بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 374

مطلب ديگر در مورد اين آيات اين است كه ظاهرآنها اين است كه اين مرافعه نزد داوود (ع) واقعيت داشته است، نه اينكه به گفته‌ى مؤلف تفسير مفيد و خوب الميزان، تمثل بوده؛ يعنى مخلوق ذهن داوود و مانند خواب بوده‌باشد.

آخرين مطلب اينكه: آيا اين جماعت متخاصمين، انسانها بوده‌انديا فرشته‌ها؟ دو نظر است؛ نظر دوم دليل محكمى ندارد، مطابق قاعده‌ى اوليه انسان بوده‌اند.

خلافت داوود

و«يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ ...»(ص: 26)؛ اى داوود ما تو را خليفه و جانشين خود قرار داديم پس حكم كن بين مردم به حق ..

1- ظاهراً اين خلافت در مورد قضاوت بين مردمى است كه در مورد اختلافات در امور مالى و غيره كه از لوازم لاينفك زندگانى اجتماعى است مى‌باشد و خارج از مدلول آيه در بيان احكام شرعى و عقايد دينى و هدايت تشريعى مردم به سوى خدا و ارشاد آنان در زندگانى مادى و معنوى انسانها و اقامه‌ى امن و نظام سياسى و اقتصادى به حسب ايجابات زمان و امكانات موجود نيز همه‌ى انبياء و اوصيا و در غياب آنان علماى جامع الشرايط، اين مقام خلافت را دارند.

2- اولين فرد إنسانى كه اولين پيامبر الهى نيز بود، اولين خليفه‌ى خداوند هم بود، ملائكه و قتى به اعلام خداوند تعالى اطلاع يافتند كه خلافت او به آدم مى‌رسد پسند شان نيفتاد و عرض كردند كه اين نوع در زمين تباهى و فساد مى‌آورند و خونريز هستند و ما تو را تسبيح و حمد و تقديس مى‌كنيم (و سزاوارتر به خلافت تو از او هستيم) خداوند فرمود: چيزى را


صفحه 375

كه من دانم، شما نمى‌دانيد؛ كه علم آدم و نادانى ملائكه بود كه به آن اعتراف كردند.

بعيد نيست كه اين خلافت در خصوص عقايد و تعليم احكام و فصل نزاع‌ها و هدايت بشر نباشد؛ بلكه در تمام اداره‌ى امور عامه‌ى انسانها در زندگانى مادى و معنوى باشد كه داوود و سليمان و يوسف و خاتم النبيين (صلى عليه و عليهم و على اهله)، اين مسؤليت را به عهده داشته‌اند؛ بلكه اين خلافت تا حدودى به همه‌ى دانشمندان علوم تجربى و علوم دينى برسد كه از همين مسؤليت وجوب تعلم و مباشرت صناعاتى كه براى زندگانى بشر لازم است بنحو كفايى بر افراد مستعد تعلق مى‌گيرد و حكومت اسلامى در دايره‌ى تواناييهاى زمانى و مالى خود مكلف به آن مى‌باشد اين خلافت تا حدودى تكوينى است و تا حدودى تشريعى.

بلى خداوند قادر بود تواناييهاى اساسى اين خلافت را به طور فوق‌العاده به انسانها مرحمت فرمايد جمعى را متخصص در علوم متنوع دينى و تجربى بيافريند و كارها را تا حدى به اراده‌ى خود انجام دهد؛ ولى حكمت بالغه و كامله‌ى حق چنين كارى به چنين كيفيت را مصلحت نديد و استعداد همه‌ى امور را به بشر لطف كرد كه به پاى خود برود. پس خلافت إنسان مخلوطى از تكوينى و تشريعى است؛ ولى مع‌الوصف تمام موجودات از كهكشان‌ها تا مكروب‌ها تا اتم‌ها تا اجزاى آنها و انرژى‌ها، همه و همه در حدوث و در بقاى خود از نظر عقلى به فيض واجب‌الوجود نياز مند هستند و جانشينى- به معناى واقعى آن- براى هيچ موجودى هر چند يك ميليون مرتبه استعداد او و علم و قدرت او از إنسان و حتى از انبياء (ع) بالاتر باشد عقلا ممكن نيست و لذا اين خلافت به معناى مجازى مى‌باشد كه مى‌شود در زبان فارسى به نمايندگى از آن تعبير كنيم، (دقت شود).

تدبر و تذكر بهتر از تلاوت‌

«كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ»(ص: 29)؛ (اين) كتابى است پر خير كه آن را به سوى تو فرو فرستاديم تا در آيات آن تدبر و تفكر كنند و صاحبان مغز


صفحه 376

(از آنها) ياد آورى نمايند.

