بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 383

و به تعبير صحيح، نظير آن ثابت نشده است اين سجده- ظاهراً- از عظمت روح إنسان‌[1]حكايت دارد و مى‌شود اين سجده را سبب برترى إنسان و استعداد سر شار او بر نوع فرشتگان تلّقى كنيم؛ بلى همين موجود برتر وگُلْ سر سَبَدْ، اگر به كثافت كفر و شرك مبتلا شود، از نظر تشريعى از «سگ» و چهار پايان گمراه تر مى‌گردد و شرالبرّيه، مى‌گردد؛ هر كسى بامش بيشتر، برفش بيشتر، و لذا اگر ايمان و عمل صالح داشت خيرالبرّيه مى‌شود.

اين برترى تكوينى إنسان در آيه مباركه‌ى‌«وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ»(الإسراء: 70) و«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ»(التين: 4)» مورد تأكيد قرار گرفته است.

و چنانچه گذشت، موجودى حسب استنباط من از قرآن مجيد برتر و اكمل از إنسان در جهان آفريده نشده، و از آيه‌ى‌«وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‌ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا»(الإسراء: 70)، به دست مى‌آيد كه بعضى از موجودات هم‌قدم و هم‌مثل إنسان در فضل هستند؛ ولى نگارنده، نمى‌داند كه آن موجود چه نام و نشانى دارد!

نفخ از روح، نه نفخ روح‌

«فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ»(ص: 72)؛ از روح خود در پيكر آدم دميدم؛ روح مجرد آدمى كه به اصطلاح فلاسفه، نفس ناطقه ناميده‌مى‌شود، داخل بدن مادى او نيست و اساساً امكان نفخ در بدن مادى را ندارد كلمه‌ى «من» نشويه است؛ مثل اينكه بگوييم اين سردى از برف و باران است، سردى اثر برف است نه عين او، از روح در بدن دميده شده؛ يعنى روح منبع چيز دميده شده است، نه اينكه خود روح در بدن آدم دميده شده باشد، حرف «من» براى تبعيض نيست؛ بلكه براى پيدا شدن چيزى از چيزى است؛ پس روح مجرد در بدن نيست؛ بلكه منبع براى چيز ديگرى است كه او در بدن دميده شده و به نظر من‌

[1]1- اسرار فيزيكى و شيميايى بدن و فوايد اعضاى بدن منحصر به بدن إنسان نيست، تمام جهان مادى پر از اسرارا و فوايد و حكمت ها مى باشد، دقت شود.


صفحه 384

آن چيز، «حيات» است كه روح از آن، به بدن مى‌دمد؛ مانند اينكه روشنايى اطاق ما، از خورشيد پيدا شده و به فضاى خانه ما، دميده شده خورشيد در اطاق نمى‌دمد و ممكن هم نيست كه بدمد؛ بلكه نورى از او در كره‌ى زمين يا اطاق ما مى دمد. (دقت شود).[1]

معناى كلمه‌ى «من روحى» از روح خود، اين است كه خدا در بدن آدمى روح خود را دميده (نعوذ بالله) خدا؛ مانند ما، بدن و نفس ناطقه ندارد؛ بلكه اضافه‌ى روح آدمى‌[2]به خدا اضافه تشريفى است‌[3]مانند بيت‌الله، عبدالله، ناقةالله و امثال آن و بالاترين شرافت تكوينى إنسان اين است كه خدا روح او را به خود اضافه و نسبت داده است و به خاطر همين شرافت، همه‌ى ملائكه بدون استثنا، مامور شدند كه خود را بيندازيد و براى آدم سجده كنيد: همه‌ى آنان امر خداوند را فوراً اجراء كردند.

چند مطلب در مورد شيطان‌

1- چرا شيطان مطالبه‌ى عمر دراز را تا قيامت نمود؟

2- چرا خداوند اين پيشنهاد را قبول فرمود؟

3- «يوم معلوم» كه از طرف خداوند نهايت مهلت زندگى ابليس است، كدام روز، است؟

4- بندگان مخلَصين (به فتح لام) كيا هستند؟

جواب سؤال اول: اين است كه:

اولًا: هر موجود زنده و با شعور حيات و بقاى خود را دوست دارد و تا حدود زيادى اين‌

[1]علاقه‌ى روح به بدن علاقه‌ى تدبيرى است؛ مانند علاقه‌ى زمامدار با مردم كشور كه نيز علاقه‌ى تدبيرى است؛ بلى اين تعبير ناقص است تدبير روح در بدن، به مراتب عميق‌تر و قوى‌تر است از تدبير زمامدار در مورد ملت.

