بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 370

الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(المائدة: 67)؛ آنچه بر تو نازل شده (به امت خود برسان) و گرنه رسالت خود را انجام نداده‌اى و خداوند (جان تورا) از (شر) مردم حفظ مى‌فرمايد. پيامبر هر چند بسيار زحمت ديد؛ ولى حيات او بيمه خدايى بوده و با اعضاى سالم، وقت ارتحال به سوى پروردگار رفت و پيكر شريفش در مرقد مقدس او و روح مطهر او در برزخ انتقال يافت. (صلى الله عليه و اله.)

استحقاق عقاب مستلزم لغويت خلقت نيست‌

«إِنْ كُلٌّ إِلَّا كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقابِ»(ص: 14)؛ هيچ كدام (از احزاب و دسته‌جات شش‌گانه- قوم نوح، عاد، هود و فرعون و اشراف دربار او و ذو الاوتاد[1]و قوم لوط و اصحاب الأيكه (درخت) يعنى قوم شعيب- نبودند، مگر اينكه رسولان خود را دروغگو دانستند، پس عقاب آنان حق و ثابت گرديد هم در دنيا به عذاب هلاك گرديدن. و هم در قيامت عقاب خواهندشد.

استحقاق عذاب دنيوى و عقاب اخروى آنان به خاطر تكذيب رسولان خدا و عدم ايمان به خدا و رسولان بود. و تمام اين‌ها مقصر يا متعمد بودند؛ زيرا با حضور رسولان، حجت بر مردم تمام مى‌شود و جهل قصورى معنى ندارد مگر اينكه در عقل كسى خللى باشد كه عذاب دنيوى مطابق سنّت الهى، او را مى‌گيرد:«وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ»(الأنفال: 25)؛ ولى از عقاب اخروى به خاطر عدالت خداوند معاف است‌؛ «لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى‌ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ إِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ»(الأنفال: 42)؛ ممكن است در مورد قاصرين خورده‌گيرى شود كه خلقت آنان لغو و بيهوده است و لغو براى عاقل، تا چه رسد به صاحب‌

[1]- كلمه‌ى ذو الاوتاد( صاحب ميخ‌ها) به معناى اين است كه: مخالفين خود را ميخ كوب مى‌كرد و يا كنايه از نفوذ و قدرت او مى‌باشد.


صفحه 371

حكمت مطلقه، قبيح است.

هر كس علت اولى خلقت إنسان را عمل به دين بداند، اين ايراد متوجه او مى‌شود و ظاهراً جواب ندارد،[1]ولى ما، در اين كتاب- اخرين اثر مؤلف- به توفيق خداوند متوجه شديم كه عبادت و تدين غرض ثانوى خلقت بشر است، نه خلقت اولى، بنا براين لغويت و قبيحى لازم نمى‌آيد، و اين موضوع جديد را در چند مورد اين كتاب توضيح داديم.

و الحمد لله على توفيقه و هدايته.

فايده:

معناى «فواق» در آيه‌ى بعدى (مالها من فواق) به معناى فاصله بين دو دوشيدن شير است كه در آن، شير، دو باره در پستان برگردد و ذخيره شود و به معناى بازگشت نيز مى‌آيد. لهذا حالت بعد از زوال مرض را افاقه مى‌گويند:«وَ ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ»(ص: 15)؛ آنها انتظار نمى‌كشند مگر يك صدايى را كه براى آن بر گشتى نيست، اگر آيه در باره احزاب و امتهاى سابقه باشد و يا در مورد كفار معاصر پيامبر اكرم (ص) و مراد از صيحه، نفخ اول در صور مى‌باشد نه صيحه مهلكه در اين دنيا، اشكالى بر مدلول آيه وارد نيست و چنانچه مراد، كفار معاصر آن حضرت باشد و مراد از صيحه، صيحه‌ى مهلكه در دنيا باشد، بعضى‌ها ايراد گرفتند: اين تفسير با آيه‌ى‌«وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ»(الأنفال: 33) در تعارض واقع مى‌شود و بعضى جوابهايى داده‌اند كه ضعيف است؛ ولى بين اين دو آيه هيچ تعارضى نيست؛ چون سوره‌ى انفال مدنى مى‌باشد، درحالى كه سوره‌ى «ص» مكى است پس هيچ تعارضى ندارند.

