عنكبوت آيه 65) (سوره يونس آيه 22). (سوره لقمان آيه 32). (غافر آيه 14). (البينة آيه 25).
مخلِص- بر وزن مفلس-؛ يعنى اخلاص كننده نيت و عمل، و همچنين مخلِصين كه جمع مخلِص است. و اما مخلَص- به فتح لام- به معناى خالص كرده شده و مخلَصين به معناى خالص كرده شدگان.
هر مخلِص ممكن است مخلَص نباشد. به هرحال مقام مخلَص بالاتر است، ولى هر مخلَص مخلِص بوده و مىباشد. والله اعلم. و اما فرق تفصيلى اين دو عنوان محتاج به تأمّل در اين دو دسته آياتى كه اينجا نقل كرديم مىباشد. ولى اين قدر ثابت است كه مخلَص به زبر لام را، شيطان به اعتراف خودش إغوا نمىتواند (ص 83). و خداوند بدى و فحشاء را از او بر مىگرداند. و بعيد نيست او داراى قلب سليم باشد.
توريه جايز است
ابراهيم پيامبر اولى العزم به بت پرستان گفت: من بيمارم در حالىكه بيمار نبود، او نمى خواست در مراسم شرك آلود نيايش بتها كه از طرف بت پرستان داير شده بود، شركت كند؛ بلكه قصه نابودى بتها را داشت. شايد ابراهيم كسالت جزئى داشته كه از او به سقم تعبير نموده است. و يا مراد از سقم ناراحتى روحى از پرستيدن بتها بوده. توريه اين است كه مثلًا كسى از تو قرض مىخواهد و تو بگويى دستم خالى است. طالب قرض كلام تو را به معناى
مشهور كه كنايه از نادارى توست حمل مىكند و تو معناى حقيقى آن را قصد مى كنى كه در دستت چيزى نيست. كسى مىگويد: فردا شب مهمان منى و تو نمى خواهى دعوت او را قبول كنى و نه او را ناراحت كنى، مىگويى من شغلى دارم، قصد تو نماز خواندن و يا مطالعه است و اين كلام شرعاً دروغ نيست و توريه است.
كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ(ص: 29)؛
كتابى است پر خير و بركت، كه آنرا به سوى تو فرو فرستاديم، دانشمندان آيات او را تدبر كنند و خردمندان تذكر يابند (تا به سوى حق هدايت شوند و يا تا حجت براى قاصرين و يا عليه مقصرين و متعمدين باشد).
توريه
به نظر كثيرى از فقهاء، توريه شرعاً جايز است اگر مشكل شرعى از جهت ديگر نداشته باشد، به هرحال، دروغ نيست تا به خاطر دروغ حرام باشد؛ ولى اگر مشكلى ديگر داشت ازآن جهت حرام مىشود؛ مثلا حق كسى را نزد قاضى انكار مىكنى و مىگويى من از او قرض نكردهام و يا با او معاملهاى نكردهام كه مديون مدعى باشم؛ قصد مىكنى قرض و دين قبل از روز معامله و يا روز بعد را كه كلام تو راست است و دروغ نگفتهايد؛ ولى انكار حق مردم حرام است و ايصال حق آنان واجب، و هكذا در بسيارى از موارد ديگر.
توريه مطابق شأن بسيارى از مؤمنين نيست، لذا جز در موارد خاصى، مناسب نيست توريه نمود، اگر حضرت ابراهيم (ع) واقعاً دردمند نبوده كه در احاديث چنين آمده است، توريه او خيلى مهم بوده، او مىخواست بتخانه، خلوت شود تا همه بتها را به جز بت بزرگ، بشكند و به بتپرستان ثابت كند كه اين اشياى بىجان، از خود دفاع نمىتوانند پس چگونه ازشما دفع بلا مىكنند؟ عبادت آ نها حماقت و خلاف عقل است و همان كار را در غيبت
بتپسرتان انجام داد و باعث سرشكستهگى و خجالت آنان شد.
ولى جاى تعجب اينجا است كه وقتى حضرت ابراهيم خليل الرحمن (ع) از منجنيق ميان آتشهاى افروخته و مشتعل افتاد و همه او را، صحيح و سالم ديدند، نه نمرود پادشاه و نه بتپرستها ايمان آوردند و نه در بتخانهها بسته شدند، و اگر عدهى اندك به خدا و رسول او ابراهيم (ع) ايمان آوردهاند، ايمان خود را مخفى نگهداشتهاند، در حالى كه انتظار مىرفت همه به رسالت حضرت ابراهيم (ع) ايمان آورند.
جمعى از مردم عوام، و حتى عدهاى از علما، فكر مىكنند: اگر امروز علماى بزرگ اسلامى قدرت معجزه را مىداشتند، كفار عصر ما، داخل دين اسلام مىشدند! در حالى كه تاريخ انبياء و مردمى كه به سوى آنان، انبياء، مبعوث شدهاند، شهادت مىدهند كه معجزه نقش رئيسى در هدايت مردم نداشته است، تنها اخلاق انبيا، و واقعيتها و آموزههاى دينى بوده است كه مردم به دين علاقه پيدا كردهاند.