[2]. هر فرد إنسان، يك روح دارد، حقيقت إنسان، روح اوست، نه بدن او.

[3]. نه اضافه‌ى جزء به كل؛ مانند دست من، چشم من، سر من، اضافه‌ى تشريفى كه موجب شرافت يافتن از مضاف اليه مى‌شود؛ مانند بيت الله، ناقة الله و عبدالله.


صفحه 385

علاقه، طبيعى و فطرى مى‌باشد.

ثانياً: مطابق خبث باطن خود فرزندان آدم و حتى خود او را كه ترك سجده بر او سبب سقوط ابليس شد، گمراه سازد.

و اين جواب در آيه‌ى 82 از سوره‌ى بقره با كمال جرئت و بى‌ادبى از او نقل شده است؛ اين اغوا يك نوع تشفى براى اوست كه اگر خودش به دوزخ مى‌رود، بايد دشمن و يا دشمنان او نيز به عذاب گرفتار شوند.

جواب سؤال دوم: از غامض‌ترين مباحث عقلى مى‌باشد؛ خداوند إنسان را آفريد ايمان به خود را، در فطرت آن قرارداد، به علاوه‌ى آن، عقل و ادراك هم به او بخشيد و در اخير انبياى پاك، صابر، حليم، و خير خواه خود را با اديان مكمل ارواح آنان و تنظيم صفات اخلاقى و برنامه‌ى عبادات كه نزديك كننده‌ى آنان به حضرت حق است و تشريع معاملات براى زندگانى فردى و اجتماعى و تحريم افعال كه به روح و يا بدن آدمى و به روابط اقتصادى و اجتماعى و سياسى ضرر مى‌رسانيد و در مجموع سعادت همه‌ى افراد إنسان را تأمين مى‌كند، و مهم‌ترين رحمت حق كه قابل وصف تفصيلى ما نيست اسكان بنى‌آدم در كره‌ى زمين است كه احتمالا در تمام كهكشان‌ها چنين كره‌ى با بركت و خيرات و پيچيده و حيرت‌زا جزء شش كره‌ى ديگر و جود ندارد.[1]

هر كس در علوم تجربى خصوصاً در جيالوژى و فيزيك و شيمى (كيميا) مطالعاتى داشته‌باشد و نعمتهاى زمين و درياها را بفهمد به عظمت خدا و علم و قدرت و حكمت او، متوجه مى‌شود كه كره‌ى خاكى و آبى زمين ما، با حركتهاى متعدد خود يكى از بالاترين نعمتهاى خدا پس از ايجاد إنسان و ايمان او به خدا مى‌باشد كه همه‌ى مايحتاج زندگانى و

[1]-« اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ ...» الطلاق: 12)؛ تنها آيه‌ى كه زمين را مانند هفت آسمان، هفت« كره» بيان مى‌كند.


صفحه 386

زندگى ما را در آن قرار داده است.

علاوه برآن، بهشت‌هايى را براى نوع جن و إنس، در سراى آخرت كه زندگى جاودانى دارد براى ما قرار داده است.

در مقابل، ما را مكلف به دين آسمانى كرده‌است كه:

اولًا: ايمان به خالق و صفات او و عدل او و جهان بينى در سطح خيلى بالا است.

ثانياً: ايمان به معاد و بهشت و دوزخ است كه عامل بزرگى در جلو گيرى از فساد و تباهى و مانع مهم از سقوط در حيوانيت است‌

ثالثاً: نبوت و شرايع آسمانى آن دين مايه خير و بركت است.

در پايان در مقابل همه‌ى نعمت‌ها از ما چيزى نخواسته و مستحيل است كه غنى بالذات به مخلوق خود نيازى پيدا كند، ما را براى سعادت ابدى ما، در آن سراى باقى و خوشبختى زندگانى حاضر، مكلف كرده تا از هوسهاى حيوانى پيروى نكنيم و در عالم تكوين نه ما را در پيروى از دين مجبور فرموده و نه از ترك آن عاجز؛ بلكه ما را مخير قرارداده است تا با اختيار خود سرنوشت خود را جهت‌دهى كنيم.

بنابراين، آينده‌ى هر كسى در گرو اراده و انتخاب خود اوست.

نقش شيطان در اين ميان، تنها وسوسه و تشويق بندگان به عصيان از شريعت و دستورات آن است و بيشتر از اين تأثيرى ندارد، و اين وسوسه به اختيار و اراده‌ى مكلفين، هيچ خللى وارد نمى‌آورد.