تسبيح كوه‌ها و پرندگان‌

«قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ داخِرُونَ، فَإِنَّما هِيَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ يَنْظُرُونَ»(الصافات: 19، 18)؛

[1]رجوع شود به صراط الحق ج 2/ 182 و ما بعد، چاپ سوم، انتشارات ذوى القربى، قم، سال 1428 ه- ق


صفحه 372

مى‌گويد: كوه‌ها و پرندگان را مسخر كرديم كه صبح و شام با داوود (ع) تسبيح گويند.

آيا تسبيح فوق، تسخيرى بوده يا اختياريى آنان؟ مى‌شود تقييد به دو وقت دليل بر تسبيح اختيارى آن دو- كوه‌ها و پرندگان- باشد و تسبيح طبيعى، موقت به وقت نيست؛ مگر اينكه بگوييم طبيعى هم اختيارى نبوده؛ بلكه به خاطر داوود (ع) در اين دو وقت، آن دو را مسخر فرموده است كه صداى خود را- كه خدا در آنان آفريده، به تسبيح بلند كنند و اين تسخير يك نوع ارزشى بوده كه خداوند براى تسبيح داوود (ع) اعتبار فرموده است؛ ولى مى‌شود گفت كه: همه‌ى اشياء، خداوند را به مقدار سعه‌ى وجودى خود، تسبيح اختيارى مى‌كنند و ما آن را نمى فهميم. استدلال بر اين موضوع در همين كتاب ذكر شده است.

بنابراين، تسخير در هم‌صدايى جبال و كوه‌ها و پرندگان با ذكر تسبيحى داوود (ع) و احتمالا شنوانيدن صداى آن دو به حضرت داوود (ع) است. والله العالم.

بعضى از دا نشمندان آيه را معناى ديگرى كرده اند كه صداى داوود (ع) در كوه مى‌پيچيد و منعكس مى‌شد و پرندگان، آن‌جا جمع مى‌شدند، تا صداى جذاب داوود (ع) را بشنوند و اين تفسير مرجوح مى‌باشد.

وارد شدن چند تن بر داوود (ع)

گويا داوود (ع) در محراب (اطاق طبقه‌ى دوم) خود بوده كه چند نفر بر او، وارد شدند[1]و داوود (ع) بى‌تاب شده و ازحضور آنان ترسيده، وارد شدگان حالت خوف او را درك كرده‌اند و به او گفته‌اند نترس، ما دو دسته باهم دعوى داريم بعضى از ما بر بعضى ديگر ستم نموده، بين ما به حق حكم كن و ستم نكن و مارا به راه وسط راهنمايى كن.

ظاهراً ترس داوود (ع) از اين بوده كه آنان بدون اجازه و از راه معمولى نيامده بودند؛ بلكه‌

[1]صيغه هاى جمع مذكر، همه بر تعدد واردين دلالت دارد؛ هرچند مدعى و مدعى عليه دو نفر بوده‌باشند


صفحه 373

از ديوار بالا رفته‌بودند. و يا ملائكه بودند كه به شكل إنسان در آمده‌بودند و نه به شكل معمولى و گويا داوود (ع) گمان برده و يا احتمال داده كه به قصد تعدى به جان او آمده‌اند ازاين آيه به خوبى پيدا است كه انبياء به همه‌ى موضوعات خارجى علم ندارند و اين موضوع مكرراً در قرآن بيان شده است او در علم قضا و داورى مطابق آيه‌ى قبلى (ص: 20) چنين معرفى شده است:«وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ»(ص: 20)؛ ما زمامدارى او را مستحكم گردانيديم و به او حكمت و قضاوت و داورى داديم؛ بلى على القاعده انبياى گرامى از نظر احكام شرعى مطابق نياز زمان خود به وحى خداوند دانا و مسسلط بوده‌اند؛ ولى در حوادث كلى كائنات و حوادث روز مره چيزى را به طور فوق العاده، مگر اينكه خدا بخواهد، نمى‌دانسته‌اند و همانند ديگران بوده‌اند.

