بازار برود و فلان چيز را بياورد؛ ولى دقت مى خواهد كه به قمار نرسد.[1]
تخصيص سنّت الله، در بعضى موارد
در چندين آيهى قرآن از لزوم سنت الهى و عدم تبديل و تحويل آن خبر داده شده است؛ ولى به شهادت خود قرآن بعضى از سنتهاى مهم گاهى به ارادهى خداوند به اسباب مهمتر تخصيص خورده است، يك مورد؛ در حبس طولانى حضرت يونس (ع) در شكم ماهى بود كه به خاطر تسبيح يونس (ع) و اقرار او بر ستم بر خود، بر طرف شد (صافات؛ 144).
مورد دوم: باز در باره عذاب امت يونس (ع) بود«فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ»(يونس: 98)؛ پس چرا مردمى (در موقع نزول عذاب) كه ايمان آوردند، نفعى به حال شان نداشته مگر قوم يونس (ع) وقتى (در موقع نزول عذاب) ايمان آوردند و آنان را تا وقت مردن شان بهره مند ساختيم.
احتمال دارد معناى آيه چنين باشد: چرا جمعى از مردم به موقع ايمان نياوردند تا به حال آنان نفع مىرسانيد؛ مگر امت يونس وقتى ايمان آوردند عذاب خوار كننده را از آنان در زندگانى دنيا بر طرف كرديم و تا مدتى آنها را بهرمند نموديم و نجات ابراهيم (ع) از سوختن در آتش نيز چنين بود.
به طور كلى معجزات انبياء به ارادهى خداوند بر سنن ثابته در مواردى از باب تأثير علل قوىتر بر علل قوى، مقدم شده است.
سخنى در مورد فرشتهها
«وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ؛ وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ(الصافات: 165، 166)؛ هر يك از ما، مقام معلومى دارد و همه ما در صف (فرمانبرى خداوند) ايستادهايم و همه از تسبيح كنندگان
[1]- نگارنده در كتاب قضا و شهادت از قرعه بحثى نموده است.
خداوند هستيم.
آنچه كه مربوط به ملائكهها مىباشد
1- فرشتهها؛ مانند انسانها هر كدام مقام خاص به خود را دارند؛ اين مقامهاى متعدد مستند به يكى از اسباب ذيل است:
اول: اين مقامها مكانى هستند، و ملائكه در كرهى زمين وساير كرات و در عرش و در جاهاى گوناگون مشغول انجام وظايف الهى خود هستند و اين اماكن و سنخ وظايف ربط به فضيلت ذاتى يا تشريعى آنان ندارد.
دوم: اين مقامات آثار فضيلت و برترى ذاتى آنان است كه مطابق اراده و حكمت آفريدگار خلق شدهاند، برترى چهار ملك در مقامهاى مختلف- ارسال وحى و رساندن آن به پيامبران الهى و انتقام از غاصبان (مانند اهلاك قوم لوط مثلا) و قبض ارواح و نفخ صور و كنترول مكيال و مقادير وغيره و حمل عرش پروردگار و ملائكهى مقربون (سوره نساء 172) و ثبت اعمال جن و إنس، و دهها يا صدها وظيفه ديگر در دريا و زمين و هوا و در آسمانهاى ديگر، همه أثر صفات ذاتى آنان است كه تنزل و ترقى ندارند.
سوم: اين اعمال و مقامات را به وسيلهى عبادت حق از راه اطاعت اختيارى به دست آوردهاند و آنان مكلف و مختار اند و در مورد آنان عصيان ممكن است، به اين آيات قرآن دقت كنيد:
«عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ»(التحريم: 6) و«وَ الْمَلائِكَةُ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ»(النحل: 49)؛ ملائكه موظفين بر جهنم، خدا را نافرمانى نمىكنند و به آنچه امر مىشوند انجام مىدهند ملائكه استكبار ندارند. اين دو آيه ظهورى در اختيار ملائكه دارند از آيات قرآن خصوصاً از آياتى كه در مورد عتاب و عقاب متمردين و عاصيان در روز قيامت وارد شده ملائكه سر زنشى نشدهاند. والله العالم.
