پروردگار تو را جز خودش كسى نمى داند.
6-«وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ»(النمل: 17)؛
7-«تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ»(الفيل: 4)؛
8-«جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ»(ص: 11)؛
9-«وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ»(يس: 28)؛
10-«يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ»(الحج: 1)؛
11-«فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ»(فصلت: 13)، و امثال اينها همه از جنود خداوند هستند.
بلى هر كسى تاريخ انبياء را بخواند مىداند كه اين سلسله جليله معظمه در راه خدا رنجها و گرفتارىهاى زيادى داشتهاند و با ملاحظى اين واقعيت كه خودش يك سنّت الهى در مورد مرسلين است، بايد آيهى متقدمه(إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ)را بنحو درست تفسير كنيم؛ مثلا نصرت آنان در بيان پيام الهى و اتمام حجت بوده و حفظ جان شان تا زمانى كه خدا خواسته است. والله العالم.
بحث مصداقى در مورد مرسلين (ع)
اگر نصرت الهى را بحفظ جان مرسلين= انبياء و رسولان، تفسير كنيم، عجايبى زياد در طول تاريخ اين بزرگواران مىبينيم كه به درستى درك مىشود كه اين سنّت تا حدودى برتر از سنّت قانون عليت عادى بوده، نه از سنّت و قانون عليت واقعى؛ چون خداوند در يارى فرستادگان خود از اسباب غير عادى كار گرفته است؛ مثلا حضرت نوح (ع) را «950» سال در ميان كفار جاهل و عنود حفظ كرد، تا اينكه پس از عمرطولانى كه در اين كتاب گذشت عزراييل نزد او آمد و با احترام او را سالماً به جهان ديگر منتقل كرد، حضرت ابراهيم (ع) را از بالا به آتش انداختند و خدا او را حفظ كرد. و حضرت موسى و هارون (عليهما السلام) فاقد
همهى امكانات، بر بزرگترين پادشاه متكبر و قدرتمند كه ادعاى خدايى مىكرد با يك عصا وارد شد و با سلامتى بدن به هدف اصلى خود- نجات بنى اسرائيل- رسيد و فرعون و هامان و لشكريانش همه درآب غرق شدند. و قارون سرمايه دار و سر كش در دل زمين جاى گرفت؛ ولى موسى و هارون (عليهما السلام) تا آخر عمر خود سالم بودند و محفوظ.
حضرت عيسى (ع) در ميان دشمنان سر سخت يهودى زنده ماند وقتى خواستند او را شهيد كنند به اشتباه ديگرى را كشتند و او را سالماً از اين دنيا بردند.
پيامبر اسلام. در مكهى مكرمه هر روز در معرض شهادت بود؛ ولى خداوند او را از كيد مشركين پليد مكه و نيز در همهى جنگهاى مدينه حفظ كرد وبا بدن سالم از دنيا به عالم قدس، تشريف بردند؛ (صلى الله عليه و اله و سلم)
قريهى لوط زير و رو، شد؛ ولى خود او با اهل بيت خود سالم به جاى ديگر رفت و همچنين جمع كثيرى ديگر از انبياء (ع)
انبياء خداوند، مردان ساكت و محافظه كار نبودند، تا چه رسد كه سازش كار باشند آمدن آنان براى مبارزه با كفر و فسق و هوسهاى حيوانى مردم و زورگويى بر مردم و اقامهى عبوديت براى خدا و تقوى و حاكميت روحانيت بود؛ لذا اكثريت مردم به رهبرى ملأ و اشرافيت فاسد و تماميت خواه، با آنان كه مردم ضعيف و تنگدست بودند، به دشمنى بر مىخواستند كه هر روز احتمال كشتن آنان بود، و اگر يارى بيشتر خداوند به آنان نمىرسيد فلسفهى نبوت و رسالت از بين مىرفت. والله غالب على امره.
بلى اگر انبياء و رسولان در طول تاريخ ممتد إنسانى همانند سليمان و داود (ع) صاحبان حكومت و سلطنت و قدرت مىبودند و يا الا اقل همانند يوسف (ع) فرد شماره دوم حكومت مىشدند، مسلماً كمر كفر و فسق مىشكست و اكثريت قاطع مردم مؤمن و موحد و تابع شرايع آسمانى مىشدند؛ ولى خداوند حكيم چنين ارادهاى نداشت؛«وَ لَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ
(النحل: 9)؛ اگر خدا مىخواست همهى شما را هدايت مىكرد، و اين موضوع بسيار معلق و پيچيده است و كيفيت قدر و قضاى الهى به ما گفته نشده و دانش ما، در اين مورد بسيار اندك است، من نمىدانم كه خود مرسلين كرام (عليهم السلام) در اين مورد تا چه اندازه مىفهميدند.