بعيد نيست كه از اين آيه، به دست آيد كه تدبر در قرآن و يا تدبر در ترجمه‌ى آن (براى غير عرب‌ها) و تذكر آنان به آيات بهتر از قرائت آن باشد؛ لذا مهم است كه زن و مرد مسلمان مقدارى بخوانند و در مطالعه ترجمه‌ى آن به زبانى كه مى فهمند تدبر نمايند و مطالب مهم آن را براى عمل به آنها در دفترچه‌اى ياد داشت نمايند و از آنها پند بگيرند، خداوند به همه‌ى زنان و مردان مسلمان اين توفيق را مرحمت فرمايد.

انداختن جسد بر كرسى سليمان‌

«وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى‌ كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ»(ص: 34)؛ ما سليمان را آزمايش كرديم و جسدى (تن بى‌جان) را بر كرسى (تخت او) انداختيم، اين آيه، عمداً موضوع را به اشاره بيان كرده است؛ ولى مفسرين هر كدام چيزى گفته‌اند كه همه‌ى آنها ضعيف است.

قانون تفسير اين است كه الفاظ و جملات آيات بايد در معنايى ظهور لفظى داشته باشد تا براى مفسران، تفسير جايز گردد، اين ظهور چه از خود آيه و چه از آيات ديگر و چه از احاديث معتبرالسند يا معتبرالصدور، پيدا شود، حجت است.

و اما تأويل قرآن جايز نيست مگر به دليل معتبر. خداوند ما را در همه‌ى حالات خصوصاً در موقع تفسير قرآن از اشتباه حفظ فرمايد. و بر اين اساس نگارنده در تفسير آيه چيزى براى گفتن ندارد.

آرزوى سليمان جايز بود

«... وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ»(ص: 35)؛ خدا يا به من‌


صفحه 377

زمامدارى را[1]ببخش كه براى فردى بعد ازمن سزاوار نباشد، محققاً تو بسيار بخشنده‌اى.

ايراد معروف در اين آيه بر حضرت سليمان (ع) اين است كه: چرا بخل كرده و خواسته كه اين زمامدارى به كسى بعد از او نرسد؟

مى‌گويم؛ ممكن است سليمان (ع) مى دانسته كه بعد از او پيامبرى به زمامدارى رسمى نمى‌رسد، پس مراد او، از كلمه‌ى «كسى» زمامداران كافر و يا فاسق است. بنابراين، اين توقع سليمان (ع) به بخل نمى‌رسد؛ چون حكومت او حكومت پيامبر خدا بوده، سزاوار نيست كه كافر و فاسقى به آن مقام برسد. مصلحت هم همين است. مگر اينكه بگوييم اين توجيه مخالف عموم لفظ «لاحد» است.

پيامبر اسلام در مدينه هر چند به حاكميت رسيد و حتى حكم ايشان، در يمن و مكه نيز نافذ شد؛ ولى در واقع حكومت اصطلاحى نبود؛ بلكه نفوذ روحانى و عظمت باطنى ايشان بود كه مسلمانان از ايشان پيروى مى‌كردند.[2]

و به گمان غالب و وثوق مى‌توان گفت: تا ظهور مهدى موعود (عجل الله تعالى فرجه الشريف) چنين حكومتى به وجود نخواهد آمد كه باد و جن در تسخير حاكم آن باشد؛ ولى اگر ثابت شود بعد از سليمان افرادى از بنى اسرائيل هم به نبوت و هم به زمامدارى رسيده‌اند، احتمال فوق ضعيف مى‌شود مگر اينكه ادعا شود: مراد سليمان از عموم كلامش غير از انبياء بوده است. والله العالم.

[1]- در عرف ما، و زمانه‌هاى قبل ملوكيت، همان پادشاهى بود كه مقابل رياست جمهورى متعارف عصر ما است؛ ولى معلوم نيست در قرآن اين اصطلاح مراعات شده باشد و جمهورى مصطلح هم وجود نداشته؛ لذا من، كلمه‌ى« ملك» را به يك معناى جامع تفسير كردم.

[2]- در اين جا مطلب ديگرى هم قابل ياد آورى بود كه مؤلف بيان آن را صلاح ندانست و آنچه كه در جواب نوشتم احتمالى بود كه دفع اشكال به آن شود و ربطى به تفسير نداشت و از مفسرين كسى در اين مورد جواب درستى نداده‌اند كه مقبول عقل و طبع باشد.