آيهى مباركهى 26 و 27 سوره انبياء ظهور بيشتر در فضيلت تشريعى آنان دارد«بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ؛ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»(الأنبياء: 26، 27).
پيروزى انبياء (ع)
«وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ، إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ، وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ»(الصافات: 171، 173)؛ از آيهى اول دانسته مىشود سنت الهى بر اين رفته است كه بندهگان فرستاده شده (انبياء و رسل) از يارى خدا بر خور دار هستند و اين سنّت از نظر عقلايى نيز پذيرفته شده است و به اصطلاح تعبدى صرف نيست. منتهى حدود نصرت و يارى دادن در آيهى دوم مشخص نشده است.
در آيهى سوم؛ مانند آيهى اول با دو تأكيد «جند الله» را نيز غالب مىداند، كه اين هم سنّت الهى به حساب مىآيد
جند الله كيست و چيست
ظاهر آيه تلاشگران ملائكه و مؤمنين إنس و جن مىباشند، از آيات استفاده مىكنيم كه ملائكه و باد و ساير عوامل آسمانى حتى پردندگان و صداهاى وحشتناك نيز از جنود خداوند هستند، نگاه كنيد:
1-«وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ»(يس: 28)؛
2-«... فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها ...»(التوبه: 40)
3-«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها»(الاحزاب 9)؛
4-«وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً، وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً»(الفتح: 7، 4)؛
5-«وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ وَ ما هِيَ إِلَّا ذِكْرى لِلْبَشَرِ»(المدثر: 31)؛ يعنى لشكريان
پروردگار تو را جز خودش كسى نمى داند.
6-«وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ»(النمل: 17)؛
7-«تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ»(الفيل: 4)؛
8-«جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ»(ص: 11)؛
9-«وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ»(يس: 28)؛
10-«يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ»(الحج: 1)؛
11-«فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ»(فصلت: 13)، و امثال اينها همه از جنود خداوند هستند.
بلى هر كسى تاريخ انبياء را بخواند مىداند كه اين سلسله جليله معظمه در راه خدا رنجها و گرفتارىهاى زيادى داشتهاند و با ملاحظى اين واقعيت كه خودش يك سنّت الهى در مورد مرسلين است، بايد آيهى متقدمه(إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ)را بنحو درست تفسير كنيم؛ مثلا نصرت آنان در بيان پيام الهى و اتمام حجت بوده و حفظ جان شان تا زمانى كه خدا خواسته است. والله العالم.
بحث مصداقى در مورد مرسلين (ع)
اگر نصرت الهى را بحفظ جان مرسلين= انبياء و رسولان، تفسير كنيم، عجايبى زياد در طول تاريخ اين بزرگواران مىبينيم كه به درستى درك مىشود كه اين سنّت تا حدودى برتر از سنّت قانون عليت عادى بوده، نه از سنّت و قانون عليت واقعى؛ چون خداوند در يارى فرستادگان خود از اسباب غير عادى كار گرفته است؛ مثلا حضرت نوح (ع) را «950» سال در ميان كفار جاهل و عنود حفظ كرد، تا اينكه پس از عمرطولانى كه در اين كتاب گذشت عزراييل نزد او آمد و با احترام او را سالماً به جهان ديگر منتقل كرد، حضرت ابراهيم (ع) را از بالا به آتش انداختند و خدا او را حفظ كرد. و حضرت موسى و هارون (عليهما السلام) فاقد
همهى امكانات، بر بزرگترين پادشاه متكبر و قدرتمند كه ادعاى خدايى مىكرد با يك عصا وارد شد و با سلامتى بدن به هدف اصلى خود- نجات بنى اسرائيل- رسيد و فرعون و هامان و لشكريانش همه درآب غرق شدند. و قارون سرمايه دار و سر كش در دل زمين جاى گرفت؛ ولى موسى و هارون (عليهما السلام) تا آخر عمر خود سالم بودند و محفوظ.
حضرت عيسى (ع) در ميان دشمنان سر سخت يهودى زنده ماند وقتى خواستند او را شهيد كنند به اشتباه ديگرى را كشتند و او را سالماً از اين دنيا بردند.