ولى شكى نيست كه يارى خداوند نه عموم افرادى داشته و نه شمول احوالى، قانون سببيت كه سنّت الهى است استيعاب افرادى و احوالى دارد بسيارى از انبياء احتمالا به شهادت رسيدهاند يا شكنجه و ناراحتى شديد داشتهاند كه مايهى ثوابهاى زيادى براى آنان شده است.
و به عبارت جامع كه به عقل محدود نگارنده مىرسد؛ انبياء و اولياء هم برخوردار از يارى و نصرت الهى بودهاند و هم برخور دار از بلاها و جان فشانىها كه از لازمهى مناصب الهى آنان بوده است و آنان هم در مورد اول، شاكر و در مورد دوم، صابر بودهاند. والله العالم بحقيقة كلامه و قضائه.
چند نكته ديگر در اين فصل
1- آنچه كه گفته آمد در فرض ارادهى سلامت شخصى مرسلان خدا، از جانب كفار و دشمنان دين مىباشد.
اما اگر مراد از نصرت موعود درآيهى مباركهى گذشته، نصرت در دين باشد، فهم مطلب پيچيده مىشود؛ زيرا آيات زياد قرآن از كفر و فسق و عصيان و نادانى و قصور اكثريت مردم و هدايت و ايمان قليل مردم، خبر مىدهد، و اين آيات و آيات مشابه، دلالت دارد كه انبياء و رسولان الهى- بدون تقصير و كمكارى- در وظايف محولهى خود با بينات و كتاب و ميزان كه خدا به رحمت خود به آنان داده بود، در اكثر از زمانها ناكام ماندهاند و امروز هم مىبينيم كه با يك ميليارد چند صد ميليون مسلمان، كفار چند برابر مسلمانان هستند، شايد در طول تاريخ بشريت در هيچ دورهاى (بعد از دوره حضرت آدم و از موقع رواج شرك و بت پرستى)
اكثريت مردم مؤمن به خدا و عامل به دين او و مطيع رسولان او نبودهاند[1]
بنا براين بايد در مورد آيات سه گانه، اول اين بحث گفت نصرت الهى انبياء در انجام وظيفه و ابلاغ دين، در محدودهى اتمام حجت بوده، نه تا هدايت يافتن اكثريت امتهاى إنسانى و بايد اقرار كنيم كه عبادت علت ثانوى خلقت إنسان است نه سبب منحصر بفرد، تا- نعوذ بالله- ايراد متوجه حكمت خداوند شود.
من كسى از علما را نديدهام كه عبادت و طاعت خدا را سبب رئيسى خلقت نگفته باشند و آن را سبب دومى معرفى كردهباشند؛ ولى بايد چنين گفت در پايان شكى در غالب بودن جند الله نيست؛ ولى ماموريت لشكر مختلف النوع خدا نيز تابع ارادهى خداوند است و همانند رسالت انبياء محدود است و شواهد آن مكرراً در قرآن ذكر شده است و در كل، سنّتهاى الهى، بين خود در جهان ماده و تزاحم كسر و انكسار دارند.
«إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ»(غافر: 51)؛ ما به يارى رسولان و مؤمنان در زندگانى حاضر (و در قيامت) روزى كه شاهدانى به حق قيام كنند، مىرسيم و نيز فرموده است:«وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ»(الحج: 40)؛ نصرت الهى در اين جهان و آن جهان قطعى است و نصرت آن جهانى مطابق استحقاق و تأثير شفاعت و رحمت حق است كه ما از تفصيل آنها به كلى بىخبريم؛ ولى نصرت رسولان و مؤمنين و در زندگانى حاضر با در نظر داشت آنچه كه در بالا گفتيم بايد هماهنگ باشد و گرنه مىدانيم كه مؤمنين در زندگانى دنيا مغلوب و مقهور هستند؛ جملهى مشهورى است از امام حسن مجتبى (ع) كه سند ندارد و دركتاب وافى و وسايل الشيعه ذكر شده كه: دنيا «زندان مؤمن و بهشت كافر است.»