به هر حال يكى از آنان به داوود (ع) عرض كرد اين برادرم 99 رأس نعجه (ميش و گوسفند ماده) دارد و من يك ميش دارم و آن را هم مطالبه دارد.

داوود (ع) ظاهراً بدون سؤال از طرف ديگر، او را محكوم و حق را با مدعى دانست بعد كه متوجه شد حكم كردن عليه طرف بدون سؤال درست نبوده، دانست كه در امتحان الهى ناكام مانده است، استغفار كرد و احتمالا به سجده رفت و يا در حال خميدگى بدن، در پيشگاه خداوند تواضع نمود و خداوند او را بخشيد، تمام قضيه كه در قرآن بيان شده همين مقدار است؛ ولى تورات يهوديان دروغهايى را در حق اين پيامبر بزرگ افتراء بسته كه مناسب شأن يك دانشمند هم نيست و چنانچه آن روايت در كتب احاديث مسلمانان باشد بايد بدانيم كه ريشه‌ى آن تورات است و دانشمندان نبايد آنها را در كتب خود ذكر كنند و نه در منابر و خطبه‌هاى جمعه، مستمعين و مخاطبين خود را گمراه كنند.[1]

[1]- يكى از اين روايات مشكوك يا موضوع در تفسير منسوب به قمى است كه سند آن معتبر است؛ ولى مصدر آن كه همان تفسير منسوب به قمى است، قابل اعتماد نيست و اين موضوع را در بحث مصدر شناسى در اواخر كتاب خود( بحوث فى علم الرجال چاپ پنجم) و( اخر كتاب معجم الاحاديث المعتبره ج 8 چاپ اول و دوم آورده‌ايم) شما مى‌توانيد اين روايت را در آن تفسير ج 2/ 3 و تفسير برهان ج 6/ 469 تا 472 بخوانيد و بدانيد كه متن آن ضعيف است وخود كتاب قمى نيز بى‌اعتبار است.


صفحه 374

مطلب ديگر در مورد اين آيات اين است كه ظاهرآنها اين است كه اين مرافعه نزد داوود (ع) واقعيت داشته است، نه اينكه به گفته‌ى مؤلف تفسير مفيد و خوب الميزان، تمثل بوده؛ يعنى مخلوق ذهن داوود و مانند خواب بوده‌باشد.

آخرين مطلب اينكه: آيا اين جماعت متخاصمين، انسانها بوده‌انديا فرشته‌ها؟ دو نظر است؛ نظر دوم دليل محكمى ندارد، مطابق قاعده‌ى اوليه انسان بوده‌اند.

خلافت داوود

و«يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ ...»(ص: 26)؛ اى داوود ما تو را خليفه و جانشين خود قرار داديم پس حكم كن بين مردم به حق ..

1- ظاهراً اين خلافت در مورد قضاوت بين مردمى است كه در مورد اختلافات در امور مالى و غيره كه از لوازم لاينفك زندگانى اجتماعى است مى‌باشد و خارج از مدلول آيه در بيان احكام شرعى و عقايد دينى و هدايت تشريعى مردم به سوى خدا و ارشاد آنان در زندگانى مادى و معنوى انسانها و اقامه‌ى امن و نظام سياسى و اقتصادى به حسب ايجابات زمان و امكانات موجود نيز همه‌ى انبياء و اوصيا و در غياب آنان علماى جامع الشرايط، اين مقام خلافت را دارند.