صفحه 378

اختيارات فوق العاده سليمان (ع)

«هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ»(ص: 39)؛ بعد از آن كه باد را مسخر او گردانيد كه به هر جايى بخواهد برود، و نيز جنهاى كافر (شياطين) را مسخر او كرد كه جمعى به بنايى ساختمانها گماريده شدند و جمعى اشياى مطلوب را از اعماق در ياها به روى زمين مى‌آوردند و گروهى از شياطين (سركش) در غل و زنجير كشيده شدند، فهم و زبان پرندگان را به دست آورد و لطف زيادى شامل حالش شد كه در سابق به آن اشاره كرديم. بعد از اين‌ها به ا و خطاب شد: اين عطاى ما است (كه به تو مرحمت فرموديم به هر كسى كه مى خواهى) ببخش (و از هر كسى كه مى‌خواهى) امساك كن و نده، و از براى او (سليمان) پيش ما قربت و سر انجام نيك است.

بحث اخير و جالب‌

شياطين را تأويل به افراد فاسق وكافر انس نمى‌بريم كه تأويل است و تأويل كار ناجايز، به علاوه كه عفريت جن به سليمان (ع) پيشنهاد داد؛ تخت بلقيس را قبل از اينكه از جايش بلند شود[1]مى‌آورد، امكان ندارد كه آن را به مردكافرى تأويل ببريم، اين فضولى‌ها در تفسير كتاب الله ممنوع است.[2]

واقعيت اين است كه: ما از حقيقت جن بى خبريم، حق نداريم آيات را به مجرد حدس ظنى تأويل ببريم، باد، هم جسم لطيف است وقتى به شدت مى وزد و اجسام سنگين را به هوا مى‌برد، ساختمانها را خراب مى‌كند و ..؛ بلى محسوس است كه مى‌شود باد، را به وسيله‌ى ديوار گلى و يا تخته‌اى و يا شيشه‌اى جلو گيرى كنيم و شبيه اين كار در مورد بستن شياطين‌

[1]- احتمالا مراد اين باشد كه قبل از اينكه وقت كار رسمى شما تمام شود وشما بخواهيد به خانه‌ى تان برويد( ظرف يكى دو ساعت) آن را براى شما حاضر مى‌كتم.

[2]در محرمات حدودالشريعة نوشته‌ايم كه تأويل قرآن ممنوع و حرام است.


صفحه 379

نيز ممكن است هر چند وجه آنها را ما ندانيم و احتمال مى‌رود غل وزنجير از ماده‌ى لطيف درست شده باشد.

سخنى در نذر ايوب (ع)

ايوب (ع) را خداوند به بلاهاى متعددى گرفتار كرد و او صابر بود تا جايى كه اين مدال معنوى را به او داد كه قرآن آن را تا روز قيامت مخلد ساخت:«إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ»(ص: 44)؛ ما ايوب را صابر يابيديم بنده‌ى نيكو بود او بسيار بازگشت كننده به سوى خدا بود. (خداوند ما را هم شكيبا و أوأب بگرداند).

بعيد نيست كه اسم شريف اين پيامبر «ايوب» هم از ريشه‌ى «أوب» باشد، كه اسم با مسمايى است.

به هر حال وقتى رحمت خدا دو باره شامل حال اين كامياب در امتحان سخت، شد، اهل و مال او را به او بر گردانيد و مثل عدد اهل او، هم به او ارزانى كرد، پس در مورد وفاى به سوگند و يا به نذر او كه زوجه‌اش را صد شلاق بزند راه‌حلى به او از طرف خداوند ارايه شد:«وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ»(ص: 44)؛ شاخه و بسته‌اى از ساقه‌هاى گندم (و مانند آن) را بگير و (به بدن) او (زوجه‌ات) بزن و با سوگند يا نذر خود مخالفت نكن.

سؤال اين است كه: اگر اين زدن حد شرعى و يا تعزير مشروع و يا از احكام ولايى شريعت مورد عمل او بوده در صحت نذر او ايرادى نيست و راه‌حل مذكور تعبدى است و اينكه ما امروز مى‌توانيم در فقه خود اين مساله‌ى فرعى آن شريعت را مورد استفاده قرار دهيم، بستگى به جريان استصحاب احكام شرايع ديگر براى مسلمانان دارد كه شيخ بزرگوارِ اعصار اخيره؛ علامه انصارى (ره) در رسايل؛ عنوان كرده و شاگرد ايشان؛ محقق هروى (ره) در كفاية الاصول، آن را پسنديده است. و به نظر فقير كم بضاعت، اين استصحاب جارى نمى‌شود.