استثناى مخلصين (خالص شدگان) در كلام شيطان در جهت استثناى آن درست است آنها از وسوسه‌ى شيطان به دور هستند؛ ولى در طرف اغواى غالبيت و اكثر بندگان همان وسوسه در انجام گناهان و ترك ايمان و اطاعت از رحمن است و بس.

شيطان احتمالًا، در نظام ترقى دنيا تأثيراتى دارد و بازار فعاليت اقتصادى را تا حدودى گرم‌


صفحه 387

نگاه مى‌دارد، شيطان اگر شّر مطلق مى‌بود، يا از اول آفريده نمى‌شد و يا از شّر او جلو گيرى مى‌شد. آنچه را من در اينجا ذكر كردم گمان من است و واقع امر به خدا معلوم است، من به حسب حكمت خداوند و عدل او يقين دارم [كه‌] مصلحت ايجاد و ابقاى ابليس بيشتر از مفسده‌ى وسوسه اوست، و اين اعتقاد راسخ عدليه و براهين عقليه آنان است كه هيچ استثنا پذير نيست، هر چند تفصيل آن را كسى نداند، كه نمى‌داند.

جواب ديگرى كه در مورد مهلت دادن ابليس در نظرم جلوه‌اى دارد، كثرت عبادت شيطان در آسمان با ملائكه است.

به گفته‌ى نهج البلاغه: «وكان قد عَبَدَالله ستة آلاف سنة»[1]او شش‌هزار سال خدا را عبادت كرده بود، لطف پروردگار و رحمت او مقتضى نبود، آن بندگى ممتد او را ناديده بگيرد.

در كتاب علل، صدوق از پدرش از سعد بن عبدالله از احمدبن محمد بن عيسى از على بن حسان از على بن عطيه از امام صادق (ع) نقل مى‌كند: «ان ابليس عَبَدَالله فى السماء، سبعة الآف سنة فى ركعتين فاعطاه الله ما اعطاه ثوابا له بعبادته،[2]ابليس خداوند را در آسمان در هفت هزار سال در دو ركعت (نماز) عبادت كرد، بدين سبب او را تا روز معلوم مهلت داد. سند روايت خالى از خلل نيست و در تعيين عدد هفت هزار نيز نُسَخْ، اختلاف دارد.

هر چند اين روايات متعارضه حجت نيست؛ ولى از مجموع آنها احتمال كثرت و زادى عبادت ابليس تأييد مى‌شود. والله العالم.

بنابراين حق او را به او داد، و ضرر او براى آدمى جزء وسوسه چيز ديگرى نيست و اراده‌ى آدمى به قوت خود باقى مى‌باشد.

جواب سؤال سوم: ظاهراً مراد از «يوم معلوم»، روز نفخ اول در صور است كه همه‌ى‌

[1]نهج البلاغه، خطبه 192.

[2]بحار الانوار، ج 63/ 240 علل الشرايع، ج 2/ 212.


صفحه 388

زندگان و در اخير حتى جبرئيل و خود عزرائيل كه قابض ارواح است مى‌ميرند.

و به عبارت ديگر تقريباً مراد ابليس كاملًا بر آورده شد و او از نادانى خود به اينكه همه‌ى زندگان به مجرد نفخ اول در صور، مى‌ميرند و كسى در بين دو نفخه زنده نمى‌ماند، تا او اغواگرى كند.

جواب چهارم: (مخلَصين- به فتح لام- بالاتر از مخلِصين- به كسر لام) است، مى‌شود اول را به جا رسيدگان معنى كنيم و دومى را به روندگان موفق تفسير نماييم واحتمال مى‌رود اولى از جمله‌ى مقربين و دومى از اصحاب يمين باشند. والله العالم. بعضى از اهل نظر چندين فرق بين اين دو كلمه گذاشته‌اند.

ذكر يك نكته‌

خداوند به ابليس فرمود: چرا بر آدم سجده نكردى، علت آن استكبار تو بود يا علو مقام تو؟ ظاهراً شيطان شق دوم را اختيار كرد؛ من از او بهترم به دليل اينكه من را از آتش آفريدى و او را از خاك؛ ولى شيطان به استكبار مبتلا شده بود كه قرآن در آيه‌ى قبل فرموده است:«... اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ»(ص: 74)؛ در اين مورد احتمال ديگرى به ذهن محدود من مى‌رسد كه شيطان ادعا مى‌كند، من بهتر از او هستم و عالى، آدم پايين‌تر از من است؛ او ازخاك است، و من از آتش؛ ولى شيطان خبيث سه اشتباه بزرگى كرد:

اولًا: خاك به مراتب از آتش داراى فوايد حياتى مى‌باشد زندگانى همه‌ى انسانها و حيوانات از بركت زمين ادامه دارد و همه‌ى غذاها و ميوه‌ها و سبزى‌ها از خاك است.