پيامبر اسلام. در مكهى مكرمه هر روز در معرض شهادت بود؛ ولى خداوند او را از كيد مشركين پليد مكه و نيز در همهى جنگهاى مدينه حفظ كرد وبا بدن سالم از دنيا به عالم قدس، تشريف بردند؛ (صلى الله عليه و اله و سلم)
قريهى لوط زير و رو، شد؛ ولى خود او با اهل بيت خود سالم به جاى ديگر رفت و همچنين جمع كثيرى ديگر از انبياء (ع)
انبياء خداوند، مردان ساكت و محافظه كار نبودند، تا چه رسد كه سازش كار باشند آمدن آنان براى مبارزه با كفر و فسق و هوسهاى حيوانى مردم و زورگويى بر مردم و اقامهى عبوديت براى خدا و تقوى و حاكميت روحانيت بود؛ لذا اكثريت مردم به رهبرى ملأ و اشرافيت فاسد و تماميت خواه، با آنان كه مردم ضعيف و تنگدست بودند، به دشمنى بر مىخواستند كه هر روز احتمال كشتن آنان بود، و اگر يارى بيشتر خداوند به آنان نمىرسيد فلسفهى نبوت و رسالت از بين مىرفت. والله غالب على امره.
بلى اگر انبياء و رسولان در طول تاريخ ممتد إنسانى همانند سليمان و داود (ع) صاحبان حكومت و سلطنت و قدرت مىبودند و يا الا اقل همانند يوسف (ع) فرد شماره دوم حكومت مىشدند، مسلماً كمر كفر و فسق مىشكست و اكثريت قاطع مردم مؤمن و موحد و تابع شرايع آسمانى مىشدند؛ ولى خداوند حكيم چنين ارادهاى نداشت؛«وَ لَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ
(النحل: 9)؛ اگر خدا مىخواست همهى شما را هدايت مىكرد، و اين موضوع بسيار معلق و پيچيده است و كيفيت قدر و قضاى الهى به ما گفته نشده و دانش ما، در اين مورد بسيار اندك است، من نمىدانم كه خود مرسلين كرام (عليهم السلام) در اين مورد تا چه اندازه مىفهميدند.
ولى شكى نيست كه يارى خداوند نه عموم افرادى داشته و نه شمول احوالى، قانون سببيت كه سنّت الهى است استيعاب افرادى و احوالى دارد بسيارى از انبياء احتمالا به شهادت رسيدهاند يا شكنجه و ناراحتى شديد داشتهاند كه مايهى ثوابهاى زيادى براى آنان شده است.
و به عبارت جامع كه به عقل محدود نگارنده مىرسد؛ انبياء و اولياء هم برخوردار از يارى و نصرت الهى بودهاند و هم برخور دار از بلاها و جان فشانىها كه از لازمهى مناصب الهى آنان بوده است و آنان هم در مورد اول، شاكر و در مورد دوم، صابر بودهاند. والله العالم بحقيقة كلامه و قضائه.
چند نكته ديگر در اين فصل
1- آنچه كه گفته آمد در فرض ارادهى سلامت شخصى مرسلان خدا، از جانب كفار و دشمنان دين مىباشد.
اما اگر مراد از نصرت موعود درآيهى مباركهى گذشته، نصرت در دين باشد، فهم مطلب پيچيده مىشود؛ زيرا آيات زياد قرآن از كفر و فسق و عصيان و نادانى و قصور اكثريت مردم و هدايت و ايمان قليل مردم، خبر مىدهد، و اين آيات و آيات مشابه، دلالت دارد كه انبياء و رسولان الهى- بدون تقصير و كمكارى- در وظايف محولهى خود با بينات و كتاب و ميزان كه خدا به رحمت خود به آنان داده بود، در اكثر از زمانها ناكام ماندهاند و امروز هم مىبينيم كه با يك ميليارد چند صد ميليون مسلمان، كفار چند برابر مسلمانان هستند، شايد در طول تاريخ بشريت در هيچ دورهاى (بعد از دوره حضرت آدم و از موقع رواج شرك و بت پرستى)
اكثريت مردم مؤمن به خدا و عامل به دين او و مطيع رسولان او نبودهاند[1]
بنا براين بايد در مورد آيات سه گانه، اول اين بحث گفت نصرت الهى انبياء در انجام وظيفه و ابلاغ دين، در محدودهى اتمام حجت بوده، نه تا هدايت يافتن اكثريت امتهاى إنسانى و بايد اقرار كنيم كه عبادت علت ثانوى خلقت إنسان است نه سبب منحصر بفرد، تا- نعوذ بالله- ايراد متوجه حكمت خداوند شود.