بررسى طرز تفكر و اخلاق و اخلاص علماء و استدلال منطقى، نقش رئيسى در جلب مردم به دين دارد[1]و اين بحث دامنهاى وسيعى دارد.
الياسين
«سَلامٌ عَلى إِلْياسِينَ؛ إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ؛ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ» (صافات: 130، 131، 132)؛ بعيد نيست «الياسين» نام ديگر حضرت الياس (ع) باشد؛ و الله العالم. و در آيهى بعدى ضمير مفرد به سوى او برگشته و در آيهى وسط بين اين دو آيه، او را مستحق جزاى محسنين دانسته است.
[1]- در موضوع شق القمر خاتم النبيين( ص) نيز نگارنده در كتب تاريخ و تفسير و حديث نديده است كسى ايمان آورده باشد!
يونس اندر دهان ماهى شد
«فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ، لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»(صافات: 143، 144)؛ اگر او (حضرت يونس عليه السلام) از تسبيح كنندگان نبود (در شكم ماهى، خداوند را تسبيح نمىكرد«سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»در شكم ماهى تا روز قيامت مىماند.
ظاهر آيه اين است كه: يونس و ماهى كه او را پس از بلعيدن در شكم داشت، تا روز قيامت در دريا زنده مىماندند و يا اگر يونس در شكم ماهى فوت مىكرد همان شكم ماهى زنده، قبر او تا قيامت مىبود.
اين فرض هر چند ظاهر آيه است و مقدور خداوند؛ ولى بسيار بعيد است؛ ممكن است طبق سنت عمومى خداوند، در مورد أجل و مردن ماهى و حضرت يونس (ع) هر دو با زندگى بدرود مىگفتند و يونس (ع) در شكم ماهى مىماند و ماهى در زمين دريا مىماند. والله العالم بمراده.
مشروعيت قرعه
«فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ»(الصافات: 141)؛ يونس، با (اهل كشتى) قرعه افكند و به نام او بيرون شد
قرعه اگر در عمل به قمار بر نگردد، با رضاى طرفين براى اصلاح اختلاف جايز است؛ بلى از قرعهى سواريان كشتى- در مورد انداختن يك فرد به كشتى كه قرآن، آن را بيان كرده- جواز استفاده نمىشود؛ ولى در موارد دعاوى طرفين در خصوص موضوعات خارجى كه بينه و اقرار نباشد، براى رفع نزاع آن، حديث معتبرى اجازه داده شده كه قاضى قرعه بيندازد. اما در مورد شبهات حكميه، قرعه تأثيرى ندارد.
به هر حال قرعه در افعال مباح با رضاى طرفين جايز است؛ مثلا كسى قرعه مى اندازد كه
بازار برود و فلان چيز را بياورد؛ ولى دقت مى خواهد كه به قمار نرسد.[1]
تخصيص سنّت الله، در بعضى موارد
در چندين آيهى قرآن از لزوم سنت الهى و عدم تبديل و تحويل آن خبر داده شده است؛ ولى به شهادت خود قرآن بعضى از سنتهاى مهم گاهى به ارادهى خداوند به اسباب مهمتر تخصيص خورده است، يك مورد؛ در حبس طولانى حضرت يونس (ع) در شكم ماهى بود كه به خاطر تسبيح يونس (ع) و اقرار او بر ستم بر خود، بر طرف شد (صافات؛ 144).
مورد دوم: باز در باره عذاب امت يونس (ع) بود«فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ»(يونس: 98)؛ پس چرا مردمى (در موقع نزول عذاب) كه ايمان آوردند، نفعى به حال شان نداشته مگر قوم يونس (ع) وقتى (در موقع نزول عذاب) ايمان آوردند و آنان را تا وقت مردن شان بهره مند ساختيم.
احتمال دارد معناى آيه چنين باشد: چرا جمعى از مردم به موقع ايمان نياوردند تا به حال آنان نفع مىرسانيد؛ مگر امت يونس وقتى ايمان آوردند عذاب خوار كننده را از آنان در زندگانى دنيا بر طرف كرديم و تا مدتى آنها را بهرمند نموديم و نجات ابراهيم (ع) از سوختن در آتش نيز چنين بود.
به طور كلى معجزات انبياء به ارادهى خداوند بر سنن ثابته در مواردى از باب تأثير علل قوىتر بر علل قوى، مقدم شده است.
سخنى در مورد فرشتهها
«وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ؛ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ(الصافات: 165، 166)؛ هر يك از ما، مقام معلومى دارد و همه ما در صف (فرمانبرى خداوند) ايستادهايم و همه از تسبيح كنندگان
[1]- نگارنده در كتاب قضا و شهادت از قرعه بحثى نموده است.
خداوند هستيم.
آنچه كه مربوط به ملائكهها مىباشد
1- فرشتهها؛ مانند انسانها هر كدام مقام خاص به خود را دارند؛ اين مقامهاى متعدد مستند به يكى از اسباب ذيل است:
اول: اين مقامها مكانى هستند، و ملائكه در كرهى زمين وساير كرات و در عرش و در جاهاى گوناگون مشغول انجام وظايف الهى خود هستند و اين اماكن و سنخ وظايف ربط به فضيلت ذاتى يا تشريعى آنان ندارد.