به هر حال در شريعت اسلامى (از نظر فقه جعفرى) شوهر و غير شوهر در موردى كه فعل‌


صفحه 380

يا ترك آن رجحان نداشته به نذر، واجب نمى‌شود؛ بلكه نذر باطل است، و همچنين در قسم كه متعلق آن مرجوح باشد قسم باطل است و در فرض ظلم عمل به آن حرام است تا چه رسد كه به خاطر صدق ظلم حرام باشد. و ما تفصيل اين بحث را در حفظ «يمين» و در وفاى به «نذر» در مجلد دوم حدودالشريعة فى واجباتها، مفصلًا بيان داشته‌ايم.

غرض نگارنده، مجرد توضيح در فقه براى خواننده بود، نه ايراد بر پيامبر بزرگوار كه قرآن «قسم» يا «نذر» او را ضمناً به ارايه طريق ساده، امضاء فرموده است. سلام الله على نبينا الاكرم الخاتم و على هذا النبى المكرم الصابر وسائر الانبياء.

تفاضل سه پيامبر، بر سه پيامبر ديگر

«وَ اذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصارِ، إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ، وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ، وَ اذْكُرْ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ ذَا الْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِنَ الْأَخْيارِ»(ص: 45- 48؛ از مقارنت اين چهار آيه، به دست مى‌آيد كه سه پيامبر اول، مقام شان بالاتر از سه پيامبر آخر است، عليهم جميعا السلام؛ بلى در سوره‌ى انعام در باره‌ى اسماعيل و اليسع و يونس و لوط، آمده است كه:«وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ»(الأنعام: 86)؛ مگر اينكه گفته شود كه: مراد از عالمين غير از انبياء است!

تنها بيم دهنده‌

«إِنْ يُوحى‌ إِلَيَّ إِلَّا أَنَّما أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ»(ص: 70)؛ به من وحى نمى‌شود، مگر اينكه: تنها من بيم دهنده آشكارى هستم؛ اولًا پيامبر بشارت دهنده هم مى‌باشد، ثانياً انذار و تبشير، وظيفه‌ى دوم آن حضرت و همه‌ى مرسلين بزرگوار الهى مى‌باشد. و از اين مهم‌تر ابلاغ وحى إلهى در بيان عقايد حقه و معارف اسلامى و نواميس اخلاقى و دستورات عبادات و معاملات و ساير مقاصد قرآن است. مگر اينكه گفته شود كه: انذار، با اينكه يك امر طريقى و مقدمى دارد، براى اين است كه مردم را از فرار نمودن از شنيدن وحى جلو گيرى نمايد و قبول كنندگان‌


صفحه 381

را، تشويق به مقاومت در دين نمايد؛ ولى مع‌الوصف، وجه بيان دو حصر براى صفت انذار به نظر قاصر من حل نشده است‌[1]اللهم منك الاستمداد فى زيادة الاستعداد (فى عصر يوم الجمعة هذا (1/ 2/ 1396).

داستان آدم و ابليس و سجده‌ى ملائكه‌

«إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ، فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ، فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ، إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ، قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ، قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ، قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ، وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى‌ يَوْمِ الدِّينِ»(ص: 71- 81)؛ وقتى بدن آدم را تكميل و از روح خود (مِن رُّوحِى) در آن دميدم، همه براى او، سجده كنيد، تمام فرشته‌ها (بدون استثنا) سجده كردند مگر ابليس تكبر و بزرگ منشى كرد و از كافران بود (شد).

مطالب ذيل در مورد آيات شريفه‌ى فوق، با كمال اختصار بيان مى‌شود:

1- آنچه كه آدم را مسجود ملائكه قرار داد، امر خداوند بود؛ يعنى هدفم تخطئه‌ى مفسيرينى است كه آيه را تأويل برده‌اند و گفته‌اند: سجده براى خدا بوده نه براى آدم كه شرك است و حرام.

نظر صحيح اين است كه: مطابق ظاهر لفظ آيه، سجده براى آدم بود ولى به امر خداوند. آدمى كه بدنى داشت؛ حاوى اسرار شگفت آور (از نظر فيزيو لوژى) كه در قرن بيست و يكم، هنوز همه‌ى عجايب آن كشف نشده و واقعاً محيرالعقول است و روحى دارد كه مظهر

[1]- احتمال ديگر در ذهنم كه بعد از نوشتن دعاى فوق آمد، اين است كه: اين همه تاكيد در قرآن براى صفت نفى غلو ساده لوحان است كه پيامبر صاحب دين نيست و تنها منذر وبيم دهنده‌ى منكرين از انكار دين است. والله العالم.