من كسى از علما را نديدهام كه عبادت و طاعت خدا را سبب رئيسى خلقت نگفته باشند و آن را سبب دومى معرفى كردهباشند؛ ولى بايد چنين گفت در پايان شكى در غالب بودن جند الله نيست؛ ولى ماموريت لشكر مختلف النوع خدا نيز تابع ارادهى خداوند است و همانند رسالت انبياء محدود است و شواهد آن مكرراً در قرآن ذكر شده است و در كل، سنّتهاى الهى، بين خود در جهان ماده و تزاحم كسر و انكسار دارند.
«إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ»(غافر: 51)؛ ما به يارى رسولان و مؤمنان در زندگانى حاضر (و در قيامت) روزى كه شاهدانى به حق قيام كنند، مىرسيم و نيز فرموده است:«وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ»(الحج: 40)؛ نصرت الهى در اين جهان و آن جهان قطعى است و نصرت آن جهانى مطابق استحقاق و تأثير شفاعت و رحمت حق است كه ما از تفصيل آنها به كلى بىخبريم؛ ولى نصرت رسولان و مؤمنين و در زندگانى حاضر با در نظر داشت آنچه كه در بالا گفتيم بايد هماهنگ باشد و گرنه مىدانيم كه مؤمنين در زندگانى دنيا مغلوب و مقهور هستند؛ جملهى مشهورى است از امام حسن مجتبى (ع) كه سند ندارد و دركتاب وافى و وسايل الشيعه ذكر شده كه: دنيا «زندان مؤمن و بهشت كافر است.»
[1].- ايمان يك صد و چند هزار به خدا پس از مراجعه حضرت يونس به سوى آنان كه در آيهى 147 اين سوره( صافات) ذكر شده يك استثنايى در امتها مىباشد.
مطلب اخير در هلاكت امتها است كه در قرآن از آنها (احتمالا براى عبرت گرفتن ذكر شده) كه سبب اين هلاكت آنان چه بوده، ممكن است سبب براى هلاكت هر امت، يكى يا دو امر يا همهى امور زير باشند:
1- 2- انهدام طبيعى و بردن بار مسؤليت بىدينى- در فرض تقصير و تعمد- به قيامت؛
2- 2- فساد اخلاقى، بىبند و بارى و ظلم و ستم؛
3- 2- مخالفت با انبياى خداوند كه خير خواهان مردم خود بودهاند؛ حتى تا مرز قتل و شهادت آنان؛
4- 2- عوامل فيزيكى مخرب؛ مانند قحطى، بىآبى، سيلابها و زلزلهها آيا مىشود فسق و فجور و ترك وظايف دينى هر چند منجر به قتل انبياء و مؤمنين نشدهباشند؛ علت اين حوادث طبيعى بگردد؟. خداوند عالم الغيب و الشهادة مى داند.
تنها يك موضوع مىماند كه اگر فسق و معاصى سبب هلاكت اقوام مىبود در عصر ما، كه عصر اوج فسق و فجور و شهوات حيوانى و دورى از اخلاق آدميت است، بايد بسيارى از امتها هلاك مىشدند كه نشدهاند.
به آيات ذيل، توجه شود:
الف)«فَأَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ»(الأنعام: 6)؛ اين گونه آيات در قرآن كريم زياد است كه ظاهر آنها دلالت [دارد] كه به خاطر ظلم و اجرام و گناهان، هلاك شدهاند. و هيچ شكى در آن نيست؛ ولى آيا اين به اجل حتمى و طبيعى يا به اجل معلق كه مجرد معصيت در فروع باشد، بايد در موضوع در آيات كثيره كه متضمن اهلاك است دقت شود؛ احتمال دوم (اجل معلق) ظاهر تر است.
ب)«وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا لَها مُنْذِرُونَ»(الشعراء: 208)؛ ما هيچ مردمى را هلاك نكردهايم مگر براى آنها انذار كنندگانى بودهاند؛