دوم: اين مقامات آثار فضيلت و برترى ذاتى آنان است كه مطابق اراده و حكمت آفريدگار خلق شدهاند، برترى چهار ملك در مقامهاى مختلف- ارسال وحى و رساندن آن به پيامبران الهى و انتقام از غاصبان (مانند اهلاك قوم لوط مثلا) و قبض ارواح و نفخ صور و كنترول مكيال و مقادير وغيره و حمل عرش پروردگار و ملائكهى مقربون (سوره نساء 172) و ثبت اعمال جن و إنس، و دهها يا صدها وظيفه ديگر در دريا و زمين و هوا و در آسمانهاى ديگر، همه أثر صفات ذاتى آنان است كه تنزل و ترقى ندارند.
سوم: اين اعمال و مقامات را به وسيلهى عبادت حق از راه اطاعت اختيارى به دست آوردهاند و آنان مكلف و مختار اند و در مورد آنان عصيان ممكن است، به اين آيات قرآن دقت كنيد:
«عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ»(التحريم: 6) و«وَ الْمَلائِكَةُ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ»(النحل: 49)؛ ملائكه موظفين بر جهنم، خدا را نافرمانى نمىكنند و به آنچه امر مىشوند انجام مىدهند ملائكه استكبار ندارند. اين دو آيه ظهورى در اختيار ملائكه دارند از آيات قرآن خصوصاً از آياتى كه در مورد عتاب و عقاب متمردين و عاصيان در روز قيامت وارد شده ملائكه سر زنشى نشدهاند. والله العالم.
آيهى مباركهى 26 و 27 سوره انبياء ظهور بيشتر در فضيلت تشريعى آنان دارد«بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ؛ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»(الأنبياء: 26، 27).
پيروزى انبياء (ع)
«وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ، إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ، وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ»(الصافات: 171، 173)؛ از آيهى اول دانسته مىشود سنت الهى بر اين رفته است كه بندهگان فرستاده شده (انبياء و رسل) از يارى خدا بر خور دار هستند و اين سنّت از نظر عقلايى نيز پذيرفته شده است و به اصطلاح تعبدى صرف نيست. منتهى حدود نصرت و يارى دادن در آيهى دوم مشخص نشده است.
در آيهى سوم؛ مانند آيهى اول با دو تأكيد «جند الله» را نيز غالب مىداند، كه اين هم سنّت الهى به حساب مىآيد
جند الله كيست و چيست
ظاهر آيه تلاشگران ملائكه و مؤمنين إنس و جن مىباشند، از آيات استفاده مىكنيم كه ملائكه و باد و ساير عوامل آسمانى حتى پردندگان و صداهاى وحشتناك نيز از جنود خداوند هستند، نگاه كنيد:
1-«وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ»(يس: 28)؛
2-«... فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها ...»(التوبه: 40)
3-«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها»(الاحزاب 9)؛
4-«وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً، وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً»(الفتح: 7، 4)؛
5-«وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ وَ ما هِيَ إِلَّا ذِكْرى لِلْبَشَرِ»(المدثر: 31)؛ يعنى لشكريان
پروردگار تو را جز خودش كسى نمى داند.
6-«وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ»(النمل: 17)؛
7-«تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ»(الفيل: 4)؛
8-«جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ»(ص: 11)؛
9-«وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ»(يس: 28)؛
10-«يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ»(الحج: 1)؛
11-«فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ»(فصلت: 13)، و امثال اينها همه از جنود خداوند هستند.
بلى هر كسى تاريخ انبياء را بخواند مىداند كه اين سلسله جليله معظمه در راه خدا رنجها و گرفتارىهاى زيادى داشتهاند و با ملاحظى اين واقعيت كه خودش يك سنّت الهى در مورد مرسلين است، بايد آيهى متقدمه(إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ)را بنحو درست تفسير كنيم؛ مثلا نصرت آنان در بيان پيام الهى و اتمام حجت بوده و حفظ جان شان تا زمانى كه خدا خواسته است. والله العالم.
بحث مصداقى در مورد مرسلين (ع)
اگر نصرت الهى را بحفظ جان مرسلين= انبياء و رسولان، تفسير كنيم، عجايبى زياد در طول تاريخ اين بزرگواران مىبينيم كه به درستى درك مىشود كه اين سنّت تا حدودى برتر از سنّت قانون عليت عادى بوده، نه از سنّت و قانون عليت واقعى؛ چون خداوند در يارى فرستادگان خود از اسباب غير عادى كار گرفته است؛ مثلا حضرت نوح (ع) را «950» سال در ميان كفار جاهل و عنود حفظ كرد، تا اينكه پس از عمرطولانى كه در اين كتاب گذشت عزراييل نزد او آمد و با احترام او را سالماً به جهان ديگر منتقل كرد، حضرت ابراهيم (ع) را از بالا به آتش انداختند و خدا او را حفظ كرد. و حضرت موسى و هارون (عليهما السلام) فاقد