2- اولين فرد إنسانى كه اولين پيامبر الهى نيز بود، اولين خليفه‌ى خداوند هم بود، ملائكه و قتى به اعلام خداوند تعالى اطلاع يافتند كه خلافت او به آدم مى‌رسد پسند شان نيفتاد و عرض كردند كه اين نوع در زمين تباهى و فساد مى‌آورند و خونريز هستند و ما تو را تسبيح و حمد و تقديس مى‌كنيم (و سزاوارتر به خلافت تو از او هستيم) خداوند فرمود: چيزى را


صفحه 375

كه من دانم، شما نمى‌دانيد؛ كه علم آدم و نادانى ملائكه بود كه به آن اعتراف كردند.

بعيد نيست كه اين خلافت در خصوص عقايد و تعليم احكام و فصل نزاع‌ها و هدايت بشر نباشد؛ بلكه در تمام اداره‌ى امور عامه‌ى انسانها در زندگانى مادى و معنوى باشد كه داوود و سليمان و يوسف و خاتم النبيين (صلى عليه و عليهم و على اهله)، اين مسؤليت را به عهده داشته‌اند؛ بلكه اين خلافت تا حدودى به همه‌ى دانشمندان علوم تجربى و علوم دينى برسد كه از همين مسؤليت وجوب تعلم و مباشرت صناعاتى كه براى زندگانى بشر لازم است بنحو كفايى بر افراد مستعد تعلق مى‌گيرد و حكومت اسلامى در دايره‌ى تواناييهاى زمانى و مالى خود مكلف به آن مى‌باشد اين خلافت تا حدودى تكوينى است و تا حدودى تشريعى.

بلى خداوند قادر بود تواناييهاى اساسى اين خلافت را به طور فوق‌العاده به انسانها مرحمت فرمايد جمعى را متخصص در علوم متنوع دينى و تجربى بيافريند و كارها را تا حدى به اراده‌ى خود انجام دهد؛ ولى حكمت بالغه و كامله‌ى حق چنين كارى به چنين كيفيت را مصلحت نديد و استعداد همه‌ى امور را به بشر لطف كرد كه به پاى خود برود. پس خلافت إنسان مخلوطى از تكوينى و تشريعى است؛ ولى مع‌الوصف تمام موجودات از كهكشان‌ها تا مكروب‌ها تا اتم‌ها تا اجزاى آنها و انرژى‌ها، همه و همه در حدوث و در بقاى خود از نظر عقلى به فيض واجب‌الوجود نياز مند هستند و جانشينى- به معناى واقعى آن- براى هيچ موجودى هر چند يك ميليون مرتبه استعداد او و علم و قدرت او از إنسان و حتى از انبياء (ع) بالاتر باشد عقلا ممكن نيست و لذا اين خلافت به معناى مجازى مى‌باشد كه مى‌شود در زبان فارسى به نمايندگى از آن تعبير كنيم، (دقت شود).

تدبر و تذكر بهتر از تلاوت‌

«كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ»(ص: 29)؛ (اين) كتابى است پر خير كه آن را به سوى تو فرو فرستاديم تا در آيات آن تدبر و تفكر كنند و صاحبان مغز


صفحه 376

(از آنها) ياد آورى نمايند.

بعيد نيست كه از اين آيه، به دست آيد كه تدبر در قرآن و يا تدبر در ترجمه‌ى آن (براى غير عرب‌ها) و تذكر آنان به آيات بهتر از قرائت آن باشد؛ لذا مهم است كه زن و مرد مسلمان مقدارى بخوانند و در مطالعه ترجمه‌ى آن به زبانى كه مى فهمند تدبر نمايند و مطالب مهم آن را براى عمل به آنها در دفترچه‌اى ياد داشت نمايند و از آنها پند بگيرند، خداوند به همه‌ى زنان و مردان مسلمان اين توفيق را مرحمت فرمايد.