[1].- ايمان يك صد و چند هزار به خدا پس از مراجعه حضرت يونس به سوى آنان كه در آيهى 147 اين سوره( صافات) ذكر شده يك استثنايى در امتها مىباشد.
مطلب اخير در هلاكت امتها است كه در قرآن از آنها (احتمالا براى عبرت گرفتن ذكر شده) كه سبب اين هلاكت آنان چه بوده، ممكن است سبب براى هلاكت هر امت، يكى يا دو امر يا همهى امور زير باشند:
1- 2- انهدام طبيعى و بردن بار مسؤليت بىدينى- در فرض تقصير و تعمد- به قيامت؛
2- 2- فساد اخلاقى، بىبند و بارى و ظلم و ستم؛
3- 2- مخالفت با انبياى خداوند كه خير خواهان مردم خود بودهاند؛ حتى تا مرز قتل و شهادت آنان؛
4- 2- عوامل فيزيكى مخرب؛ مانند قحطى، بىآبى، سيلابها و زلزلهها آيا مىشود فسق و فجور و ترك وظايف دينى هر چند منجر به قتل انبياء و مؤمنين نشدهباشند؛ علت اين حوادث طبيعى بگردد؟. خداوند عالم الغيب و الشهادة مى داند.
تنها يك موضوع مىماند كه اگر فسق و معاصى سبب هلاكت اقوام مىبود در عصر ما، كه عصر اوج فسق و فجور و شهوات حيوانى و دورى از اخلاق آدميت است، بايد بسيارى از امتها هلاك مىشدند كه نشدهاند.
به آيات ذيل، توجه شود:
الف)«فَأَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ»(الأنعام: 6)؛ اين گونه آيات در قرآن كريم زياد است كه ظاهر آنها دلالت [دارد] كه به خاطر ظلم و اجرام و گناهان، هلاك شدهاند. و هيچ شكى در آن نيست؛ ولى آيا اين به اجل حتمى و طبيعى يا به اجل معلق كه مجرد معصيت در فروع باشد، بايد در موضوع در آيات كثيره كه متضمن اهلاك است دقت شود؛ احتمال دوم (اجل معلق) ظاهر تر است.
ب)«وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا لَها مُنْذِرُونَ»(الشعراء: 208)؛ ما هيچ مردمى را هلاك نكردهايم مگر براى آنها انذار كنندگانى بودهاند؛
ج)«وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ»(الحجر: 4)؛ هيچ مردمى را هلاك نكرديم، مگر اينكه براى آنان كتاب معلومى بوده و بگوييم كه مراد از منذرين انبياء و رسولان بودهاند و مراد از كتاب معلوم اجل معلوم بوده است. والله العالم.
تفسير سوره ص[1]
سر مقاومت پيامبر (ص) در مكه
فرض كنيد حضرت محمد (ص) رسول خدا نبوده و براى تحصيل قدرت و حاكميت خود، روش جديدى را اختراع كرده و از بتها بدگويى كرد تا نان و نامى پيدا كند كه از اين گونه افراد در هر زمان و مكانى پيدا مىشود؛ ولى در سيزده سال دورهى ادعاى نبوت در مكه كه با مخالفت شديد سران متعصب و نادان و زورمند قريش مواجه شد و غالباً تأمين جانى نداشت، حتماً عقب نشينى مىكرد و هيچ آيندهاى براى رسيدن به آرزوى ذهنى خود نمىديد و ناخود آگاه به شكست خود تسليم مىشد؛ ولى مقاومت شديد و مستمر او اولًا از نبوت واقعى او از جانب خداوند بوده و ثانياً از وعدههاى متعدد خداوند كه موجب تقويت روانى و روحانى او مىشده، بوده است؛ مثلا به اين آيه كه بعد از چند آيهى كه سران مكه توهين شده توجه فرماييد:
«جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ»(ص: 11)؛ (وآنانى كه از تو مىخواهند با بت پرستى آنان مبارزه نكنى) لشكر ناچيزى شكست خورده و فرارى از دستجات است. (در آيندهى قريب شر همه را از سرت كوتاه مىكنم و دين اسلام پيش خواهد رفت).
اين تقويت روانى و روحى در اوايل نبوت او در مكه بوده و در آخر كار او باز در مورد حساس ديگر كه فكر مبارك او مشوش شده بود خداوند او را چنين دلدارى داد:«يا أَيُّهَا
[1]- اين سوره مكى و داراى 88 آيه است.
الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(المائدة: 67)؛ آنچه بر تو نازل شده (به امت خود برسان) و گرنه رسالت خود را انجام ندادهاى و خداوند (جان تورا) از (شر) مردم حفظ مىفرمايد. پيامبر هر چند بسيار زحمت ديد؛ ولى حيات او بيمه خدايى بوده و با اعضاى سالم، وقت ارتحال به سوى پروردگار رفت و پيكر شريفش در مرقد مقدس او و روح مطهر او در برزخ انتقال يافت. (صلى الله عليه و اله.)
استحقاق عقاب مستلزم لغويت خلقت نيست
«إِنْ كُلٌّ إِلَّا كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقابِ»(ص: 14)؛ هيچ كدام (از احزاب و دستهجات ششگانه- قوم نوح، عاد، هود و فرعون و اشراف دربار او و ذو الاوتاد[1]و قوم لوط و اصحاب الأيكه (درخت) يعنى قوم شعيب- نبودند، مگر اينكه رسولان خود را دروغگو دانستند، پس عقاب آنان حق و ثابت گرديد هم در دنيا به عذاب هلاك گرديدن. و هم در قيامت عقاب خواهندشد.
استحقاق عذاب دنيوى و عقاب اخروى آنان به خاطر تكذيب رسولان خدا و عدم ايمان به خدا و رسولان بود. و تمام اينها مقصر يا متعمد بودند؛ زيرا با حضور رسولان، حجت بر مردم تمام مىشود و جهل قصورى معنى ندارد مگر اينكه در عقل كسى خللى باشد كه عذاب دنيوى مطابق سنّت الهى، او را مىگيرد:«وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ»(الأنفال: 25)؛ ولى از عقاب اخروى به خاطر عدالت خداوند معاف است؛ «لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ إِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ»(الأنفال: 42)؛ ممكن است در مورد قاصرين خوردهگيرى شود كه خلقت آنان لغو و بيهوده است و لغو براى عاقل، تا چه رسد به صاحب
[1]- كلمهى ذو الاوتاد( صاحب ميخها) به معناى اين است كه: مخالفين خود را ميخ كوب مىكرد و يا كنايه از نفوذ و قدرت او مىباشد.
حكمت مطلقه، قبيح است.
هر كس علت اولى خلقت إنسان را عمل به دين بداند، اين ايراد متوجه او مىشود و ظاهراً جواب ندارد،[1]ولى ما، در اين كتاب- اخرين اثر مؤلف- به توفيق خداوند متوجه شديم كه عبادت و تدين غرض ثانوى خلقت بشر است، نه خلقت اولى، بنا براين لغويت و قبيحى لازم نمىآيد، و اين موضوع جديد را در چند مورد اين كتاب توضيح داديم.
و الحمد لله على توفيقه و هدايته.
فايده:
معناى «فواق» در آيهى بعدى (مالها من فواق) به معناى فاصله بين دو دوشيدن شير است كه در آن، شير، دو باره در پستان برگردد و ذخيره شود و به معناى بازگشت نيز مىآيد. لهذا حالت بعد از زوال مرض را افاقه مىگويند:«وَ ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ»(ص: 15)؛ آنها انتظار نمىكشند مگر يك صدايى را كه براى آن بر گشتى نيست، اگر آيه در باره احزاب و امتهاى سابقه باشد و يا در مورد كفار معاصر پيامبر اكرم (ص) و مراد از صيحه، نفخ اول در صور مىباشد نه صيحه مهلكه در اين دنيا، اشكالى بر مدلول آيه وارد نيست و چنانچه مراد، كفار معاصر آن حضرت باشد و مراد از صيحه، صيحهى مهلكه در دنيا باشد، بعضىها ايراد گرفتند: اين تفسير با آيهى«وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ»(الأنفال: 33) در تعارض واقع مىشود و بعضى جوابهايى دادهاند كه ضعيف است؛ ولى بين اين دو آيه هيچ تعارضى نيست؛ چون سورهى انفال مدنى مىباشد، درحالى كه سورهى «ص» مكى است پس هيچ تعارضى ندارند.
تسبيح كوهها و پرندگان
«قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ، فَإِنَّما هِيَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ يَنْظُرُونَ»(الصافات: 19، 18)؛
[1]رجوع شود به صراط الحق ج 2/ 182 و ما بعد، چاپ سوم، انتشارات ذوى القربى، قم، سال 1428 ه- ق