ثانياً: حقيقت إنسان به روح مجرد اوست، نه به بدن خاكى او و ممكن است از اينجا استنباط كنيم كه روح إنسان بهتر وبالاتر از روح «جن» است.

ثالثاً: او بر خداوند و خالق خود استكبار كرد فرضاً كه او برتر از آدم بود نافرمانى خداوند يك نوع استكبار بر خداوند است كه حكم به سجده آدم كرده بود، به هر صورت استكبار


صفحه 389

ابليس محقق است آن هم بر خداوند كه موجب كفر مى‌شود، شايد همين نكته باشد كه بعضى «كان» را به «صار» معنى كرده؛ يعنى شيطان به همين عصيان خود كافر گرديد نه اينكه قبلًا كافر بود، و آيه‌ى 78 دلالت مى‌كند كه او هرگز مشمول رحمت رحيمى خدا نخواهد شد و در يوم الدين به دوزخ مى رود، وآيه‌ى 85 اين سوره مؤكداً به او مى‌گويد: دوزخ را از تو و پيروان تو پر مى‌كنم.

بدترين استكبار و بى ادبى او، اين بود كه به خدا عرض كرد: قسم به عزت و ناشكنى تو كه همه‌ى بندگان تو را اغوا مى‌كنم. ص: 82، لعنه الله.

بزرگترين افتخار إنسان‌

بالاترين افتخار تكوينى إنسان اين است كه همه‌ى ملائكه به دستور خداوند براى آدم سجده كردند. خدايا به مؤمنين توفيق بده كه اين تفضل تو را در عبادت و اطاعت تو در زندگانى محدود كره‌ى زمين، شكر گزارى نمايند.

خدايا چه قدر سخت است كه روز قيامت روشن شود كه ما، در برابر تمام نعمتهاى بى‌حساب تو، از پيروان دشمن خود و مطرود تو شمرده شويم.

اللهم إنا نعوذ بك من هذه الفضيحة اللهم انا نعوذ بك و نستغفرك من كل ماليس فيه رضاك يا هادى المؤمنين.

تكلف‌

«وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ»(ص: 86)؛ رسول من، بگو من از شما مزدى سؤال نمى‌كنم و نه من از متكلفين هستم.

در مفردات راغب؛ تكلف اسمى براى چيزى است كه با مشقت و يا با تصنع و يا با تشبع انجام مى‌شود و لذا تكلف بر دوگونه مى‌شود:

گاهى تكلف در برابر تكليف دينى است كه كار انبياء و اولياء و متقين است، گاهى براى‌


صفحه 390

نشان دادن بزرگى خود و اينكه مردم او را برتر بدانند، صورت مى‌گيرد كه زشت است. شاعر مى‌گويد:

تعلق گر نباشد خوش توان مُرد

تكلف گر نباشد خوش توان زيست.

مى‌شود نبودن هر كدام هم براى زندگانى خوب است و هم براى مُردن و زندگانى آنجا؛ بلى نداشتن تعلق به زندگانى پست مقام آدمى را به درجه‌ى مخلَصين مى‌رساند. ندرتاً افرادى پيدا مى‌شود كه زبان حال شان اين است:

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود زهر چه رنگ تعلق پزيرد آزاد است‌[1]

در بعضى از روايات با قطع نظر از اعتبار سند، علامات مناسبى براى تكلف بيان كرده كه قابل توجه است:

1- با بالاتر از خود كشمكش دارد؛

2- به دنبال امورى است كه به آن نمى‌رسد؛

3- چيز هايى كه نمى‌داند بر زبان مى‌آورد؛

4- در حضور، تملق مى‌كند در غياب و پشت سر غيبت مى‌گويد؛

5- در هنگام مصيبت شماتت مى‌كند.

خيلى از افراد ديده مى‌شوند كه براى رسيدن به سرورى مصارف زياد و عرق ريزى مى‌كنند؛ ولى مسخره‌ى مردم قرار مى‌گيرند.

پيامبر اكرم (ص) مى‌فرمايد: من تنها وحى الهى را براى تان بدون مزد بيان مى‌دارم و چيزى برآن نمى افزايم و تكلفى ندارم. صلى الله عليه وآله.

[1]من از ذكر اين شعر در كتاب خود با تعلقاتى كه دارم استغفار مى‌كنم.