انداختن جسد بر كرسى سليمان‌

«وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى‌ كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ»(ص: 34)؛ ما سليمان را آزمايش كرديم و جسدى (تن بى‌جان) را بر كرسى (تخت او) انداختيم، اين آيه، عمداً موضوع را به اشاره بيان كرده است؛ ولى مفسرين هر كدام چيزى گفته‌اند كه همه‌ى آنها ضعيف است.

قانون تفسير اين است كه الفاظ و جملات آيات بايد در معنايى ظهور لفظى داشته باشد تا براى مفسران، تفسير جايز گردد، اين ظهور چه از خود آيه و چه از آيات ديگر و چه از احاديث معتبرالسند يا معتبرالصدور، پيدا شود، حجت است.

و اما تأويل قرآن جايز نيست مگر به دليل معتبر. خداوند ما را در همه‌ى حالات خصوصاً در موقع تفسير قرآن از اشتباه حفظ فرمايد. و بر اين اساس نگارنده در تفسير آيه چيزى براى گفتن ندارد.

آرزوى سليمان جايز بود

«... وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ»(ص: 35)؛ خدا يا به من‌


صفحه 377

زمامدارى را[1]ببخش كه براى فردى بعد ازمن سزاوار نباشد، محققاً تو بسيار بخشنده‌اى.

ايراد معروف در اين آيه بر حضرت سليمان (ع) اين است كه: چرا بخل كرده و خواسته كه اين زمامدارى به كسى بعد از او نرسد؟

مى‌گويم؛ ممكن است سليمان (ع) مى دانسته كه بعد از او پيامبرى به زمامدارى رسمى نمى‌رسد، پس مراد او، از كلمه‌ى «كسى» زمامداران كافر و يا فاسق است. بنابراين، اين توقع سليمان (ع) به بخل نمى‌رسد؛ چون حكومت او حكومت پيامبر خدا بوده، سزاوار نيست كه كافر و فاسقى به آن مقام برسد. مصلحت هم همين است. مگر اينكه بگوييم اين توجيه مخالف عموم لفظ «لاحد» است.

پيامبر اسلام در مدينه هر چند به حاكميت رسيد و حتى حكم ايشان، در يمن و مكه نيز نافذ شد؛ ولى در واقع حكومت اصطلاحى نبود؛ بلكه نفوذ روحانى و عظمت باطنى ايشان بود كه مسلمانان از ايشان پيروى مى‌كردند.[2]

و به گمان غالب و وثوق مى‌توان گفت: تا ظهور مهدى موعود (عجل الله تعالى فرجه الشريف) چنين حكومتى به وجود نخواهد آمد كه باد و جن در تسخير حاكم آن باشد؛ ولى اگر ثابت شود بعد از سليمان افرادى از بنى اسرائيل هم به نبوت و هم به زمامدارى رسيده‌اند، احتمال فوق ضعيف مى‌شود مگر اينكه ادعا شود: مراد سليمان از عموم كلامش غير از انبياء بوده است. والله العالم.

[1]- در عرف ما، و زمانه‌هاى قبل ملوكيت، همان پادشاهى بود كه مقابل رياست جمهورى متعارف عصر ما است؛ ولى معلوم نيست در قرآن اين اصطلاح مراعات شده باشد و جمهورى مصطلح هم وجود نداشته؛ لذا من، كلمه‌ى« ملك» را به يك معناى جامع تفسير كردم.

[2]- در اين جا مطلب ديگرى هم قابل ياد آورى بود كه مؤلف بيان آن را صلاح ندانست و آنچه كه در جواب نوشتم احتمالى بود كه دفع اشكال به آن شود و ربطى به تفسير نداشت و از مفسرين كسى در اين مورد جواب درستى نداده‌اند كه مقبول عقل و طبع باشد.